رمان دختر نسبتا بد ( بهار ) پارت 35

 

 

تو خودم بودم که حاتمی پرسید:

 

 

-میتونم رسما بیام خواستگاریت!؟

 

 

وقتی این سوال رو پرسید من تقریبا خشکم زد و یه جورایی زبونم بند اومد.اگه پای مهرداد وسط نبود حتما خوشحال میشدم و از شدت شادی میخندیدم و با کمال میل میگفتم آره میتونی ولی استاد حاتمی نمیدونه….

نمیدونه من با شوهر دخترخاله ام در ارتباطم…با مردی که زن داره..با مردی که بچه داره…

با وجود این موضوع چطور میتونستم رضایت بدم بیاد خواستگاریت !؟

خیره بود تو چشمهام و انتظار جواب رو میکشید.

تنم داغ کرد.انگار تب داشتم.تبی که حاصل قرار گرفتن تو لین شرایط بود.

وقتی سکوت طولانی شده ی منو دید گفت:

 

 

-بهار گاهی ما ناخواسته از یه نفر خوشمون نمیاد.بدون اینکه حای در حقمون بدی کرده باشه اگه تو نسبت به من همچین احساسی داری هیچ اشکالی نداره…

 

 

خیلی سریع دستهامو رو میز گذتشتم و با یکم جلو کشیدن خودم گفتم:

 

 

-نه! من فکر نمیکنم کسی باشه که از شما خوشش نیاد…من…من فقط یکم از شنیدن این سوال جاخوردم.راستش انتظارش رو نداشتم…

 

 

درآرامش و خونسردی مطلق گفت:

 

 

-ولی من ماه ها باخودم کلنجار رفتم تا بالاخره تونستم این حرف رو به زبون بیارم…خدا میدونه چندبار تا نوک زبونم اومد و جلوی خودمو نگرفتم!

 

 

اعتراف میکنم اگه یکم دیگه صبر میکررم، یکم دیگه درمقابل وسوسه های مهرداد خودم رو قویتر نشون میدادم الان از ذوق شنیدن این حرف تاخود صبح می رقصیدم.

کی بهتر از فرزین !؟

مروی که ایده ال هر دختری بود…

یه پزشک زبردست…یه آدم رئوف و دل رحم….یه مرد بخشنده….اما حالا…حالا واقعا مونده بودم چه جوابی بدم و چیبگم!؟

بگم آره!؟ پس مهرداد چی میشد…

از بدبختی من بود که در بهترین شرایط احساس درموندگی میکردم.

رستوران فضایی عاشقانه به خودش گرفته بود .نور شمع سالها و حتی لژهای خانوادگی رو روشن کرده بود.یه روشنایی خفیف عاشقانه….

و فکر کنم همه مثل ما داشتن لذت میبردن از این فضا البته یه جز خونواده هایی که ترجیح میدادن شامشون رو زیر نور های چراغها میل کنند!

من بازهم ساکت بودم تا وقتی که اون پرسید:

 

 

-میتونم !؟

 

 

خدایاااا…احساس میکردم مابین دو صخره گیر افتادم که لحظه به لحظه داشتن به هم نزدیک و نزدیکتر میشدن

باید چه جوابی میدادم!؟

باید چه جوری بهش حالی میکردم حس خوبی بهش دارم اما نمیتونم پیشنهادش رو بپذیرم!؟

برای قبول درخواستش اول باید آروم آروم از مهرداد فاصله میگرفتم.

لب گزیدم و بعداز یه مکث کوتاه جواب دادم:

 

 

-شما فوق العاده این استاد اینو از صمیم قلبم میگم و دوست دارم باورم کنین….من به خوبی شما نیستم و..

 

 

نذاشت حرفمو کامل بزنم چون خیلی سریع گفت:

 

 

-شکست نفسی نکن…تو یکی از بهترین دخترایی هستی که من توی زندگیم دیدم!

 

 

وقتی اینجوری ازم تعریف میکرد بیشتر حس عذاب وجدان سراغم میومد.

مضطرب انگشتامو توهم قفل کردم و گفتم:

 

 

-راستش خانواده ی من و حتی خود من الان …الان تو شرایط مناسبی نیستیم…میخوام در این مورد بیشتر بهم فرصت بدین تا در زمان مناسبی با مادرم در میون بزارم!

 

 

لبخند رضایت بخشی زد و پرسید:

 

 

-پس فرصت میخوای!؟

 

 

نفس عمسقی کشیدم و جواب دادم:

 

 

-بله…فرصت و زمان…

 

 

 

نفس راحتی کشید و با بازو بسته کردن چشماش گفتم:

 

 

-باشه..گرچه نسبت به تو یه حس عجولانه ای دارم اما باشه…این حس توئہ…من که الان خوشحالم چون احساس سبکی دارم…احساس میکنم تا قبل از گفتن این موضوع دوتا وزنه رو دوشم بوده و حالا هردوتا وزنه رو برداشتم….برای مت همین اندازه که تو علاقه ی من رو به خودت بدونی کافیه!

 

 

تنها واکنش من یه لبخند زوری بود که خیلی زود هم از روی صورتم پر کشید.

فرزین حاتمی اگه زمانی میفهمید من چه خطایی انجام دادم آیا همینقدر به من علاقمند می موند!؟

با صدای آرومی گفتم:

 

 

-میتونم یه خواهش ازتون داشته باشم…

 

 

-آره هرچی که باشه.

 

 

نگاهی به دور و اطراف انداختم و من من کنان گفتم:

 

 

-اگه میشه همه چیز بین خودمون بمونه…منظورم این که…که….که کسی نفهمه چه پیشنهادی به من دادید!

 

 

لبخند زد و باهمون آرامش ذاتیش گفت:

 

 

-خیالت راحت باشه من هیچ حرفی به هیچ احدوناسی نمیزنم…

 

 

در ادامه گفتم:

 

 

-حتی نوشین…

 

 

پلکهاشو باز و بسته کرد:

 

 

-حتی نوشین…خیالت راحت…

 

 

جوابش یه آرامش نسبی بهم داد.یه جورایی خیال نا آرومم رو آروم کرد آخه اگه این خبر میپیچید و دست به دست میشد و به گوش اونایی که نباید می رسید ختم میشد به دردسرای عظیمی که حل کردنشون از اراده و توان من خارج بود.

تو سکوت به همدیگه خیره بودیم که بالاخره برقها اومدن وسالنهای بالا و پایین رستوران دوباره روشن شد…

 

#پارت_۳۴۱

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

تو خودم بودم که حاتمی پرسید:

 

 

-میتونم رسما بیام خواستگاریت!؟

 

 

وقتی این سوال رو پرسید من تقریبا خشکم زد و یه جورایی زبونم بند اومد.اگه پای مهرداد وسط نبود حتما خوشحال میشدم و از شدت شادی میخندیدم و با کمال میل میگفتم آره میتونی ولی استاد حاتمی نمیدونه….

نمیدونه من با شوهر دخترخاله ام در ارتباطم…با مردی که زن داره..با مردی که بچه داره…

 

با وجود این موضوع چطور میتونستم رضایت بدم بیاد خواستگاریت !؟

خیره بود تو چشمهام و انتظار جواب رو میکشید.

تنم داغ کرد.

انگار تب داشتم.

تبی که حاصل قرار گرفتن تو تین شرایط بود.

وقتی سکوت طولانی شده ی منو دید گفت:

 

 

-بهار گاهی ما ناخواسته از یه نفر خوشمون نمیاد.بدون اینکه حای در حقمون بدی کرده باشه اگه تو نسبت به من همچین احساسی داری هیچ اشکالی نداره…

 

 

خیلی سریع دستهامو رو میز گذتشتم و با یکم جلو کشیدن خودم گفتم:

 

 

-نه! من فکر نمیکنم کسی باشه که از شما خوشش نیاد…من…من فقط یکم از شنیدن این سوال جاخوردم.راستش انتظارش رو نداشتم…

 

 

درآرامش و خونسردی مطلق گفت:

 

 

-ولی من ماه ها باخودم کلنجار رفتم تا بالاخره تونستم این حرف رو به زبون بیارم…خدا میدونه چندبار تا نوک زبونم اومد و جلوی خودمو نگرفتم!

 

 

اعتراف میکنم اگه یکم دیگه صبر میکررم، یکم دیگه درمقابل وسوسه های مهرداد خودم رو قویتر نشون میدادم الان از ذوق شنیدن این حرف تاخود صبح می رقصیدم.

 

کی بهتر از فرزین !؟

 

مروی که ایده ال هر دختری بود…

یه پزشک زبردست…

 

یه آدم رئوف و دل رحم….یه مرد بخشنده….اما حالا…حالا واقعا مونده بودم چه جوابی بدم و چیبگم!؟

 

بگم آره!؟ پس مهرداد چی میشد…

 

از بدبختی من بود که در بهترین شرایط احساس درموندگی میکردم.

 

رستوران فضایی عاشقانه به خودش گرفته بود .

 

نور شمع سالنها و حتی لژهای خانوادگی رو روشن کرده بود.یه روشنایی خفیف عاشقانه….

 

و فکر کنم همه مثل ما داشتن لذت میبردن از این فضا البته یه جز خونواده هایی که ترجیح میدادن شامشون رو زیر نور های چراغها میل کنند!

 

من بازهم ساکت بودم تا وقتی که اون پرسید:

 

 

-میتونم !؟

 

 

خدایاااا…

احساس میکردم مابین دو صخره گیر افتادم که لحظه به لحظه داشتن به هم نزدیک و نزدیکتر میشدن

باید چه جوابی میدادم!؟

 

باید چه جوری بهش حالی میکردم حس خوبی بهش دارم اما نمیتونم پیشنهادش رو بپذیرم!؟

 

برای قبول درخواستش اول باید آروم آروم از مهرداد فاصله میگرفتم.

 

#پارت_۳۴۲

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

تمام طول مسیر داشتم به استاد حاتمی فکر میکردم.به پیشنهادش …به خواسته ای که همیشه تو چشمهاش، تو نوع نگاه هاش و حتی برخوردهاش احساسش میکردم اما امروز بالاخره دل به دریازد، جسارت به خرج داد و حرف دلش رو به زبون آورد. البته بیشتر به اینکه چجوری میتونم بدون دردسر از مهرداد فاصله بگیرم فکر میکردم.

من و مهرداد عاقبتی باهم نداشتیم. باید خودمو کنار میکشیدم تا به زن و زندگیش برسه….

عاقلانه ترین کار همین بود چون خودم خوب میدونستم یه مرد زن داره که قراره به زودی صاحب یچه بشه نمیتونه به من خوشبختی و آرامش عطا بکنه.

آره…باید فاصله میگرفتم و از همین جا مقدمات جدایی رو میچیدم.

تمام اینها البته در حد فکر بود و من اصلا نمیدونستم توانایی جدا شدن از مهرداد رو دارم یا نه!؟

یا اصلا اون ممکنه به این زودی بیخیال من بشه…؟

بعید بودم.بعید بودم اون به این راحتی بیخیال من بشه.اونقدر تو فکر بودم که اصلا نفهمیدم کی رسیدم.

حتی تازه سرما رو هم داشتم احساس میکردم.

اول زنگ زدم و بعد هم دستهامو دور تنم حلقه کردم و نگاهی به دور و اطراف انداختم.

همه جا ساکت و آروم بود.

خیابون خالی از هرنوع آدمیزادی و همین موضوع بعلاوه ی سردی هوا فضا رو ترسناک میکرد.

برای ددمین بار زتگ رو فشار دادم تا اینکه بالاخره خود نوشین جواب داد و گفت:

 

 

-تویی بار!؟ خیلی به موقع اومدی…زود بیا داخل کارت دارم

 

 

 

حتی کار به سلام کردن هم نرسید.اونقدر سریع حرف زد که ناخوداگاه دچار اضطراب شدم.درو با دست کنار زدم و بعد باعجله رفتم داخل.

همیشه اینجا باید یه چیزی باشه که آدمو دچار اضطراب بکنه….

نفهمیدم خودمو چطوری رسوندم داخل اما نوشین خودش اومد استقبال.

دستپاچه پرسیدم:

 

 

-سلام چیزی شده!؟

 

 

سرشو تکون داد و گفت:

 

 

-نه نه فقط دنبال من بیا…

 

 

 

دستمو گرفت و منو باعجله دنبال خودش برد سمت اتاق خوابشون.هنوزم نمیدونستم چرا داشت منو دنبال خودش میکشوند. این نا آگاهی باعث شد ذهن من هزار جا بره و کلی فکر و خیال به سرم بزنه و دل آشوبم بکنه.

همونطور که دنبالش کشیده میشدم متجب نگاهش کردم و گفتم:

 

 

-نوشین داری منو کجا میبری!؟

 

 

-میگم الان…

 

 

مبخواستم خیلی سریع همه چیز رو بدونم برای همین پرسیدم:

 

 

-نمیشه همین حالا بگی!؟ اتفاقی افتاده!؟

 

 

سربسته و باعجله گفت:

 

 

-خودت متوجه میشی

 

 

منو سمت اتاق خوابشون برد. ولی نه توی اتاق بلکه کنار در حمامی که هم به راهرو راه داشت هم اتاق خواب اول سرکی به داخل کشید وبعد درو خیلی اروم کنار زد و بالاخره مچ دستمو رها کرد.

اولین کاری که کرد این بود که سرش رو به سمت حمام برگردونه و نگاهی به اونجا بندازه…

ظاهرا مهرداد تو حموم بود چون صدای شر شر آب میومد.

یه چیزایی حدس زدن ولی باید میپرسدم تا مطمئن بشم برای همین گفتم:

 

 

-نمیخوای بگی چیشده نوشین!؟ هان!؟

 

 

خیلی آروم جواب داد:

 

 

-میشه تو اینجا بمونی مواظب باشی … مهرداد رو بپا من برم لباسهاش روچک کنم!

 

 

متعجب بهش خیره شدم.واقعا میخواست اینکارو انجام بده!؟میخواست مهرداد رو تفتیش بکنه!؟

ناخواسته دچار تشویش و نگرانی شدم.

اگه چیزی مربوط به من نگه داشته باشه چی؟ اونوقت هردومون رو همینجا سر به نیست میکرد برای همین سعیمو کردم منصرفش بکنم:

 

 

-نوشین این کار درستی نیست…

 

 

تصمیمش رو گرفته بود چون خیلی سریع گفت:

 

 

-درست و غلط رو من تشخیص میدم…این بهترین راه دوستم بهم گفت ازهمین راه حل ساده و پیش پا افتاده مچ شوهر عوضیش رو گرفته….

 

 

لعنت به دوستاش!دستپاچه گقتم:

 

 

-خب تو مثلا میتونی چی پیدا بکنی!؟

 

 

-همیشه یه اشتباه کوچیکه که همچین آدمای مخفی کاری رو لو میده…تو فقط اونجا مراقب باش وقتی آب رو بست و حس کردی میخواد ییاد بیرون منو خبرم بده …

 

 

نفسم رو یا کلافگی بیرون فرستادم و گفتم:

 

 

-باشه باشه….

 

 

اوکی رو که دادم وقتی خیالش راحت شد خیلی سریع درو باز کرد و رفت داخل…

 

 

نمیدونستم چیکار کنم.دستپاچه و مضطرب شدم.لعنت به این زندگی…لعنت به این خونه که هروقت پام رو اونجا میذاشتم باید از دلهره و اضراب تمام تنم می لرزید.

چطوری آخه باید به مهرداد خبر میدادم زودتر بیرون بیاد؟

چند قدمی جلو رفتم و نگاهی به داخل انداختم.

نوشین لباسهای مهرداد و کیفش رو برداشته بود و تمام جیبهاش رو میگشت .

واسه اینکه بیخیال بشه باز هم گفتم:

 

 

-نوشین ممکنه الان بیاد بیرون بهتره تمومش بکنی…

 

 

به کارهاش سرعت بیشتری داد و همزمان گفت:

 

 

-من باید از همچی سردربیارم…حتما یه چیزی میشه اینجا پیدا کرد

 

 

دلشوره داشتم. یا اینکه به زرنگی مهرداد ایمان داشتم اما حس کردم قراره یه اتفاق بد بیفته..لبمو زیر دندن فشار دادم.

نمیدونم مهرداد لعنتی چرا اینقدر لفتش داده بود این حموم کردن رو…

دوباره رو به سوی نوشین کردم و گفتم:

 

 

-من فکر میکنم بهتره بمونی نوشین…اگه بفهمه ممکنه دواره جرو بحث کنین و بزنین به تیپ و تاپ هم .

 

..

 

 

 

همچنان که کارش رو انجام میداد گفت:

 

 

-نگران نباش نمیفهمه تو فقط اگه اون خواست بیاد بیرون منو باخبر کن

 

 

سرم رو به دیوار تکیه دادم و یه آه عمیق کشیدم.

انگار آرامش با این خونه بیگانه بود…

 

#پارت_۳۴۳

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

سرم رو به دیوار تکیه دادم و یه آه عمیق کشیدم.

انگار آرامش با این خونه بیگانه بود.

فضای مسمومی داشت.همه اش شک و بدبینی…دعوا و بگو مگو….نمیدونم واقعا اینجوری بودن یا بعداز اومدن من اینجوری شدن!!؟

دوباره بهش نگاه کردم.گوشی مهرداد رو از شلوار جینش بیرون کشد و شروع کرد بو کشیدنش.

نگاهی بهم انداخت و گفت؛

 

 

-کاورش بوی ادکلن دخترونه میده!

 

 

از این بابت کاملا مطمئن بودم که در طول روز مهرداد رو ندیدم و این بوی ادکلنی که نوشین ازش صحبت میکرد قطعا از شکاکیش نشات میگرفت.

در تلاش بود رمز گوشی رو بزنه و هی باخودش فکر میکرد و میگفت:

 

 

” زود باش زود باش..رودباش”

 

 

برای اینکه بترسونمش تند و عجله ای گفتم:

 

 

-نوشین الانه که بیادااا…رمزشو اشتباه بزنی قفل میکنه متوجه میشه!

 

 

کاملا مطمئن جواب داد:

 

 

-بخاطر اشتباه زدن رمز فقط یک دقیقه قفل میکنه!

 

 

یقین پیدا کرده بودم که اینکارو برای اولینبار انجام نداده.تند تند گفت:

 

 

“خب رمز تولدش نیست… تولد منم که نیست…میتونم.من میتونم…”

 

 

راهمو کج کردم که برم سمت حموم و یه جورایی مهرداد رو باخبر بکنم اما درست همون موقع صدای بستن شیر آب اومد و من خیلی سریع و درحالی که اون لحظه دیگه یه دلیل قاطع و محکم داشتم گفتم:

 

 

-نوشین مهرداد داره میاد بیرون…

 

-واقعا!؟

 

-آره!

 

 

خیلی سریع و عجله ای گوشی مهرداد رو گذاشت سرجاش و بعد از اتاق بیرون اومد و راه افتاد سمت نشیمن.

رو کاناپه ی راحتی کنار مبل نشست و بعد آجیل خوری پراز پسته رو برداشت و گفت:

 

 

-بالاخره مچش رو میگیرم و حالیش میکنم من کی ام!

 

 

با گامهای آروم به سمتش رفتم.رو به روش نشستم و بندهای کوله ام رو تو مشت فشردم و گفتم:

 

 

-نوشین من فکر میکنم تو بخاطر بچه ات هم که شده نباید اینقدر خودت رو اذیت بکنی!

 

 

پسته هارو تند تند دهن خودش گذاشت و گفت:

 

 

-پس چی کار کنم!؟ همینجوری راحتش بزارم هرکاری دلش میخواد انجام بده!؟

 

 

حق نداشتم اون رو به چیزی متهم کنم که واقعیت نداشت.مهرداد خیانت کرده بود و من نمیتونستم با پرروی تمام زل بزنم تو چشمهای مهرداد و بهش بگم اشتباه میکنه!

ولی بی حرف هم نموندم و گفتم:

 

 

-نمیدونم ولی….صحبت بگنی بهتر نیست!؟

 

 

پوزخمدی زد و گفت:

 

 

-صحبت بکنم !؟مثلا برم بهش بگم با کی هستی!؟ با کی در ارتباطی!؟ با کی که نه…به چندتااا….نظر تو اینه دیگه! بعد لابد اونم میاد همه چیزو میزاره کف دست من…دیوونه شدیااا..

 

 

صدای بازو بسته شدن در که به گوش رسید هردو متوجه شدیم که مهرداد اومده بیرون و همزمان سرهامون رو به عقب برگردوندیم.

این زندگی گوفتی این رفتارها این عذاب وجدانها همه و همه ی اینها منو بیشتر و بیشتر از قبل مطمئن میکرد دیگه وقت جدایی از مهرداد سر رسیده و من نرم نرمک باید کنارش بزارم.

سرمو به سمت نوشین چرخوندم و گفتم:

 

 

-امیوارم نفهمه وسایلشو گشتی!

 

 

مطمئن گفت:

 

 

-نترس نمیفهمه.من که بار اولم نبست.من هرشب چکش میکنم…راستی تو چرا امشب اینقدر دیر اومدی؟ مامانت میدونه شبها تا دیروقت بیرون می مونی!؟یه وقت مشکلی پیش نیاد و خاله منو مقصر بدونه….

 

 

اصلا از لحن و حرفها و رفتارش خوشم نمیومد.اخم کردم و گفتم:

 

 

-جای خاصی نبودم.مثل همیشه سر کار

 

 

پوزخندی زد و گفت:

 

 

-این موقع کدوم مطبی بازه….!؟فکر کنم باید به خاله یه چیزایی رو بگم

 

 

کیفم رو برداشتم و با بلند شدن از روی صندلی گفتم:

 

 

-نوشین جان با اینکه نیازی نمیبینم توضیح بدم اما چون نمیخوام به دغدغه هات این یه مورد هم اضاف بشه میگم که سر کار بودم….شب خوبی داشته باشی عزیزم!

 

 

اولینباری بود اونقدر خودمو کنترل میکردم که مواظب کلماتی که به زبون میارم باشم….

نوشین دیگه داشت رسما به من هرچی دلش میخواست میگفت.

سمت پله ها رفتم که صدای مهرداد خطاب به نوشیم سر جا ثابت نگهم داشت:

 

 

“تو باز رفتی سراغ وسایل من.؟؟”

 

 

سر برگردوندم و به مهردادی که حوله تنش بود و ازخشم صورتش برافروخته و قرمزشده بود نگاه کردم.این خشم کاملا قابل پیشبینی بود…

 

#پارت_۳۴۴

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

 

سر برگردوندم و به مهردادی که حوله تنش بود و ازخشم صورتش برافروخته شده بود نگاه کردم.این خشم کاملا برای منی که نسبت یه جو این خونه آگاهی پیدا کرده بودم قابل پیشبینی بود.مسلما هرکسی میفهمید یه نفر بدون اجازه تفتیش و بازرسیش کرده اینجوری بهم می ریخت.

خود من هم دچتر این حس بودم. اونقور نوشین این عادت بد رو تکرار میکرد که در مکردش دچار ترس شدم .

ترس از اینکه مبادا زمانی تصمیم بگیره اتاق من رو هم بگرده.

امیدوارم هیچوقت همچین کاری نکنه هیچوقت!

نوشین خیلی ریلکس پاهاشو روی قسمتی از کاناپه که به سمت پایین شیب ملایمی داشت دراز کرد و با زدن یه پوزخند گفت:

 

 

-چیه؟! جدیدا همه اش فکر میکنی یه نفر رفته سراغ وسایلت !؟ مثل اینکه خیلی یه خودت شک داری …

 

 

مهرداد که کفری بودن و عصبانی بودنش کاملا مشخص و واضح بود آبی که از انتهای تارهای موهاش رو صورتش چکیده بودن رو کنار زد و با صدای نسبتا بلندی گفت:

 

 

-فکر نمیکنم کاملا مطمئنم تو رفتی سراغ وسایل و لباسهام!

 

 

انگشتشو جلو صورت خودش تگون داد:

 

 

-نچ نچ نچ! اشتباه میکنی!

 

 

بازهم این جو داشت متشنج میشد.مهرداد کلافه تر از قبل گفت:

 

 

-آهااان! لابد من وقتی داشتم حموم میکردم روحم از تنم جدا شد و رفت تو اتاق و گوشی مویایلجو از جیب شلوارم بیرون آورد و گذاشت رو تخت و…دست بردار…دست بردار از این کارهات!از این شکاکی هات..

 

 

نوشین بازهم یه حالت خونسرد و ریلکس به خودش گرفت تا نشون بده وقتی کاری رو به کرات انجام بدی دیگه واسه دفعات بعدش استرس نداری!

پا روی پا انداخت و با برداشتن یه لیوان نوشیدنی گفت:

 

 

-من اینجا بودم.بهار اومده بود و ما داشتیم باهم صحبت میکردیم.من اصلا نرفتم توی اتاقت…اون شاهد

 

 

رو کرد سمت من و خیلی یهویی پرسید:

 

 

– مگه نه بهار!؟

 

 

متعجب سرمو بالا آوردم و به هردوشون نگاه کردم.نمیدونستم چیبگم و از طرفی هم نمیخواستم تو دروغش به مهرداد سهیم باشم اما در برابر اون نگاه های طلبکار و خیره اش جز اینکه تائیدش بکنم راهی نداشتم برای همیم جواب دادم:

 

 

-آره…ما خیلی وقت پیش هم نشستیم!

 

 

نوشین تا این جواب رو از طرف من شنید حق به جانب نگاهی به مهرداد انداخت و گفت:

 

 

-بهت گفتم که دچار توهم شدی!اونقدر کارای مشکوک انجام میدی و به خودت شکی که فکر میکنی یکی داشته تو وسایلت دنبال یه چیز خاصی میگشته…

 

 

مهرداو تند تند جلو اومد و همونطور که انگشت اشاره اش رو به سمت نوشین گرفته بود صداشو برد بالاتر و عصبانی تر از چنددقیقه قبل خودش گفت:

 

 

-فکر نمیکنم مطمئنم تو اینکارو کردی…تو خسته نشدی!؟ تو خسته نشدی از این کارا؟ از اینکه مدام توی وسایل من دنبال یه بهونه واسه جرو بحث بگردی!؟

 

 

نوشین کوسن مبل رو گذاشت روی پاهاش و ظرف تخمه رو گذاشت روش و خیره به تلویزیون جواب داد:

 

 

 

-بیخودی سر هیچ و پوچ اوقات منو تلخ نکن.فردا میخوام برم سونو گرافی…روزای خوبمو با چرندیاتت تلخ نکن!

 

 

مهرداد یه مفس عمیق کشیددست به کمر باحالتی آب از سر گذشته نگاهش کرد و گفت:

 

 

-عزیزم! دیگه به اون وسایل تخمی من دست نزن

 

 

مشخص بود داره با حدص و و خشم زیاد اون حرفهارو به زبون میاره اما نوشین هم لبخندی روی صورت نشوند سرش رو کج کردو کلا فضارو تغییر داد و گفت:

 

 

-مهردااااد….برو لباس بپوش و بیا پیشم بشین …برنامه ی مورد علاقه ی من الان شروع میشه دوست دارم ببینیمش! باهمدیگه…

 

 

مهرداد یه نگاه معنی دار به نوشین و یه نگاه پر غیظ به من انداخت و بعد رفت سمت اتاقش.

یه نفس عمیق کشیدم و دست بردم سمت کیف و خواستم بلند بشم که نوشین گفت:

 

 

-کجا میری تو ! بگیر بشین! خیلی بازی های این دختره رو دوست دارم…این فیلم سینمایی هم جدیده هااا…بنظرم بشین نگاش کن….

 

 

سرمو تکون دادم و با زدن یه بیخند زورکی نه خیلی پررنگ گفتم:

 

 

-نه ممنون خستمه…ترجیح میدم برم بالا بخوابم.

 

 

بلند شد و اون بازهم با درخواست جدیدش مانع ام شد و گفت:

 

 

-پس میشه قبلش برای من یه لیوان چایی بیاری!؟ خودم یکم کرختم نمیتونم بلند بشم درست بکنم…اگه میشه تو درست کن!

 

 

نگاهی بهش انداختم و بعد لب زدم:

 

 

-باشه الان درست میکنم!

 

 

لبخند زد و گفت:

 

 

-خسته که نیستی!؟

 

 

سر تکون دادم و گفتم:

 

 

-نه نیستم!

 

 

خندید و گفت:

 

 

-عجب سوالی پرسیدمااا…معلوم که نباید باشی.آدم وقتی با رفقاش شبها بره اینور و اونور بگرده خسته که نمیشه هیچ خوشحالتر هم میشه…

 

 

بدون حرف بهش خیره شدم.مثلا داشت بهم تیکه میپروند!؟

پوزخندی کمرنگ زدم…این تازه شروع این رفتارها بود.

نفس آرومی کشیدم و گفتم:

 

 

-میرم چایی درست بکنم

 

 

یه لبخند کمرنگ تحویلم داد و اینجوری مثلا ازم تشکر کرد.کیفمو کنار گذاشتم و رفتم توی آشپزخونه و مشغول درست کردن چایی شدم.

این خونه مثل آدماش شده بود.

دمدمی و حالی به حالی ..

گهی اوضاع توش خوب بود و گاهی بد….

 

#پارت_۳۴۵

 

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

همه چیزو آماده کرده بودم و فقط منتظر بودم آب جوش بخوره.

نشستم رو صندلی و ناخنمو بین دندونام گذاشتم.

تو این مدتی که اینجا زندگی کردم خوشی هایی که تجربه کردم خیلی کمتر از ضطراب و استرسهایی بود که به روح و روانم وارد شده بود. من تبدیل شده بودم به یه دختر نگران.

دختری که مدام منتظره بداش اتفاقهای بد بیفته درست مثل همین لحظه که یادم اومده بود من هنوزم ادکلن رو توی کیفم نگه داشته بودم و مدام ازخودم میپرسیدم نکنه بره سراغ کوله ام !؟نکنه ادکلن رو پیدا بکنه و همه چیز بین هممون یه شبه ازهم بپاشه!

از روی صندلی یلند شدم و رفتم سمت چایی ساز.

خاموشش کردم و بعدهم آب جوش رو ریختم تو قوری وبعدهز اینکه چایی خوش رنگ شد با برداشتن وسایل از آشپزخونه بیرون اومدم.

نوشین کنار مهرداد نشسته بود، دستشو انداخته بود دور گردنش و کنار گوشش حرف میزد و میخندید و دست دیگه اش رو روی سیکس پک های مهرداد میکشید و در مورد نوبت سونوگرافیش حرف میزد.

قبلنها وقتی اینجوری مهرداد رو لمس میکرد حس حسادت کل وجودمو فرا میگرفت و حتی بعدش بابت همراهی مهرداد کلی پیش خودم براش خط و نشون میکشیدم و حتی پشت چشم براش نازک میکردم و یه جورایی روش حس مالکیت داشتم اما الان دیگه نه…

حتی میتونستم بگم من خوشحال هم میشدم از اینکه با نوشین گرمتر یشه و دیگه سراغ من نیاد.

اونقدر نیاد که به خودی خود همه چیز بینمون تموم بشه بدون هیچ بحث و حرف و بگو مگو و تهدیدی…یا هر چیز دیگه!

نوشین با دیدن من یکم از مهراد فاصله گرفت و بعد دستهاش رو بهم زد و گفت؛

 

 

-به به! چایی هم رسید…یهو دلم خواست چایی بخورم.حالا شهناز قبل رفتنش پرسید خانم درست کنم خودم گفتم نه نیاز نیست اما بعدش دوباره هوس کردم…

 

 

وسایل رو گذاشتم روی میز و گفتم:

 

 

-خب دیگه با من کاری ندارین!؟

 

 

نوشین گفت:

 

 

-عه!؟ کجا؟ حالا که

شامتو بیرون و با از ما بهترون خوردی لااقل یه چایی رو با ما باش دیگه

 

 

کم کم داشت می رفت رو اعصابم.مدام میخواست باحرفهاش یه کاری بکنه من بشم کانون توجه دقیقا نیتش رو از اینکار نمیدونستم اما اینو خوب میدونستم که بعدش قراره باز بین من و مهرداد بگومگو پیش بیاد چون بلافاصله بعداز شنیدن این حرف گفت:

 

 

-به به! پس جدیدا ترجیح میدی شامت رو با دوستات بخوری…

 

 

یادم نمیومد در این مورد حرفی به نوشین زده باشم.در مورد اینکه شام رو با دوست خاصی خورده باشم.واقعا که داشت حالمو از خودش بهم میزد.

لیوانهارو از چایی پر کردم و جواب دادم:

 

 

-فقط یه امشب بود…

 

 

نوشین دستشو دراز کرد تا من عین خدمتکارها لیوان چایی رو بهش بدم.بالجبار همین کارو کردم که پرسید:

 

 

-گفتی برای دکتر صداقت کار میکنی دیگه آره!؟

 

 

نمیدونم باز میخواست از این سوال برسه به چه جوابی اما در هر صورت گفتم:

 

 

-آره…برای دکتر صداقت…

 

 

یکم فکر کرد و گفت:

 

 

-با صداقت خیلی آشنایی ندارم…یکی دوباره البته تو چندتا انجمن و سمینار دیدمش نمیدونم خسیس باشه یا نه اما فرزین که اصلا خسیس نیست… وقتی کارش تو مطب طول میکشه خودش پول شام و ناهار دستیار و منشیش رو میده.حالا از این به بعد دیگه واسه تو هم میگیره!

 

 

هووووف !و این آغاز یه جنجال جدید بود.دیگه حتی جرات نداشتم تو چشمهای مهرداد نگاه بکنم. چون اون اصلا از این موضوع باخبر نبود .تکیه از کاناپه برداشت و پرسید؛

 

 

-مگه مطب حاتمی هم همونجاست!؟

 

 

بجای من خود نوشین بود که جواب داد:

 

 

-آره دیگه…یه ساختمون بزرگ که یه قسمتش کلینیک زیبایی دکتر صداقت یه قسمتش هم مطب خود فررین…

 

 

مهرداد پوزخندزنان گفت:

 

 

-عجب! پس فرزین جون هم مطبش همونجاست….

 

 

من این ماجرارو مخفی نگه داشته بودم چون از حساسیت مهرداد نسبت به حانمی آگاه بودم و میدونستم حتی دوست نداره جاه هایی که اون هست من باشم.

وای چقدر خسته بودم.

چقدر خسته بودم از اینهمه محدودیت….

بلند شدم.کیفم رو برداشتم و گفتم:

 

 

-شب بخیر! خوش بگذره…

 

#پارت_۳۴۵

 

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

همه چیزو آماده کرده بودم و فقط منتظر بودم آب جوش بخوره.

نشستم رو صندلی و ناخنمو بین دندونام گذاشتم.

تو این مدتی که اینجا زندگی کردم خوشی هایی که تجربه کردم خیلی کمتر از ضطراب و استرسهایی بود که به روح و روانم وارد شده بود. من تبدیل شده بودم به یه دختر نگران.

دختری که مدام منتظره بداش اتفاقهای بد بیفته درست مثل همین لحظه که یادم اومده بود من هنوزم ادکلن رو توی کیفم نگه داشته بودم و مدام ازخودم میپرسیدم نکنه بره سراغ کوله ام !؟نکنه ادکلن رو پیدا بکنه و همه چیز بین هممون یه شبه ازهم بپاشه!

از روی صندلی یلند شدم و رفتم سمت چایی ساز.

خاموشش کردم و بعدهم آب جوش رو ریختم تو قوری وبعدهز اینکه چایی خوش رنگ شد با برداشتن وسایل از آشپزخونه بیرون اومدم.

نوشین کنار مهرداد نشسته بود، دستشو انداخته بود دور گردنش و کنار گوشش حرف میزد و میخندید و دست دیگه اش رو روی سیکس پک های مهرداد میکشید و در مورد نوبت سونوگرافیش حرف میزد.

قبلنها وقتی اینجوری مهرداد رو لمس میکرد حس حسادت کل وجودمو فرا میگرفت و حتی بعدش بابت همراهی مهرداد کلی پیش خودم براش خط و نشون میکشیدم و حتی پشت چشم براش نازک میکردم و یه جورایی روش حس مالکیت داشتم اما الان دیگه نه…

حتی میتونستم بگم من خوشحال هم میشدم از اینکه با نوشین گرمتر یشه و دیگه سراغ من نیاد.

اونقدر نیاد که به خودی خود همه چیز بینمون تموم بشه بدون هیچ بحث و حرف و بگو مگو و تهدیدی…یا هر چیز دیگه!

نوشین با دیدن من یکم از مهراد فاصله گرفت و بعد دستهاش رو بهم زد و گفت؛

 

 

-به به! چایی هم رسید…یهو دلم خواست چایی بخورم.حالا شهناز قبل رفتنش پرسید خانم درست کنم خودم گفتم نه نیاز نیست اما بعدش دوباره هوس کردم…

 

 

وسایل رو گذاشتم روی میز و گفتم:

 

 

-خب دیگه با من کاری ندارین!؟

 

 

نوشین گفت:

 

 

-عه!؟ کجا؟ حالا که

شامتو بیرون و با از ما بهترون خوردی لااقل یه چایی رو با ما باش دیگه

 

 

کم کم داشت می رفت رو اعصابم.مدام میخواست باحرفهاش یه کاری بکنه من بشم کانون توجه دقیقا نیتش رو از اینکار نمیدونستم اما اینو خوب میدونستم که بعدش قراره باز بین من و مهرداد بگومگو پیش بیاد چون بلافاصله بعداز شنیدن این حرف گفت:

 

 

-به به! پس جدیدا ترجیح میدی شامت رو با دوستات بخوری…

 

 

یادم نمیومد در این مورد حرفی به نوشین زده باشم.در مورد اینکه شام رو با دوست خاصی خورده باشم.واقعا که داشت حالمو از خودش بهم میزد.

لیوانهارو از چایی پر کردم و جواب دادم:

 

 

-فقط یه امشب بود…

 

 

نوشین دستشو دراز کرد تا من عین خدمتکارها لیوان چایی رو بهش بدم.بالجبار همین کارو کردم که پرسید:

 

 

-گفتی برای دکتر صداقت کار میکنی دیگه آره!؟

 

 

نمیدونم باز میخواست از این سوال برسه به چه جوابی اما در هر صورت گفتم:

 

 

-آره…برای دکتر صداقت…

 

 

یکم فکر کرد و گفت:

 

 

-با صداقت خیلی آشنایی ندارم…یکی دوباره البته تو چندتا انجمن و سمینار دیدمش نمیدونم خسیس باشه یا نه اما فرزین که اصلا خسیس نیست… وقتی کارش تو مطب طول میکشه خودش پول شام و ناهار دستیار و منشیش رو میده.حالا از این به بعد دیگه واسه تو هم میگیره!

 

 

هووووف !و این آغاز یه جنجال جدید بود.دیگه حتی جرات نداشتم تو چشمهای مهرداد نگاه بکنم. چون اون اصلا از این موضوع باخبر نبود .تکیه از کاناپه برداشت و پرسید؛

 

 

-مگه مطب حاتمی هم همونجاست!؟

 

 

بجای من خود نوشین بود که جواب داد:

 

 

-آره دیگه…یه ساختمون بزرگ که یه قسمتش کلینیک زیبایی دکتر صداقت یه قسمتش هم مطب خود فررین…

 

 

مهرداد پوزخندزنان گفت:

 

 

-عجب! پس فرزین جون هم مطبش همونجاست….

 

 

من این ماجرارو مخفی نگه داشته بودم چون از حساسیت مهرداد نسبت به حانمی آگاه بودم و میدونستم حتی دوست نداره جاه هایی که اون هست من باشم.

وای چقدر خسته بودم.

چقدر خسته بودم از اینهمه محدودیت….

بلند شدم.کیفم رو برداشتم و گفتم:

 

 

-شب بخیر! خوش بگذره…

 

#پارت_۳۴۶

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

چقدر خسته بودم از اینهمه محدودیت.از اینهمه تیکه و طعنه و نیش زبون…بلند شدم .کیفم رو برداشتم و برای اینکه از اون جو سنگین فاصله بگیرم گفتم:

 

 

-شب بخیر…خوش بگذره

 

 

همینکه به راه افتادم نوشین دوباره صدام زد و ازم خواست بمونم.ایستادم و پشت بهش با کلافگی پوووفی کشیدم و دندونامو روهم فشردم آخه دیگه چی از جونم میخواست!؟

بازم میخواد تیکه ی جدید بپرونه؟وای خدا دیگه مخم نمیکشه!

آهسته به سمتش چرخیدم.

خم شد و در کماا ناباوری من از روی کف کاناپه ی طوسی رنگ گوشی موبایلمو که اصلا نمیدونم کی اونجا افتاده بود رو برداشت و قدم زنان اومد سمتم.با وحشت و ترس بهش نگاه کردم.لعنت به من بازم گند زده بودم.اونو توی دستش تکون داد و گفت:

 

 

-فکر کنم اینو جا گذاشتی…

 

 

یه نگاه تند و تیز به مهرداد انداختم و بعد دوباره به نوشین خیره شدم.لبخندی دستپاچه زدم و گفتم:

 

 

-آااا….آره …یادم رفت اصلا.. فکر کنم از تو جیبم افتاد…

 

 

نزدیکتر که شددستمو دراز کردم تا گوشی رو بهم ل ه اما اون بجای اینکار شروع کرد با دقت زیاد اون موبایل گرونقیمت رو نگاه کردن و بعد هم گفت:

 

 

-اوووم…آخرین مدل آیفون!تازه خریدی!؟

 

 

تته پته کنان گفتم:

 

 

-آ…نه…چیزه نه اینو…اینو آره آره…یه چندوقتی هست دستم…

 

 

جالبه! باید قیمت خیلی زیادی داشته باشه…حتی از مال منم مدلش بالاتره!

 

 

دیگه نمیتونستم ادای خونسردها رو دربیارم و حفظ ظاهر بکنم.به کمک احتیاج داشتم چون مخ خودم هنگ کرده بود.

مهرداد اینکارو کرد و شد یه حامی یا بهتره بگم شد زبون من. چون دید من تو مخمصه گیر افتادم اومد سمتمون.گوشی رو از دست نوشین بیرون آورد و بعد خیلی خونسرد مثلا نگاهی کلی بهش انداخت و گفت:

 

 

-فیک! اصل نی….این نصف نصف نصف اون قیمت اصلیشم نیست… با دو یه سه تون هم میشه خریدش…

 

 

نوشین رو کرد سمت مهرداد و متعجب پرسید:

 

 

-مطمئنی!؟

 

 

مهرداد گوشی رو به سمت من گرفت و درجواب حرف نوشین گفت:

 

 

-آره که مطمئنم!

 

 

نوشین ولی با شک گفت:

 

 

-ولی من که فکر نکنم این فیک باشه…این اصلا همونیه که من بهت گفتم ازش خوشم میاد و دلم میخواد یکی مثلش رو بخرم…اصلا بهش نمیخوره فیک باشه حتی اگه باشم هم دست کم ده دوازده تومنی قیمت فیکش!

 

 

مهردادهمچنان خونسرد جواب داد:

 

 

-عزیرم من بهتر میدونم یا تو!؟

 

 

نوشین با ناز و انگار که بخواد دل مهراد و به دست بیاره گفت:

 

 

-تو قربونت برم…

 

 

مهرداد گفت:

 

 

-پس این فیک….

 

 

اینجا دیگه خودمم به حرف اومدم چون حس کردم نیاز هست که یه چیزی بگم.گوشی رو تو جیب مانتوم گذاشتم و گفتم:

 

 

-چه فیک باشه چه اصل من در هرصورت قدرت خرید هیچکدومشو ندارم…این مال دوستم پگاه….وقتی گوشی من از دستم افتاد شکست اینو بهم داد…البته تا وقتی که بتونم یه موبایل بخرم!

 

 

مهرداد واسه پایان دادن به این ماجرا دست نوشین رو گرفت و با زدن یه لبخند فریبنده گفت:

 

 

-بریم بخوابیم؟ من خستمه

 

 

-بریم عزیزم!

 

 

اونا که رفتن منم با عجله راه افتادم که زودتر خودمو برسونم به اتاق خواب.گفته بودم.به این مهرداد لعنتی حرف گوش نکن گفته بودم نوشین اگه این گوشی گرونقیمت رو توی دست من ببینه حتماااا شک میکنه!

مگه به خرجش می رفت…خرید و این هم شد حاصلش!

هردوتامون هزارتا دروغ و دونگ تحویلش دادیم تا بالاخره راضی شد بیخیال بازجویی بشه…

خدایا! چه شب عجیبی!

 

پام که به اتاق رسید و باخودم تنها شدم اولین کاری که کردم گرفتن شماره ی پگاه بود.

تو اتاق قدم رو می رفتم و انتظار میکشیدم جواب تماسم رو بده…

ناخنمو بین دندونام گذاشتم و عصبی وار جویدمش….

هرچه بیشتر اینجا می موندم بیتشر به فنا می رفتم.

به سمت بالکن رفتم و مضطرب و عصبی گفتم:

 

“جواب بده پگاه جواب بده خواهش میکنم”

 

جواب نداد و بوق های آزاد تبدیل به بوق ممتد شدن.من احمق رو بگو که همچین تایمی از شب به پگاه زنگ میزنم اونم درحالی که خوب میدونم اون معمولا این موقع از شب به ول درگیر آرتین…

دوباره برگشتم تو اتاق.

تصمیم گرفتم براش پیام بدم.آخرشب که بشه حتما گوشیش رو چک میکرد!

به امید همین موضوع رفتم تو صفحه پبامکش و تند تند شروع کردم به نوشتن پیام:

 

 

“سلام پگاه! میسه یه خواهش ازت بکنم؟ از آرتین بپرس ببین یه خونه یا یه سوئیت که رهن زیاد نخواد سراغ نداره! خبرشو حتما بهم بده ”

 

 

تلفن رو پرت کردم رو تخت و رفتم تو بالکن تا یکم هوا بخورم.چشمامو بستم و برای چندمینبار به حرفهای طعنه دار نوشین فکر کردم.

آخه من اینجا به امید کی موندم!؟

مردی که زن داشت و در شرف بچه دار شدن و پدر شدن هم بود!؟

مردی که باید مدام تو خونه اش اونهمه تیکه و طعنه بشنوم!

نه دیگه بس بود. بس بود اینهمه تیکه و طعمه!

همه ی اینها به کنار…دیگه طاقت اونهمه اضطراب رو نداشتم…واقعا نداشتم!

مهرداد مردی بود که من عاشقش شدم اما عشقش به مرداب شباهت داشت….

مردابی که من کم کم داشتم توش غرق

 

میشدم و راه نفسم باهاش بند میومد!

 

صدای پیامک موبایلم که به گوشم رسید فورا دویدم سمت تخت.تلفنم رو برداشتم و باعجله پیامک رو باز کردم ….

فکر میکردم اون پیام از پگاه هست اما اشتباه میکردم چون از طرف مهرداد بود.بازش کردم و متنش رو تو سکوت خوندم:

 

 

“توی اون کلینیک خراب شده مطب فرزین جونت هم بود و هبچی در موردش به من نگفتی؟ از عمد مخفیش کردی؟ آره؟ تو هم خدارو میخوای هم خرما؟ هم من هم فرزین حاتمی؟ ”

 

 

وای نه! دردسر جدید شروع شده بود!

 

#پارت_۳۴۷

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

صدای بگو بخندهایی که از پایین میومد خواب رو از چشمای منی که تا خود صبح پلک روهم نذاشته بودم دزدید!

هوشیار شدم ولی بلند نه!

همچنان روی همون تخت دراز کشیده بودم و از درهای باز بالکن شاهد باریدن بارون بودم.

پرده های سفید حریر بخاطر وزش باد بالا و پایین میشدن و هرازگاهی سوز سردی تن من رو حتی از زیر پتوهم می لرزند…چشم دوختم به ساعت دیواری…

11:10دقیقه بود و من خواب بودم هنوزم!؟

نه! ساعت اگر یک ظهر هم میبود باز من دلم نمیخواست از تخت دل بکنم!

به پهلو چرخیدم و گوشی موبایلم رو برداشتم.

پگاه هنوزم آنلاین نشده بود که پیامم رو بخونه….خیلی هم جای تعجب نداشت چون من خوب میدونستم اون معمولا یک یا دو ظهر از خواب بیدار میشه!

تخت خواب همینجوریش هم مدام آدمو میکشونه سمت خودش حالا وای به اینکه یارت هم روش دراز کشیده باشه و تو توی بغلش باشی!

اگه آرتین نتونه کاری بکنه خودم باید فکری به حال خودم میکردم!

اما گرچه پیامی از طرف پگاه نداشتم عوضش مهرداد از این طرف جبران کرده بود.

تکستهاش رو که هرکدوم رو تو فاصله های زمانی مختلف فرستاده بود یکی یکی یکی باز کردم و خوندم:

 

 

“جداب بده بهار!؟ 4:20

 

چرا جواب نمیدی؟!7:30

 

 

امیدوارم جواب راضی کننده ای واسه اینکارت داشته باشی 10:7

 

“””””

 

گوشی موبایلی که دیشب نزدیک بود بشه یه دردسر بزرگ و یه خطای جبران ناپذیر، کنار گذاشتم و از روی تخت بلند شدم و اومدم پایین….

موهام روی صورتم پراکنده شده بودن و با اون چشمهای پف کرده ی خوابالودم به سختی جلو راهم رو می دیدم.

سمت سرویس بهداشتی رفتم و چنددقیقه بعد از شستن دست و صورتم اومدم بیرون و یه راست سراغ آینه رفتم.

بخاطر دیر خوابیدن،هنوزم صورتم خوابالود بود.

چندتا سیلی آروم به پوستم زدم تا خون تو رگهام جریان پیدا کنه و از اون سفیدی یکدست بیرون بیاد!

موهای شلخته ام رو شونه زدم و بعد بالای سرم بستم و با پوشیدن لباس مناسب از اتاق رفتم بیرون ….

 

تو سرهم هر و کری بود که فکر میکردم ناشی از بدخوابی و یا شاید توهم اما وقتی رفتم پایین و نوشین رو دیدم که سرازپا نمیشناسه و تلفنی صحبت میکنه و بلند بلند میخنده ،فهمیدم هیچ چیز توهم نبود.

آهسته قدم برمیداشتم تا بتونم مکالنه اش با یکی از دوستان صمیمیش رو بشنوم:

 

 

” ولی ژاله فکرش رو بکن! من دیگه ازهمین حالا باید به فکر اسم پسرونه ولباس پسرونه واسباب بازی های پسرونه باشم…آره آره..عرچی اسم خوب سراغ داری برام بفرست ترجبحا با میم شروع بشه آخه میخوام اول اسمش با هسم باباش ست باشه….اوووه مهرداد که اصلا سر از پا نمیشناسه…خیلی خیلی خوشحال…”

 

 

چه بدبختی عظیمی! مردی رو پیدا میکنی که دوستت داره و دوستش داری.که تو هر شرایطی روش حساب میکنی اما کس دیگه ای صاحبش هست….

یکی که داره واسش بچه میاره و دلش میخواد اسم بچه اش با اسم مهرداد ست باشه!

به این قسمت زندگیم و اتفاقاتش که فکر میکردم دلم سخت میگرفت!

نفس عمیقی کشیدم و از مپه ها اومدم پایین….

صحبتهای نوشین تموم شده بود و حالا تو آشپزخونه پشت میز نشسته بود و با اشتهای زیاد صبحونه میخورد.

متوجه ام که شد برگه سونو گرافیش رو از روی میز برداشت و با تکون دادنش گفت:

 

-اینجارو ببین بهار! بالاخره جنسیت کوچولوی مامان مشخص شد….یه پسرعزیز و مهربون”

 

 

سخت بود توهمچین شرایطی تظاهر به خوشحالی بکنی..لبخند هم میزدم رو صورتم زار میزد عین پوشیدن لباسی که چندسایز واست بزرگ باشه!

روبه روش نشستم و گفتم:

 

 

-تبریک میگم توشین….

 

 

لبخند عریضی زد و درحالی که با اشتهای فراوان لقمه های نون و عیل رو دهن خودش میذاشت جواب داد:

 

 

-مرسییی! میدونی چیه! از هجی حالا دارم صورتشو تصور میکنم! دلم میخواد درست شبیه به پدرش باشه…میخوام یه کپی خوشگل و با کیفیت باشه از مهرداد..اومممم…یه جشنی بگیرم من فرداشب….ببینم تو که هستی آره ؟!

 

 

بی شوق جواب دادم:

 

 

-آره…فردا جمعه است من هستم!

 

 

که ای کاش نبود.ای کاش فردا تعطیل نبود تا من میتونستم بهونه ای پیدا بکنم و اینجا نباشم!

سرش رو با رضایت تکون داد و گفت:

 

 

-خوب خوبه! فردا میخوام یه جشن توپ بگیرم…میخوام آقای موحد و زنشو دعوت بکنم….شک ندارم بال درمیاره اگه بفهمه داره نوه دار میشه و نوه اش هم یه پسر…

 

 

هرچقدر اون شاد بود من دپرس و تو هم ….آهسته سری تکون دادم و بعد یه لیوان آب برای خودم ریختم و گفتم:

 

 

-آره….خیلی خوشحال میشن حتما

 

 

نوشین همچنان با اشتیاق زیادی گفت:

 

 

-بایدم خوشحال بشن…همیشه فقط منتظر همین روز بودن!

 

 

 

درست هنون موقع شهناز با ظرف اسپند اومد سمت نوشین..انگار اونم خیلی خوشحال بود از مشخص شدن جنسیت بچه!

 

#پارت_۳۴۸

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

درست همون موقع شهناز با ظرف اسپند اومد سمت نوشین..انگار اونم خیلی خوشحال بود از مشخص شدن جنسیت بچه چون مدام درحال اسپند دود کردن بود.

جالب اینجا بود که اونو بالای سر نوشین مبجرخوند و دودشو سما من فوت میکرد و با طعنه و نگاه های زیرجلکی میگفت؛

 

 

-بترکه چشم حسود و بخیل…بترکه چشم ناپاک و تنگ نظر …بترکه چشم آدم ناپاک…ماشالله هزار ماشالله…اسپند دونه دونه اسپند سی و سه دونه…بترکه چشم حسود و بخیل و بیگونه…بترکه بترکه!

 

 

بعداز یه دم و بازدم بهش خیره شدم.ظاهرا منظورش از بخیل و بیگونه و حسود و تنگ نظر فقط من بودم و بس آخه هر زمان که اینچنین حرفهایی رو به زبون میاورد فق منو نگاه میکرد.

نوشین به خاطر دود زیاد به سرفه افتاد و همزمان گفت؛

 

 

-خفه شدم شهناز بسه دیگه!اوووف…دیگه این بخیل و بیگونه ای هم اگه باشه تا الان این دود و دم تو هرجا که باشه نفله اش کرده….

 

 

شهنازظرف رو پایین گرفت و گفت:

 

 

-این خوبه خانم….اسپند خیلی خوبه.مادرم همیشه میگفت همیشه باید تو خونه بساط اسپند آماده باشه…

 

 

اینو گفت و دوباره شروع کرد کارهاش رو تکرارکردن و بازهم که موقع انجام اینکارها وقتی اون کلمات رو به زبون میادزد اول منو نگاه میکرد.

کاسه ی صبرم لبریز شد.نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

 

 

-شهناز خانم منظورت از بخیع و خسیس و آدم ناپاک و فلان و بهمان که من نیستم هان!؟

 

 

پشت چشمی نازک کرد و انگار که سوالم به تیریش قبای خانم برخورده باشه جواب داد:

 

 

-معلون که نه!

 

 

پوووفی کردمو گفتم:

 

 

-پس میشه اینقدر دودو نفرستی تو حلق من و هی نگین بخیل و خسیس و ناپاک و تنگ نظر و فلان و بهمان !؟ میشه بزاری یه لیوان آب بخورم!؟

 

 

شونه بالا انداخت و گفت:

 

 

-بخورین من چیکارتون دارم!

 

 

چقدر بدبخت شده بودم من که حتی اینجا از شهنازهم باید طعنه و تیکه میشنیدم.دیگه حتی نتونستم لب به اون آب هم بزنم.بلند شدم چون ترجیح دادم یه راست برم تو اتاق لباس بپوشم و بعدهم از خونه بزنم بیرون…

چون بلند شدم نوشین پرسید:

 

-کجا میری بهار!؟

 

 

دلیل پرسیدن این سوالش رو نمیدونستم اما درهرصورت جواب دادم:

 

 

-بیرون…

 

 

چشماشو تنگ کرد و باحالتی شکاک پرسید:

 

 

-این وقت روز!؟ نمیخوای بمونی ناهاربخوری!؟یکم صبر کنی مهرداد میاد ناهارو باهم میخوریم

 

 

آره دیگه! از این به بعد حتی باید میگفتم برای چی میرم بیرون.چه موقع میرم چرا میرم و کم اهمیت ترین مسائل تو این خونه شده بود پر اهمیت ترین!

به زور لبخندی روی صورت نشوندم و بعد گفتم:

 

 

-نه ممنون!به دوستم پگاه قول دادم ناهار امروزو کنارش باشم…دعوتم کرده!

 

 

نمیدونم باور ورد یا نه…قیافه اش که بیشتر شبیه کسی بوده که حرف طرف مقابلش رو نپذیرفته اما در هرصورت گفت:

 

 

-آهان باشه!

 

 

از اون آشپزخونه ی پر دود بیرون اومدم و خیلی سریع خودم رو رسوندم به اتاق خواب.

یه شلوار مشکی جین فاق کوتاه پوشیدم و پایین بلوز نارنجی رنگم که پر از طرح شکوفه های ریز بود رو زیر کمرش زدم و یه پالتوی مشکی بلند هم روش پوشیدم…آرایش مختصری از سر بی حوصلگی انجام دادم و بعد مقنعه ام رو سر انداختم و تمام خرت و پرتهامو تو کوله ام انداختم و با برداشتن گوشی موبایلم از اتاق بیرون اومدم.

ادکلنم هنوزم ته کیفم بود و حسرت میخوردم از اینکه نمیتونم ازش استفاده بکنم!

پله هارو اومدم پایین …خبری از نوشین نبود که بخوام ازش خداحافظی بکنم برای همین بی سرو بوتهایی که هم رنگ با بلوز تنم بود رو پوشیدم و بی سرو صدا از اونجا زدم بیرون!

روزهای بارونی دل آدم میگیره.دل منم گرفته بود به هزارو یک دلیل…

دوست داشتم با یکی حرف بزنم تا مشغول بشم برای همین اول شماره ی پگاه رو گرفتم.

بوق میخورد اما جواب نمیداد…زنگ زدم به سهند اونم دردسترس نبود.

حتی وقتی به مامان هم زنگ زدم رد تماس داد و تو پیام بهم گفت جاییه و خودش تماس میگیره!

آهی کشیدم و دست در جیب تو خیابون به راه افتادم.

موقع گذر از بیرون بری که قبلا برای استاد حاتمی از اونجا غذا گرفتم ناخوداگاه ایستادم و چشم دوختم به در های شیشه ایش…

به سرم زد اینبار برای هردومون غذا بگیرم و باهم بخوریم ولی احتمالات منفی زیادی وجود داشت.

اولش اینکه شاید نباشه مطب که صدرصد نبود…دوم اینکه شاید اصلا ناهار خورده باشه…

با این حال من دلو زدم به دریا و شماره اش رو گرفتم.

اونم جواب نداد و من جز صدای بوق چیز دیگه ای نشنیدم…

اه! چه روز مزخرفی….خواستم گوشی رو بزارم تو جیب پالتوم که زنگ خورد.

خیلی سریع بیرونش آوردم و نگاهی بهش انداختم.

با دیدن اسم استاد حاتمی لبخندی روی صورتم نشست و خیلی زود جواب دادم:

 

“الو….

 

-الو سلام

 

 

-سلام استاد…بد موقع که مزاحمتون نشدم

 

 

با مهربونی جواب داد:

 

 

-نه..به هیچ وجه!کاملا به موقع بود…

 

 

این جواب دلمو آروم کرد!

 

#پارت_۳۴۹

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

یه تیکه از سفره ی یکبار مصرفی که از همون رستوران گرفته بودم روی میز پهن کردم و بسته های غذا رو روش چیدم.

بارون میبارید و تو پارک جز خودم و دختر پسر جوونی که چند آلاچیق اونورتر مشغول بگو بخند بودن کس دیگه ای رو ندیدم.

کف دستهامو به هم مالیدم و یکبار دیگه ساعت رو چک کردم.

دیر کرده بود و اونطوری که اون از شنیدن پیشنهاد من ذوق کرده بود ترسیدم نکنه بلایی سرش اومده باشه!

واسه سرگرم کردن خودم رفتم تو دوربین گوشی و چندتا سلفی از خودم گرفتم و برای سهند فرستادم….

سهندی که بی معرفت شده بود و دوسه روزی میشد خبری ازش نبود! از سر بیکاری و سر رفتن حوصله،

داشتم آخرین گفت و گوم با سهند رو تو تلگرام میخوندم که بالاخره سرو کله ی استاد پیدا شد.

همونطور که سمت آلاچیق میومد و لحظه به لحظه نزدیکتر میشد گفت:

 

 

-ببخشید ببخشید اگه دیر کردم یکی دو جا تو ترافیک موندم و گرفنار شدم

 

 

بلند شدم و یه لبخند روی صورت نشوندم.همین که صحیح و سالم بود کافی به نظر می رسید.

وقتی اومد زیر آلاچیق رو به روم ایستاد و گفت:

 

-سلام!

 

موهاش تخت شده بودن و این تختی موها و ریخته شدنش رو پیشونی حسابی بهش میومد و قیافه اش رو خیلی زیاد عوض کرده بود.رو شدنه هاش خیس بود و حتی رو پیشونیش هم میشد قطره های بارون رو دید.

لبخندش رو با لبخند جواب دادم و گفتم:

 

-سلام…

 

روبه روم نشست و بعد یه نگاه به غذاهای داغ روی میز انداخت و گفت:

 

-به یه چیزی اعتراف بکنم!؟

 

مشتاق جواب دادم:

 

-آره

 

دستشو رو به بالا لای موهاش کشید تا به پیشونیش نچسبن و بعد همزمان جواب داد:

 

 

-من صبح بیمارستان بودم بعد برای انجام کاری دیدن استادم رفتم بعد اومدم بیرون خرید کردم دوباره رفتم خونه.چندتا همبرگر سرخ کردم به بدبختی همون موقع یکی از دوستام تماس گرفت بعد مشغول صحبت شدم و به کل یادم رفت داشتم چیکار میکردم…

 

خندیدم و پرسیدم:

 

-سوختن!؟

 

سرشو با تاسف به حال خودش تکون داد و گفت:

 

 

-سوختن!؟ کاش میسوختن…جزغاله شدن …ولی خب چون مجبور بودن آوردم گذاشتم رو میز اون تیکه هاشو میخواستم بخورم که تو زنگ زدی و بهترین خبر دنیارو دادی…

 

بازم خندیدم و بعدظرف غذارو به سمتش گرفتم.در ظرف یکبار مصرف ترشی و سالادفصل روهم باز کردم و کنارش گداشتم و یه نوشابه هم براش کنار گذاشتم و گفتم:

 

 

-من نود و نه درصد احتمال میدادم شما غذا خورده باشین ولی الان که این حرفهارو زدین خوشحالم که رو یه درصد حساب باز کردم…

 

 

صدای خنده های آروم و بمش آرامش بخش بودن اما من فقط از خدا میخواستم هیچوقت در همچین زمانهایی مهرداد من رو نبینه.

راستش من خودمم به بودن استاد احتیاج داشتم.

 

یه جورایی ترجیح میدادم در کنار اون سرم رو مثل کبک تو برف فرو ببرم تا چیزی نفهمم تا روشهای دیگه رو برای فراموشی اتفاقات اخیر امتحان بکنم!

تو سکوت مشغول خوردن ناهار بودیم که پرسید:

 

-شنبه کلاسهاتون شروع میشن درجریان هستی که!

 

 

از ته دل گفتم:

 

 

-خیلی خوشحالم که به زودی ترم جدید قراره شروع بشه! خیلی زیاد

 

ناباورانه و حتی با تعجب و خنده پرسید:

 

-واقعا!؟ از این بابت خوشحالی!؟

 

 

یه ذره از اون نوشابه ی مشکی رنگ نوشیدم و بعد جواب دادم:

 

 

-آره خیلی…دوست دارم زودتر تمام کلاسهام رو برم و این چهارسال عین برق و باد تموم بشن و من زودتر این تهران درندشت رو ببوسم بزارم کنار و برگردم شیراز..شهر خود آدم عین خونه ی آدم میمونه…واز قدیم هم که گفتن هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه حتی اگه مارو یاد روزای بدمون بندازن!

 

 

سرش رو تکون داد و گفت:

 

 

-آره…حق باتوئہ…ولی…تو به یه موضوع مهم دیگه فکر کردی!؟

 

پرسیدم:

 

-چی!؟

 

-اینکه اگه بری تکلیف کسایی که منتظرن تا از تو بله بشنون چی میشه!؟

 

 

اون داشت به خودش و موضوع خواستگاریش اشاره میکرد..به موضوعی که نمیدونست فکر کردن بهش برای من به این آسونیا نیست.من یه تفاوت با دخترای عادی داشتم و نمیدونم اصلا چه مدت باید در کشش و تب و تاب و بگو مگو با مهرداد سر این رابطه ی غلط لعنتی باشم.

بهش مدیون و بدهکار بودم هم احساسی هم از لحاظ های دیگه برای همین سخت بود بی مقدمه و خیلی راحت ولش کن و برم بایکی دیگه!

لبخندی تصنعی زدم و خیره به استاد که منتظر شنیدن جوابم بود گفتم:

 

 

-تقریبا چهارسال فرصت فکر کردن دارم!

 

دستشو زیر چونه اش گذاشت و گفت:

 

 

-اووووه! یعنی بنده باید چهارسال منتظر شنیدن جواب بمونم!؟؟

 

 

-شایدم!

 

خندید و گفت:

 

-پدرم در میاد که…

 

 

این جمله رو اونقدر باحال و مظلوم گفت که خودمم خنده ام گرفت.

بیخیال غذا خوردن شدم.البته چیزی هم ازش بجا نمونده بود جز یکی دو لقمه.

نگاهی به دور و اطراف انداختم و گفتم:

 

 

-استاد! شما حاضرین بخاطر شنیدن جواب از طرف من خیلی زیاد صبر بکنید!؟نگید و نپرسید چه مدت…فقط میگم خیلی زیاد…

 

 

یکم باخودش فکر کرد و بعد نفس عمیقی کشید و گفت:

 

 

-واقعا سخت! نمیدونم تجربه اش کردی یا نه ام

ا دشواری های روحی و ذهنی داره اما در خصوص تو آره…صبر میکنم.هرچقدر که لازم باشه….

 

 

نمیدونم چرا…اما وقتی این جواب رو داد یه چیزی تو وجودم لرزید…شاید دلم….

 

#پارت_۳۵۰

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

هردو بدون حرف تکیه داده بودیم به ستونهای چوبی آلاچیق…احساس بلاتکلیفی داشتم.حتی حس میکردم خودخواهانه است اگه بخوام با اون عین زاپاس رفتار بکنم.

یه گوشه نکهش دارم برای خودم تا وقای که بامهرداد تموم بونم و بعد دوباره یه قصه ی عاشقانه رو با اون آغاز بکنم.

این نوعی خودخواهی نبود!؟

چشم از قطره های نم نم بارون برداشتم و رو به استاد حاتمی گفتم:

 

 

-اگه کسی رو پیدا کردین که حس کردین باید تا آخر عمرتون رو کنارش بگذرونین به کسایی که قبلا یه حسی بهشون داشتین دیگه فکر نکنید و اون یه نفر جدید رو از دست ندین!

 

 

سردرگم نگاهم کرد.حق داشت.یه بار ازش میخواستم منتظرم بمونه و دفعه ی بعدش میگفتم اگه کسی رو پیدا کرد میتونه با اون مچ بشه ولی حس رضایتم با گفتن این حرف از خودم بیشتر میشد.

معطلی اتفاق بدی بود و نمیخواستم حاتمی معطل بمونه و این احساس بد رو تجربه بکنه.

تکیه از عقب برداشت و گفت:

 

 

-بهار…خیلی کم پیش میاد آدم در طول زندگیش یه نفر رو پیدا بکنه که بقول تو حس بکنه دوست داره تمام عمرشو کنار اون یه نفر بگذرونه!مگه نشنیدی اصلا چیگفتن….!؟ خوشبترین آدمها اونایین که عشق به موقع سراغشون میاد…تو پنجاه سالگی یا هفتاد سالگی یا مثلا هشتادسالگی عشق به چه درد آدمی که سالها انتظار کشیده میخوره ..باید به موقعه تجربه اش کرد!

 

 

حق با اون بود.آدم دوست داره عشق به موقع بیاد سراغش…دوست داره یه تحربه کننده باشه نه یه تماشاگر….ولی …ولی اون خیلی چیزای مهمی رو نمیدونست.

نفس عنیقی کشیدم.عاجزانه بهش نکاه کردم و حقیقتی رو به زبون آوردم که تلخ بود:

 

 

-شاید به موقع نتونین با من تجربه اش بکنید شاید طول بکشه…حسی بدتر از معطلی و انتظار وجود نداره.نمیخوام تجربه اش بکنی…

 

 

تو گلو خندید.توی تن صداش آرامشی بود که درست مثل ژلوفن عمل میکرد.یکم خودش رو کشید جلو تا بیشتر به من نزدیک بشه.دستهاش رو روی میز مابینون گذاشت و گفت:

 

 

-علاقه ای که من به تو دارم حاصل لرزیدن دل هورمونهام نیست که ساده از کنارت بگذرم وقتی تنها ازم فرصت میخوای…من به خاطر تو “صبر”میکنم این صبر شیرین…

 

 

نمیدونم چرا همیشه حس میکردم امثال حاتمی فقط واسه تو قصه هان…ساخته ی ذهن آدمای دیگه ولی…یه نمونه اش روبه روم بود که نمیتونستم انکارش بکنم.

امل همچین آدم خوبی اگه یه روز بفهمه من با چه کسی چه نوع ارتباطی داشتم حاضر بودبازهم دوستم داشته باشه!؟

حاضر بود به ازدواج با من قکر بکنه!؟

آیا اصلا منو میبخشید و از گناهم میگذشت!؟

باخودم درگیر همین اما و اگرها و سوالها بودم که پرسید:

 

 

-یه کنجکاوی برام پیش اومده میتونم راجبش بپرسم!؟

 

 

لبخند زدمو گفتم:

 

 

-قول میدم اگه بتونم راستشو بگم اینکاروبکنم…

 

 

دستهاشو از روی میز برداشت و بعد گفت؛

 

 

-چرا ناهارو خونه نخوردی!؟

 

 

سوال سختی بود ولی اصلا به خودم زحمت فرار دادن ندادم و بدون اینکه برای پیدا کردن جواب مناسب کلی به مخم فشار بیارم گفتم:

 

 

-اونجارودوست نداشتم!

 

 

یه جمله ی کوتاه اما صادقانه تحویلش دادم که در دم باورش کرد.واقعا اونجارو دوست نداشتم و دلم میخواست اوقاتم رو بیرون بگذرونم تا توی خونه.

یکم تعجب کرد و بعدهم پرسید:

 

 

-واقعا !؟

 

سرمو تکون دادم و جواب دادم:

 

 

-آره واقعا…

 

  1. انگار این جوابهای کوتاه بیشتر کنجکاو و پیگیرش کرد چون بازهم پرسید:

 

 

-آخه چرا!؟

 

 

سوالهاش غیرطبیعی نبودن.دستهای سردمو تو جیبهای پالتوم فرو بردم و جواب دادم:

 

 

-میدونید وقتی بیرونم حتی اگه یه گوشه تک و تنها نشسته باشم و مثل جغد بیصدا اینور اونورو تماشا کنم بیشتر بهم خوش میگذره تا اونجا….

نه اینکه بد باشن نه ..نه…اونجا حتی یه جای توپ و من تقریبا زندگی جدیدی رو میگذرونم…زندگی تو یه خونه ی لاکچری جایی که حتی صبحونه و ناهارو شام هن به عهده ی خدمتکار و من عملا عین یه شاهزاده زندگی میکنم و اوقات میگذرونم اونجا اما ..اما زندگی اونجا به من نمیچسبه….چحوری بگم…لذت نمیبرم…

 

 

از قیافه اششخص بود هرگز فکر نمیکرده من همچین احساسی داشته باشم.خب…اون خبر نداشت من چه کارهایی کردم و چه رفتارهایی دیدم…

 

حرفهامو که گوش داد پرسید:

 

 

-پس برای همین دوست داری زودتر برگردی شیراز!

 

 

با قاطعیت جواب دادم:

 

 

-دقیقا!…

 

نفس عمیقی کشید و بلندشد.نگاهی به اطراف انداخت و پرسید:

 

 

-نظرت راجب پیاده روی زیر نم نم بارون چیه؟!

 

 

میدونم اگه مهرداد منو اینجا می دید سرم رو از تنم جدا میکرد اما واقعا یه امروز و به الان رو نمیخواستم بهش فکر کنم.

دلم میخواستم لذت ببرم از اوقاتم بدون ترس از اینکه اگه آشنایی مارو دید نگه اون با یه مرد زن و بچه دار…

بلند شدم.لبخند زدم و جواب دادم:

 

-خیلی خوب….

 

 

از آلاچیق رفت بیرون و گفت؛

 

 

-پس بریم….

پارت های قبلی همین رمان

3 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست