رمان دختر نسبتا بد ( بهار ) پارت 32

 

چندثانیه ای وسط اون شلوغی و بگو مگو رو به رو رو نگاه کردم و بعد زدم به سیم آخرو گفتم:

 

 

-شاید حق باتوباشه…شاید درست بگی….ولی من دیگه نمیخوام ادامه بدم!

 

 

سنگینی و خیرگی نگاهش به نیمرخم رو کاملا احساس میکردم.ماتش برده بود و به نظر می رسید داره اون جمله ی کوتاه رو باخودش هجی میکنه…شاید گمون میبرد کلمات و حروف اشتباه هستن.اشتباه و نادرست!

اما همشون درست بودن.من نمیخواستم دیگه ادامه بدم.دوستش داشتم عاشقش بودم اما نمیخواستم باهاش ادامه بدم و براش اونقدر دلیل داشتم، اونقدر دلیل داشتم که میشد باهاشون طومار نوشت!

صداش خیلی ضعیف به گوشم رسید با این حال کلمات رو میتونستم بشنوم و بفهمم:

 

 

-چی؟ تو میخوای بامن بهم بزنی!؟

 

 

نفس عمیقی کشیدم و با بستن چشمام به خودم شجاعت به زبون آوردن این حرف رو دادم:

 

 

-آره…ما باید باهم کات کنیم!

 

 

فرصت نشد چیزی بگه چون درست همون موقع سرو کله ی پگاه پیدا شد.دستهای خیسش رو با پشت لباسش تمیز کرد و یدون اینکه حواسش بره پی مهرداد گفت:

 

 

-آاااخیش! سبک شدمااا…چقدر این توالت اختراع خوبیه.اصلا…

 

 

درست همون موقع بود که چشمش به مهرداد افتاد و با تعجب نگاهش کرد.دیگه حرفهایی که میخواست بگه رو به زبون نیاورد و بجاش گفت:

 

 

-سلام آقا مهرداد !

 

اونم به اندازه ی من از بودن مهرداد جا خورده بود.بد موقعه ای اومد مهرداد الان اصلا وقت این حرفها و این بحثها نبود.

حرفی هم اگه میخواست بزنه دیگه نمیتونست اینکارو تو اون سکوت و جلوی پگاه بزنه.

فیلم کم کم داشت شروع میشد و سالن خلوت.

بلند شد.خوشحال شدم که میخواد بده اما حرفی که زد دوباره پکرم کرد:

 

-بلند شو بهار…

 

بهش نگاه کردم و گفتم:

 

-دیگه حرفی نمونده که بزنیم!

 

 

-تو شاید حرف نداشته باشی اما من دارم بلندشو…

 

 

نگاهی به پگاه انداختم.چطور میتونستم اونو اونجا ول کنم و برم.خواستم دوباره دم ازنمیشه ها بزنم که پگاه گفت:

 

 

-برو بهار..نگران منم نباش.اگه تا تموم شدن فیلم اومدی که هیچی نیومدی هم میرم خونه اونجا منتطرت میمونم…

 

 

اه چه شبی شده بود! خراب اندر خراب ! مهرداد بی اذن خودم دستمو گرفت و با بلند کردنم از روی صندلی دنبال خودش کشوندم و من لحظه آخر فقط تونستم کیفمو بردارم.

اونقدر تند و سریع و باعجله قدم برمیداشت که تقریبا داشتم دنبالش کشیده میشدم.

مچ دستم درد گرفته بود و اون هم اونقدر عصبی به نظر می رسید نه نمیشد چیزی بهش گفت.

بالاخره از سینما کشوندم بیرون .

به زور دستمو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:

 

 

-چیکار میکنی تو مهرداد!؟ چرا فکر میکنی هروقت هر موقع دلت خواست میتونی هر رفتاری عشقت کشید با من داشته باشی!؟

 

 

نفس زنون ایستادم و بهش خیره شدم.دیگه حوصله ی بگو مگو نداشتم.حوصله ی اینکه دوباره بخوام یه سری توضیحات عاجز کننده بشنوم رو هم نداشتم.

رو به روم ایستاد و گفت:

 

 

-تو فکر کردی من آدم اهنی ام!؟ آدم اهنی ام که هر وقت خواستی ردم بکنی و بگی دیگه نمیخوای باهام ادامه بدی و آب تو دل من تکون نخوره!؟ هان؟؟؟

 

 

صدای دادش تو گوشهام پیچید و حتی نظر اونایی که داشتن از کنارمون رد میشدن رو جلب کرد. نفس نفس زنان گفتم:

 

 

-توچی؟ تو فکر کردی دل من ساحلم بیای روش قدم بزنی و بعد اون ردپاها با یه جزر و مد پاک بشن!؟خسته ام کردی…تو خسته ام کردی با این حرفهات…با اینکارت…دیگه نمیخوام بیام توی خونه ات.نمیخوام…

 

 

پوزخند زد و گفت:

 

 

-آره میدونم…میدونم نمیخوای.حتی میدونم با پسرعمو جونت اینور اونور دنبال خونه میگشتی.رستوران خوش گذشت !؟ غذاش خوشمزه بود !؟ بهت خوش میگذشت که از نبود من لذت میبردی آره !؟

 

 

ناباورانه بهش خیره شدم.حرفهاش معنی بدی میدادن.حالا تقریبا مطمئن بودم اون زمانهایی که حس میکردم دنبالم، هیچ چیزی به نام خطای دید درکار نبود.

زل زدم تو چشماش و با تاسف پرسیدم:

 

 

-تو داشتی منو تعقیب میکردی!؟

 

 

چند دقیقه ای بی حرکت فقط بهم خیره موند و بعد گفت:

 

 

-تو بهم خیانت کردی …

 

 

پوزخند زد.دست پیش میگرفت پس نیفته باعصبانیت به سمتش رفتم و با گرفتن یقه پیرهنش گفتم:

 

 

-اون پسرعموم بود زن داره زنشم خیلی دوست داره و منم ازش متنفرم….اینقدر کارایی که خودت انجام میدی رو به من نچسبون…

 

 

منتظر بودم خشونت و عصبانیتم رو بارفتاری عین خودم نشون بدم اما اون بین اونهمه جمعیتی که اونجا درحال عبور بودن سرش رو آورد جلو و لبهامو کوتاه بوسید و بعد دوباره سرش رو عقب برد و گفت:

 

 

-زندگی من تویی…زندگیمو ازم‌نگیر

 

 

سر جا خشکم زد.پیرهنش هنوزهم تو مشتم بود.

مات و مبهوت از گوشه چشم نگاهی به چپ و راستم انداختم.

خیلی ها مارو نگاه میکردن و چشمشون حرکاتمون رو تعقیب میکرد

پیرهنش رو اهسته رها کردم و باخجالت چندقدم عقب رفتم….

 

#پارت_۳۱۲

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

مات و مبهوت از گوشه چشم نگاهی به چپ و راستم انداختم.

خیلی ها مارو نگاه میکردن.

پیرهنش رو اهسته رها کردم و با خجالت چندقدم عقب رفتم.رو به روم ایستاده بود و یه لبخند هم روی لبهاش نقش بسته بود.لبخندی که با صراحت تمام به من میگفت

” من از کاری که کردم پشیمون نیستم” !

سیبک گلوش آهسته بالا و پایین شد.دستاشو تکون داد و گفت:

 

 

-هنوز برات ثابت نشده چقدر دوست دارم هان!؟هنوز حاضر نشدی قبول کنی اگه خاطرتو بیش از همه چیز و همه کس نمیخواستم باهات وارد رابطه نمیشدم درحالی که خودم زن دارم و بچه !؟

هنوز باور نکردی اگه دوست نداشتم به سیامک نمیگفتم تو چه نقشی توی زندگی من داری…چرا باورم نداری؟ چرا میخوای تنهام بزاری بهار !؟

 

 

احساستم تجربک شده بودن و باز داشتن جای عقلم تصمیم میگرفتن.وقتی احساس جای عقل تصمیم میگیره هیچ چیز تضمین کننده ای نیست که آدم بعدا از اون تصمیم پشیمون نشه درست مثل وقتی که من با احساساتم تصمیم گرفتم و وارد رابطه با مهرداد شدم و حالا خودمم تو این ارتیاطه موندم.

لبهامو روی هم فشار دادم و صورتش رو نگاه کردم.

ای کاش میتونستم نگاه نکنم. دیدنش صورتش چشم تو چشم شدن باهاش منو ضعیف میکرد خیلی هم ضعیف میکرد.

غمگین گفتم:

 

-مهرداد….

 

اومد جلو و گفت:

 

-جون دلم!

 

 

عاجزانه و برای اینکه اون روهم قانع بکنم بیخیال این ارتباط بشه گفتم:

 

 

-مهرداد من…من خسته ام.من از این ارتباط پنهانی مسخره خسته شدم.از اینکه باید مدام مراقب باشم کسی نفهمه دوست دارم خستمه ام…ما چرا باید به همچین چیزی ادامه بدیم؟ چرا…

 

 

دستشو سمتم دراز کرو و بعد خیلی قرص و محکم گفت:

 

 

-من همه چیز رو درست میکنم..تو فقط باش…تو باشی من قدرت انجام هرکاری رو دارم..زمین و زمان رو به پات پی ریزم فقط باش….بهار…

 

اسممو صدا زد و لحظه به لحظه جلوتر میومد تا جایی که تقریبا میتونستم گرمی هرم نفسهای داغش رو احساس بکنم. وسوسه کننده تو صورتم گفت:

 

 

-بهار…فقط باش…فقط باش و برگرد خونه.برگرد و پیش من بمون.میخوام ازم دورنشی…ارم فاصله نگیری…تو هروقت دور شدی هر وقت فاصله گرفتی بد شدی…نامهربون شدی و سعی کردی منو از یاد ببری!

 

 

نمیدونستم چیکار کنم ولی مجبور بودم برگردم پیشش.برای فاصله گرفتم از مهرداد برای فراموش کردنش باید استقلال مالی پیدا میکردم و جایی غیر از خونه ی اون زندگی میکردم اما پیدا کردن مورد دومی از من تو چندروز برنمیومد..همه ی اینها یه طرف اون حس وابستگی شدید نسبت به مهرداد هم یه طرف…

نداشتنش حس تنها بودن بهم دست میداد.یه حس تنهایی که گاهی با پگاه پر میشد!

به ناچار گفتم:

 

-تو چی میخوای!؟

 

-میخوام که برگردی خونه…میخوام الانتو با من باشی..میخوام وقتتو با من بگذرونی ….

 

نفس عمیقی کشیدم و بعداز یه نگاه به سمت درهای ورودی سینما گفتم:

 

 

-پگاه اونجا منتظرمه!

 

 

-بهش زنگ بزن و بگو با منی…ازش بخواه تنها بره خونه!

 

 

گوشی موبایلم رو که بخاطر خرابی بازهم شارژ خالی کرده بود بالا آوردم و کلافه گفتم:

 

 

-خراب….

 

 

لبخندی رضایت آمیز زد و بعدگوشی موبایل خودش رو از جیب شلوارش بیرون آورد و گفت؛

 

 

-باشه…با گوشی من بهش زنگ بزن!

 

 

به ناچار گوشی مهرداد رو ازش گرفتم و بعد با پگاه زنگ زدم .خیلی احساس شرمندگی میکردم چون اون قطعا دوست نداشت امشب اینجوری پیش بره.خوشبختانه درک کرد و بهم گفتم خیالم از بابتش راحت باشه.

بعداز اون همراه مهرداد سمت ماشینش رفتیم.خودش درو برام باز کرد و من کنارش نشستم.

کنار مهرداد حس خوبی داشنم.حس اینکه به نفر هست که حواسش همه جوره به من..یه نفر که هوامو داره اما همونطوری که پگاه بهم گفت متاهل بودن مهرداد تمام ویژگی های خوبش رو زیر سوال مییره.

یه آهنگ ملایم از لئوناردو کوهن گذاشت و با کم کردن صداش گفت:

 

 

-بهار…میخوام باور کنی که من سیامک رو نفرستادم دنبالت.فقط وقتی فهمید چیشده خودش ازم خواست بیاد پیشت…

 

 

نگاهمو دوختم به رو به رو و پرسیدم:

 

 

-میدونه باهم ارتباط داریم !؟

 

 

سرش رو تکون داد و جواب داد:

 

 

-آره میدونه…قبلا هم میدونست با یکی هستم ولی نمیدونست اون توهستی…فرانک رو هم دیدی!؟

 

سرمو تکون دادم و گفتم:

 

 

-آره!

 

 

به داشبورد اشاره کرد و گفت:

 

 

-یه جعبه اونجا هست درش بیار..ببینم. تو هیچ باخودت نگفتی آخه سگ با فرانک سکس میکنه!؟

 

 

جعبه رو از توی داشبورد بیررون اوردم و یه نگاه بهش انداختم.

گوشی موبایل بود.همونطور که جعبه رو نگاه میکردم گفتم:

 

 

-چرا اینو میگی!؟ که خودتو تبرعه کنی!؟

 

 

-نه میگم چون اینکه بهم بگی خیانت کردی دردش خیلی کمتر از اینکه بهم بگی با فرانک سکس کردم….من اصلا ازش خوشم نمیاد…

 

جعبه رو تودست گرفتم و پرسیدم:

 

-چرا ازش خوشت نمیاد !؟

 

-به میلیونها دلیل…نچسب…پفیوز…از شست پا تا نوک کله اش جراحی زیبایی…آدم میبینش حس میکنه یه تیکه پلاستیک…بدجنس….آب زیرکاست…دو

 

#پارت_۳۱۳

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

جعبه ی توی دستم رو خیلی آروم و با احتیاط باز کردم و خیره شدم به گوشی اپلی که قطعا قیمتش از بیست تومن کمتر نبود!

سرمو بالا گرفتم و به صورت مغرورش که یه لبخند آروم روش نقشه بسته بود خیره شدم.

یکی از ابروهاش رو بالا انداخت و نگاهی پر تکبر حواله ام کرد.

تو اون لحظع هنوزم نمیدوننستم اون گوشی موبایل جدید رو با چه نیت و برای چه کسی خریده و دقیقا به همین خاطر پرسیدم:

 

 

-تو که گوشی داری پس اینو برای کی خریدی!؟

 

 

همونطور که یه دستی فرمون رو هدایت میکرد جواب داد:

 

 

-مشخص نیست!؟ برای تو گرفتم…

 

 

این خریدی که ظاهرا میخواست به عنوان یه هدیه سپرده بشه دست من اونقدر قیمتش بالا بود که نمیشد با یه لبخند و رد بدل کردن دو سه کلمه ی ساده مِن بابِ تشکر سروتهش رو هم آورد.

جعبه رو بالا آوردم و ناباور پرسیدم:

 

 

-برای من گرفتی!؟

 

با به لبخند عاشقونه سرش رو واسه چند لحظه ی کوتاه اونقدری که تو مسیر کار دست هردومون نده به سمتم برگردوند و جواب داد:

 

 

-جز تو چند نفر اونقدری خاطرشون واسمون عزیز که بخوام جای گوشی خرابش یه خوبشو براش بگیرم!

 

 

بلافاصله گوشی رو توی جعبه اش گذاشتم و با بستن در جعبه فورا گفتم:

 

-نه نمیخوامش!مرسی!

 

متعجب گفت:

 

-چی!؟ نه نمیخوامش مرسی !؟؟؟ تعارف داری با من ؟ نمیفهمم این حرفهارووو…

 

 

من به اندازه ی کافی احساس بدهی نسبت به اون داشتم.همینجوری وقتی بهش فکر می کردم می دیدم چوب خطم پر و اون اونقدر بهم کمک مالی کرده که اگه سالها هم کار میکردم باز نمیتونستم اون پولهارو بهش پرداخت بکنم و برگردوندم.

اصلا اون پولها زنجیر بودن.زنجیرهای اسارت من…

زنجیر هایی که منو به اون وصل و محتاج و مدیون میکرد.

سرمو تکون دا م و جعبه رو گذاشتم جلو شیشه و گفتم:

 

 

-نه مهرداد.این خیلی گرون ..حقوقمو که گرفتم خودم یکی میخرم!

 

 

نیشخندی زد و گفت:

 

-اوه! همچین میگی حقوقم هرکی ندونه فکر میکنه ماهی صدتومن دستمزدش!توروهمین شغلت خطرناک کرده… همین شغل شیرت کرده که هی از من فاصله بگیری…

 

 

این حرفشو دوست نداشتم.مشکوک شده بود به همچی.به زمین و زمان…فکر میکرد همه دست به دست هم دادن تا من ازش دور بشم درحالی که اینطور نبود و من خودم میخواستم ذره ذره ازش فاصله بگیرم.

چپ چپ نگاهش کردم و خیلی جدی گفتم:

 

 

-مهرداد…من اصلا از این حرفت خوشم نیومد…اصلا. چه ربطی داره آخه!؟ هر ادمی دوست داره مستقل باشه از نظر مالی…حتی اونی که پول باباش از پارو بالا میره…

 

 

حالا اون بود که من رو چپ چپ نگاه میکرد.به خودش اشاره کرد و گفت:

 

 

-تو منو داری…کسی که منو داره دیگه احتیاجی یه هیچی نداره…به هیچی…

 

 

غرور و تکبر مهرداد از پولداریش نشات میگرفت.از اینکه از وقتی چشم باز کرد تا وقتی به اینجا رسید غرق در رفاهی بود که نمیشد تصورش رو کرد.

برای همین اینقدر پر غرور و با اعتماد بنفس حرف میزد.

سری تکون دادم و نجوا کنان لب زدم” از دست تو مهرداد…از دست تو ” !

 

لبخندی مکش مرگ ما تحویلم دار و گفت:

 

 

-بریم خونه!؟

 

 

متعجب گفتم:

 

 

-حالا !؟ نه اصلا…نوشین این موقع منو ببینه فکرش منحرف میشه و هزار جا میره..یه کاره این موقع بلند بشم برم اونجا که چی!؟

 

 

لبخندش از روی صورتش کنار رفت.انگار که تاره متوجه حرفش شده بود گفت:

 

 

-آره آره تودرست میگی…ولی فردا حتما باید بیای…وسایلتم بیار.حتما باخودت بیار .نمیخوام دیگه بهونه ای داشته باشی که یرگردی خونه ی پگاه…

 

 

چشم از نیم رخش برداشتم و خیره شدم به رو به رو و بعدهم گفتم:

 

 

-نیارم هم بهونه ای ندارم…نامزدش آرتین قراره از ترکیه برگرده…اگه اشتباه نکنم فردا یا پسفردا.البته به پگاه گفته پسفردا ولی وقتی میگه پسفردا یعنی همون فردا میاد عادت داره به سورپرایزهای این مدلی…

 

 

خوشحال شد و گفت :

 

 

-عه ؟ جدا؟ چه بهتر …

 

 

عجب!خوشحال شده بود.البته اگه خوشحال نمیشد جای تعجب داشت. آخه اون عاشق این بود من همیشه تو تنگنا باشم تا هی عین کش تومبون برگردم پیش خودش.

اشاره به گوشی کرد و گفت؛

 

-اون مال توئہ…نمیشه و نمیخوام هم نداریم!

 

 

لبهامو روهم فشردم و گفتم:

 

 

-مهرداد! این گرونقیمت.من اینو بگیرم دستم همون نوشین باخودش نمیگه این دختر از کجا آورده همچین گوشی ای خریده!؟

 

 

طعنه زنان با خنده و تمسخر گفت:

 

 

-خب بگو حقوقتوووو گرفتی!

 

 

نیخشندی زدم و گفتم:

 

 

-هه هه خندیدم! بی مزه! بجای این حرفها زودتر برو پیش زنت!

 

 

دستشو تو موهاش کشید و گفت:

 

 

-میرم خونه ولی نه الان…وقتی همشون کپ مرگشونو گذاشتن میرم

 

 

با یه نگاه کوتاه به صورتش پرسیدم:

 

 

-باز قهر کردی!؟

 

 

چیزی نگفت و سکوت اون برای من در همچین مواقعی هیچ فرقی با زبونی حرف زدن نداشت….

 

#پارت_۳۱۴

 

 

🌓🌓 دحتر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

چیزی نگفت و سکوت اون برای من در همچین مواقعی هیچ فرقی با زبونی حرف زدن نداشت….واقعا نمیفهمم چرا اینقدر باهم دعوا میکنن…

کوله ام رو روی پاهام گذاشتم و گفتم:

 

 

-نباید اینقدر باهاش جرو بحث بکنی!اون بارداره…زن باردار رو که نباید اینقدر آزار داد!

 

 

به خودش اشاره کرد و طلبکارانه پرسید:

 

 

-من !؟ من اذیتش کردم؟تو هیچی نمیدونی…نمیدونی و اینو میگی…

 

بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:

 

-خب آره من درجریان نیستم ولی حق با اون چون بارداره…تحت هر شرایطی حق با اون دقیقا به همین دلیل!

 

 

با تاسف خندید و سرش رو به چپ و راست تکون داد و دوسه بار خیلی آروم رو فرمون زد و با خودش لب زد:

 

” نمیدونه نمیدونه ”

 

یکم خودش رو کج کرد و بعداز توی جیب شلوارش یه تیکه کاغذ بیرون آورد و گرفت سمتم و گفت:

 

 

-بگیر و بخون

 

 

کاغذ مچاله شده ای که به سمتم گرفته بود رو ازش گرفتم و خیلی آروم ازهم بازش کردم تا پاره نشه آخه به اندازه ی کافی مچاله بود و فقط یه تلنگر نیاز داشت تا جره بخوره.

روش نوشته شده بود:

 

” امشب خونمون خالیه و من تنهام”

 

سرمو بالا گرفتم و گفتم:

 

 

-خب این چیه !؟

 

نفس عنیقی کشید و کلافه شروع به توضیح و شرح ماجرا داد:

 

 

پریشب بازهم دورهمی داشتن و طبق معمول بخاطر خواهش های اون قبول کردم باهاش برم.

گفتم بارداره و باید فعلا باید به سازش برقصم.

وقتی رفتم اونجا شرف برای من نذاشت.

چنان آبرویی از من برد که اصلا نمیشه حرفش رو زد.

 

 

چشمامو تنگ کردم و پرسیدم:

 

 

-سر چی!؟

 

 

دلخور جواب داد:

 

 

-سر اینکه من این کاغذ رو به دختر دوستش دادم..درحالی که دختره خودش یه هرزه ی به تمام معنا بود. 17سالشم نشده بود اما هی دور من می چرخید…آخرشم اینو نوشتو گذاشت تو جیبم ولی این وسط من شدم بدهکار…باورت نمیشه بهار به صد

و یک روش سامورایی این دختره چراغ سبز نشون داد از به رخ کشیدن سینه هاش گرفته تا کونش..اونوقت نوشین خانم منو مقصر دونسته..اعصابشو نداشتم تو خونه بمونم.شکاک بازی هاش خون منو فاسد کرده…

از روز اولی که باهم ازدواج کردیم بهش گفتم.

گفتم ذره ای بهت علاقه ندارم گفتم اگه دارم قبول میکنم باهات ازواج کنم صرفا بخاطر چیه قبول کرد گفت میدونه ولی حالا…حالا به همچی من گیر میده به ظاهر من به دوستای من به رفتار من به همه چی …

 

 

خیلی عصبانی و دلگیر یود.کاغذو مچاله کردم و انداختم دور و گفتم:

 

 

-تو خونه به اون بزرگی داری.خب وقتی قهر میکنی مجبور نیستی بلند بشی بری خونه دوستت یا اصلا هرجای دیگه برو اتاقای بالا

 

 

ماشین رو نگه داشت و گفت:

 

 

-نه…همچین وقتهایی من باید از اون خونه بزنم بیرون تا این اعصاب لامصبم آروم بشه…

 

 

کمربندش رو باز کرد و پیاده شد.اصلا نفهمیدم کی اومدیم بام تهرون.اونقدر گرم حرف بودم متوجه نشدم.

تکیه به ماشین داد و اشاره کرد برم سمتش

پیاده شدم و قدم زنان به طرفش رفتم.

کنارش ایستادم و اون دستشو دور گردنم انداخت و سرمو گذشت رو شونه ی خودش و گفت:

 

 

-تو مال منی فقط…تو لبخندات آدامش داره…نگاه هات آرامش دارن…تو آرومم میکنی نه نوشین….نوشین هنوزم فقط زن داداش من…من دلم میخواد تو زنم باشی..تو پیشم باشی… شبو کنار تو بگذرونم…

 

 

چشمامو بستم.آغوش مهرداد آرامشبخش بود ولی اگه بخوام توصیفش کنم میگفتم دریا بود.یه دریای نا آروم.

یه دریا ی بزرگ و متلاطم که گرچه جذر ومد داره اما دیدنش و دل بهش دادن لذتهای خاص خودش رو داره!

لبخندی زدم و گفتم:

 

 

-بیچاره پگاه

 

 

-چرا !؟

 

-چون از سر بی حوصلگی اومد که با من بره بچرخ اما…

 

صورتم رو بوسید و گفت:

 

 

-نگران نباش درک میکنه…بهار..

 

-بله!

 

منو به خودش فشرد و گفت:

 

 

-چقدر خوشحالم که پیشمی..چقدر خوشحالم که دیگه قهر نیستی…اون خونه وقتی منو میکشونه سمت خودش که تو اونجا باشی..

 

 

شالمو عقب داد و سرش رو فرو برد تو موهام…

 

چشمامو باز کردمو گفتم:

 

-شاید نوشین دوسن نداشته باشه من برم خونه اش

 

-اونجا خونه ی من!

 

با تاکید گفتم:

 

-اونجا خونه ی جفتتونه…میترسم دلش نخواد من باشم لااقل تو این دوران بارداری و وقتی چپ و راست به شوهرش درخواست خونه خالی میدن

 

 

خندید و گفت:

 

 

-تیکه میپرونی!؟

 

 

-نخیر جدی گفتم…منم بودم شاید شک میکردم

 

 

مچ پاش رو روی اون یکی پاش انداخت و بعد دستشو تو جیبش فرو برد و گفت:

 

 

-نه…ناراحت نمیشه خیالت راحت…تو براش فرق داری…

 

 

خواستم بگم دقیقا چون براش با بقیه فرق دارم یه نمک نشناسم اما لب گزیدم و حرفمو قورت دادم.

من تو مسیری بودم که نمیشه دوردستش رو دید.

شبیه یه آدم بی آینده بودم مگر اینکه اتفاقی میفتاد.

نوشین طلاق میگرفت یا…

نه نه….حس میکنم اگه طلاق میگرفت هم باز طاقت و جرات ازداج با مهرداد رو نداشتم…

کاش این زندگی ختم به خیر بشه…کاش

 

#پارت_۳۱۵

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

باد سردی وزید و تنمو لرزوند.تو خودم مچاله شدم واون این احساس سردی رو حس کرد چون پرسید:

 

 

-سردت شده آره !؟

 

 

دستامو دور تنم حلقه کردم و جواب دادم:

 

 

-آره خیلی سرده!

 

 

دستاشو از هم باز کرد تا پذیرای من تو آغوش خودش باشه و بعد یه پیشنهاد طلایی و به موقع داد و گفت:

 

 

-میخوای بیا تو بغل من! میدونی که…یه افسانه که راجب بغل هست اینکه آدمای نخستین سردشون که شد به آغوش هم پناه بردن تا گرم بشن و اینجوری بود که بغل اختراع شد!

 

 

پیش از این نگاهم رو به جلو بود.به سمتش چرخیدم و با نگاه کردن به اون لبخند بانمکش که البته رنگ و بوی خودشیفتگی هم داشت گفتم:

 

 

-عه! پس تو معتقدی بغل یه پیشینه و افسانه خاصی داره!

 

سرانگشت اشاره و شستش رو بهم چسبوند و گقت:

 

 

-شک نکن!

 

 

رفتم توی بغلش و اون با گرفتن دو طرف پیرهن چارخونه ای که دکمه هاش رو نبسته بود منو تو آغوش خودش پناه داد.خندیدم و گفتم:

 

 

-جای گرم و نرمیه! باید از انسانهای نخستین حتما بابت این اخترعاشون تشکر کنیم!

البته از امواتشون!

 

 

چونه اش رو گذاشت روی شونه ام و با صدای بم آرومی کنار گوشم گفت:

 

 

-میدونی چیه بهار..خدایا یه بعضی آدمارو ژنتیکی جوری افریده که انگار به صدا و نگاهشون آرامشبخش تزریق شده…صداشون رو میشنوی صورتشون رو میبینی آروم میشی….درست مثل اینکه لب دریا بشینی و یه منظره ی خوش رو تماشا کنی….درست مثل تو !

 

 

اون “تو” رو محکم و جدی گفت.قرص و جکری که من به صداقتش شک نکردم.

پلک زدم و دور دستو نگاهم کردم:

 

 

-پس من الان یه نوع مسکن محسوب میشم

 

 

-دقیقااااااا…تو یه مسکن قوی هستی برای من…هدچقدر نوشین ازارم میده و اذیتم میکنه تو به همون انداره حس خوبی بهم میدی…اصلا میبینمت یا صداتو میشنوم آروم میشم…آروم آروم…

 

 

آهسته خندیدم و

دست بردم توی جیبهای شلوارش و گفتم:

 

 

-به به! چقدر این تو گرم! ببینم چی داری این تو..

 

 

از توی جیب شلوارش یه شکلات ابنبات بیرون آوردم.تو دست گرفتمش و جلو چشمهام نگهش داشتم و پرسیدم:

 

 

-اوووم…شکلات تو جیبت چیکار میکنه!؟

 

 

منو محکمتر از قبل تو بغلش فشرد و جواب داد:

 

 

-این…؟این داستان داره.

 

 

خندیدم با یکم چرخونون سرم گفتم:

 

 

-جدیدا واسه هرچیزی داستان میسازی!

 

 

اینبار اون بود که خمدید و گفت:

 

 

-نوه آبدارچی دنیا اومده بود اینم شیرینیش …طمع نکردم فقط یه دونه برداشتم…

 

 

-این یدونه هم قسمت من شد!

 

 

بازش کردم و شروع کردم خوردنش.هی توی دهنم می چرخوندمش و ملچ ملوچ میکردم که دستشو بالا آورد و گفت:

 

 

-خب دیگه بدش من !

 

 

یه گوشه از لپم نگهش داشتم و پرسیدم:

 

 

-چی رو بدم؟!

 

 

در کمال تعجبم جواب داد:

 

 

-شکلاتو! بده بیاد…

 

 

زدم پشت دستش تا پسش بکشه و بعد گفتم:

 

 

-اولا اینکه دهنی من دوما اینکه مال خودم نمیدم

 

 

دوباره دستشو بالا آورد و گفت:

 

 

-اولا چون دهنیه توئہ میخوام بخورمش دوما از اول مال منو بود تو بالا کشیدیش….حالا دیگه رد کن بیاد…

 

 

فکر میکردم شوخی میکنه ولی جدی جدی ازمن اون شکلات رومیخواست و اونقدر اصرار کرد تا بالاخره از دهنم بیرونش آوردم و دادمش دستش.

پیروزمندانه و شیطانی خندید و گفت:

 

 

-هاهاهاه! آفرین دختر حرف گوش کن!

 

 

بهش نگاه کردم تا با چشمهام ببینم که واقعا اینکارو میکنه یا نه ولی واقعا انجامش داد.

شکلات رو گذاست توی دهنش و شبیه به حالت مکیدن تو دهنش چرخوندش و گفت:

 

 

-اوووووم…..بهترین شکلاتیه که تاحالا خوردم…

 

 

سعی نکردم جلوی خندیدنم رو بگیرم.آزادانه و بلند بلند شروع کردم خندید که کنار گوشم گفت:

 

 

-دلمیخواد لباتو عین این شکلات آبنباتی بخورم….

 

#پارت_۳۱۶

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

کنار گوشم گفت:

 

 

-دلم میخواد لباتو عین این شکلات آبنباتی بخورم….

 

اینو که گفت یه لبخند بدون نمایان شدن دندونهام زدم و بعد تو آغوشش چرخیدم و وقتی باهاش چشم تو چشم شدم گفتم:

 

 

-خب بخور….

 

ناباورانه پرسید:

 

-واقعا!؟میتونم…!؟

 

 

این سوال رو پرسید چون میدونست من تا یکی دوروز پیش و یاحتی چند ساعت پیش چقدر ازش عصبانی و دلخور بودم.

برای همین اجازه میگرفت چون هنوز حس میکرد ته مونده های اون دلخوری تو وجود من هست.

اما من خودمم دلم واسه همچین چیزی تنگ شده بود برای همین

سرمو رو خم و راست کردم و گفتم:

 

 

-میتونی…

 

لبخندی به پهنای صورت زد تکیه از ماشین برداشت و گفت:

 

 

-آخ که چقدر دلم واسشون تنگ شده بود ..

 

دستمو گرفت و دنبالش خودش کشید.نفهمیدم میخواد چیکار کنه تا وقتی که ازم خواست سوار ماشین بشم و بعدهم گفت:

 

 

-اونجا نمیشه بشین تو ماشین مزه و کیفش بیشتر…

 

 

خندیدم و نشستم توی ماشین.همینکه درو بستم و سرمو به سمتش چرخوندم حتی یک ثانیه رو هم تلف نکرد و با قاب کردن دستهاش به دور صورت من حریصانه و پر اشتها لبهامو بین لبهاش مکید….

چشمامو بستم و با کمال میل همراهیش کردم.

دستاشو از دور صورتم پایین و پایینتر اومدم.

فضایی که توش قرار داشتیم مناسب همچین کاری نبود ولی جو چیر دیگه ای میگف…

روزهایی زیادی بود که از هم دور بودیم و این دوری یه نوع تشنگی تو وجود هردوی ما به ایجاد کرد.

دستاش از روی سینه هام پایین اومدن و به لرزه ی شیرین پر شهوت به جسم من هدیه داد….

دستشو از مانتو و حتی کمر شلوارم رد کرد و رسوند به لباس زیرم.

ناخودآگاه پاهامو چفت کردم و دستش درست بین دوتا رونم گیر کرد.

لبشو رها کردم و با باز کردن چشمان گفتم:

 

 

-مهرداد اینجا نه….

 

 

خمار گفت:

 

 

-چرا !؟ من دلم میخواد انجامش بد…اوممممم….چقدر داغ….حتی خیسیش روهم میتونم حس کنم….

 

 

چشماش، حالت نگاه و حتی نوع و جنس صداش نشون میداد که چقدر حشری شده اما هم من و هم اون خوب میدونستیم اینجا همیشه رفت وآمد هست.

مچ دستش رو گرفتم و از داخل شلوارم بیرون بیارم و همزمان باصدای آرومی گفتم:

 

 

-میبیننمون….مناسب نیست اینجا …

 

 

با اون یکی دستش یه زور کوچولو زد تا لنگهای منو ازهم فاصله بده و بعد دوباره با دستش نقطه ی حساس بدنم رو از دوباره مالید و گفت:

 

 

-نترس هیچکس نمیاد داخل ماشین رو سرک بکشه…

 

 

شروع به عقب و جلو کردن دستش کرد و همزمان سرش رو تو گردنم فرو برد و به یوسیدن گردنم ادامه داد.

برخلاف اون خیال من از این بابت که کسی مارو نمیبینه خیلی راحت نبود.

با این حال زبونم هم دیگه به گفتن هیچ حرفی باز نشد و تنها صدایی که بیرون اومد صدای آه بود و ناله ی از سر هوس…

 

نفسهایی میکشیدم که عمیق بودن و تحریک شدن زیادم رو نشون میداد…

لبهام آهسته ازهم باز شدن و صدایی اهی بیرون اومد که مهرداد رو جری تر کرد.

بیشتر و تند بین پاهام رو مالید و همزمان گردنم رو می مکید.

سرم رو خم کردم و گذاشتم روی شونه اش….

با اینکه اون حس رو خیلی دوست داشتم اما بازهم پاهام رو جفت کردم و نفس بریده گفتم:

 

 

-م…مهر….داد……

 

 

-جونمممم….چقدر داغ و خیس و تپل…اومممم دلم میخواد بخورمش….زبونش بزنم….

 

 

وقتی اینارو میگفت من بیشتر تحریک میشدم امل درست همون موقع صدای موتور منو خیلی سریع تر از اونچیزی که خودمم فکرش رو میکردم عقب کشیدم.

دست مهرداد رو بیرون آوردم و با کشیدن یه نفس کشدار گفتم:

 

 

-گفتم که اینجا مناسب نیست…

 

 

لبخند زد و کف دستشو جلو صورتم گرفت و گفت:

 

 

-ببین…خیس خیس…

 

 

لب گزیدمو به کف دستش نگاه کردم و لبمو زیر دندون گرفتم.

لبخند زد و جلوی چشمای خودم کف دستشو لیس زد…

اینکارش بیشتر تحریکم کرد و این خیلی بد بود وقتی نمیشد اونجا حسی رو تجربه کنی و اونی که شدیدا تمایل به ارضا شدن داره رو آروم بکنی….همزمان که اینکارو انجام میداد چشماشو خمار کرد و گفت:

 

 

-اوممممم خیلی خوشمزه اس…میدونی چیه بهار . دلم میخواد سرمو ببرم بین پاهاتو و اونجاتو اونقدر بخوررررم که….

 

 

بدجور داشت با حرفهاش تحریکم میکرد.دستم رو بالا آوردم و گفتم:

 

 

-نه مهرداد…ادامه نده دیگه…

 

 

لبخندی شیطانه زد و گفت:

 

 

-چرا!؟

 

-چون ..چون…

 

 

میخواستم بگم چون من دیگه نمیتونم اون درد رو تحمل بکنم و نتونم ادامه بدم اما چون اون لبخند خبیثش رو دیدم زدم به بازوش و گفتم:

 

 

 

-بدجنس…خیلی بدجنسی…

 

#پارت_۳۱۷

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا 🌓🌓

 

 

 

به همدیگه خیره شده بودیم.

هیچکدوم لبخند بر لب نداشتیم اما میدونستیم از اینکه قراره هرکدوم یه وری بریم خیلی دلگیر میشیم.

یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:

 

 

-فکر کنم دیگه نگاه کردن به قیافه های همدیگه بس باشه!

 

 

خیلی آروم دستشو سمت موهام دراز کرد.موهام رو پشت گوش زد و گفت:

 

 

-من هیچوقت از تماشای صورت تو سیر نمیشم

 

 

لبخند زدم و گفتم:

 

 

-میتونم یه خواهش ازت بکنم!؟

 

 

-تو جون بخواه…تو دستور بود مسکن قوی من ….تو اشاره کن…امر کن…

 

 

لبخندی که محض بیرون آوردن صورتم از اون حالت یکنواختی روی صورتم نشونده بودم با شنیون این حرفها عریضتر شد.

لمسم که میکرد یه آرامش خوب به جونم تزریق میکرد.

تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم:

 

 

-برو خونه ….سر قهر با نوشین اینور اونور نچرخ …برو خونه و پیشش بمون…هرچقدر بیشتر ازش دور بشی بیشتر فکر میکنه توداری بهش خیانت میکنی!

 

 

با سر انگشت یه ضربه به گوشواره ای که خودش برام خریده بود زد و گفت:

 

 

-نوچ…نمیشه

 

 

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:

 

 

-به من میگی جون بخوام بعد یه چیز به این کوچولویی ازت میخوام میگی نوچ!

 

 

سر تکون داد و گفت:

 

 

-باشه باشه…بگم چشم حل میشه!؟

 

دوباره لبخند زدم:

 

-آره

 

دستشو از کنار گوشم عقب کشید و گفت:

 

 

-پس چشم

 

 

کیفم رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم. کمرمو یه نیمچه خم کردم و بهش نگاه انداختم. سرش رو گذاشته بود روی فرمون و منو خسته ، نگاه میکرد.نه خسته از من…بقول خودش خسته از اینکه چرا وقتی داره بهمون خوش میگذره زمان اینقدر سریع و تند میگذره …

یک قدم عقب رفتم و پرسیدم:

 

-ایتجوری نگام نکن

 

پرسید:

 

-چجوری!؟

 

-جوری که لحظه رفتن سخت بشه برام…

 

پلک زد و گفت:

 

-اینم چشم..

 

-خب دیگه…با من کار نداری !؟

 

 

سرشو از روی فرمون برداشت و گفت:

 

 

-نه مواظب خودت باش!

 

 

-باشه! خداحافظ…

 

 

-تو برو… من میمونم تا تو بری!

 

 

دستمو به نشانه ی خداحافظی براش تکون دادم و باعجله سمت ساختمون رفتم.

میدونستم پگاه سر منو از تنم جدا میکنه.

فقط امیدوار بودم دراون حد ازم دلگیر نشده باشه .

از آسانسور بیرون اومدم و رفتم سمت خونه.

چند ضربه به در زدم و اون بعداز چند دقیقه درو به روم باز کرد.

انتظار داشتم پکر و عبوس ببینمش ولی لبخند رو لبش باشه و این یعنی پگاه واقعا یه رفیق پایه با درک بالا بود.

کنجکاو پرسید:

 

 

-خوش گذشت؟ کجاها رفتین هان!؟

 

 

کفشهامو از پا در آوردم و جواب دادم:

 

 

-بام تهرون…

 

کف دستهاشو با خنده و ذوق به هم مالید و گفت:

 

 

-جوووون ! تجربه ثابت کرده هرگاه کار دو جوون به بام تهرون میرسه اوضاع هم چی بگی نگی مثبت هیجده میشه!

 

 

چشم غره ای بهش رفتم و خسته به سمت کاناپه رفتم.ولو شدم روش و خیره به سقف گفتم:

 

-میدونی دلم چی میخواد؟

 

 

همونطور که به سمتم میومد جواب داد:

 

 

-اونجای مهردادجوووونو!؟

 

 

نیم خیر شدم و کوسن مبل رو پرت کردم سمتش.خندید و فرار کرد سمت آشپزخونه و گفت:

 

 

-چیه خب! من خودم هروقت عین تو خیره میشم به سقف ذهنم میره پی اونجای آرتین!

 

 

سرمو به تاسف تکون دادم و گفتم:

 

 

-منحرف کثافت!

 

 

خندید و با ایستادن پشت اپن پرسید:

 

 

-باشه من منحرف تو خط راست.حالا بگو دلت چی میخواد!؟

 

 

پامو آروم آروم تکون دادم و گفتم:

 

 

-چایی!

 

دستشو روی چشم گذاشت و گفت:

 

 

-چشم ملکه ویکتوریا الان برات میارم..

 

 

خندیدم و سرم رو رو لبه ی کاناپه ی آبی رنگ گذاشتم.کوسن رو تو بغل گرفتم و با بستن چشمام حرکت دستهای مهرداد روی تنم رو تصور کردم و یه بار دیگه از اون تصور لذت بردم….

 

#پارت_۳۱۸

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

 

کوله ام رو روی دوش انداختم و همه ی سایلی که پیش پگاه داشتم رو ریختم تو ساک کوچیک مسافرتیم و رفتم سمت آینه .

آرتین قرار بود بیاد و من دیگه نمیتونستم اینجا بمونم. البته خودمم به مهرداد قول داده بودم برگردم پیشش ودر هر صورت دیگه نمیتونستم پیشش بمونم .

پگاه صندلی رو برعکس کرد و نشست روش.لنگهاش رو دو طرف گذاشت و چونه اش رو روی لبه ی پشتی گذاشت و گفت:

 

 

-کاش میشد نری بهاااار…

 

 

همونطور که مقنعه ام رو روی سرم مرتب میکردم گفتم:

 

 

-اگه بخوای میمونمااا ..اتفاقا سه تاییی رو تخت هم حسابی خوش میگذره…من تو و آرتین! تقسیمش میکنیم بین دونفرمون….

 

 

شوخ طبعانه یه قیافه ی مثلا متفکر به خودش گرفت وگفت:

 

 

-خب میدونی چیه الان که فکر میکنم میبینم مهرداد بیشتر بهت احتیاج داره.اینکه اونو آروم بکنی ثوابش خیلی بیشتر از اینکه منو آروم بکنی!

 

 

سری به تاسف براش تکون دادم و بعد موهام رو زیر مقنعه مرتب کردم و گفتم:

 

 

-خب خوبه که لااقل خیلی خوب به این نتیجه رسیدی!

 

 

گوشی موباسلمو دوباره زیرو رو کرد و گفت:

 

 

-ولی این خیلی خفنه هااا…بالای بیس تومن قیمتشه!

 

 

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

 

 

-باور کن اصلا راضی نبودم همچین هدیه ای بهم بده…اینو مامانم دایی یا حتی خود نوشین تودستم ببینن شک میکنن!

 

 

همونطور که باهاش ور می رفت گفت:

 

 

-خب ازشون پنهونش کن اگه هم تو دستت دیدن بمو فیک…یا بگو مال پگاه داده دست من!

 

 

-فکر میکنی باور میکنن!؟

 

 

یکم باخودش فکر کرد و گفت:

 

-خب….احتمالا نه…شایدم باور کرد آخه اون مثلا باخودش میگه چه دلیلی هست که تو بهش دروغ بگی….

 

 

شونه بالا انداختم و گفتم:

 

 

-نمیدونم…شاید حق باتو باشه…

 

 

گوشی رو به سمتم گرفت و گفت:

 

-نگراشن نباشه.اگه ازت پرسیدن همون جوابهایی رو بده که بهت گفتم…

 

 

گوشی رو از دستش گرفتم و گفتم:

 

 

-باشه.خب…اگر بار گران بودیم و رفتیم اگر نامهربان بودیم و رفتیم…. ببین.شام براتون درست کردم گذاشتم توی یخچال.گشنه نمونی یه وقت! زیاد هم نخواب…از بس خوابیدی پف کردی

 

 

خمیازه ای کشید و گفت:

 

 

-آقا من چه کنم باغم دلتنگی واسه دستپختت….آخ آخ آخ! آخ …

 

خندیدم و دستمو به حالت ” خاک برسر .گفتن”تکون دادم و گفتم:

 

 

-خااااک…پس بگو دلت تنگ چیه! اسکلی دیگه…اسکلی که شاخ و دم نداره!

 

 

از روی صندلی اومد پایین و گفت:

 

-شوخی کردم ولی واقعنی جون بهار دلم خیلی برات تنگ میشه!

 

 

نگاهی به صورت پکرش انداختم و گفتم:

 

 

-خب بابا توهم…. مثل اینکه در جریان نیستی کلاسا از شنبه شروع میشن! یعنی دو سه روز دیگه در حیاط دانشگاه ان شالله همدیگرو ملاقات میکینم….

 

 

اومد سمتم همدیگرو ماچ کردیم و من بالاخره خداحافظی کردم و از خونه زدم بیرون.

این چندرور یه جورایی عادت کرده بودم به اینجا موندن….عادت کردم به اینکه شب با پگاه تا صبح در مورد هیچ و پوچ حرف بزنیم و غیبت کنیم.

به خندیدن….به چایی خوردن های نصف شبی… به فیلم ترسناک دیدن…به کنار هم خوابیدن از ترس جنهای خیالی…..

 

لبخند زدم و سمت آسانسور رفتم.همینکه دستمو سمت دکمه دراز کردم که فشارش بدم و درها بسته بشن یه نفر باعجله گفت:

 

 

-نگهش دارین نگهش دارین..

 

کنجکاو بودم ببینم کیه تا اینکه دختر خودشو انداخت داخل و اون لحظه بود که تونستم بشناسمش.

همسایه ی رو به رویی بود.همون دخترای دانشجو یا بهتره بگم منجی نجات من !

لبخند زد و گفت:

 

 

-سلام!

 

 

سلامش رو با لبخندی صمیمانه جواب دادم و گفتم:

 

 

-سلام عزیزم…

 

دختر خوشگل و خوش لباسی بود.از اینها که حسالی اهل تیپ و مدهای باب روز هستن…تلفنش زنگ خورد و شروع کرد عاشقانه حرف زدن با کسی که حدس میزدم دوست پسرش بود:

 

 

“چطوری عزیزم.دلم کلی برات تنگ شده بود….کجایی الان؟ کی رسیدی!؟ فدات بشم…قربونت برم….من تازه زدم بیروم….آره….نه اون نیست….یه دو سه روزی هست رفته اصفهان..منم دلم بدات تنگ شده …من بیشتر…نه من بیشتر”

 

 

جهت نگاهم رو تغییر دادم تا فکر نکنه زوم کردم رو اون.

آسانسور که ایستاد اون اول ییرون رفت و بعدهم من…

پاشنه های کفشش تو فضا پیچیده بود و من اصلا نمیدونستم چجوری داره راه میره با اینا !

 

کیفم رو توی دست جا به جا کردم و با قدمهای سریع خودم رو رسوندن به خیابون اصلی.تاکسی دربست گرفتم که زودتر برسم کلینیک…

 

#پارت_۳۱۹

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

باخستگی وسایلم رو روی زمین گذاشتم.ساعت ده بود و من تازه تونستم برگردم خونه.

دستکشم رو درآوردم و دکمه ی زنگ رو فشار دادم.

هواسرد بود و با اینکه پالتو ودستکش و شال گردنم داشتم اما بازهم حس لرزیدن از یخی هوا داشتم.

پاهامو تکون میدادم و اینجوری خودم رو گرم نگه میداشتم که صدای شهناز به گوشم رسید:

 

 

-بله ؟ کیه!؟

 

 

خودمو کشیدم جلو تا بتونه تصویرم رو ببینه و بعد گفتم:

 

 

-سلام.منم بهار…

 

 

چیزی نگفت و فقط درو برام باز کرد.خم شدم وسایلم رو برداشتم و بعدهم درو با پا کنار زدم و رفتم داخل.

سرمو چرخوندم و نگاهی به سمت راست حیاط انداختم. به جایی که معمولا ماشین مهرداد رو میشد اونجا دید.

برخلاف همیشه امروز خونه بود.

در قهوه ای رنگ رو کنار زدم و رفتم داخل.چکمه هام رو از پا درآوردم و نگاهی به رو به رو انداختم.

اینجا هیچکس جز مهرداد منتظر من نبود.

شاید یه زمانی بجز اون کسای دیگه از دیدنم خوشحال میشدن اما حالا نه و من این رو کاملا احساسش میکردم و

گرچه من فقط هشت روز اینجا نبودم اما بنظر می رسید سالهاست که از این خونه دور بودم.

ساکم رو برداشتم و با پوشیدن دمپایی های چرم و نرم قدم زنان به راه افتادم.

وارد سالن که شدم یه گوشه ایستادم و رو به نوشین که رو مبل راحتی مخصوص خودش که درست کنار شومینه بود دراز کشیده بود و کتاب ورق میزد

لبخند زدم و گفتم:

 

 

-سلام دخترخاله…

 

 

کتابشو گذاشت روی شکمش و سرش رو خیلی آروم به سمتم برگردوند و گفت:

 

 

-سلام خوش اومدی…خونه ی دوستت خوش گذشت !؟

 

 

سرم رو خیلی آروم تکون دادم و گفتم:

 

-اهوم..خوب بود! تو چی؟ بهت خوش گذشت…؟

 

 

لبخند خیلی کمرنگی زد و جواب داد:

 

 

-آره عالی بود…

 

 

با داون این جواب کتابی که ظاهرا در مورد کودکان بود رو برداشت و دوباره سرگرم خوندن شد .

رفتار سردش تو ذوقم زد.

به مهرداد گفتم…گفتم نوشین مثل سابق از وجود من خوشحال نیست اما اون مدام اصرار داشت که من برگردم و مدام کنارش باشمو جز این به هیچ مورد دیگه ای فکر نمیکرد.

با صدای شهناز چشم و نگاه از نوشین برداشتم.

ظاهدا اومدن من همزمان شد با رفتن اون…

گرچه داشت با نوشین حرف میزد اما کنجکاوانه منو دید میزد و اصلا هم نمیفهمیدم تو ظاهر من دنبال چی میگیرده!

 

-خانم با من کاری ندارین!؟

 

 

نوشین پرسید:

 

 

-معجون منو درست کردی؟

 

 

-بله خانم

 

 

-پس میتونی بری..

 

 

از نوشین خداحافظی کرد و رفت درحالی که حتی اون زمان هم هرازگاهی برمیگشت و منو نگاه میکرد.لعنتی! حالم از نگاه هاش بهم میخورد.

نفس عمیقی کشیدم و از پله ها باعجله بالا رفتم.

درو باز کردم و رفتم داخل اتاق.اتاقی که خیلی وقت بود پا توش نذاشته بودم.

درو بستم و وسایلم رو گذاشتم یه گوشه….

این اتاق شبیه بود به اتاق یه پرنسس…اما اخیرا رفتارهای نوشین اونقدر سرد و تلخ شده بود که من دلم میخواست تو ی یه چادر زندگی کنم اما اینجا نه…

دکمه های مانتوم رو به ترتیب باز کردم.مقنعه ام رو از سر درآوردم و قدم زنان سمت بالکن رفتم.

کش دور موهام رو کشیدم و با گذاشتن دستهام روی نرده ها چشمام رو بستم و موهام رو تکون دادم….

خنکی و سردی باد رو دوست داشتم خصوصا وقتی عین یه دست لطیف صورتم رو نوازش میکرد.

داشتم از اون سردی و خنکی هوا لذت میبردم که حس کردم یه چیزی به بالکن خورد.

یه چیزی شبیه به سنگ…

چشمامو باز کردم و نگاهی به پایین انداختم.

چشمم که به مهرداد نگاه کردم متعجب پرسیدم:

 

 

-تو اینحا چیکار میکنی!؟

 

 

تو این هوای سرد رکابی و شلوارک پاش بود و خنده بر لب تکیه داده بود با ماشین و با لبخند منو نگاه میکرد. با دست علامت تلفن رو بهم نشون داد و اینجوری ازم خواست واسه اینکه صدامون به گوش نوشین نرسه تلفنی صحبت بکنیم.

از بالکن اومدم بیرون.

گوشی موبایلمو که داشت زنگ میخورد از توی کوله بیرون آوردم و جواب دادم:

 

 

-دیوونه! نمیگی نوشین میفهمه!

 

 

-بیا تو بالکن…

 

بدو بدو رفتم توی باالکن دستامو رو نرده های حفاظ شیشه ای گذاشتم و پرسیدم:

 

 

-تو آخه این موقع شب تو حیاط چیکار میکنی!؟

 

 

چشمک زد و جواب داد:

 

 

-اومدم هواخوری! چقدر موهان قشنگ لامصب…بکش پایین بیشتر ببینم!

 

 

سر خم کردم و نگاهی به سینه هام انداختم که از زیر اون تاپ یقه گشاد کاملا مشخص بود.

کشیدمش بالا تا نبینه و بعد با نگرانی گفتم:

 

 

-نمون اینجا مهرداد…برو نوشین میفهمه هااا…

 

 

شونه هاش رو بالا انداخت و بعد گفت:

 

 

-خوشحالم که برگشتی…دوست داری شب بیان پیشت!؟

 

 

تند تند گفتم:

 

 

-نه نه اصلا! میخوای سر هردومون رو به باد بدی!؟ نوشین بفهمه بیچاره ایم!

 

 

از دور برام بوس فرستاد و گفت:

 

 

-ولی من میام!

 

#پارت_۳۲۰

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

از دور برام بوس فرستاد و گفت:

 

 

-ولی من میام!

 

 

بدون حرف ودرحالی که همچنان گوشی رو کنار گوشم نگه داشته بودم به لبهاش از اون فاصله خیره شدم.نمیدونم خیالش از بابت چی اینقدر راحت بود که همچین حرفی میزد.

البته…رفتن شهناز اون زن فضول و آب زیرکاه هم بی تاثیر نبود.تا وقتی که توی خونه بود از خیر هیچ فرصتی برای فضولی و سرک کشیدن تو هر نقطه از خونه نمیگذشت.

حتی گاهی شدیدا من و مهرداد رو زیر نظر میگرفت اونم از هرلحاظ و یه جورایی نگاه تلسکوپ مانندی روی من بیچاره داشت.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

 

 

-مهرداد…دردسر درست نکن ودست از ماجراجویی بردار!

 

 

تکیه از ماشینش برداشت و بعد گفت:

 

 

-اگه اومدن به اتاق تو و بوسیدنت ماجراجویی و دردسره من سرم درد میکنه واسه هردوی این دو مورد…

 

 

با تاسفی از سر شوخی سرمو به حالش تکون دادم وبعد همزمان که با اشاره ی دست ازش میخواستم بره و تو حیاط نمونه گفتم:

 

 

-برو مهرداد…برو داخل سرما میخوری اینجا…

 

 

لبخند زد و من از دور اون لبخند جا خوش کرده ی روی صورتش مغرورش رو دیدم و از دیدنش لذت بردم.پرسید:

 

 

-نگرانمی !؟ هان؟ جواب بده…

 

 

آهسته گفتم:

 

 

-آره نگرانتم.

 

 

سرش رو خیلی آروم با لذت تکون داد و گفت:

 

– اینقدر خوشم میاد وقتی نگرانم میشی….حال میکنم!

 

 

-دیوونه…بیا…بیا سرما میخوری مهرداد! من برم دوش بگیرم…احساس میکنم واقعا بهش احتیاج دارم! فعلا…

 

 

تماس رو قطع کردم و براش دست تکون دادم و بعد هم برگشتم توی اتاق تا زودتر برم حموم.

لباسهامو از تن درآوردم و لخت و عریون به سمت حموم رفتم.

شیرآب رو باز کردم و زیر دوش ایستادم.

امیدوار بودم آرتین اومده باشه و پگاه بیشتر از این خونه تنها نمونه.که البته یه حس قوی ای بهم میگفت صدرصد اومده که تا الان خبری از پگاه نیست و یه پیام هم نفرستاده!

زیر دوش ایستادم و با بستن چشمام سرم رو به عقب خم کردم.

قطرات ولرم آب روی سرو صورتم که فرود اومدن یکم حس و حالم بهتر شد.

شامپو رو برداشتم و روی تنم مالیدم ….

 

چند روز پیش فکر میکردم برای همیشه قراره از مهرداد جدا بشم.

حتی باخودم توی ذهنم آینده رو پیش بینی کردم.اینکه کار میکنم و خرد خرد بدهیی هایی که بهش دارم رو پس میدم و بعد برای همیشه از زندگیش بیرون میرم.

گمون میکردم دیگه تا ابد نمیتونم ببخشمش اما حالا میفهمم وابستگی چنان حس قوی و چنان زنجیر سفت و محکمی که واسه خودش یه پا غول اعتیاد و برای از هم گسستنش کفش آهنی نیاز هست!

من نمیدونم قراره ته این ماجرا چی بشه اما یه چیزی رو خوب میدونستم که دلم طالبش هست و اون داشتن یه زندگی سالم با مهرداد.

زندگی ای که من نفر دومش باشم نه سوم اما نه به قیمت طلاق زوری مهرداد از نوشین!

 

بعداز حموم دوش آب رو بستم و اومدم بیرون.

لباس پوشیدم و موهام رو خشک کردم و بعدهم از اتاق رفتم بیرون.

با اینکه سه نفر توی این خونه زندگی میکرد اما همه جا ا نقدر سوت و کور بود که انگار حتی مورچه هم ازش اون حوالی رد نمیشد.

پله هارو که پایین اومدم رفتم سمت آشپزخونه تا یه چیزی پیدا کنم و بخورم.

نوشین پشت سینک ظرفشویی ایستاده بود و بنظر می رسید قصد داره فرصهاشو بخوره.

لبخند زدم و گفتم:

 

 

-سلام…

 

دست راستشو روی شکمش گذاشت و باخوردن مسکنش گفت:

 

-سلام…ببین…من شام خوردم.الانم یه مسکن فوی بالا زدم که قراره جنازه بشم و تا صبح پلک نزنم….

 

 

این مورد رد درست میگفت آخه چشمهاش به زور بار میشد.دست دیگه اش رو لبه ی سینک کشید و گفت:

 

 

-خودت یه چیزی بخور…شهناز امشب نیست…

 

سرمو تکون دادم و بعد با بالا گرفتن قرصش ، همونطور که بررسیش میکردم گفتم:

 

 

-باشه.تو هنوزم از این قرص میخوری!؟ این یکم سنگین یه وقت برای بچه بد نباشه!

 

 

دستشو روی پیشونیش کشید و گفت:

 

-نه تحت نظر پزشکم میخورم…شب بخیر

 

 

وقتی اون از آشپرخونه بیرون رفت من جای اون ایستادم.یه لیوان از بالا برداشتم و زیر شیر لمسی گرفتم.وقتی از آب پر شد اونو به دهنم نزدیک کردم و ذره ذره داشتم مینوشیدمش که همون موقع مهرداد اومد توی آشپزخونه.

از پشت به من نزدیک شد و باسنم رو تو مشتش چنگ زد.

 

لبم زو زیر دندون فشار دادم و ناخوادگاه رو پنجه پاهام بلند شدم و باحرص درحالی که نوشین همچنان تو نشیمنی که رو به روی آشپزخونه بود، وسایلش رو جنع میکرد گفتم:

 

 

-مهردااااد….نکن !

 

 

تو گلو خندید و از کنارم رد شد و رفت سمت یخچال. یه ویتامین سی بیرون آورد و به بهانه ی خوردنش قدم زنان دوباره تا سمت من اومد.

کنارم ایستاد و گفت:

 

 

-چه خبر بهار خانم!؟این چند روز خوش گذشت…

 

 

همزمان با گفتن این حرف دوباره دستشو سمت باسنم برد و از روی لباس فشردش. نفس عمیقی کشیدن و به اجبار جواب دادم:

 

 

-اهوم خوب بود….

 

 

دستشو از پشت شلوارم رد کرد و اینبار نه از روی لباس بلکه بدون مانع و از روی لباس زیر نازکم به باسنم رسوند و شروع کرد مالوندنش…

تند ت

پارت های قبلی همین رمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست