رمان دختر نسبتا بد ( بهار ) پارت 34

 

 

اونقدر شکاک شده بود که ذهنش ناخواسته هزار جا میرفت.

سرش رو تکون داد و دوباره باخودش زمزمه کرد:

 

 

“باید هروقت اومد خونه لباساشو بگردم…باید بفهمم اینی که باهاش کیه”

 

 

حالا دیگه مطمئن بود مهرداد با یه شخص خاصی در ارتباط هست.

و واقعا اگه میفهمید اون شخص خاص منم چه اتفاقی میفتاد!؟ چه مشکلاتی پیش میود؟ چه طوفانهایی به پا میشد!؟

شهناز پارچ نوشابه رو گذاشت روی میز و انگار که به خودش خیانت شده باشه با حرص و نفرت گفت:

 

 

-خانم چشمای اون دختره رو از کاسه دربیارین تا یاد بگیره دیگه با مرد متاهلِ زن و بچه دار وارد رابطه نشه…

 

 

به شهناز که جدیدا داشت از زبون دومتریش رو نمایی میکرد نگاه کردم.از مهرداد یه نیمچه ترس داشت اما برای چاپلوسی و پاچه خواری نوشین از هیچ کاری دریغ نمیکرد.

از قدیم گفتن بترس از آدمی که سر به توی دارد.

نوشین گوشیش رو تو مشتش فشار داد و پرسید:

 

 

-حالا تو چرا فکر میکنی یه دختره؟

 

 

شهناز زلفای سیاهشو که تارهای سفیدی لابه لاشون خودنمایی میکرد رو با دست زیر روسری طرح دار بزرگش فرستاد و جواب داد:

 

 

-آخه خانم همین دخترای ورپریده ی امروزی هستن که شوهر گیرشون نمیاد و تا چشمشون یه مرد مجرد میبینه عین کَنه بهش میچسبن و سرشونم درد نمیگیره از بابت اینکه طرف زن داره بچه داره…پدرشو دربیار خانم .به خاک سیاه بنشونش …

 

 

نوشین با تحکم گفت:

 

 

-دستم بهش برسه همینکارو باهاش میکنم زنیکه جنده رو…من هرجور باشه آخرش میفهمم کیه…

 

 

نفس عمیق کشیدم و سرم رو خم کردم.

حرفی نزدم و سکوت کردم.

نمیخواستم چیزی بگم که اون شک و ظنش سمت من هم بیاد….

خودم رو با غذا خوردن سرگرم کرده بودم که اینبار از من پرسید:

 

 

-تو چی فکر میکنی بهار!؟

 

 

خیلی آروم سرم رو بالا گرفتم.انتظار شنیدن همچین سوالی رو نداشتم برای همین نمیدونستم دقیقا باید چه جوابی بهش بدم.

همونطور که با قاشق توی دستم بازی بازی میکردم گفتم:

 

 

-من…من…نمیدونم.شاید با کسی در ارتباط نباشه…شاید تو اشتباه کرده باشی

 

 

نظرم رو نپذیرفت.سرش رو تکون داد و با بستن چشماش گفت:

 

 

-نه نه…اگه با کسی درارتباط نیست برای چی سعی میکنه بیشتر وقتشو بیرون بگذرونه!؟

 

 

من حس میکنم نوشین خودش رو زده بود به نفهمی.خودشو زد به نفهمی و با کسی ازدواج کرد که میدونست دوستش نداره و چندینسال ازش کوچیکتر بود.

خودشو زد به نفهمی که روز و شبش رو تو مهمونی های مختلف گذروند و مدام با دعواها و گیر دادنهاش مهرداد رو از خودش دور نگه داشت…

دست از تماشای صورتش برداشتم و باخم کردن سرم جواب دادم:

 

 

-چون هروفت میاد پیشت تو بهش گیر میدی و باهاش دعوا میکنی…شاید دلیلش همین باشه دخترخاله!

 

 

تا اینو گفتم سخت به فکر فرو رفت.یه تلنگر ساده ی کوجیک بود.

کسی چه میدونست…اگه نوشین به مهرداد اهمیت میداد،اگه آزارش نمیداد، اگه چپ و راست بهش گیر نمیداد و راه به راه چِکش نمیکرد ممکن بود این اتفاقا نیفته…

اصلا چرا آدم باید بخاطر ثروت و مادیات و تجلات عمرشو کنار کسی بگذرونه که ذره ای بهش علاقه نداره…؟!

وقتی اون تو فکر بود گوشه ی لبم رو با دستمال تمیز کردم و با بلند شدن از پشت میز گفتم:

 

 

-من برم آماده بشم.چهار باید کلینک باشم…

 

 

لبخندی تصنعی زدم و با عجله از آشپزخونه بیرون رفتم.اگه یه نفر، یه نفر دیگه رو دوست نداشته باشه خب کلا نادیده ه ش میگیره و بهش اهمیت نمیده نه اینکه راه به راه بهش گیر بده…

گیر دادن یعنی دوست داشتن دیگه!

پس نوشین دوستش داشت.

دوستش داشت که بچه دار شد…که بهش گیر میداد و روش حساس بود.

نمیدونم چرا دل خوش کرده بودم به این امید واهی پوچ…

به اینکه ممکن یه روز راه این دونفر ازهم سوا بشه اونم درحالی که داشتم بچه دار میشدن!؟

خدایا….

باهمه عشقی که به مهرداد دارم اما اگه به عقب برمیگشتم هیچوقت پا توی همیچین مسیری نمیذاشتم.

لباس پوشیدم و با جمع کردن خرده وسایلم و برداشتن کیفم از خونه زدم بیرون…

میدونستم برای رفتن به کلینیک هنوز خیلی فرصت داشتم اما تو این خونه حس خفگی بهم دست میداد.یه حس خفگی خیلی آزاردهنده…حسی که شکنجه ام میکرد.

گوشیمو توی جیب مانتوم گذاشتم و فاصله ی در ورودی خونه تا در حیاط رو عین کسی که یه گرگ درنده دنبالش کرده باشه دویدم تا هرچه زودتر از اون خونه ی درندشت بی روح بزنم بیرون…

همینکه پامو بیرون گذاشتم و درو بستم چند نفس عمیق کشدار کشیدم.

از عمق وجودم آرزو میکردم دیگه تو این خونه زندگی نکنم.

خود نوشین هم که غیر مستقیم اینو بهم فهموند.

اینکه دیگه دلش نمیخواد من توی خونه اش بمونم.

قدم زنان داشتم راه می رفتم که تلفنم زنگ خورد.

وقتی از جیبم بیرونش آوردم و نگاهی بهش انداختم از دیدن شماره ی استاد حاتمی یکم تعجب کردم.

گوشی رو با تاخیر کنار گووشم گرفتم و گفتم:

 

 

” سلام استاد ”

 

#پارت_۳۳۲

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

از دیدن شماره ی استاد حاتمی یکم تعجب کردم.

گوشی رو با تاخیر کنار گوشم گرفتم و گفتم:

 

” سلام استاد ”

 

جواب سوالم رو داد و بعد گفت:

 

نسبتا عجیب ازت بپرسم”

 

جمله اش از اون جمله های پرسشی کنجکاو کننده بود. جواب دادم:

 

” بله استاد…بپرسین”

 

” کجایی الان ..؟! ”

 

حق باخودش بود.این یه سوال نسبتا عجیب بود با اینحال چون حس خوبی نسبت به این آدم داشتم گفتم:

 

” دارم پیاده سمت ایستگاه میام که خودمو برسونم کلینیک”

 

 

“من الان مطبم.یعنی امروز از صبح بودم و خب چون دوباره بعدازظهر هم باید میومدم و اینجا احتمالا عصر خیلی خیلی شلوغ میخواستم اگه میتونی یه چیزی بگیری بخورم.گشنگی بی انرژیم کرده.رستوران هم ناهار نداشت ”

 

 

لبخند زدم و آهسته قدمهای بعدی رو برداشتم. خوب میدونستم چرا امروز سرش شلوغ…

استاد حاتمی آدم خوبی بود.

آدمی که به لطفش من الان صاحب یه شغل با تایم ودرآمد مناسب بودم.

خیلی زود گفتم:

 

 

“نگران نباش استاد نمیزارم گشته بمونی ”

 

 

” مرسی بهار جان! ولی بخاطر من توی زحمت نیفت…اگه سر راهت خبری از یه فست فودی نبود نیازی نیست راهتو دور کنی ..”

 

 

لبهام ازهم کش اومدن.حس میکردم کلی باخودش کنجار رفت تا درنهایت تصمیم گرفت همچین چیزی ازم بخواد.لگدی به بطری آب معدنی جلوی پام زدم و گفتم:

 

 

“به زحمت نمیفتم استاد…سعی میکنم یه چیز قابل خوردن پیدا کنم.مریضها احتمالا دوست دارن یه دکتر با شکم پر دوا درمونشون بکنه تا یه دکتر با شکم خالی…”

 

 

صدای خنده های خسته اش از پشت تلفن به گوش رسید.با مکثی کوتاه گفت:

 

 

“ممنون که یه فکر مریضهامی.میبینمت دانشجوی درجه یک”

 

 

لبخند زدم و گوشی رو توی جیب لباسم گذاشت و اینبار با سرعت بیشتری به راه افتادم تا قبل از اینکه حاتمی از گشنگی تو کلینیکش تلف بشه بهش غذا برسونم.

از بیرون بری که همون اطراف بود براش یه اکبر جوجه با مخلفات خریدم و بعدهم تاکسی دربست گرفتم و خودمو رسوندم به کلینیک.

خبری از نگهبان نبود اما با این حال درها قفل نبودن.

موهای بیرون اومده از زیر شالم رو مرتب کردم و با باز کردن در کشویی پله ها رو بالا رفتم و رو به روی در مطب استاد ایستادم.

صاف و صوف ایستادم و با مرتب کردن لباسم اول دو سه تا ضربه به در اتاق زدم و بعدهم رفتم داخل.

در اتاقش باز بود و اون که انگار فهمیده بود من هستم از همونجا توی اتاقش گفت؛

 

 

-بیا داخل خانم احمدوند!

 

 

درو بستم و درحالی که پلاستیک غذاهارو توی دست گرفته بودم قدم زنان به سمت اتاقش رفتم.

پشت به من کنار پنجره ی پشت میز و صندلیش ایستاده بود و گلدونهاش رو آب میاد.

چند قدمی میز ایستادم و گفتم:

 

-سلام استاد…

 

 

بدون اینکه بدنش رو بچرخونه سرص رو برگردوند سمتم و باخوش رویی گفت:

 

 

-سلام خوبین !؟

 

 

جلوتر رفتم و غذاهارو گذاشتم روی میز و گفتم:

 

 

-ممنون! امیدوارم این غذارو دوست داشته باشین

 

 

آبپاش کوچیک توی دستش رو که باهاش گلدونهارو با ملاحضه ی زیاد آب میدادکنار گذاشت و اومد سمت میز.نگاهی به غذاها انداخت و با نگاهی خندان گفت:

 

 

-اوه! چه تشکیلاتی! برنج و اکبر جوجه و سالاد و ترشی و ماست….اینا واقعین!؟

 

 

دستمو روی بند کوله ام گذاشتم و با لبخند جواب دادم:

 

 

-آره…واقعین! ببخشید دیگه.این انتحاب من بود نمیدونم دوست داشته باشین یانه…گفتم شاید همچین چیزی برای کسی که فرصت نکرده صبحونه و ناهار خوبی بخوره بهتر از فست فود باشه!

 

 

به سمت روشویی رفت و همزمان با ششتن دستهاش گفت:

 

 

-کاملا درست فکر کردی!واقعا انتظار همچین چیزی رو نداشتم…

 

بعداز خشک کردن دستهاش با دستمال به سمتم اومد و باخوش رویی پرسید:

 

 

-تو خودت چیزی خوردی!؟

 

 

سرم رو تکون دادم و گفتم:

 

 

-بله استاد…من خونه غذا خوردم! نوش جونتون…

 

 

دستهاش رو تمیز کرد و پلاستیکهای شفافی که غذاها توش بودن رو برداشت و به سمت اتاق استراحتش رفت تا اونجا غذاهاش رو بخوره.

منتظر موندم تا بیرون بیاد تا خداحافظی کنم و همزمان نگاهی به قاب عکس کوچیک انداختم.

مابین پدر و مادرش ایستاده بود و دستهاو از دو طرف روی شونه هاشون گذاشته بود.

یه جمع خیلی ساده ی صمیمی….

از اتاق که اومد بیرون چشم از قاب عکس برداشتم اما اون که انگار فهمیده بود دارم چی رو تماشا میکنم گفت:

 

 

-چندوقتی هست رفتن مسافرت!خودم فرستادمشون…میموندن اینجا که چی بشه تو این هوای آلوده

 

لبخند زدم و به شوخی پرسیدم:

 

 

-پس درحال حاضر دارین اوقاتتون رو مجردی سپری میکنین!

 

اونم آهسته و سر به زیر خندید و جواب داد:

 

 

-تا وقتی اونا پیش خواهرمن آره! من مجردی روزارو سپری میکنم….

 

پرسیدم:

 

-خوبه یا بد!؟

 

 

سنگینی سوالو روی دوش خودم انداخت و گفت:

 

 

-تو جواب بده…خوب یا بد !؟

 

 

این یه سوال زیرکانه نبود؟ برای اینکه مطمئن بشه تو زندگی من کسی هست یا نیست. که اگه نیست چرا رفتارهای خوبش رو با واکنشی خنثی جواب میدم!؟

و اگه هست چرا رک بهش نمیگم!

ولی کاش نبود.

 

#پارت_۳۳۳

 

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

 

این یه سوال زیرکانه نبود؟ برای اینکه مطمئن بشه تو زندگی من کسی هست یا نیست. که اگه نیست چرا رفتارهای خوبش رو با واکنشی خنثی جواب میدم!؟

و اگه هست چرا رک بهش نمیگم!

ولی کاش نبود.

کاش با شجاعت سینه سپر میکردم و جوابشو میدادم.

قاطع و محکم میگفتم نه با هیچکس نیستم.با هیچکس…

اما بودم.

من با مردی بودم که دوستش داشتم و دوستم داشت اما هم زن داشت و هم قرار بود بچه دار بشه!

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

 

-تنهایی خوبه…تنهایی خیلی خوبه!

 

 

آره تنهایی خوب بود.تنهایی قشنگ بود اگه قراره کسی باشیه که در عین اینکه عاشق و شیفته اش هستی مطمئنی قرار نیست از دوران دوستیت باهاش لذت نبری اونم بخاطر ترس از رسوایی….

چشیدن طعم ترس و لذت با یه پسر مجرد میتونست بعدها خاطره های خوبی بشن اما با مهرداد چی؟ اون متاهل بود و به زودی پدر میشد…..

سرش رو خیلی آروم تکون داد و گفت:

 

 

-پس تو فکر میکنی تنهایی بهتره….!

 

 

آهسته گفتم:

 

 

-استاد!؟

 

 

-ج…بله…

 

 

میدونم میخواست بگه جانم اما خیلی سریع خودش رو کنترل کرد و حرفی دیگه ای به زبون آورد.مکث نکردم که شرایط رو برای هردومون معذب بکنم برای همین گفتم:

 

 

-دوست من یه مشکل داره که داره باهاش دست و پنجه نرم میکنه اما عقلش تحت تاثیر احساسش هست و نمیتونه درست و حسابی برای خودش و زندگیش تصمیم بگیره

 

 

حرفهام رو کلمه به کلمه گوش داد و گفت:

 

 

-خب…مشکل دوستت چی هست!؟

 

 

خودمو جا زده بودم جای یه دوست خیالی و توهمی آخه نمیخواستم ذهنش درگیر خودم بشه.

موهای مزاحم بیرون اومده رو پشت گوشم زدم و جواب دادم:

 

 

-اون یا کسی هست که میدونه بودن باهاش غلط اما دوستش داره….اما بهش مدیون…اما یه کمم بهش وابسته اس.ولی غلط…ولی بودن با اون آدم با محکم ترین دلایل غلط!

 

 

بیشتر ازاین نتونستم براش توضیح بدم چون ممکن یود بو ببره یه چیزایی که من واسه مخفی نگه داشتمشون ازهمه دست به هرکاری زدم.

بعداز اینکه حرفهامو شنید جواب داد:

 

 

-بهار خانم تو برای من کامل توضیح ندادی و حتما شرایطش فراهم نیست و برای توضیح بیشتر محدودیت داری اما یه چیزی که دوستت باید بدونه اینه که عشق خیلی مهم…کسی که انتخابش میکنی تا عاشقش بشی باید باعث خوشحالی تو بشه باید به تو اوج بده…باید در کنارش ترقی کنی…باید تورو به همه نشون بده که همه بدونن تو زندگیش یکی هست که خیلی خاطرشو میخواد…یا حتی برعکس تو باید کسی باشه که بتونی با افتخار به خانواده ات معرفیش کنی…غیر از این باشه عشق نیست و خطاست…

و وای به روزیی که به غلط یکی رو وارد زندگیت بکنی. چیزی جز ویرانی برات باقی نمیمونه….

به دوستت بگو لیمو شیرین اولش شیرین بعدش طعم زهرمارو میده…

 

 

حسم میگفت قطعا حق با اون.عشق ما یه عشق به طعم لیمو شیرین.هرچقدر هم که الان مزه ی خوبی بده اما در آخر باز تلخی بجا میمونه.

ماهیچوقت نمیتونیم در کمال آرامش یه زندگی خوش رو کنار هم بگذرونیم.

نوشین مهرداد رو دوست داره و برای اینکه از دستش نده حاضر شد بچه دار بشه پس من دل به چی خوش کرده بودم!؟

 

از فکر اومدم بیرون و با تکون سر گفتم:

 

 

-آره…آره حق باشماست…خب من مزاحمتون نمیشم اگه کاری ندارید برم..

 

 

دستشو به معنای صبر بالا آورد و گفت:

 

 

-نه بمون! کارت دارم…

 

 

از جام تکون نخوردم و اون رو که داشت به سمت میزش می رفت رو تماشا کردم.

کیف پولش رو از کشو بیرون آورد و اومد سمتم و بعد پرسید:

 

 

-ممنون از اینکه خودت رو به خاطر من تو زحمت انداختی!حالا بگو چقدر میشه!

 

 

عقب رفتم و گفتم:

 

 

-نه!مهم نیست….

 

 

یک قدم اومد جلو و گفت:

 

 

-لطفا بگو اینجوری من راحتم

 

 

لبخند زدم و گفتم:

 

 

-اونجوری من ناراحتم!نوش جونتون

 

 

شرمنده نگاهم کرد و گفت:

 

 

-آخه…

 

سمت در رفتم.بازش کردم و قبل از رفتن با لبخندگفتم:

 

 

-نوش جونتون…

 

 

کیف پولشو توی دست تکون داد و گفت:

 

 

-اگه میدونستم پولشو نمیگیری نمیگفتم برام چیزی بیاری!

 

 

 

-زیاد بهش فکر نکن استاد….مهم نیست.خدانگهدار…

 

#پارت_۳۳۴

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

دستامو تو جیبهای پالتوی تنم فرو بردم و با ایستادن زیر سایه بون بالای درب ورودی کلینیک، خودم رو از خیس شدت زیر قطرات بارون یا بهتره بگم گریه های آسمون در امون نگه داشتم.

وقتی از خونه اومدم بیرون هوا ابری بود اما اصلا فکر نمیکردم ختم بشه به باریدن بارون….

نفس عمیقی کشیدم و به آدمایی که تو پیاده رو می دویدن تا خودشونو به یه جای سایبون دار برسونن نگاهی گذری انداختم.

اونجا موندن دیگه بیفایده بود.

ربع ساعت بیشتر بود که به امید کم شدت شدت بارون اونجا ایستاده بودم و فکر کنم اگه قرار بودن رو این موضوع حساب کنم احتمالا بایدتا خود صبح اونجا تو تاریکی میموندم.

پامو از پله پایین گذاشتم و با قدمهای سریع تو پیاده رو به راه افتادم.کلاه پالتوم رو انداختم روی سرم و باخودم زمزمه کردم:

 

“آسمون …کاش لااقل از سر شوق گریه کنی نه از سر غصه”

 

درست همون زمان یکنفر چترش رو بالای سرم نگه داشت و من وقتی سر برگردوندم با دکتر حاتمی رو به رو شدم.

لبخند زد و انگار که جمله ای که من باخودم زمزمه کرده باشم رو شنیده گفت:

 

 

-آسمون گریه هاش هم نعمتن!

 

 

نمیدونم با اینکه همیشه بخاطر مهرداد از تنها شدن با دکتر حاتمی ترس و واهمه داشتم اما چرا حس میکردم آدمیه که ناخوداگاه باعث آرامش تو وجود اطرافیانش میشه!

یه شخصیت قرص و محکم بود که در نگاه و نظر اول به دل می نشست.

با کنار گذاشتن اون ترس کاملا غیرارادی لبخند زدم و گفتم:

 

-خسته نباشید استاد!

 

باخوش رویی جوای داد:

 

 

-شما هم خسته نباشید!

 

اشاره به چتری که بیشتر بالای سر من نگهش داشته بود و بخاطرش یه طرف شونه اش کاملا خیس شده بود گفتم:

 

 

-برخلاف من ظاهرا شما قدرت پیش بینیتون عالیه!

 

 

آهسته و تو گلو خندید.پاهاشو از چاله ی سرراه عبور داد و گفت:

 

 

-خیلی هم نسبت به این قضیه غبطه نخور…من اینو از قبل تو مطب داشتم!

 

 

حرف از مطب که زد یادم اومد چقدر جدیدا بیشتر وقتش رو اونجا میگذرونه.نتونستم از خیر نپرسیدن این سوال بگذرم و گفتم:

 

 

-شما این روزا تو زمان تعطیلی کلاسها که البته خیلی هم به تموم شدنشون چیزی نمونده بیشتر وقت و اوقاتتون رو خونه میگذرونید…

 

 

درحالی که نگاهش رو به جلو بود جواب داد:

 

 

-خب آره.وقتی کسی خونه منتظرت نباشه ترجیح میدی وقتت رو هرجایی جز تو تنهایی و سکوت بگذرونی!

 

 

از این بابت حق با اون بود.آدم ترجیح میداد با دیگران وقت بگذرونه تا اینکه خلوت کنه و غرق بشه تو اون خلوت و سکوت سنگین.

 

 

نگاه از سنگفرشهای پیاده روی خیس آب برداشتم و با بلند کردم سرم پرسیدم:

 

 

-پس چون کسی اونجا منتظرتون نیست تصمیم گرفتین بیشتر وقتتون رو بیرون بگذرونید

 

 

بهم نگاه کرد و جواب داد:

 

 

-خب آره…اینجوری لااقل تورو میبینم..بیمارامو میبینم..کوچه و خیابون…بارون…اینا بهتراز تماشای درو دیوار

 

 

تعریف ساده و صمیمانه ای داشت که اون قسمت مربوط به من باعث شد دچار یه خجالت لپ سرخ کن بشم! اینهمه محبت چه جوری قابل جبران بود آخه !؟

برای شکستن اون جو سنگین پرسیدم:

 

 

-اگه دارید منو تا ایستگاه همراهی میکنید خواهش میکنم خودتون رو به زحمت نندازید استاد…من خودم میرم!

 

 

دستشو بالا تر گرفت و جواب داد:

 

 

-نه موضوع اینه که من امروز همراه خودم ماشین نیاوردم! فعلا باید پیاده روی بکنم…

 

 

لبخند کمرنگی زدم هرچند ترس سررسیدن مهرداد و زهر شدن این لبخند رو داشتم…..

 

#پارت_۳۳۵

 

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

لبخند کمرنگی زدم هرچند ترس سررسیدن مهرداد و زهر شدن این لبخند رو داشتم. همیشه همچین مواقعی حس میکردم اون پشت سرم و داره تماشام میکنه البته امیدوار بودم اینبار همچین مشکلی پیش نیاد چون مصاحبت با استاد حاتمی همیشه برای من مفید و دلگرم کننده بود.

به شونه و دست خیسش اشاره کردم و گفتم:

 

 

-وقتی سهم بیشتری از چترتون رو به من بدید خودتون اینجوری خیس میشین!

 

منظورم رو گرفت و به نیمی از بدنش که بخاطر بارون کلا خیس شده بود نگاهی انداخت و با تواضع گفت:

 

 

-دور از ادب هست با یه خانم محترم زیر بارون قدم بزنم و بجای من اون خیس بشه…

 

 

وقتی ازم تعریف میکرد دلم میگرفت و حس عذاب وجدان میومد سراغم.اون نمیدونست من خیلی هم آدم خوبی نیستم. یعنی هر وقت یادم میومد دست چه کارهای اشتباهی زدم از خودم بدم میومد.بدم میومد و چون مثل الان ازم تعریف میکردن بجای اینکه خوشحال بشم غمگین و دپرس میشدم و حس و حالم بد میشد.

با لبخندی که وقتی به سرخی گونه ها و نوک دماغم اضاف میشد منو تبدیل میکرد به یه دختر خجالتی که ماسک دلقکهارو پوشیده گفتم:

 

 

-ولی سرما میخورین!

 

 

جدی نگرفت.سرشو بالا انداخت و گفت:

 

 

-نه بابا

از این خبرا نیست…هنوز پیش نوشینی!؟

 

 

سرمو تکون دادم و جواب دادم :

 

 

-آره…ولی دوست دارم جدا بشم.منظورم اینه دلم میخواد یا خوابگاه باشم یا سوئیتهای دانشجویی!

 

 

باهمدیگه از پل عابر پیاده رد شدیم و اون همزمان پرسید:

 

 

-چرا!؟ بهت خوش نمیگذره!؟

 

 

کاش راز هیچ آدمی روی زمین اونقدر وحشتناک و پیچیده نباشه که باهیچ احدوناسی نتونه در میونش بزاره….

و راز من اونقدر ترسناک پر خجالت بود که نمیدونستم اصلا از کجاش حرف بزنم.

شال گردنم رو از جلوی دهنم پایین تر آوردم و جواب دادم:

 

 

-نه همه چیز خوبه فقط اونجوری احساس راحت تری دارن!

 

 

نمیدونم از کدوم جنبه یه این ماجرا فکر کرد اما در هرصورت نفس عمیقی کشید و گفت:

 

 

-درک میکنم.یعنی نظر تو قابل درک و قابل احترام حتی اگه حضور تو در دوران بارداری نوشین مثمر ثمر زیادی باشه!

 

 

دوست داشتم بحثو سوق بدم به سمت دیگه ای.به هر اتفاق و موضوعی که منو یاد گناهام نندازه برای همین گفتم:

 

 

-شما تازه کارتون تموم شده.الان میرید خونه غذا دارید!؟

 

 

خندید و گفت:

 

 

-حرف از غدا شد احساس گشنگی بهم دست داد…ولی تا تخم مرغ هست زندگی باید کرد…

 

 

اینیارهردو باهم خندیدیم و به قدمهای رو به جلومون ادامه دادیم.

یه گوشه از پیاده رو،زیر سایبن گاریچی ای که لبو می فروخت پسری درحالی که چندشاخه گل رز دستش بود تا مارو باهم دید گفت:

 

 

-آی بدو گل….آقا گل نمیخری برای خانمتون؟ آقا ببین چه خوش بو هستن!؟دیگه آخراش هااا…بگیر تا تموم نشده …

 

 

با خجالت لب گزیدم.استادحاتمی اما ایستاد و پرسید:

 

 

-چند!؟

 

 

پسره که کلاه روی سرش خیس آب بود و عین شیروونی آب ازش چیکه میکرد تند تند گفت:

 

 

-هرچی کرمت…سه تای آخریه…بخر و بده به خانمت آقا…زنا گل دوست دارن…

 

 

استاد حاتمی سخاوتمندانه سه تا تراول پنجاهی به سمتش گرفت و گفت:

 

 

-دیگه زیر بارون نمون برو خونه…

 

 

پسر نوجوون سرخووش و خوشحال از اون تراولای پتجاهی تا نخورده کلی تشکر کرد و بعد هم از ما دور شد.

استاد گلارو به سمتم گرفت و گفت:

 

 

-برای تو…

 

 

متعجب نگاهش کردم.هدیه ی زیبایی بود اما آخه با چه دلیلی باید میپذیرفتمشون؟ دستشو پس زدم و گفتم:

 

 

-من فکر میکنم اینا رو بهتره تویکی از گلدونای اتاقتون بزارید!

 

 

دوباره دستشو به سمتم گرفت و گفت:

 

 

-ولی من اینارو برای تو خریدم.بخاطر لطفی که بهم داشتی و حاضر هم نشدی پولشو بگیری….حالا این به اون در…بگیر دیگه..

 

 

نفس عمیقی کشیدم ودستمو به سمت گلها دراز کردم….

 

#پارت_۳۳۶

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

نفس عمیقی کشیدم ودستمو به سمت گلها دراز کردم. نگاه اون خیلی خالص و پاک بود.حس میکردم دوستش دارم یا میتونم دوستش داشته باشم…

یه دوست داشتن بدون ترس از دیده شدن ..بدون ترس از باخبر شدن بقیه…

ولی نه! من نمیتونستم.نمیتونستم همزمان با دونفر باشم.من اول راه نبودم…من نیمه های راه رو به ته خط بودم…

نمیتونستم قید همه چی رو بزنم و بگم بیخیالش…

دست من زیر ساطور مهرداد بود و هیچ کاریش هم نمیشد کرد!

گلها رو ازش گرفتم و گفتم:

 

 

-ممنون استاد!

 

گله مند پرسید:

 

-فرزین گفتن اینقدر سخت!؟

 

باخجالت دخترانه ای جواب دادم:

 

 

-خب یه جورایی آره…

 

 

چتر رو اینبار کاملا بالای سر خودم تنها گرفت و بعد گفت:

 

 

-خجالت نکش!لفظ دکتر واسه وقتیه که تو مطب باشی…لفظ استاد واسه وقتیه که دانشگاه باشی و …فرزین واسه همچین مواقعیه!

 

 

لبخند محو روی صورتم لحظه به لحظه پررنگتر شد.گلهارو بو کشیدم و گفتم:

 

 

-باشه…تمام سعیمو میکنم هرچند سخت!راستی …

 

 

منتظر نگاهم کرد تا ادامه ی حرفم رو بزنم.نگاه هاش به جورایی پرسشی بودن لبهامو رو هم مالیدم و بعد گفتم:

 

 

-یه وقت این موقع شب تخم مرغ نخوریداااا

 

 

انگار نگرانیم به دلش نشست چون به وضوح خوب شدن حس و حالش رو دیدم.با این حال بی توجه به بارونی که داشت هیکلش رو خیس میکرد گفت:

 

 

-پیشنهاد بهتری ندارم به جز…

 

پرسیدم:

 

-به جز…!؟

 

دستی تو موهای خیسش کشید و با تردیدی که اثبات کننده ی دودلیش واسه زدن حرفش بود گفت:

 

 

-شاید اگه یه نفر بپذیره باهام بیاد رستوران امشب کارم به خوردن تخم مرغ نرسه…

 

 

خیره تو چشمهاش پرسیدم:

 

 

-این یعنی دارید از من میخواین باهاتون بیام رستوران!؟

 

 

خندید و هم جواب داد و هم پرسید:

 

 

-یه جورایی آره ..میای!؟

 

 

حوصله ی خونه رفتن رو نداشتم.اصلا میلم شدیدا به ندیدن آدمای اون خونه بود.آدمایی که جدیدا فقط حس بد میدادن ….الانم دلم میخواست پیشنهادشو قبول کنم و باهاش برم بیرون تا وقتی می رسیدم خونه همه آدمای اونجا خواب خواب باشن..

هرچند که ترس شدیدی داشتم.ترس از سررسیدن مهرداد.

اما…اینبار دلم خواست به خودم بگم گوربابای ترس .

ترجیح میدادم شب رو اینجوری بگذرونم تا اینکه برم خونه و شاهد اونهمه جدال باشم!

تصمیمم رو گرفتم و محض خاطر جمعی پرسیدم:

 

 

-جای دوری که قرار نیست بریم!؟

 

 

بلافاصله جواب داد:

 

 

-نه ابدا…یه رستوران سر همین خیابون هست که تقریبا دیگه از بس اونجا رفتم همشون منو میشناسن!

 

 

با خوش رویی گفتم:

 

 

-باشه ولی شرط دارم

 

 

قطره آب افتاده روی نوک بینیش رو با سرانگشت کنار زد وسراپا گوش گفت:

 

 

-بفرما شرطت رو بگو ببینیم داستان چیه!

 

 

دستمو بال بردم و با گرفتن دسته ی چتر اونو به سمت خودش متمایل کردم. راضی نبودم تمام چتر سهم من باشه. با رعایت این عدالت گفتم:

 

 

-اینکه بخاطر من خیس نشین!

 

 

تو گلو خندیو و بعد منصافانه چتر رو بالای سر هردومون ثابت نگه داشت و گفت:

 

 

-به چشم!

 

 

دیگه به ترسها و نگرانی هام فکر نکردم.کنارش حالم خوب بود و فقط میخواستم از اون لحظات لذت ببرم….

 

#پارت_۳۳۷

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

برق رستوران رفته بود و اونا در تلاش بودن با برق اضطراری رضایت مشتری هارو دوباره به دست بیارن و فکر کنم اون وسط تنها من بودم که دعا دعا میکردم همچنان اونجا همونطور تاریک بمونه!

استاد حاتمی شمع بینمون رو روشن کرد و گفت:

 

 

-بهتر نشد!؟

 

 

خوشحال از این شرایط و این صحنه ی رمانتیک لبخند عریضی که ردیف دندونهای سفید و مرتبم رو نمایان میساخت زدم و جواب دادم:

 

 

-چرا عالیه! اگه برقها نیان عالی تر هم میشه….

 

 

تا اینو از منی که صادقانه اون جواب رو گفته بودم شنید به خنده افتاد.حس کردم یه لطیفه ی خنده دار گفتم که اونجوری خنده اش گرفته…

فندک رو کنار گذاشت و پرسید:

 

 

-مثل اینکه خیلی هم از اینکه برقها رفتن بدت نیومده!؟

 

 

سرمو به سمت پنجره چرخوندم و گفتم:

 

 

-تو یه رستوران باحال کنار پنجره نشستین…بارون میباره و گاهی هم رعد و برق آسمون و زمین رو می لرزونه..رو شیشه نم بارون هست…اطرافتون پر از آدمهای خوشحال….برق میره و اصلا چی بهتر از این!؟

 

 

وقتی چشم از شیشه ی بارون خورده برداشتم و سرمو به سمتش برگردوندم دیدم که دستشو زیر چونه اش گذاشته و به حرفهای من گوش میده.

صورت آروم و با وقارش از پشت نور شمع یه حالت کلاسیک به خودش گرفته بود.

لبخند زد و با برداشتن دستش از زیر چونه اش گفت:

 

 

-اعتراف میکنم توصیفات تو خیلی خیلی بهتر از

مشاهدات من بود!

 

 

آهسته خندیدم و کنجکاو پرسیدم:

 

-استاد؟

 

-بله!

 

دستمو دور فنجون داغ قهووه حلقه کردم و پرسیدم:

 

 

-میتونم یه سوال خیلی خیلی شخصی ازت بپرسم!؟

 

 

مکث کرد.اون مرد باهوشی بود و احتمالا حدس زده بود که سوال من در چه مورد.

وراستش من هم اصلا دیگه طاقت سرکوب کنجکاوی هامو نداشتم و منتظر گرفتن اذنش بودم تا یکم تو زندگیش فضولی بکنم.

سر تکون داد و جواب داد:

 

 

-آره بپرس!

 

ابروهام رو از چشمام فاصله دادم و با روی خوش یکبار دیگه سعی کردم اونو به یقین برسونم که ممکن نیست بعداز شنیدن حرفهام از سوالای من دلگیر بشه:

 

 

-مسئولیتشو گردن میگیری!؟دلگیر نشین یه وقت…

 

 

کمی از چاییش رو چشید و گفت:

 

-بپرس ! زندگی همیشه سراسر سوالهای سخت بوده!

 

 

دودلی و تردید رو کنار گذاشتم و بالاخره با صراحت پرسیدم:

 

 

-چرا شما تنهایین!؟ برای خودتون رو نمیدونم اما برای امثال من گاهی این یکم جای تعجب داره…که چرا آدمی به خوبی شما و با همچین موقعیتی تنهاست!

 

 

سرش رو یکم خم کرد.نور شمع اون پایین رو پوشش نمیداد برای همین واسه چند لحظه از صورتش فقط برق چشمهاش رو می دیدم تا اینکه دوباره سرش رو بالا گرفت و گفت:

 

 

-من تنها نبودم!

 

 

مکث کرد.من حس کردم اون با اندوه از کسی که قبلا با وجود و بودنش تنها نبوده یاد کرد.

نفس عمیقی کشید و ادامه داد:

 

 

-یه نفر تو زندگیم بود که متاسفانه توی یه حادثه تصادف کرد و فوت شد…

 

 

چه غم انگیز! پس اون هم از دست دادن رو تجربه کرده بود.لبهامو ازهم باز کردم و گفتم:

 

 

-متاسفم!

 

 

سعی کرد حفظ ظاهر بکنه هرچند از مرور یاد اون شخص توی ذهنش حاله ای از غم صورتش رو فرا گرفت.لبخندی که با اندوه توی چشمهاش مطابقت نداشت زد و گفت:

 

 

-زندگی همینه دیگه! گاهی از دست میدی گاهی به دست میاری…..

 

#پارت_۳۳۸

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

لبخندی که با اندوه توی چشمهاش مطابقت نداشت زد و گفت:

 

 

-زندگی همینه دیگه! گاهی از دست میدی گاهی به دست میاری…..گاهی دل میبندی گاهی دل میکنی…

 

 

لبخندهاش غم درونیش رو نشون میداد.یه جورایی اون لبخندها جنس غم انگیزی داشتن که میتونستم با دیدنشون عمق علاقه ی اون نسبت به اون دختر رو ببینم. چقدر سخت آدم مجبور به سازگاری با همچین اتفاقهای پیش آمده ی خارج از اراده ی خودش باشه!

بعداز ابراز تاسف گفتم:

 

 

-حتما خیلی طول کشید تا باهاش کنار اومدین!?

 

 

نیازی نبود راجع به این سوال خیلی به مخش فشار بیاره چون جواب برای اون خب طبعا کمی حاضر بود:

 

 

-خب طبیعتا آره…ما حدودا دو سال باهم بودیم! قطعا سخت بود….ولی برای فراموشیش تلاشی نکردم.چون نیازی به فراموش کاری نبود و نیست…

 

 

این جواب برای من عجیب بود.عجیب بود چون اصلا مگه میشد یه نفر رو فراموش نکرد و با خاطراتش سوخت و ساخت!؟

بازهم کنجکاوانه پرسیدم:

 

 

-مگه میشه که بدون فراموش کردن یه نفر که خیلی نقش پررنگی تو گذشته تون داشته کنار اومد!؟

 

 

دستهاشو روی میز گذاشت و انگشتهاش رو توهم قفل کرد و بعد جواب داد:

 

 

-همیشه لازم نیست بعضی چیزارو فراموش کرد…باید پذیرفتشون و باهاشون کنار اومد.اگه سعی کنی یه چیزی که خیلی در تلاشی فراموشش کنی در واقع داری تلاش میکنی فراموشش نکنی… و فکر کن…جون بکنی یه چیزی یا یه کسی رو فراموش کنی بعد یه تلنگر کافیه تا تمام زحماتت بر باد بره…

مثل اون عاشق و معشوقی که زجر میکشن حالا بنا بر هر دلیلی همو فراموش بکنن اما کافیه بوی عطر هم رو اتفاقی حس بکنن…یا کسی رو از پشت سر ببینن که شبیه طرفشون بوده یا حالا از این قبیل اتفاقا…

اما…اما اگه با نبودن یه نفر کنار بیای و بپذیریش دیگه نیازی نیست مدام خودت رو اذیت بکنی…این بهت آرامش میده!

مثل پذیرفتن غم و شادی کنارهم!

 

 

چقدر خوب حرف میزد! چه حرفهایی…چه حرفهای به دل نشینی..

و چقدر من به این حرفها احتیاج داشتم.

حس میکردم خودمم باید برای همچین چیزی تلاش بکنم.

باید آماده باشم برای جدا شدن احتمالی…

من که تا ابد نمیتونستم نفر سوم زندگی اونا باشم

اگه زمانی احساس کردم نپیشه ادامه بداد باید کنار بکشم…

از فکر بیرون اومدم و برای اینکه جو عوض بشه لبخندی تصنعی گفتم:

 

 

-شما خوب فکر میکنین!

 

 

دستهاشو ازهم باز کرد و گفت:

 

 

-همه چیز توی این دنیا و این جهان فانیه…باید این قانون اجباری رو پذیرفت…

 

 

حق کاملا با اون بود.تحسینش کردم و بعد لبخند دست و پا شکسته ای زدم و گفتم:

 

 

-ببخشید ببخشید! سرتون رو درد آوردم…نباید این سوالهایی ممنوعه رو می پرسیدم!

 

 

لبخند زد و باز جوابی دادم که منو بیشتر و بیشتر از قبل مطمئن کرد اون با اینکه سن خیلی زیادی نداشت و شاید حدودا 35-36ساله بود اما سراپا درس زندگی به حساب میومد:

 

 

-آدم اگه خودش رو خالی از این ممنوعه ها نکنه که شونه هاش زیر بار این نگفته ها خم میشه!

 

 

آهسته خندیدم و گفتم:

 

 

-آره شاید!

 

 

پشت دستهاش رو روی هم قرار داد.لبخند ملیح و آرومی روی صورتش نشست و پرسید:

 

 

-مثل حرفهای ممنوعه ی دوستت که به تو زد!درست؟

 

 

تا اینو گفت عرق سردی روی پیشونیم نشست و هزار سوال تو سرم رژه می رفت.

اینکه نکنه فهمیده باشه اونا راجع به خودم باشن، نکنه شک کرده باشه ، نکنه….

آب دهنم رو به سختی قورت دادم و گفتم:

 

 

-آره شاید…

 

پرسید:

 

-دوستت چه حسی داره!؟

 

 

پرسشی نگاهش کردم و اون چون فهمید منظورش رو تو اون جمله ی کوتاه خیلی درست متوجه نشدم پیش از اینکه ازش سوال بپرسم گفت:

 

 

-منظورم اینه با حس گناهی که داره سعی میکنه کنار بیا؟

 

 

سعی کردم به خودم مسلط بشم تا فکر کنه در واقع متوجه نشه اون دوستی که دارم ازش حرف میزنم خودمم گفتم:

 

 

-خب آره…اون مدام از من میپرسه باید چیکار کنه وقتی گیر کرده وسط راهیی که پلهای پشت سرش شکسته و فقط میتونه رو به جلو حرکت کنه و راه برگشت نداره….

 

 

-اون دلش میخواد برگرده!؟

 

 

نامحسوس آه کشیدم گفتم:

 

 

-آره…اون با اینکه گاهی از این مسیر لذت زیادی برده اما دوست داره برگرده…برگرده سر نقطه ی اول و از اول شروع کنه!

 

 

-چرا بر نمیگرده!؟ از چی میترسه!؟

 

 

لبهامو رو هم فشردم.فنجون رو آروم آروم چرخوندم و بعد گفتم:

 

 

-از اینکه نبخشنش…

 

 

آره…من میترسیدم.میترسیدم بخشیده نشم.میترسم آدمای دور و اطرافم بفهمن چه گناه بزرگی مرتکب شدم و دیگه تو روی هیچکدوم نتونم نگاه کنم….

 

#پارت_۳۳۹

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

.میترسیدم بخشیده نشم.میترسیدم آدمای دور و اطرافم بفهمن چه گناه بزرگی مرتکب شدم و دیگه تو روی هیچکدوم نتونم نگاه کنم و این ترس از بخشیده نشدن باعث میشد ار در افتادن با مهرداد بترسم و ساده و راحت ول نکنم و برم….

استاد حاتمی با نگاه به شمعی که ذره ذره در حال آب شدن بود گفت:

 

 

-شاید بخشیده بشه…شاید اونقدر دوستش داشته باشن که ببخشنش ..

 

 

سرش رو آروم بالا آورد و باهام چشم تو چشم شدیم. نمیدونم چرا اما یه چیزی ته دلم میگفت اون حدس زده…حدس زده اون دوستم خودم هستم و به همین دلایل گنگ و نامعلوم که باهاش اونقدر صمیمی نمیشم که به خودش اجازه بده رابطه رو فراتر از استاد و دانشجو پیش ببره!

اما نمیخواستم بفهمه اون یه نفر خودمم برای همین خیلی سریع لبخندی زدم گفتم:

 

 

-امیدوارم براش اتفاقهای خوب بیفته! امیدوارم همونطور باشه که شما میگی….

 

 

سرش رو تکون داد و گفت:

 

 

-آره! منم امیدوارم برای دوستت اتفاقهای خوبی بیفته!خطا مال انسان…مگه نشنیدی گفتن انسان جایز الخطاست!؟ آدم گناه نکنه پس کی بکنه!؟

 

دستهامو روی هم گذاشتم و پرسیدم:

 

-شما اینطور فکر میکنی!؟

 

با ایمان قابل باوری جواب داد:

 

-خب معلوم …همه ی آدما خطاکارن …و خطارو گاهی باید بخشید…بخشش اتفاق خوبیه!

 

 

حرفهاش بهم آرامش میداد.آرامشی که دلم، فکرم خیلی زیاد بهش احتیاج داشت.درونم آروم شده بود.من هر وقت پیش استاد بودم آروم میشدم.

با محبت بهش نگاه کردم و گفتم:

 

 

-استاد…شما خیلی خوب فکر میکنید…فکر و رفتارتون باهم تطابق داره این به آدم حس خوبی میده!

 

 

تو گلو خندید و بعد گفت:

 

 

-بهارخانم…

 

خیلی سریع گفتم:

 

-بهار! همون بهار بگین کافیه…

 

 

بازم خندید.من این شرمش رو که یه وقار خاصی توش موج میزد رو دوست داشتم. مثل این پسرای امروزی جلف و سبکسر و پررو نبود.حرفهاص رو با احترام به زبون میاورد.

اینبار هم با آرامش گفت:

 

 

-باشه…با اسم کوچیک صدات میزدم ولی به شرطی که توهم اینکارو بکنی…

 

 

لبخمد دندون نمایی زدم و جواب دادم:

 

 

-چشم…!

 

 

-چشمت بی بلا! حالا بگو ببینم از کارت راضی هستی!؟

 

 

حرف از کار که شد لبخند خرسندانه ای زدم.من واقعا از این بابت از اون ممنون بودم چون بهترین لطف دنیارو در حقم کرده بود.اون منو یه جورایی از یه لحاظهای به استقلال کوچیک مالی رسوند که خودش میتونست سرآغاز بی احتیاج شدن از ساپورتهای مالی مهرداد باشه.

خوشحال و خرسند جواب دادم:

 

 

-عالیه…راستش من از فعالیت زیاد بدم نمیاد برای همین خیلی خوشحالم که همچین شغلی دارم!

 

 

خوشحالی من باعث خوشحالی اون هم شد.با رضایت خاطر گفت:

 

 

-خب خداروشکر…خیلی خوبه که ار شغلت راضی هستی…حالا من ..

 

 

مکث کرد.منتظر به صورتش خیره شدم که در ادامه گفت:

 

 

-میتونم یه سوال ازت بپرسم!؟ البته مدتهاست میخواستم این سوال رو ازت بپرسم ولی خب موقعیتش پیش نیومد اما حالا حس میکنم میتونم بپرسم البته اگه تو بهم اجازه بدی…

 

 

حرفهاش خیلی ناخواسته منو یکم رنگ به رنگ و خجل و حتی دستپاچه کرد.احساسم میگفت قراره حرفهای معذب کننده ای بزنه… حرفهایی که درنهایت باعث میشه به لکنت بیفتم و جواب مشخصی نتونم بدم…

چه بسا حتی به دروغ گفتن بیفتم.

سکوت بیش از این جایز نبود و معناش میشد بی احترامی اونم به همچین شخص شخیصی که بسیار برای من قابل احترام بود.

موهای بیرون اومده رو پشت گوش فرستادم و گفتم:

 

 

-بله البته بپرسین!

 

 

یه سرفه خشکه کرد و بعد صدای آرومش که آرامش خاصی توش موج میزد به گوشم رسید:

 

 

-کسی توی زندگیت هست…؟!کسی که خیلی خاص دوستش داشته باشی…منظورم یه مرد!؟

 

 

حدسم درست بود.اون دقیقا همون سوالی رو پرسید که من نود و نه درصد احتمال میدادم ازش بشنوم.

حالا باید چی جواب میدادم؟! باید میگفتم آره…!؟

ولی نه…من مهرداد رو خیلی دوست داشتم.عاشقش بودم اما از وقتی فهمیدم نوشین باردار و اونا هیچوقت قرار نیست از زندگی هم کنار برن سعی کردم دوست نداشتنش رو تمرین کنم…

اما…سخت بود فرامشو کردنش چون واقعا دوستش داشتم.از ته قلبم..منتها فاصله گرفتنمون بیشتر از نزدیک بودنمون به هردومون بود…

یه نفس عمیق کشیدم و بعد دوباره بزرگترین دروغ دنیارو گفتم:

 

 

-نه…کسی تو…ز…ند…گیم نیست….

 

 

این جمله رو اونقدر بریده بدیده و با تردید گفتم که حس کردم شاید این ” بله” رو نپذیرفته…

 

#پارت_۳۴۰

 

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

 

این جمله رو اونقدر بریده بریده و با تردید گفتم که حس کردم شاید این ” بله” رو نپذیرفته…

شایدهم قبولش کرده بود اما ایمانی که باید، رو من موقع به زبون آوردن اون کلمه نداشتم و همین به خودم این حس رو تلقین میکرد که اون باورم نکرده چون من سخت و قاطع کلماتم رو به زبون نیاوردم.

چشم دوخته بودم به میز قهوه ای رنگ و حقیقت این بود میترسیدم باهاش چشم تو چشم بشم…

کیه که ندونه چشمها همیشه راست و دروغ رو مشخص میکنن اما جدا از این ترس اصلیم این بود باهاش چشم تو چشم بشم چون حس میکردم فهمیده دروغ میگم. ولی وقتی صدای نفس عمیقی که ناشی از راحت شدن خیالش بود رو شنیدم خیلی سرمو بالا آوردم و بهش نگاه کردم.

لبخندی روی لبش بود که در نظرم عجیب به نظر می رسید.

باخوشحالی آشکاری گفت:

 

 

-بزار یه چیزی رو صادقانه بهت بگم!

 

 

زل زدم تو چشمهاش و گفتم:

 

-چی!؟

 

-خیلی خوشحال شدم از شنیدن این حرف…

 

باهمون تعجب و سردرگمی گفتم:

 

-از کدوم حرف!؟

 

مکث کرد.اون دچار یه شادی کودکانه و آشکار شده بود.شادی ای که من میتونستم هم حسش کنم هم ببینمش.

هیچ حرفی نزدم و اون خودش ادامه داد:

 

 

-همیشه دوست داشتم این سوال رو ازت بپرسم ولی دقیقا از همچین لحظه ای میترسیدم.از لحظه ای که بگی آره نامزد داری یا نشون کرده و شیرینی خورده ی کسی هستی ولی الان من خیلی خوشحالم…واقعا خوشحالم…

 

 

آه! و باز اون عذاب وجدان لعنتی اومد سراغم.اون عذاب وجدانی که مدام ازش درفرار بودم…که لحظه ای به امون خودم رهام نمیکرد.

چه بدبختی بزرگی…

چرا من صبر نکردم!؟ چرا فکر کردم خدا فراموشم کرده…

با تمام عشقی که به مهرداد داشتم ولی بودن با دکتر حاتمی برای من خوشحالی و آرامش بیشتری نمیاورد!؟

انگشتاشو روهم مالید.اون خونسرد بود ولی سعی داشت خیلی ملاحظه ی منو بکنه….

سیبک گلوش آهسته بالا و پایین شد و گفت:

 

 

-بعداز نامزد مرحومم بارها تلاش کردم علاقمند شدن به آدمهای دیگه رو تو وجود خودم تمرین کنم اما هیچوقت نتونستم….مادرم دخترهای مختلف پیشنهاد میداد برام قرار ملاقات میذاشت …و صادقانه باید بگم خیلی هاشون حتی از من هم سر بودن اما هیچ انگیزه ای تو وجود من برای برقراری احساسی باهیچ دختری نبود. حتی هفت ماه پیش به اصرار و خواهش مادرم با دختر یکی از دوستاش وارد رابطه شدم ولی فقط در حد یه نامزدی یکی دوماهه بود بعدش من ازش خواهش کردم همه چیز رو تموم کنیم…به زور دوست داشتن یه نفر خیانت به اون یه نفر هست و من نمیخواستم یه خیانتکار باشم…

من کم کم داشتم با این تنهایی کنار میومدم تا اینکه تورو دیدم!

 

 

به اینجای حرفهاش که رسید سکوت کرد و به چشمهام خیره شد.

چقدر از خودم متنفر شدم.از اینکه چرا وارد یه رابطه ی اشتباه ولو پر لذت شدم که حالا نتونم از این شنیدن این حرفها به وجد بیام و بابتش تا خود صبح از خوشحالی پلک نزنم!

لعنت به من آخه چرا!؟

چرا وقتی میتونستم با استاد حاتمی یه زندگی شاد داشته باشم با مهردادی وارد رابطه شدم که بخاطرش دست به جنایتی فجیع به اسم خیانت زدیم…هردومون…

 

 

استاد حاتمی دستشو فرو برد توی جیب شلوارش و بعد یه حلقه ی کوچیک ساده بیرون آورد.اونو گذاشت رو میز و گفت:

 

 

-احتمالا اینو رو انگشت من دیدی!؟ درسته…؟

 

 

سرم رو آهسته خم و راست وردم و جواب دادم:

 

 

-بله درست…

 

 

لبخند زد و گفت:

 

 

-تقریبا اکثرا فکر میکنن من متاهلم…بجز دوستان…دانشجوها پرستارها و حتی بیمارها…اونا همه فکر میکنن متاهلم! اما میخوام اگه تو …اگه…اگه تو پاسخ مثبتی به احساسم دادی دیگه نپوشمش ….

 

 

ماتم برد.معنی این حرفها چی بود!؟ داشت به نحوی ازم خواستگارس میکرد!؟ خدایا…نفسم داشت میبرید…

استاد نمیدونه من یه گناهکارم و اگه میفهمید به چه کسی چه خیانتی کرد حتی تف هم جلو پام نمینداخت!

به حلقع نگاه کردم و پرسیدم:

 

 

-این چه نوع پیشنهادی استاد!؟

 

 

با آرامشی که هم درنگاهش هویدا بود هم درصداش بود جواب داد:

 

 

-من بارها فرصت پاپیش گذاشتن داشتم اما هربار نخواستم تو فکر کنی طمعکارانه میخوام درخواستمو بدم و سواستفاده کنم. مثلا نخواستم فکر کنی چون برات کار پیدا کردم توقع دارم ازت.

همیشه دلم میخواست حرفهامو در زمان بی طرفی بهت بگم و فکر میکنم الان همون زمان خاص و خوب…

بارون هم که داره میباره و احساسی ترش میکنه…بهار..

 

وقتی به اسم کوچیک صدام زد نفسم تو سینه حبس شد.

دلگیر شدم.دلگیر از خودم.

من میتونستم الان بی هیچ دغدغه ای شاد و خرم به جوابش یه بله ی محکم بدم و بعد با مادرم تماس بگیرم و بگم استادم که از قضا یه پزشک بسبار محترم ازم خواستگاری کرده ولی…

ولی به خاطر ارتباط مخفیانه ای که با مهرداد داشتم گند زده بودم به همه چیز…به همه چیز…

اون همین الانش هم اگه میفهمید من اینجا با حاتمی هستم خونمو می ریخت و کنفیکون راه مینداخت….

تو خودم بودم که حاتمی پرسید:

 

 

-میتونم رسما

پارت های قبلی همین رمان

1 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست