رمان دختر نسبتاً بد (بهار) پارت 73

#پارت_۶۱۶

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

تا اینو گفتم سرش رو بالا گرفت و بهم خیره شد و دیگه به خوردن غذا ادامه نداد.
من هم بهش خیره شدم. حرفی که زده بودم با
من من و تردید نبود.
قرص و محکم به زبونش آورده بودم که بدونه واقعا دیگه میل و اشتیاقی به این زندگی مزخرف ندارم و ترجیح میدم آواره ی شهر باشم تا اینجا و کنار اون…

نفس عمیقی کشید و بعد قاشق و چنگال توی دستش رو کنار بشقاب رها کرد.چند ثانیه ای یهم خیره موند و بعد با تشر و خشم و حتی کلافگی گفت:

-تو این شهر خراب شده یه نفر به اسم رویا هست که به حد کافی رو مخ من راه رفته و همچنان هم داره میره…تو دیگه نشو نفر دومی…به لیست این آدما اضافه نشو…

قسمت شونه ی لباس از روی تنم افتاده بود پایین و از موه های خیسمم گاهی قطره های آب میچکید رو تن سردم و بدنم رو به لرزه در میاورد.
این بار هم چکیدن قطره ی آب تنم رو لرزوند.
شونه هام رو جمع کردم و گفتم:

-فکر کنم من خیلی وقته تو لیستتم…خودت اینو قبلا گفتی! بارهاااا و بارهااااا…

انگشت اشاره اش رو به سمتم گرفت و گفت:

-اگه گفتم حتماااا دلیلش رفتارهات بود…

لبخند تلخی زدمو گفتم:

-اگه نمونه اش رفتاریه که با همسر عزیزت داشتم باید بگم تنها کاریه که تو زندگیم از انجامش پشیمون نشدم

داد زد و گفت:

-بسه دیگه اینقدر همسر عزیز همسر عزیز راه ننداز واسه من! اینقدر رو مخ من راه نرو لعنتی…

فکر میکنم ازدواج ما اشتباه ترین کار دنیا بود و کار اشتباه تر اینکه کنار هم بمونیم و به این زندگی بیخودی ادامه بدیم.
پوزخند زدم و
به چشمهاش خیره شدم و گفتم:

-تو داری رویا رو تحت فشار میزاری که برش گردونی…اگه تو از داشتن دوتا زن تو خونه ات لذت میبری من نمیبرم…

نتونست عصبانیتش از من رو کنترل کنه.دستشو با عصبانیت زد رو میز و گفت:

-من قبلات حرفهامو به تو زدم…به تو گفتم دلیلم چیه!

یا عصبانیت گفتم:

-من دلایلتو باور ندارم.تو میخوای اون برگرده…خب برگرده…چه بهتر!
جای من اینجا نیست…جای من پیش مادرمم نیست ولی به درک…حاضرم آوره ی کوچه و خیابون بشم اما اینجا نمونم!

نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد تا نشون بده چقدر از دست من خسته شده.
من داغون…اون داغون…
دوتا آدم با حال خراب کنار هم بودن.گناهمون باشه گردن اونایی که بخاطر منافع خاصی مارو وادار به ازدواج باهم کردن …
من واقعا ته دلم نمیخواستم باعث عجز کسی باشم اما تمایلی هم به ادامه ی این زندگی نداشتم.
اصلا اگه همین آدمی که رابطه اش با زنش رو بخاطر خیانت بهم زد متوجه میشد من هم تو گذشته یه همچین خطایی حتی از نوع بدترش رو انجام دادم اونوقت یا من چیکار میکرد!؟
خودم می رفتم بهتر از این نبود که بعدا با فضاحت از زندگیش بندازم بیرون و دوباره رویا رو برگردونه…؟
از روی صندلی بلند شدم و گفتم:

-اگه دوست داری زنتو برگردونی اینکارو بکن…بیخودی لقمه رو دور سرت نپیچون !

بلند شدم و رفتم بالا توی اتاق.احساس میکردم هنوزم توی بازداشتگاهم.
تو اتاقی که نه خبری از نور بود…نه همهمه ی مردم…
نه آشپزخونه ..نه بالکن…
فکر کنم یه جورایی بهم لطف کرده بودن که گذاشتن اونجا بمونم و کار به دادسرا و جاه های باریکتر نرسه…
درو کنار زدم و رفتم داخل.
قدم زنان به سمت تخت رفتم.
پشت به در رو لبه ی تخت رو به پنجره نشستم و تکیه به تاج تخت دادم…
زل زدم به پنجره ی باز و به این فکر کردم واقعا اگه اون دوباره رویا رو برگردونه و به من بگه هری کجارو دارم که برم !؟
سرم رو خم کردم و به کف دستم خیره شدم.
اونقدر زیر آب مونده بودم که چروک شده بود.
دل من هم الان همینقدر چروک بود حتی بیشتر…
تو خودم بودم که حضور نیما رو کنار خودم احساس کردم.
اونقدر تو فکر بودم که اصلا متوجه نشدم کی اومد توی اتاق.
چند قدمی به تخت نزدیک شد و بعد خیلی آروم کنارم نشست.
از چهره ی خسته و عاجزش مشخص بود عمیقا از بگو مگو و تشر و بحث خسته اس..عین خود من!
چنددقیقه ای ساکت بودیم اما بعدش خودش بود که سکوت رو شکست و گفت:

-من اگه میخواستم اونو برگردونم راه های ساده تری سراغ داشتم…

نگاهم هنوز به کف دستم بود.
من این مدت توی بازداشتگاه بودم و اون حاضر نبود کاری بکنه زودتر آزاد بشم و حالا هنجین ادعایی میکرد؟!
فکر و ذهن نیما رویاست..
فکر و ذهشن اینکه اونو تحت فشار بزاره تا قید معشوقه اش رو بزنه و برگرده …
هیچی نگفتم. دستشو به سمتم دراز کرد و حوله ی کج شده ام رو مرتب کرد ودوباره گفت:

-نمیخوای لباس بپوشی؟ سرما میخوری…

خیلی آروم سرمو از تکیه به تخت برداشتم و بهش نگاه کردم.
نیما و همچین حرفهایی!؟
تقریبا به زبون آوردن اینجور کلماتی از اون در حد لالیگا بعید بود….

#پارت_۶۱۷

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

نیما و همچین حرفهایی!؟
تقریبا به زبون آوردن اینجور کلماتی از اون در حد لالیگا بعید بود خصوصا به من…
ابروهامو درهم کشیدم و یا طعنه پرسیدم:

-مگه واسه تو مهمه من سرما بخورم یا نخورم!؟بچام یا نچام !؟

از گوشه چشم نظری بهم انداخت.
از اون نگاه های خنثی که نمیشه از توش مطلب واضحی رو کشید بیرون.
ولی جنسش از نوع و جتس دلخوری بود.
لبهاش رو از هم باز کرد و پرسید:

-اینقدر این موضوع عجیب!؟

من که میدونستم برای اون اهمیت ندارم.
تنها کسی که برای اهمیت داشت رویا بود و رویا و رویا.
بزرگترین اشتباه عمو همین بود.اینکه میدونست دل پسرش هنوز پی زن اولشه ولی باز به زور منو مجبور کردن باهاش ازدواج بکنم!
جدی و مطمئن جواب دادم:

-آره عجیبه…چون تنها کسی که واسه تو مهمه همسر عزیز و اموال از دست رفته ات هست.
بهتره به فکر اونها باشی نه من!

خسته و کلافه از این حرفهای من با عصبانیت گفت:

-من بارها در این مورد برای تو توضیح دادم…دادم یا ندادم؟هان؟ جواب بده…

هیچی نگفتم.سگرمه هام توی هم بود و نگاهم جای دیگه…
پیله کرد و دوباره گفت:

-با توام …جواب بده ..من جواب این فکرهای و سوالهای مزخرف تورو دادم.دادم یا نههههه؟!

من توضیحاتشو قبول نداشتم.چیزایی که اون میگفت با واقعیت مطابقت نداشتن…
برای من خیلی چیزا مثل روز روشن بود.
اون داشت رسما غرور منو میشکست.
آره من پر از گناه بودم.پر از خطا اما تاوان این گناه دیگه نباید تموم بشه !؟
پوزخندی تلخ زدم و گفتم:

-توضیحات تو با واقعیت توفیر دارن!

چشماشو بازو بسته کرد و نفس عمیقی کشید تا به خودش مسلط بشه اما انگار نشد چون با صدایی که ولومش رفته رفته داشت بالا میرفت گفت:

-اونش دیگه یه تو ربطی نداره…

با اخم نگاهش کردم و پرسیدم:

-نداره!؟

با تشر جواب داد:

-نه ندارههههه! تو یه سوال از من پرسیدی منم بهت جواب دادم…

من اون توضیح رو باور نداشتم برای همین لب زدم:

-توضیحات تو به درد من نمیخوره…

داد زد:

-به درککککک!من حالا واسه هیچکاری به هیچ احدی توضیح ندادم اما به تو دادم
از تو هم نمیترسم که بخوام دروغ و دونگ تحویلت بدم…
اصلا واسم مهم نیستی که بخوام با دروغت نگهت دارم..بودی بودی نبودی هم به درک!

قلبم از حرفهاش شکست.
دستامو مشت کردم و با نفرت گفتم:

-خب اگه مهم نیستم چرا ولم نمیکنی برم پی بدبختی های خودم.
بزار برم و تو هم دست زن عزیزت رو بگیر و برش گردون تو خونه ات!

دیگه نتونست خودش رو کنترل بکنه بلند شد و صداش رو انداخت رو سرش و گفت:

-میشه دهنتو ببندی و دیگه اینقدر مرخرف نگی!؟
میشه خفه بشی و اینقدر چرت و پرت به زبون نیاری!؟
حتما باید کتک بخوری؟
حتما باید کاری کنی من مثل یه حیوون باهات رفتار بکنم!؟

نمیتونستم بهش اجاره بدم هرچی دلش میخواد در موردم به زبون بیاره و ساکت بمونم.
بلند شدم و با عصبانیت گفتم:

-حق نداری با من اینطور رفتار بکنی …حق نداری!

اون هم بلند شد و مقابلم ایستاد.
هیکل بلند و ستبرش عین یه سرو بلند قامت سایه انداخت رو تنم. سر خم کرد و از بالا بهم خیره شد و با عصبانیت زیادی گفت:

-من هر طور دلم بخواد با تو رفتار میکنم…هر طور دلم بخواااااد تو هم دفعه ی دیگه همچین چرت و پرتهایی بیاری یا حرف رویا رو پیش بکشی اونقور کتک میخوری که دیگه حتی نتونی از جا بلند بشی!

دندونامو با نفرت روی هم سابیدم و متاسف براندازش کردم و گفتم:

-تنها کسی که مناسب توئہ همون رویای سلیطه اس!

به محض اینکه این حرف رو زدم دستش رو برد بالا که بزنه توی صورتم .
ناخوداگاه سرم رو کج کردم و دستهام رو سپر صورتم کردم.
اما انگار اون در لحظه از زدنم پشیمون شد.
بعد از اون داد و بیدادها و تصمیم برای زدنم بازوم رو گرفت و از سر راهش پرتم کرد روی تخت و خودش هم رفت بیرون.
دستمو به خود تخت تکیه دادم و بلند شدم.
گره ی حوله باز شده بود و کلاه افتاده بود روی زمین.
کمرم رو خم کردم و کلاه رو از روی زمین برداشتمش.
آخه من همچین مواقعی باید به کی پناه میبردم !؟
کاش…
کاش اصلا میشد تمام روز یا بیمارستان باشم یادانشگاه…
کاش اصلا میشد هیچوقت نیام اینجا…
هیچوقت!

#پارت_۶۱۸

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

روی نیمکت نشستم و زل زدم به دور دست.
این فرصت رو داشتم که بعداز کلاس برم خونه اما خودم اینو نخواستم.
بعداز اون بگو مگوی دیشب ترجیح میدادم که اصلا نرم اونجا و فعلا اوقاتمو توی دانشگاه یا حتی بیمارستان بگذرونم.
یکم پاینتر تعداد خیلی زیادی از دانشجوها و حتی بعضی از اساتید گرد هم جمع شده یودن.
یا بهتره بگم گرد یه شخص خاص…
نگاهی به یکی از همکلاسی ها که رو نیمکت کنارم نشسته بود انداختم و پرسیدم:

-اونجا چه خبره!؟

از توی کیفش کتاب و لقمه ی غذاش رو بیرون آورد وهمرمان جواب سوال من رو داد:

-چندتا سمینار پزشکی برای دانشجوهای رشته پزشکی برگزار کردن…یکی از استایدهای معرف تهرون هم اومده…فکر کنم بخاطر اون اونجا جمع شدن!

سرم رو تکون دادم و با گفتن یه آهان تلفنم رو که داشت زنگ میخورد از توی کوله پشتیم بیرون آوردم و نگاهی بهش انداختم.
با دیدن شماره ی پگاه لبخندی روی صورت پژمرده و بی حس و حالم نشست.
کیفمو برداشتم و فورا از روی نیمکت بلند شدم و همزمان با وصل کردن تماس گفتم:

” سلام پگاه …”

گله مندانه گفت:

“من که باهات قهرم…شد یه بار تو زنگ بزنی حال منو بپرسی!؟ آخه رفیق اینقدر بی وفاااا…”

لبخند محوی زدم.حق با اون بود.همیشه خودش بود که به من زنگ میزد و جویای احوالم میشد و من از این بابت واقعا شرمندش بودم.
نمیتونستم بهش بگم اونقدر تو زندگیم تنش دارم که فرصت اینکه حالشو جویا بشمو ندارم.
خیلی اوقات هم خودم
نمیخواستم با حال بدم یهش زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم!
همونطور که قدم میزدم گفتم:

“ببخشید پگااااه جون…قول میدم جبران بکنم…اونقدر بهت زنگ میزنم که از دستم کفری بشی…”

خندید و گقت:

“خب باشه..راستی سلام…”

خندیدم و گفتم:

“الان یادت اومد جواب سلام بدی…؟ علیک سلام”

هیجان زده گفت:

“یه خبر توپ و جدید دارم برات..از اون خبرای گرم و داغ”

نگاهمو دوختم به جمعیت.یه همونهایی که گرد اون سخنران سمینار پزشکی جمع شده بودن و بعدهم گفتم:

” خب حالا چی هست این خبر توپت که حاضر شدی قهرتو بشکنی و با من بی وفا حرف بزنی؟!

خندید.درحالی که به صدای خنده هاش گوش میپسردم تا رفع دلتنگی کنم دوباره به اون جمعیت نگاه کردم.
یکی از مسئولین حراست دانشجوهارو پراکنده کرد وگفت:

-بابا بزارین دکتر یکم استراحت بکنه…تو سمینار فردا شرکت کنید سوالاتونو اونجا بپرسید…

دانشجوها با اصرار مسئولین حراست پراکنده شدن و اطراف دکتری که هنوز هویتش برای من نامشخص بود و حتی موفق به دیدنش نشده بودم و پشت به من تو فاصله ی نه خیلی زیادی ایستاده بود رو خلوت کردن.
همزمان صدای پگاه تو گوشم پیچید:

“استادحاتمی اومده شیراز”

از این حرف پگاه چند ثانیه هم نگذشته بود که درست همون لحظه اون استاد چرخید و در لحظه نگاه های ما باهم تلاقی پیدا کرد.
نگاه من و فررین…
قلبم ایستاد.
آره…واقعا از تپش ایستاد.
صدای پگاه دوباره تو گوشم پیچیده شد:

” شنیدی چیگفتم؟”

هنگ کرده بودم فقط بهت زده لبهامو از هم یاز کردم و پرسیدم:

“هان؟!”

خیلی زود جواب داد:

“فکر کنم حاتمی تو دانشگاه شما کنفرانس چند روزه داره…”

دیگه هیچی نشنیدم.من به حاتمی خیره بودم و حاتمی به من…
زمان توقف کرد و دنیا دور سرم چرخید.
یاورم نمیشد اونی که اونجا توی اون فاصله ایستاده و به من خیره شده فرزینه…
مروی که عاشقش بودم.
مردی که قلب و روحم درگیرش بود…
مردی که حتی تا ثانیه های قبل از ازدواج هم منتظر بودم تا دلیلی بشه واسه فرار از دست همه ی این آدمها…

صدای پگاه دوباره تو صدام پیچید:

“الو…الو بهار..بهار صدام رو میشنوی؟ بهار”

دستم به آرومی پایین اومد و دیگه حتی نتونستم جواب پگاه رو بدم.
دردهام…دردهام دوباره زنده شدن درحالی که خاطرات خوبی که باهاش داشتم تو ذهنم بهم پوزخند میزدن….

#پارت_۶۱۹

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

دردهام…دردهام دوباره زنده شدن درحالی که خاطرات خوبی که باهاش داشتم تو ذهنم بهم پوزخند میزدن.
چشمهام می دیدنش اما عقلم ازم میپرسید آیا این واقعا فرزینه و قلبم…قلبم میخواست حتی این آدم اگه یه توهم باشه باورش بکنه !
حتی اگه یه خیال باشه…
حتی اگه یه شوخی باشه!
دنیام بهم ریخت و غم به دلم چنگ زد…
انگار…انگار قلبم تو سینه مچاله شده بود.آخه سخته.سخته اونی که یه زمانی بیشتر از خودت دوستش داشته باشی رو وقتی دیده باشی که دیر شده باشه.
خیلی دیر شده باشه.

دیگه نتونستم قدم و گام بعدی رو بردارم.
خشکم زده بود اما…حس میکردم به آرزوهام رسیدم.
من از خدا فقط همینو میخواستم.
اینکه فقط یه بار دیگه ببینمش.فقط یه بار دیگه…
حالا احساس میکردم دیگه هیچی از خدا نمیخوام چون همینکه دیده بودمش برام کافی بود.
همین…
اون هم مثل من شوکه بود و فقط داشت بر بر تماشام میکرد.
یدون اینکه حرفی بزنه یا کاری انجام بده.
گلوم خشک شده بود و انگشتهام شل و ول …دیدنش هم شیرین بود و هم درد داشت.
دردی که ریشه اش تو سمت چپ قفسه ی سینه بود.
تو قلبم !
هیچوقت فکرش رو هم نمیکردم روزی برسه که بتونم ببینمش.
این تقریبا واسه من غیر ممکن بود اما اتفاق افتاد!

اون بود که تونست زودتر از من به خودش بیاد و به سمتم قدم برداره.
فاصله مون به یکی دو قدم که رسید رو به روم ایستاد.
چشم تو چشم…
فیس تو فیس…
زبونم بند اومده بود و هیچ کلمه ای نمیتونستم به زبون بیارم.
لال شده بودم.لال لال…
اما مهم نبود.مهم نبود اگه نمیتونستم گپ بزنم.
مهم نبود اگه نمیتونستم سخنی به زبون بیارم.
همینکه میتونستم تماشاش کنم کافی بود.
واقعا کافی بود.
بعد از یه سکوت خیلی طولانی لبهاش رو از هم باز کرد و پرسید:

-خوبی !؟

خوبم!؟ این مسخره ترین سوالی بود که میتونست ازمن بپرسه.
اگه ترکم نمیکرد.اگه بهم یه فرصت بخشش میداد.
اگه درکم میکرد.اگه خدایی میکرد و این بنده رو یکبار دیگه میبخشید، اگه از خطای بچگونه و احمقانه ام میگذشت اونوقت حالم این نبود.
اونوقت بهاری نبودم که حالش بدتر از صدتا خزونه…
من خراب بودم.
من بعداز فرزین بد خراب شدم.
بغض کردم و با مکث زیاد و صدای خیلی گرفته و ضعیفی جواب دادم:

-خوبم !؟ تو چیفکر میکنی!؟ شبیه آدمای خوبم !؟

نفس عمیقی کشید.یا بهتره بگم آه عمیقی…بدون اینکه چشم از صورتم برداره گفت:

-نو خودت مسئول این حال خودتی…تو به من و خودت خیانت کردی….

من پلک نزدم اما اشکهام از چشمهام سرازیر شدن.
با صدایی که گرفته بود وبه وضوح لرزش داشت گفتم:

-خدا با اون خداییش یه شیطان فرصت داد تو به من ندادی…

سرش رو خم کرد و دستشو روی صورتش کشید.
کی میدونه من اون روزهایی قبل از اینکه مجبورم بکنن با نیما ازدواج بکنم چه حالی داشتم !؟
چقدر بهش زنگ زدم…
چقدر پیام دادم…
چقدر التماس کردم ببخشم.
با افسوس سرش رو بالا گرفت و گفت:

-بخشش برای من سخت بود.بعد ازسالها به تو وابسته شده بودم و تو …و تو هم با من بودی هم با یه مرد دیگه.
با مردی که زن داشت…بچه داشت!

خودم رو مجرمی می دیدم که تو دادگاه هست نباید در برابر حرفهایی که بهش میزنن سکوت بکنه.
دستامو مشت کردم و به دفاع از خودم گفتم:

-من هم با تو و هم با اون نبودم…من کسی رو نداشتم.
اون حمایتم میکرد.و درعوض اون حمایتها به زور ازم میخواست کنارش بمونم و ادامه بدم…
تو هیچوقت اینو باور نکردی.هیچوقت…

آهسته پرسید:

-تو بودی باور میکردی…؟

با صدای بغض آلودی جواب دادم:

-من نمیدونم..من تنها چیزی که میدونم اینه که حاضرم برای کسی که دوستش دارم مرد و مردونه بجنگم کاری که تو نکردی…چون تو عاشق نبودی

نیشخندی تلخ زد و پرسید:

-من عاشق نبودم!؟

قاطع و محکم و اما با درد جواب دادم:

-آره…تو عاشق واقعی نبودی…تو…

مکث کردم.اشکمو کنار زدم و با بغض ادامه دادم:

-تو فقط مردی بودی که منتظر بود اونی که دوستش داره یه خطا ازش سر بزنه تا باز رهاش کنه به امون خدا و برگرده به غار تنهاییش

با تاسف سرش رو تکون داد و گفت:

-تو این حق رو نداری که من رو قضاوت بکنی…

لبخندی تلخ زدم.از عمق وجودم.

-ولی اینکاریه که تو با من کردی!
توقضاوتم کردی بدون اینکه لهم حق دفاع بدی…یادت که نرفته!

نفس آه مانندی کشید و جواب داد:

-نه! یادم نرفته…در هر صورت همچی تموم شده!

این جمله اش قلبم رو به درد آورد.اشک بازهم از چشمهام سرازیر شد و تا زیر چونه ام پایین اومد.
به غمباد دچار شده بودم.
چیزی شبیه به یه تلنگر و یه شوک منو به خودم آورد.
این جمله واقعا یه شوک بود.
اصلا این دفاع ها دیگه چه فایده ای داره…
من ازدواج کرده بودم.
من حالا زن یه آدم دیگه بودم.
یه مرد دیگه…

#پارت_۶۲۰

🌓🌓 دختر نسبنا بد🌓🌓

من ازدواج کرده بودم.
من حالا زن یه آدم دیگه بودم.
یه مرد دیگه…
اصلا این حرفها این گلایه ها این انتقادات چه فایده ای داشت.
سرم رو به آرومی تکون دادم و گفتم:

-آره…آره…حق با توئہ.حالا دیگه همچی تمومه…اصلا چرا من دارم در موردش حرف میزنم!؟
بیخودیه دیگه این حرفها…بیخودیه!

به صورتم خیره شده بود.خیلی سریع انگشتامو زیر چشمهام کشیدم که اشکهام مشخص نباشن.
بعضی وقتها جلوی بعضی اتفاقهارو نمیشه گرفت.
میفتن و با افتادنشون میشن یه زخم رو سینه…رو قلب…رو احساس و جاشون تا ابدو یک روز باقی می مونه!
بعد از یه مکث طولانی گفت:

-من نمیتونستم ببخشمت!

با همون بغضی که هنوزم توی گلوم گیر کرده بود و انگار اونجا نشستن حسابی به مذاقش خوش اومده بود جواب دادم:

-میدونم…گواهش تماس های بی پاسخم و پیامهای بی جوابم!

اما دیگه واقعا چه فایده داشت!؟ چه طوری میشد گذشته رو از یاد برد یا حتی ترمیمش کرد.
سرش رو پایین اومد تا بهم نردیک تر بشه.
احساس کردم میخواد ار فاصله ی کمتری به صورتم نگاه بکنه آخه..
نگاه هاش بی نهایت پردقت بودن.پر دقت و عمیق.
چنددقیقه ای فقط تماشام کرد و بعد گفت:

-الان چیکار میکنی!؟ خوبی؟ زندگیت در چه حاله؟

نمیدونم میخواست با این سوالهای مسخره به چی برسه.
یعنی واقعا توقع داشت من در چه حالی باشم !؟
پوزخندی زدم و جواب دادم:

-میگذرونم…

اینبار پرسید:

-خوب یا بد!؟

هه! خوب یا بد…واقعا اون میخواست بااین سوالها به چی برسه!؟
کاش اون زمان پشتمو خالی نمیکرد.کاش.
اگه فرزین پشتم می موند، اگه تنهام نمیذاشت اگه جلو میومد اگه میبخشید اصلا برام اهمیت نداشت که نوشین یا بقیه راجع بهم چی میگن…
می موندم و اون زخمهارو تحمل میکردم.
لبهام رو روی هم مالیدم و جواب دادم:

-جواب من به چه درد تو میخوره!؟ تو بلاکم کردی…از زندگیت هم بلاکم کردی.پس حق پرسیدن همچین سوالایی رو نداری آقای پاک و منزه از هر گناه!

دلگیر و با صدای آروم و غمگینی گفت:

-داری تیکه میپرونی چون ازم دلخوری…

نیشخندی زدم و گفتم:

-تیکه؟ نه…کی میتونه به یه آدم تو پاک و معصوم و بیگناهی مثل تو تیکه بپرونه!؟
تیکه پروندن به تو کفره…کفر…

متاسف چشمهاش رو بازو بسته کرد و گفت:

-من واقعا دوست داشتم…

پوزخند زنان و به طعنه پرسیدم:

-دوست داشتن لب و دهنی به درد لای جرز میخوره آقای دکتر و استاد عزیز!

ابرو درهم کشید و پرسید:

-خطای خودتو یادت رفته!؟

با غم و غصه ی مشهود و درد و خشم عیانی پرسیدم:

-نه…ولی تو چی!؟ بس مهریتو یادت رفته!؟ اظهار علاقه ات رو چی!؟
مگه میشه کسی رو واقعی دوست داشت اما نشه بخشیدش!

خواست جوابم رو بده اما قبل از اینکه اینکارو انجام بده،
مردی کت شلواری و آراسته یه سمتش اومد و گفت:

-دکتر جان سوئیت رو براتون آماده کردیم تشریف بیارید راهنماییتون کنم یکم یه خودتون استراحت بدین…

با کشیدن یه نفس عمیقی آهسته جواب داد:

-یاشه..ممنون…

نگاه آخرو به صورتم انداخت و بعد گفت:

-خدانگهدارت…

تماشا کردنش درد داشت.نتونستم ازش چشم بردارم.همونجا ایستادم و اونقدر تماشاش کردم تا وقتی که سوار ماشین شد و رفت.
آه از نهادم بلند شد.
چشمهام رو بستم و سرم رو خم کردم…
شاید بهتر بود بگم کاش نمی دیدمش.
آحه الان حس اون کسی رو داشتم که زخم کهنه اش سرباز کرده و دردش تازه شده…
رنگم پرید.
دیگه نتونستم رو پاهام بند بشم.
عقب عقب رفتم و تکیه ام رو به درخت دادم و ناله کنان با خودم لب زدم:

“چه جوری میتونم دوباره فراموشش کنم؟! چه جوری…”

#پارت_۶۲۱

🌓🌓 دختر نسبتا بد🌓🌓

تمام مسیر رو پیاده طی کرده بودم.
میخواستم راه برم و باخودم خلوت کنم که سبکتر بشم.
با این حال رو روز درب و داغون و بدون کنار اومدن باخودم و اتفاق امروز اگه می رفتم خونه نیما حتماااا و بدون شک میفهمید یه چیزیم شده.
شاید هم خیلی سریع متوجه میشد من شیه کسی ام که معشوقه سابقش رو دیده!
مرور گذشته تلخه!
اینکه خاطراتی داشته باشی که هم قشنگترین و هم تلخترین خاطراتت باشن هم تلخه…
وقتی یادم میومد که حتی شب خواستگاری نیما هم داشتم براش پیام میفرستادم و ازش خواهش میکردم بهم فرصت دوباره بده و اون حتی یکبار حاضر نشد جوابم رو بده و اونقدر ساده و آسون کنارم گذاشت،جیگرم آتیش میگرفت و آه از نهادم بلند میشد!
منصفانه نبود.اون حجم از بد رفتاری با من واقعا منصفانه نبود!
دستهامو توجیبهای لباس تنم فرو بده بودم و آهسته قدم برمیداشتم که صدای بوق ماشین از پشت سر من حواس پرت رو از فکر و خیال کشید بیرون.
ایستادم و با بالا گرفتن سرم به عقب چرخیدم.
چشمم که به نیما افتاد هم متعجب شدم هم اخم کردم.
نیما تو چشمم کسی به نظرم رسید فرصت بودن با فرزین رو ازم گرفته بود.
یکی که بد موقعه ای سرو کله اش تو زندگیم پیدا شد.
یکی که اگه نبود…
اگه نبود هنوز هم میتونستم امید رو درآغوش بگیرم.
ولی الان تهی بودم.
تهی از هر امیدی…
از هر اتفاق خوشایندی!
عبوس و جدی پرسید:

-ده بار اسمتو صدا زدم.چرا جواب نمیدی!؟

اگه صدام زده باشه هم نشنیدم.من اونقدر تو خودم و این دیدار غیر منتظره غرق بودم که حتی همین صدای بوق رو هم اتفاقی شنیدم.
آهسته و آروم گفتم:

-نشنیدم…

به داخل ماشین اشاره کرد و گفت:

-بیا سوارشو…

بدون اینکه حرفی بزنم برگشتم به عقب و با باز کردن در ماشین کنارش نشستم.
بوی سیگار میومد.
سیگارهای همیشگیش.
انگار حتی حین رانندگی هم باید چند کامی رو از اون سیگارا میگرفت!
سرم رو به عقب تکیه دادم و کیفمو گذاشتم روی پاهام و بیرون رو نگاه کردم.
خیلی زود دوباره،ماشین رو به حرکت درآورد وهمزمان پرسید:

-چرا پیاده داشتی میرفتی خونه!؟ نکنه بازم پول نداری!؟

از گوشه چشم نگاهش کردم.سوی نگاهش سمت من نبود.خیره بود به مسیر و ماشین رو آروم آروم تو اون ترافیک شلوغ به حرکت درمیاورد.
بی حوصله و خسته جواب دادم:

-نه داشتم…فقط میخواستم پیاده روی کنم…

ازش متنفر بودم.در اون حد که حتی دلم نمیخواست توچشمهاش نگاه کنم.
احساس میکردم اگه اون نبود من الان حالم تا به این حد و اندازه بد نبود.
اون نبود من الان متاهل نبودم.
یه آدم گیج وسط یه ازدواج اجباری نبودم…
یه بشر سرگردون که هیچ دلیلی برای ادامه ی این زندگی داره نبودم.
نیما حال بد من رو بدتر و داغونتر کرد.
با اخم گفت:

-همچین مواقعی بهتره تاکسی دربست بگیری! نه اصلا..تاکسی هم نمیخواد بگیری…گواهینامه داری!؟

سرمو به سمتش برگردوندم و متعجب نگاهش کردم.
سوالای عجیب غریبی ازم می پرسید.
چیزایی که نمی فهمیدم اون چرا به فهمیدنشون علاقمنده!
آهسته جواب دادم:

-بله دارم…

چیزی نگفت اهمیت هم نداشت.اونقدر حالم بد بود که نمیتونستم به چیزی جز فرزین فکر کنم.
حالم اصلا خوب نبود.
انگشتامو توی هم قفل کردم و گفتم:

-من یکم خستمه.فکر نکنم بتونم چیزی برات درست کنم.اگه میشه خودت یه چیزی بخر برای ناهارت…

نیم نگاهی به صورتم انداخت و بعد با کج خلقی گفت:

-اگه قراره از زندگیت عقب بیفتی بهتره قید کار و دانشگاه رو بزنی…من درامدم اونقدری هست که تا هفت نسل بعدمم زندگی راحتی داشته باشن و به چندقاز حقوقت تو نیازی نباشه….

این حرف حتی شوخیش هم قشنگ نبود.
دسته کیف رو تو مشتم فشار دادم و پرسیدم:

-فقط چون گفتم یه امروز نمیتونم برات ناهار درست کنم !؟
تا این حد بنده ی شکمتی…؟!

صداش رو برد بالا و گفت:

-واسه من سخنرانی نکن…یه کاری هم نکن به این نتیجه برسم موندنت تو خونه از دانشگاه وبیمارستان رفتنت بهتره!

به نیمرخش خیره شدم.
هم غمگین هم عصبانی…
پوزخندی زدم و پرسیدم:

-این تهدیده!؟

شونه بالا انداخت و با بیتفاوتی جواب داد:

-هر جور دوست داری فکر کن!

به سرعت ازش رو برگردوندم.نیما روز به روز به من دلایل بیشتری برای گم و گور شدن از این زندگی میداد.
روز به روز…

4.2/5 - (20 امتیاز)
[/vc_column_inner]
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
5 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Zari
Zari
1 سال قبل

اره همین الان انگار نیما کم کم داره عاشقش میشه

ای"ش
ای"ش
1 سال قبل

نویسنده عزززززیییز لطفا یه روز دو تا پارت بذار فرداش یه پارت از این بذار و یه پارت یا از عشق ممنوعه استاد یا صیغه استاد رو بذار.😐

ای"ش
ای"ش
پاسخ به  ای"ش
1 سال قبل

نه نه صیغه استاد نه عشق صوری…
در ضمن ما هم عر عر نیستیم میدونیم😶

فاطمه
فاطمه
پاسخ به  ای"ش
1 سال قبل

سلام یه سوالی که دارم اینکه آخرسر بهار نیمارو ترک میکنه یا نیما بهارو؟
به نظرتون امکان داره اینا باهم خوب شن

Zari
Zari
پاسخ به  فاطمه
1 سال قبل

اره همین الان انگار نیما کم کم داره عاشقش میشه

5
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x