رمان دختر نسبتاً بد (بهار) پارت 53

#پارت_۴۹۶

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

کنج اتاق نشسته بودم و زانوی غم بغل گرفته بودم.
سرد بودم.
شاید هم بهتر بود بگم سیر بودم.
از زندگی سیر بودم و دلم نمیخواست ادامه بدم.از زندگی ای که هیچ قسمتش دلخواه من نبود.
مامان و دایی و عمو بریدن و دوختن و تن منی کردن که حتی بهم فرصت نظر دادن هم نداده بودن.
آه سردی کشیدم و به حلقه ام نگاهی انداختم.
این حلقه و این تعهد و تاهل دلخواه من نبود.
من واقعا نیما رو نمیخواستم.ازش متنفر بود.چیز وحشتناکتری هم که این وسط رنجم میداد این بود که اون هم از من متنفر بود.
هم متنفر بود هم اینکه هنوز رنش رو رسمی وقانونی طلاق نداده بود.
نگاهم از حلقه به سمت چمدون وسایلم کشیده شد.
هیچوقت….
هیچوقت فکرش رو نمیکردم یه روز اینجوری بخوام برم خونه ی بخت.
حالا این خونه ی بخت بود؟
نه …این خونه ی مرگ بود.
بغضمو قورت دادم.
قلبم تیر میکشید.
اونی که دل من درگیرش بود فرزین بود اما وقتی حاضر نبود این دختر نسبتابد رو که به اشتباه خودش پی برده بود رو ببخشه و از گناهش بگذره چه فایده و سودی داشت این آه کشیدن و احساس تاسف….؟؟؟

غم تلنبار شده بود رو قلبم.
نفرین به این سرنوشت سیاااااه….
نفرین به این بخت و اقبال!
نفرین به تمام خواستنهایی که تهشون ختم میشه به رسیدن…‌
نفرین به منی که تا فرزین گفت دوستم دار دلم لرزید و حالا تاوان این لرزش ذره ذره شدن و پاره شدن قلبم بود!

بهراد قایمکی میومد و دیدم میزد.
حتی اون هم که یه پسر بچه بودانگار میدونست قراره چه بلای ترسناکی سر خواهرش بیاد که اونجوری غمگین نگاهم میکرد.
سرمو که بالا گرفتم و باهاش چشم تو چشم شدم گفت:

-بهار میخوای واسه همیشه از پیشمون بری؟

پُر بغض لب زدم:

-ولی هرجا باشم زود زود میام پیشت و بهت سر میزنم…

خوشحال شد و گفت:

-باشه…

دستشو از لبه در برداشت و فرار کرد.
همون لحظه مامان با سینی چایی اومد سمتم.
حتی برام کیک خونگی هم پخته بود.
نوش دارو بعدار مرگ سهراب تهیه میکرد ؟؟؟

رو به روم نشست و سینی رو گذاشت مابینمون و گفت:

-اینجوری نگام نکن…

پوزخندی زدم و به طعنه پرسیدم:

-چه جوری؟

نفس عمیقی کشید وجواب داد:

-یه جوری که انگار بدبختت کردم.

به نفرت پرسیدم:

-نکردی؟

کاملا مطمئن جواب داد:

-نه…زمان که بگذره میفهمی…میفهمی که من خوشبختنیتو میخواستم…

پوزخندی زدم.
چطور میتونست همچین حرفی به من بزنه؟ اون هم دقتی که دو دستی منو سپرد به بدبختی.
به یه زندگی تلخ…به یه زندگی دشوار و مردی که رحم و عشقی نسبت به من نداره!
سرمو با منتهای تاسف تکون دادم و گفتم:

-تو با من بد کردی…من از نیما متنفرم…نیما هم از من متنفر…گناه این بی علاقگی گردن تو و عمو و داییه.
من نمیبخشمتون!

برخلاف همیشه صداشو بالا نبرد که با داد و بیداد کارم بد و ارتباطم با مهرداد و علاقه ام به فرزین رو بزنه تو سرم.
دستشو دراز کرد و لیوان چایی رو برداشت و گذاشت پیش روم و گفت:

-تو آینده ای با هیچ مرد دیگه ای نداری….
هر وقت فکر کردی همچین شانسی داری یا داشتی به این فکر کن که تو با شوهر دختر خاله ات رابطه داشی و همزمان با استاد دانشگاهت هم میپریدی…

دشتامو مشت کردم سرمو جلو بردم و گفتم:

-فرزین بی نظیره…بی نظیر ترین مرد دنیا.
یه پزشک خوب و خیر…یه آدم شریف
اون عاشق من بود و اگه دختر خواهرتو همچی رو خرا…

نذاشت حرفمو بزنم.دستش بالا آورد و گفت:

-بس کن ….بس کن دختر.حیای تو کجا رفته؟
به حلقه ی دستت نگاه کردی؟
تو الان متاهلی.شوهر داری…تعریف کردنت از مرد غریبه اصلا به صلاحت نیست!

من اگه بدبخت میشدم که شدم مقصر مادرم بود.
مادری که حتی نظر خودمم نپرسید.
تو خفا برید و دوخت و سر سوزن هم اهمیتی نداشت واسش چه برسر من میاد.
لبهام رو هم لرزیدن.
با بغض گفتم:

-برای هزارمین بار بهت میگم…من از نیما متنفرم.میفهمی؟ متنفرم….

تیکه کیک توی بشقاب رو هم به سمتم گرفت و گذاشت کنار چایی و بعد با چشمهای پر اشک گفت:

-خونواده ی عموت بهتر از هر غریبه ی دیگه هستن….
بد هم اگه باشن بدتر از غریبه ها نیستن.
گوشتتو بخورن استخونتو دور نمیندازن….
نیما هم بد آدمی نیست.
دستش به دهنش میرسه پولداره…خونه و همچی داره.از همه مهمتر اینکه پسر عموته…
واسه خاطر رابطه دخترعمویی پسرعموییتونم که شده نمیزاره به تو بد بگذره…

حواسم از حرفهاش پرت شده .خودش هم میدونست داره چرند میگه.
غریبه فرزین بود….
اما اون کجا و این کجا؟؟؟
تمام برنانه ریزی هاش غلط اندر غلطن…
زندگی من سیاهه…سیاه و تاریک!
اشک از چشمهاش سرازیر شد اما خیلی زود کنارش زد و شد و ادامه داد:

-من نمیتونم تورو باخودم ببرم خونه ی صادق…
راضی نیست.
نمیتونمم که ولت کنم و برم.
بیخیالش هم‌نتونستم بشم چون نمیخوام آینده ی بهراد ختم بشه به تباهی…
تا عموت حرف ازدواجتون رو پیش کشید گفتم چی از این بهتر…
واقعا واسه تو چی از این بهتر؟ هان؟

منو بیچاره کرد حالا واسم چایی و شیرینی میاورد و با افتخار از نجات دادن زندگیم حرف میزد.
هیچی نگفتم چون زدن حرف بیفاده بود.
ازم خواست کیک بخورم و بعد گفت:

-الان نیما میاد دنبالت
تو با اون میری ماهم با داییت میایم …چاییت رو بخور بلند شو و آماده شو…
این قیافه ی مادر مرده هارو هم از خودن دور کن…
واست حرف درمیارن!

از گفتن این حرفها چنددقیقه هم نگذشته بود که صدای زنگ سکوت چند لحظه ای خونه رو شکست…
بلند شد وکاملا مطمئن گفت:

-نیماست…بلندشو…بلندشو زیاد معطلش نکن وقت رفتنت….

#پارت_۴۹۷

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

از گفتن این حرفها چنددقیقه هم نگذشته بود که صدای زنگ سکوت چند لحظه ای خونه رو شکست…
بلند شد وکاملا مطمئن گفت:

-نیماست…بلندشو…بلندشو زیاد معطلش نکن وقت رفتنتِ….

این‌رفتن واسه من از جواب دادن به سوال اون عاقد هم ترسناک بود‌.
از اون بله ی نفرت انگیز.
دوست نداشتم برم چون دلم‌میخواست همینجا بمونم.
کاش میشد نرم.
من دلم‌موندن میخواست.دلم‌نرفتن‌میخواست.
بی توجه به حال و احوال داغون من رفت بیرون .
صداش رو میشنیدم وقتی که در حال خوش و بش کردن با نیما و تعارف کردن به اون برای داخل اومدن بود.
گاهی وقتها مثل الان دلم‌میخواست فرار کنم.
بلند بشم و برم…برم یه جای دور.
یه جای خیلی خیلی دور.
جایی که دست هیچکس بهم‌نرسه.
دست هیچ احدو ناسی.
مامان دستپاچه اومدتو اتاق‌.خودش رو رسوند به من و گفت:

-تو چرا هنوز نشستی دختر….؟ بلندشو…بلندشو نیما اومده دم در منتظرته…پاشو….پاشو دختر….

با چشمهای پر از اشک عین بچه ای که بخوان به زور مجبور به انجام‌کاریش بکنن گریه کنان گفتم:

-نمیخوام….من‌نمیخوام برم….نمیخوااام…

چشمهاشو درشت کرد و متحیر براندازم‌کرد.توقع شنیدن همچین حرفی رو از طرف من نداشت اون هم وقتی میدونست و کاملا باخبر بود همچی تموم شده است.
خم شد و دستم رو گرفت و گفت:

-این‌چرت و پرتها چیه میزنی؟ اون دم در منتظرته…پاشو دختر…پاشو نیما منتظرت!

بلند شدم اما دستمو با عصبانیت از دستش پس کشیدم و عقب رفتم.
من دلم‌نمیخواست پا به خونه ی نیما بزارم آخه اینو باید به چه زبونی بهش میگفتم.
بغضمو قورت دادم و گفتم:

-من با اون‌نمیرم….من از نیما متنفرم…نمیخوام باهاش برم… نمیخوام..

خم شد و دسته کیفم رو برداشت و بعد با بلند کردنش از روی زمین گفت:

-حرف ناحسابی نزن دختر.شوهرت دم در منتظرته.پاشو برو بیرون. بلندشو خوب نیست نیما معطل بمونه!

اشک از چشمهام سرازیر شد.صورتم خیس اشک شده بود و پلکهام‌نمناک.
به هق هق افتاده بودم.
نفسم تو سینه حبس شده بود.
عقب تر رفتم و گفتم:

-من نمیخوااااام….نمیخوام با نیماااا زیر یه سقف زندگی کنم.
نمیخواااام….ای خدااا…دردمو به کی بگم!

اومد سمتم.دستمو چنگ زد و درحالی که تلاش زیادی داشت صداش بالا تره گفت:

-منو کفری نکن دختررررر …منو کفری نکن.زود باش برو نیما منتطره دم در…

سرشو چرخوند و با صدای بلند گفت:

-بهراد بهراد…بهراد کجایی؟ بیا کمک…

بهراد بدو بدو اومد توی اتاق‌.مامان یکی دوتا از کیفای منو که خیلی هم وزنی نداشتن داد دستش و گفت:

-اینارو ببر بده به نیما بزاره تو ماشین…

بهراد مطیعانه کاری که مامان ازش خواسته بود رو انجام داد.
تکیه دادم به دیوار و سرمو کج کردم.
یه برگ دستمال از جعبه بیرون کشید و اومد سمتم.اونو داد دستم و گفت:

-اشکهاتو پاک‌کن و راه بیفت…این بچه بازی رو هم بزار کنار…
بیشتر از این مایه آبرو زیری من نشو…

آه کشون دستمالو ازش گرفتم و زیر چشمهام‌کشیدم.
انگار ازم‌میخواستن خودمو بندازم توی یه چاه عمیق بی سرو ته که تا به اون حد احساس رنج میکردم.
به ناچار از اتاق رفیتم بیرون و اون هم‌پشت سرم اومد درحالی که دسته کیف توی دستش بود و روی زمین دنبال خودش میکشید.
کیفو داد دستم وقران و کاسه آبشو برداشت که راهیم‌بکنه.
باورم نمیشد یه مادر بچه خودشو به روز سیاه بنشونه و بعدهم اینجوری بدرقه اش کنه.
درو که باز کردم و بیرون رفتم نگاهم افتاد به نیما…
دست در جیب تکیه داده بود به لندکروز مشکی رنگش و بااون صورت درهم و قیافه ی عصبیش انتهای کوچه رو دید میزد.
.
اونقدر تو خودش بود که حواسش نیومد سمت من.
کیف رو با کلافگی و حرص زمین گذاشتم و اون تا متوجه من شد سر رو به آرومی چرخوند سمتم و بهم‌خیره شد.
اخم کردم و با نفرت ازش رو برگردوندم.
لعنتی….
زور من نرسید به هزار دلیل ،اون چرا نتونست جلوی این اتفاق نامیمون رو بگیره؟
مامان سینی به دست اومد بیرون.
سینی ای که روش یه کاسه آب بود و یه قران…
با لبخندی تصنعی پرسید:

-نیما جان کاش میومدی داخل!

نیما با سگرمه های تو هم گفت:

-نه ممنون… راحتم.

در صندوق رو باز کرد.سر بهراد رو نوازش وار دست کشید و بعد وسایل من رو گذاشت تو صندوق.
مامان رو کرد سمت من و گفت:

-متظر داییتم.وقتی اومد ماهم‌میایم پیشتون…

لبهامو باخشم رو هم فشردم.
سخت معتقد بودم اون زندگی منو تباه کرده.
تباه و سیاه….
آهسته گفتم:

-تو داری منو بدبخت می….

نذاشت حرفمو بزنم.انگشتشو رو لبهاش گذاشت و گفت:

-هیشششش! هیچی نگو….من درست ترین کار ممکن رو برای تو انجام دادم.
درست ترین‌کار.پس….بیخودی شلوغش نکن.
برو سر خونه زندگیت…
برای نیما نشو اون زنی که بگن صد رحمت به رویا…
زن زندگی باش…میفهمی؟ زن زندگی….

#پارت_۴۹۸

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

پوزخند زدم که نیما رو به مامان‌ خداحافظی کرد و پشت فرمون نشست.
این یعنی منم باید زودتر سوار میشدم.
چقدر برام سخت بود.انگار داشتم قدم تو قتلگاه خودم میذاشتم.
تو مکانی که عین جهنم بود.
جایی که میدونستم خبری از خوشی چند ثانیه ای هم نیست چه برسه به خوشبختی و عشق!
آاااااه کشیدم.آهی از عمق وجودم.من آخه با چه میل و رغبتی باید پا به خونه ی نیما میذاشتم؟ با چه امیدی؟
اونم وقتی دل و گلوم هنوز پیش فرزین گیر بود.
نفس عمیقی کشیدم که مامان واسه راهی کردنم
دستشو پشت کمرم‌گذاشت و گفت:

-برو سوارشو…برو بهار….

خودش هم غمگین بود اما همونطور که قبلا هم به زبونش آورد ظاهرا این کارو بهترین کار دنیا میدونست.
به گمونش اگه منو بسپاره دست نیما زندگی هم من مرفه تری دارم هم خودش با خیال راحت میتونه پا به زندگی جدیدش بزاره.
نگاه آخرو به خودش و بهراد انداختم و بعد به ناچار سوار ماشین شدم و درو بستم.
نگاهم سمت بهراد بود.
از همین حالا دلم واسش تنگ شده بود و از طرفی رمقی واسه خداحافظی کردن نداشتم.
اگه بیشتر می موندم بیشتر پای موندنم لنگ میزد.
ماشین که دور تر و دورترشد دل آشوبی هم بیشتر شد.
حس یچه ای رو داشتم که پدر و مادرش دو دستی تقدیم غریبه هاش کردن که بره.
که بره و دیگه هیچوقت برنگرده…
بغض بدی به گلوم چنگ انداخت.حتی نمیخواستم به صورت نیما نگاه کنم.
عمیقا و با بند بند وجودم اینو درک و حس میکردم که از من متنفره.
اونقدر متنفره که این تنفرو میشه بدون هیچ رفتاری به من اثباتش بکنه.
حس خوبی از کنار نیما بودن نداشتم.
غریبه ترین آدم زندگی بود برام.
نه ازش خوشم میومد و نه حس میکردم اون از من خوشش میاد.
یکم که دور شدیم با لحنی آروم اما عصبی پرسید:

-فکر کنم یه قرارهایی باهم گذاشته بودیم آره؟خیلی زود وا دادی…خیلی زود…

توپ و تشرهاش رو از همین حالا شروع کرده بود.
اونم مثلا تو مسیر ورود به زندگی مشترک.
بقیه اش چی میشد؟ بعدش با من چه رفتاری انجام میداد؟
سرمو به سمتش برگردوندم و گفتم:

-اونا به من حق صحبت ندادن.به من اجازه ی تصمیم گرفتن ندادن…
هیچ حقی نداشتم جز اینکه بشینم و بگم بله…
تو چرا جلوشونو نگرفتی؟
تو که اینقدر بلدی گلایه کنی چرا از خودت نمیگی؟ از خودت که اجازه دادی خیلی راحت این اتفاق بیفته

دستشو محکم زد رو فرمون و گفت:

-فکر میکنی سعی نکردم جلوشونو بگیرم؟هااان؟

دلگیر و شاکی نگاهش کردم.
باورم نمیشد داره منو مقصر جلوه میده.به خودم اشاره کردم و پرسیدم:

-نکنه فکر میکنی اونی که این وسط واسه سر نگرفتن این ازدواج کاری نکرده منم هااان؟

سگرمه هاشو زد تو هم و با لحن تندی جواب داد:

-خب معلوم که اینکارو نکردی…معلوم….

از اینکه اینقدر بی رحمانه سعی داشت منو آدم بده جلوه بده بیزار بودم.
دندونهامو با نفرت روهم فشردم و گفتم:

-ولی من همه کار کردم ته نشه…

صداشو چنان انداخت رو سرش که شونه هام از ترس تو هم مچاله شد.از همین حالا داشت صداشو واسه من بالا میبرد و هارت و مورت میکرد بدام.با نفرت و با خصمانه ترین حالت ممکن داد زد:

-اگه سعی کرده بودی این حلقه های مسخره دستمون نبود…
اگه سعی کرده بودی من الان مجبور نبودم تورو باخودن ببرم خونه ام!

اون لحظه وقتس اون حرفو شنیدم هم عصبانی شدم هم دلگیر.
هم بغض کردم هم باخشم نگاهی به صورت فوق عصبانیش انداختم و بعد گفتم:

-چیزی که تو داری بخاطرش سر من داد میزنی نفرت انگیز ترین تصمیم زندگیم بود.نفرت انگیزترین اجبارم…

پوزخند زد و پرسید:

-هه جالب…نفرت انگیز ترین تصمیمت بود اما انجامش دادی آره؟

به نیمرخش نگاه کردم و عصبی وار جواب دادم:

-چون‌مجبورم کردن وگرنه تحمل تو واسه من سخت ترین کار دنیاست….

حرفهای من آتیش خشمشو تند تر کرد.سرش رو برگردوند سمتم و پرسید:

-تو فکر میکنی الان من لعنتی از اینکه تو داری پا به خونه ام میزاری خیلی شاد و شنگولم ؟؟؟ فکر میکنی خوشحالم؟؟ نههههه…نیستم….نه ریخت تو نه هیچ دختر دیگه ای واسه من قابل تحمل نیست ….

ناباورانه نگاهش کردم.چطور میتونست با صراحت همچین حرفهایی رو بهم بزنه.
عصبی وار پلک زدم و با غیظ گفتم:

-تو حق نداری با من اینجوری حرف بزنی!؟

ولوم صداش بالا تر رفت.
انگار که بخواد خشمش از این اتفاقهای ناخواسته رو سرکسی خالی بکنه داد زد:

-من هرجور دلم بخواد با تو حرف میزنم اینو تو کله ات فرو کن….

پوزخند زدم و چون خیلی بخاطر نوع برخوردش عصبی شده بودم واسه اینکه رفتارشو تلافی کنم به طعنه پرسیدم:

-هه…زورت به زنت نمی رسیده حالا داری تلافی رفتارشو سر من درمیاری!؟

تا اینو گفتم زد رو ترمز…
اینکارو اونقدر یهویی انجام داد که اگه ماشینشو نگه نمیداشت حتما با کله میرفتم تو شیشه.

#پارت_۴۹۹

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

تا اینو گفتم زد رو ترمز…
اینکارو اونقدر یهویی انجام داد که اگه ماشینشو نگه نمیداشت حتما با کله میرفتم تو شیشه.
ریتم نفس کشیدنش تند شده بود و من میدونستم این از خشم زیاده.
سرشو آروم برگردوند و با طمانینه نگاهم کرد و بعد پرسید:

-تو الان چه غلطی کردی!؟

خشم تو چشمهاش موج میزد.واقعا ازش ترسیدم.از اون رگهای بیرون زده و باد کرده ی گردنش از اون چشمهای آتیشیش…
از بی رحمی و تلخ زبونیش.
از اون نگاه های بی رحمانه.
ترسناک شده بود.
خیلی ترسناک….
خودمو کشیدم عقب تر که دوباره داد زد:

-با توام گفتم الان چه گهی خوردی!؟

نفسم تو سینه حبس شده بود.قفسه ی سینه ام به آرومی بالا و پایین میشد اما حتی این شرایط هم باعث نشد زبونم در برابرش کوتاه بشه ب ای همین بهش و گفتم:

-اونی که داره غلط میکنه تویی…تویی که چون مادرم بدبختم کرده و سپردم دستت فکر میکنی اسب پیشکشی گیرت او…

حرفم تموم نشده بود که دستش بالا رفت و با ضرب روی صورتم نشست.آن چنان محکم که برق از چشمم پرید و واسه چند لحظه هنگ شدم.
خون از بینی و دهنم جاری شد اونقدر که این سیلی محکم و جانانه بود.
وقتی زد تهدیدش رو هم تنگ کار احمقانه اش کرد و با صدای خیلی بلندی در حالی که از عصبانیت به یه بمب آماده ی انفجار شباهت گفت:

-خوب گوش کن ببین چیمیگمممم….دفعه بعد حرف گنده تر از دهنت بزنی تیکه بزرگت گوشته…
اونقدر میزنمت که صدای سگ بدی…

من چشم دیدنش رو نداشتم.
ازش متنفر بودم.
و حالا…و حالا اونقدر متنفر شده بودم که حاضر بودم خرخره اش رو بجوم.
یا حتی تو غذهش سم بریزم و جونشو ازش بگیرم.
حتی به سرم زد پیاده بشم و برم. به سرم زد داد بزنم ،
گور بابای عمو…گوربابای همه اونایی که مجبورم کردن بگم بله…
گوربابای همشون و بعدهم برم.برم که دیگه هیچدقت برنگردم.
بغضمو قورت دادم و با صدایی لرزون و نفرتی بی انتها گفتم:

-حالم ازت بهم میخوره!

دستمو سمت دستگیره در دراز کردم که پیاده بشم اما همون موقع داد زد:

-بشین سر جاااااات ! چند هفته اس دارم میزنم تو سر و کله ی خودم…
داد و هوار میزنم این دختره رونمیخوام…روانیم کردن…هی گفتن بگیرش بگیرش بگیرش….
باید کاری کنم خودشون بگن بیخیال!
همونطوری که خودشون وادار کردن این اتفاق بیفته همونطور هم وادار کنن طلاقت بدم!

قفل مرکزی رو زد که نتونم پیاده بشم
از ترس هم دیگه نتونستم جم بخورم.
اشک تو چشمهام جمع شده بود و من کدوم رو کنترل میکردم؟؟؟
اون بغض رو یا اون خون یا …. !؟
چنددستمال از جیب مانتوم بیرون آوردم و جلوی بینیم گرفتم.
ماشین رو دوباره رو روشن کرد.
سرمو به سمت دیگه ای برگردونده بودم که چشمم بهش نیفته.
دستمالها همه خونی شده بودن.یه چیزی تو گلوم گیر کرده بود.
یه درد….یه بغض بی انتها…یه زخم…
من نمیخواستم با نیما پا توی یه خونه بزارم.
اونم به عنوان همسرش.
آخه اون که اصلا منو به چشم زنش نمیداد.
تصورش این بوده با کمال میل زنش شدم و حالا میتونه هربلایی دلش میخواد سرم بیاره!
رفتارش با من خوب نبود و کاملا واسم مشخص بود اصلا از من خوشش نمیاد.
یعنی نه تنها خوشش نمیومد بلکه متنفر هم بود.
نزدیک خونه که شدیم ماشین رو نگه داشت.هنوز هم درها قفل شده بودن.
دستمو رو دستگیره گذاشم و بدون اینکه تو چشمهاش نگاه کنم گفتم:

-این لعنتی رو باز کن….

اینکارو نکرد.مریض بود.
پسر عموی من پریض بود و مامانم منو دو دستی تقدیمش کرد!
با قلدری گفت:

-به من نگاه کن وخواهش کن…بگو لطفا درو باز کن!

سرمو تندی به سمتش برگردوندم و با نفرت نگاهش کردم.
حالم از این آدم بهم میخدرد.بدجور هم حالم ازش بهم میخورد.
نفس نفس زدم و دوباره گفتم:

-وا کن این در لعنتی رو…

داد زد:

-گفتم صاف تو چشمهام نگاه کن و بگو لطفا درو برام باز کن…حالاااا…باید حالیت بشه کجا اومدی…حالیت بشه زن کی شدی…حالیت بشه به کی بله گفتی…

روانی بود.یه روانی سادیسمی.
بدتر اینکه تو دامش بودم و هیچ کاری جز اطاعت کردن ازم برنمیومد.
لبهامو روهم فشردم.
اون غمباد گیر کرده تو گلوم رو به بدبختی قورت دادم و با صدای ضعیفی گفتم:

-لطفا درو باز کن…

سرش رو تکون داد و گفت:

-نشنیدم…بلندتر….

هووووف!خدایا من همه جوره محتاج خفه کردم و گرفتن جون این آدم بودم.
لبهامو رو هم‌مالیدم و بلند تر از قبل تکرار کردم:

-لطفا درو باز کن

اینبار با خرسندی اما یه حالت عصبی خفیف‌گفت:

-آهااان ! این شد یه چیزی!

اینو گفت و بالاخره قفل رو زد.فورا دستگیره رو کشیدم سمت خودم و با باز کردنش پیاده شدم.
اون هم خیلی سریع پیاده شد درحالی که توی یه دستش اب معدنی بود و دست دیگه اش جعبه دستمال کاغذی.
اومد سمتم
جعبه ی دستمال کاغذی رو برداشت و پرت کرد سمتم و گفت:

-بگیرش….

#پارت_۵۰۰

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

جعبه ی دستمال کاغذی رو برداشت و پرت کرد سمتم و گفت:

-بگیرش….الان همشون داخلن…فعلا نیاز نیست دسته گلشون رو ببینن! صورتتو بشور… زود باش!

پوزخند زدم.میخواست آثار جرمش رو محو بکنه!
اما لازم بود همه روز اول ببین اون باهان‌چیکار کرده.
حتی دستمالهای خونی رو هم دور ننداختم.
صاف ایستادم و گفتم:

-تمیز کنم؟ عمرااا…اتفاقا میخوام همشون شاهکارتو ببینن…حتی این دستمالارو هم دور نمیندازم.
نمیدازم که ببینن چیکار کردی…

اومد سمتم.هر یک قدم که اون جلو می اومد من یک گام عقب می رفتم.
قلبم از ترس تند تند تو سینه ام می تپید.
آب معدنی رو به سپتم گرفت و گفت:

-یگیر و صورتتو تمیز کن…مجبورم نکن وادارت کنم انجامش بدی!

سخته! سخته یه نفر تورو تا سر حد انفجار عصبانی کنه اما کاری از دستت واسه تلافی کردن برنیاد.
با نفرت و با غیظ گفتم:

-ازت بیزارم…ازت متنفرم نیما…تو حال منو بهم میزنی…

پوزخند تلخی زد و بعد با اشاره به اب معدنی و جعبه دستمال گفت:

-زودباش…

از قدیم گفتن کوه به کوه نمیرسه اما آدما چرا…آدم بهم می رسن.یعنی دست روزگار بهم میرسونشون.حالا منم تا اون زمان صبر میکنم.
صبر میکنم تا روزی که بتونم کارشو تلافی کنم…

به ناچار آب معدنی و دستمال کاغذی رو برداشتم. صورتمو شستم که رد اون سیلی و خون مشخص نباشه.
وقتی تموم شد آب معدنی و دستمال کاغدی رو انداختم تو زباله دونی و بعد به سمت در رفتم.
اومد سمتم.
قبل از اینکه دستشو سمت اف اف دراز بکنه رو به روم ایستاد.
چونه ام رو تو دستش گرفت و بعد هم سرمو به سمت خودش برگردوند و تهدیدکنان گفت:

-وای به حالت اگه داخل که رفتیم جلو اونا حرف مفت بزنی….

دستشو کنار زدم و گفتم:

-اگه خلاصی از دست تو فقط به مردن ختم میشه تزجیح میدم بمیرممممم اما دیگه چشمم به چشمت نیفته….

پوزخند تلخی زد و گفت:

-آمین…

اینو گفت و رفت سمت اف اف.
زنگ رو فشار داد و چند ثانیه ای منتظر موند.
طولی نکشید که زن عمو از پشت اف اف گفت:

-نیما جان تویی قربونت برم؟ کلید نداری مگه؟

نیما با سگرمه های توهم جواب داد:

-نه دسته کلید رو یادم رفت باخودم ببرم…

-آهان…خب بیاین داخل …خوش اومدین.
خوش اومدین به خونه ی خودتون! مبارکتون باشه!

هه! چقدر هم که مبارک بود!
به جرات میتونستم بگم این نامبارکترین اتفاق زندگیم بود.
آبروی ار دست رفته ام یه طرف…
مهرداد از یه طرف…
فرزین از یه طرف…
نوشین و چرت و پرتهاش یه طرف….
کی اندازه ی مم غم و دغدغه داشت؟ کی؟
زن عمو که درو باز کرد اون زودتر و بدون تعارف کردن به من و بی توجه رفت داخل.
حس خوبی نسبت به این خونه نداشتم.اصلا نداشتم.
چون میدونستم این خونه، جاییه که اون با رویا زندگی میکرد.
پس حتی اگه خود رویا هم نباشه باط من احساس میکردم این جا خونه ی اون هست….
خونه ی آدمایی که از من بیزار بودن…
زن عمو درو باز کرد و اسپند به دست اومد بیرون…
فکر کنم حتی به ذهنش هم نمی رسید که تو مسیر پسر شاخ شمشادش چه رفتاری با من داشته!
پورخندی زدم و با دلی که خوش نبود جلوتر رفتم.
زن عمو اسپند رو بالا گرفت و خطاب به نیما گفت:

-دورت بگردم …بیا من دور سرت اسپند دود بدم!

نیما با همون قیافه ی درهم ،سگرمه هاشو زد توهم و خطاب به مادرش گفت:

-بیخیال مادر من…این کارا چیه! ول کنین جون من این مزخرفاتو…

زن عموا یه اِ وا گفت و بعد پرسید:

-باز داری از این حرفها میزنی؟ مادر این چیزا لازم!

نیما از زیر بو کشیدن دود غلیظ اسپند هرجور شده در رفت اما من نه..زن عمو برام اسپند دود داد و بعد گفت:

-خوش اومدی عزیزم.مبارکت باشه…

لبخندی زدم و با مکث از کنارش رد شدم و آهسته گفتم:

-ممنون!

هیچی نگفت تا نشون بده دلش راضی به این وصلت نبوده و نیست.
این از خوشامد گویی سرد و نگاه های دلگیرانه اش کاملا مشخص و عیان بود….

#پارت_۵۰۱

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

زم عمو هیچی نگفت تا نشون بده دلش راضی به این وصلت نبوده و نیست.
این از خوشامد گویی سرد و نگاه های دلگیرانه اش کاملا برای مشخص بود.
شوق و اشتیاقی تو وجودش نمی دیدم.
توصداش…تو نگاهش…جتی تو تبریک گفتنش.و مجموع همه ی اینها ثابت میکرد همشون بخاطر اصرار عمو راضی به این وصلت نامیمون و نامبارک شده بودن!
نیما ایستاده بود تا کفشهاش رو دربیاره.
زن عمو درحالی که قربون صدقه ی پیرش میرفت از کنارمون رد شد تا خودشو برسونه تو سالن پذیرایی.
کفشهای پاشنه بلندمو از پا درآوردم و گذاشتم یه گوشه و قدم زنان به راه افتادم که از راهرو عبور کنم و برم تو سالن پذیرایی که به بقیه ملحق بشم اما همون موقع نیما از پشت سر بهم نزدیک شد.
میدونستم بازم‌میخواد حرفهایی تحویلم بده که آزارم بده.
انگار اصلا از آزار دادن‌من لذت میبرد.
درست پشت سرم ایستاد و بعد سرش رو خم کرد و گفت:

-خوب گوش کن ببین چی بهت میگم…

مکث کرد و یه نفس عمیق کشید.یه فرصت کوچیک بهم داده بود که حواسمو جمع کنم و بعدهم ادامه داد:

– اینجا تواین خونه هیچ زندگی قشنگی در انتظار تو نیست…هیچ زندگی قشنگی!
اینجا زندگی به شرط حفظ و انجام قوانین منه….
قوانین منننننن….

سربرگردوندم و نگاهش کردم.پوزخندی تحویلش دادم و با لحنی بی نهایت دلگیر گفتم:

-نیازی نیست واسه اثباتش زور بزنی و به خودت فشار بیاری…
من از همون روزی که مجبورم کردن باتو ازدواج کنم فهمیدم بدترین اتفاق زندگیم همینه….

کنج لبخندش خیلی آروم بالا رفت.
نگاه سردشو دوخت به مسیر و درحینی که از کنارم میگذشت گفت:

-چه بهتر که میدونی…

این رفتارها خیلی آزارم میداد.
با فرزین که مقایسه اش میکردم آه از نهادم بلند میشد.
اون‌مهربون بود.
بق نهایت مهربون و دلسوز.جنتلمن.خوش رفتار.
منطقی…خونسرد…
آخه چراااا…چرا باید اینجوری بشه!؟
چرا من باید مجبور بشم با نیما ازدواج کنم..چرا فرزین حاضر نشد ببخشم….!؟
این چراها…این چراهای لعنتی دیوونه کننده بود…
عمیقا که بهشون فور میکردم حس میکردم فاصله ای تا بستری شدن تو بخش اعصاب و روان ندارم از بس که زندگی من این روزها دچار آشوب شده بود!
قدم زنان به راه افتادم.
اینجا تو این خونه، مثل یه غریبه بودم و اصلا احساس آشنایی نمیکردم.
حسم بهم میگفت آدماش دوستم ندارن و نگاه هاشون نگاه های محبت آمیزی نیست.
مامان و دایی و زن دایی و بهراد هم که اومدن تا حدودی حس خوبی داشتم ولی میدونستم به محض اینکه برن دوباره حس و حال بدم برمیگرده!
بهراد به محض دیدنم بدو بدو اومد سمتم.
دستهاموباز کردم و وقتی نزدیکم شد بغلش کردم.
نشوندمش روی پاهام و همونطور که نوازشش میکردم گفتم:

-تو مدرسه بهت خوش میگذره؟

ازم خواست به شیرینی بهش بدم.وزنش رفته بود بالا و چون چاق شده بود مامان خیلی اجازه ی خوردن همچین چیزایی رو بهش نمیداد اما اینبار من یه دونه بهش دادم.چشماش درخشید و جواب سوالهامو بالاخره داد و گفت:

-خوبه …

-معلمتون‌مهربون ؟

-آره خیلی هم مهربون.اسمش خاله مهساست….

-دوست جدید هم‌پیدا کردی؟

-دوتا…. کیارش و سبحان..

موهاش رو نوازشوار دست کشیدم و گفتم:

-اگه خونه رفت جای دیگه و تو قرار بشه تو خونه ی اقا صادق زندگی کنی پسر خوبی باش خب؟ اذیتشون نکن!هرچی مامان گفت گوش بده کسی رو هم ادیت نکن

انگشتاش که آغشته به خامه بودن رو لیس زد و پرسید:

-تو دیگه نمیای پیشمون؟

سوالش منو پکر کرد.مامان با تصمیم احمقانه و ناعادلانه اش دستی دستی منو تقدیم یه گرگ زخمی کرد.
یکی که خودش رسما بهم گفت زندگی خوبی کنار اون در انتظارم نیست…
آه عمیقی کشیدم و جواب دادم:

-چرا ..میام…قول میدم میام بهت سر میزنم…

یکم از شیرینی رو خورد و بعد در حالی که انگشتای خامه ایش رو یکی یکی لیس میزد گفت:

-تو نمیایی چون تو با مامان قهری..دعوا کردی…

متعجب نگاهش کردم.البته…من نباید تعجب میکردم.
اونقدر من و مامان تو این مدت بگو مگو و جرو بحث داشتیم که حتی بهراد هم متوجه شده بود یه اتفاقی افتاده که دیگه نه مامان اون رفتار سابق رو با من داره و نه من اون رفتار پیشین رو با مامان..من برای اون یه فرزند ناخلف بودم که دست به یه افتضاح بزرگ زده و اون برای من یه مادر که حاضر شد به خاطر راحتی خودش منو تباه بکنه….
دورهم چایی خوردت و یکم بگو بخند کردن.
امامن فقط به بعدش فکر میکردم.
به بعد از رفتنشون.
که وقتی رفتن چی بر سر من پیاد!
چه جوری میتونستم تو این خونه دووم بیارم.
تو این خونه و کنار این آدم.
ساعت یه ده شب که نزدیک شد عمو به عنوان حرف آخر گفت:

-خب دیگه بهتره مزاحم این زوج خوب و گل گلاب نشیم.
خیلی وقت اومدیم و خسته ان دیگه…

پوزخند زدم.چه عروس خوشبختی بودم من.
نه عکسی…نه توری…نه فیلم و کلیپی…
عین بدبخت بیچاره به زور وادارم کردن برم دکتر زتان تا اثبات کنم باکره ام….
به زور اجبارم کردن آزمایش یدم.
و بدون اینکه پای سفره ی عقدی بنشینم بی سرو صدا توخونه به عاقد جواب بله بدم!
این بود سرگذشت من…
مهرداد…مهرداد لعنتی….
تو میدونی با گیر دادنهای بیخودیت چی به روزگارم آوردی!؟؟

پارت های قبلی همین رمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست