رمان دختر نسبتا بد ( بهار ) پارت 45

 

 

بعداز زیرو رو کردن منوی غذای پیش روم، بالاخره چیزی که میخواستمو انتخاب کردم و رو به فرزین گفتم؛

 

-من شماره 34 تو چی!؟

 

 

از روی صندلی بلند شد و جواب داد:

 

 

-منم همون که تو انتخاب کردی!چیزی که تو انتخاب میکنی حتما به دل مینشینه! برم دستامو بشورم زود میام!

 

 

سرخوش از شنیدن جواب قشنگی که بهم داده بود، لبخندی تحویلش دادم و گفتم:

 

 

-باشه برو من سفارش میدم!

 

خودش گارسونو صدا زد که بیاد پیشم.تلفنم که زنگ خورد مِنو رو بستم و موبایلم رو بدون اینکه بردارم روی همون میز وارونه اش کردم که صفحه اش رو ببینم.

تا فهمیدم مهرداد هست ،دندون قروچه ای کردم و برای دهمین بار رد تماس دادم.

اینبار دیگه زنگ نزد اما بلافاصله بعدش پیام فرستاد:

 

“کدوم گورستونی هستی که حتی نمیتونی تلفنتو جواب بدی؟!”

 

 

گارسون دفترچه به دست پرسید:

 

 

-چی میل دارید که ثبت کنم خانم!؟

 

 

حواسم پی پیام مهرداد بود.این آدم این روزها اونقدر عجیب و عصبی و کلافه کننده شده بود که اصلا ازش بعید نبود تعقیبم کرده باشه.

همین فکری که البته احتمال زیاد خیلی هم درست نبود باعث شد سرمو بالا بگیرم و بجای جواب دادن به سوال گارسن اطراف رو نگاه کنم.

آدم مشکوکی ندیدم.رفتم تو صفحه چت و تند تند واسش نوشتم:

 

“هر گورستونی که باشم آخه به تو چه ربطی داره!؟” دست از سرم بردار مهرداد”

 

 

پیامو که ارسال کردم بالاخره سرمو بالا گرفتم و به گهرسنی که همچنان منتظر ایستاده بود توضیح دادم چه غذاهایی بیاره.

وقتی رفت بالافاصله موبایل من ویبره خورد.بالا گرفتمش و متن پیامی که مهرداد فرستاده بود رو خوندم:

 

 

“من امشب میام پیشت.بهتره باشی.نباشی اون روی سگم بالا میاد”

 

چشمامو بستم و با یه دم و بازدم سعی کردم رو اعصابم کنترل داشته باشم.

به خودخواهانه ترین روش ممکن تهدیدم میکرد بدون اینکه از خودش بپرسه اصلا بهار کجای رندگی من!؟

یکم که آرومتر شدم براش پیام فرستادم:

 

 

“بهتر نیای چون من قبلا حرفهامو به تو زدم.بیای هم دری یه روت باز نمیشه پس اینقدر اصرار نکن مهرداد”

 

 

سایلنت کردم تلفن همراهمو و چون از دور دیدم که فرزین داره به سمتم میاد فورا موبایبمو وارونه کردم و گذاشتمش کنار که حتی اگه بازهم برام‌پیام فرستاد نبینم و متوجه نشم.

نمیخواستم بفهمه تو همین فاصله ی کوتاه ،

چه جوری بهم ریختم برای همین به زور هم که شده یود یه لبخند روی صورتم نشوندم و منتظر شدم به سمتم بیاد و رو به روم بشینه….

 

 

*

 

* نوشین *

 

 

متنفر بودم از اینکه وقتهایی که پیشم بود اینجوری غرق موبایلش میشد.مهرادی که کچلم کرد تا بالاخره خوابید رو با احتیاط تکون دادم که خوابش سنگینتر بشه و بعد سرمو به سمت مهرداد چرخوندم و گفتم:

 

 

-زنگ نزدی به این خدماتی بی صاحب شده واسه پرستار بچه!؟ من هزارتا کار دارم.نمیتونم که از صبح تاشب لَلِگی کنم ….

 

 

کلافه و عصبانی تلفن همراهشو پرت کرد روی تخت و با عصبانیت گفت:

 

-چته تو!؟ بچه زاییدی حوصله بزرگ کردنشو نداری!؟

 

 

انگشتمو تهدید کنان تکون دادم براش تا حساب کار دستش بیاد و بعدهم گفتم:

 

 

-ببین مهرداد حواست باشه چی از دهنت بیرون میاداااا…من هزارتا کار ریخته رو سرم.جراحی هام کنسل شدن…نوبت بیمارهام لغو شدن…نمیتونم که تمام وقتمو بزارم واسه مهراد…یا هرچ۶ زودتر به پرستار بچه پیدا میکنی یا خودت میای و کاراشو انجام میدی!

 

 

پرت بود.پرت گوشی موبایلش.به محض اینکه پیامک براش اومد خیز برداشت سمتش و پیامش رو خوند.

چنان برافروخته شد از پیامی که بزاش اومد که حس کردم کارد بزنن خونش در نمیاد.

دستشو مشت کرر و ریر لب چندتا فحش با خودش زمزمه کرد.

خیلی عصبی و مشکوک بود اما حق نداشت وقتی پیش منِ، اینقدر سرگرم موبایلش بشه برای همین با تحکم و تشر گفتم:

 

 

-میشه وقتی پیش منی اون بی صاحب شده رو دستت نگیری!؟؟

 

 

باز گوشیشو پرت کرد کنار و با ترش رویی گفت:

 

 

-اه بابا توهم انگار هیشکی بچه نزاییده جز تو…باشه باشه میرم این خدماتیه تخمی و هرجور شده یه پرستار دیگه میارم.تو که عادت نداری دست به سیاه و سفید نزنی….

اه! اه….!

 

راه افتاد و رفت سمت حمام و تو همون حین تیشرتشو از تن درآورد و پرت کرد کنار.مهراد رو بوسیدم و خیلی آروم گذاشتمش توی گهواره.

پرستاری که براش گرفته بودم اصلا آدم مناسبی نبود برای همین یک هفته ای میشد ردش کردم و تو همین یه هفته مهراد با شب بیداری ها و هزارو یه دردسر دیگه اش پدر منو درآورده بود.

حیف…حیف که شهناز از شانس من دست کج از آب در اومد وگرنه یه تنه خیلی کارارو حریف بود.

پتوی مخملشو روی تنش کشیدم که همون موقع متوجه شدم رو گوشی مهرداد پیامک اومده.

فورا و باعجله قبل از اینکه صفحه گوشیش خاموش بشه دویدم سمت تخت.

تلفن همراهشو برداشتم و قبل از خاموش شدن صفحه، پیامی که از

(Mr.bahari) براش اومده بود رو لب زنان خوندم:

 

 

“بهتره نیای چون من قبلا حرفهامو به تو زدم.بیای هم دری به روت باز نمیش

 

#پارت_۴۴۷

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

مهرداد هیچوقت دوستی به همچین نامی نداشت که اینجوری بخواد جوابشو بده.

این قضیه خیلی مشکوک بود.

خیلی زیاد…

دوباره برگشتم سمت مهراد تا مطمئن بشم خوابیده .سر خم کردم و نگاهی به گهواره اش انداختم.

بعد از اینکه اعصاب من رو جر واجر کرد خداروشکر، لطف کرد به من و خوابید!

 

چشمم که به صورتش میفتاد دلم میخواست دوتا لپ بزرگ خوشگلشو قورت بدم اما حیف که با کوچکترین صدایی از خواب می پرید و یا گریه میکرد یا هم از من سواری میکشید!

دستشو بوسیدم بعدهم سمت کمد لباسهام رفتم.

همین منو بس بود! همین بوسه ی آروم روی دست.

بعداز مدتها نوبت آرایشگاه داشتم و حتما باید سر ساعت می رفتم که معطل نمیشدم.

این مدت خیلی درست و حسابی وقت صرف سر و وضعم نکرده بودم دلم رنگ موی جدید ،فیبروز ابرو، مانیکور ناخن و خیلی چیزای دیگه میخواست….

دلم یه تغییر اساسی دیگه می پسندید!

تصمیم داشتم از فردا مهراد رو بسپارم دست پرستار بچه و به صورت جدی بپردازم به کارهام.

عاشقش بودم اما نمیتونستم تمام وقتمو دراختیارش بزارم.

آماده که شدم وسایل مورد نیازمو تو کیف انداختم و رفتم سمت حموم.

دوسه ضربه به در زدم و گفت:

 

-مهرداد….مهرداد…..

 

از داخل حمام با صدای آرومی جواب داد:

 

 

-میشنوم بگو…

 

-من دارم میرم آرایشگاه….

 

بیخیال و بیتفاوت گفت:

 

-اوکی!

 

 

به در نزدیکتر شدم و گفتم:

 

 

-مهراد رو میسپرم دست فرشته ولی تو هم اگه بودی حواست بهش باشه…

 

-باشه …

 

 

از اونجا رفتم بیرون.برای اون که هیچوقت فرق نمیکرد من کجا میدم و کی میرم.

همزمان که داشتم قدم برمیداشتم و تو کیف دنبال سوئیچم میگشتم دو سه باری فرشته رو صدا زدم.

دوام دوان از آشپزخونه اومد بیرون و گفت:

 

 

-بله خانم!

 

 

روبه روش ایستادم و گفتم:

 

 

-من میخوام برم آرایشگاه و اصلا هم معلوم نیست کی برمیگردم.حواست به مهراد باشه….نمیخوام از کنارش جم بخوری.هرکاری هست بسپار دست مرجان…تو فقط حواست به مهراد باشه!

 

 

دستهاشو روی هم گذاشت و مطیعانه جواب داد:

 

 

-چشم حتما….

 

 

خیالم از بابت مهراد که راحت شد سوار ماشین شدم و ازخونه زدم بیرون.نیم ساعته خودم رو رسوندم به آرایشگاه .

اصلا دوست نداشتم فردا با یه قیافه ی تکراری و ژولیده برم سر کار.

من دلم میخواست همیشه از روز قبلم خوشگلتر و خوش پوش تر باشم!

از ماشین پیاده شدم و با برداشتن کیفم به سمت ساختمون آرایشگاه رفتم.

چون از قبل نوبت داشتم تا رفتم داخل آرایشگری که مشتری دائمش بودم و صدالبته بخاطر موقعیت و ثروتم همیشه بیش از اندازه تحویلم میگرفت ازم خواست بشینم رو صندلی تا کارشو شروع کنه.

شالمو از سر کشیدم و با درآوردن مانتوم لم دادم روی صندلی.

اومد سمتم و گفت:

 

 

-خانم دکتر خیلی وقت هیچ خبری ازتون نیست….حسابی سرگرم بچه داری شدیناااا…آره!؟

 

 

تو آینه نگاهی به خودم انداختم و بعد جواب دادم:

 

 

-وای آره خیلی…با اینکه تو خونه دوتا خدمتکار دارم اما بازم تمام وقتم صرف مهراد میشه!

 

 

-خب دیگه بچه همینه…تمام وقت آدمو میگیره

 

 

-آره دیگه چه میشه کرد

 

 

تملق گویانه گفت:

 

 

-خدا انشالله براتون حفظش بکنه…

 

 

لبخند کمرنگ مغرورانه ای روی صورت نشوندم و گفتم:

 

 

-مرسی!

 

 

چندساعتی از وقتم اونجا تلف شد.البته همیشه انجام همچین کارهایی وقت زیادی از آدم میگرفت اما از نتیجه ی کار راضی بودم.

پولش رو که حساب باز کردم کیفم رو برداشتم ودرحالی که ساعتم رو چک میکردم و با سمت خروجی میرفتم، شماره ی خونه رو گرفتم.

کارم خیلی طول کشیده بود و شک نداشتم مهراد تا الان بیدار شده.

مرجان که جواب داد نگران پرسیدم:

 

 

-الو مرجان…مهراد بیدار شده؟!

 

 

-سلام خانم بله خیلی وقت پیش ولی فرشته شیرشو داد آروغشو گرفت و دوباره خوابوندش!

 

 

-خب خوبه…فعلا….

 

 

خیالم که آسوده شد به سمت ماشین رفتم اما همون موقع یکنفر آشنا از پشت سر صدام زد:

 

-خانم….

 

 

نرسیده به ماشین ایستادم و پشت سرم رو نگاهی انداختم.

از دیدن شهناز با اون هیکل بزرگش هم عصبانی شدم هم تعجب کردم.

 

#پارت_۴۴۸

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

نرسیده به ماشین ایستادم و پشت سرم رو نگاهی انداختم.از دیدن شهناز با اون هیکل بزرگش هم عصبانی شدم هم تعجب کردم.

دوران خوب بودن و راضی بودن من از اون فقط تا قبل از زمانی بود که نمکدون نشکسته بود.تازمانی که ازم دزدی نکرد و سرویس جواهراتمو هاپولی نکرده بود!

اخم کردم و پرسیدم:

 

 

-تو اینجا چی میخوای؟ منو تعقیب کردی !؟

 

 

با ترس و احتیاط دور و اطرافش رو نگاه کرد.درست به قاتلی می موند که یه نفرو کشته و حالا چون تحت تعقیب هست مدام جانب احتیاط رو برای رویت نشدن خودش رعایت میکنه….

جلوتر که اومد دو سه قدمیم ایستاد و گفت:

 

-سلام خانم!

 

با غیظ گفتم:

 

-سلام خانم و درد! سلام خانم و درد بی درمون….تو حیا نداری !؟ اصلا خجالت سرت میشه دزد نمکدون شکن!؟ واسه چی اومدی اینجا که چشم من به ریخت قناص و صورت هولت بیفته هان!؟

 

 

ایستاد تا تمام توپ و تشرهامو حواله اش بکنم و بعد گفت:

 

 

-خانم داری تند میری….ولی باور کن داری اشتباه میکنی….

 

 

پوزخند زدم.آخ که چقدر متنفرم از این مظلوم نمایی هاش.حالا خوبه که خودم با چشمهای خودم از دوربین مداربسته نامحسوسی که بالای در اتاق و مشرف به فضای اتاق هست دیدم که چه جوری رفت سمت میز آرایشیم و از سومین کشو جعبه ی سرویس گرونقیمت منو برداشت و گذاشت تو کیسه!

نفی پر حرصی کشیدم و گفتم:

 

 

-برو پی کارت شهناز !؟ برو…برو خدارو شکر کن که ازت شکایت نکردم و ننداختمت هلفتوتی که آب خنک میل بکنی!

 

 

خواستم برم سمت ماشین که دوباره از پشت با قدمهای عجولانه سمتم اومد و گفت:

 

 

-صبر کن خانم…به خدا من دزد نیستم!

 

 

سرمو برگردوندم سمتش و گفتم:

 

 

-متمفرم از آدمایی که راست راست تو چشمهام نگاه میکنن و دروغ تحویلم میدن.گمشو برو پی کارت…

 

 

دست بردم که در ماشین رو باز کنم اما دستمو از پشت گرفت و با نگه داشتنم گفت:

 

 

-صبر کن خانم…حرفهامو گوش بده بعد برو!

 

 

عصبانی و برافروخته سرمو برگردوندم سمتش.اول نگاهی به دستم که اون با دستهاش نگهش داشته بود انداختم و بعد صورتشو از نظر گذروندم و

خشن و عصبانی دستمو کشیدم عقب و گفتم:

 

 

-ببین یه بار دیگه به من دست بزنی با همین کیف میکوبونم تو صورتتا…..

 

 

وسط تهدیدهای من شروع کرد حرف زدن:

 

 

-من جواهر شمارو ندزدیدم.مدرک دارم واسه اثبات حرفم!

 

 

پوزخند زدم.مدرک داشت! یه هه گفتم و بعد دستگیره در ماشین رو رها کردم و صورت زمختشو از نظر گذروندم و به طعنه پرسیدم:

 

 

-عه مدرک دادی!؟

 

سرش رو تکون داد و گفت:

 

-بله دارم….

 

لبخندی عریض اما پر حرص زدم و بعد گفتم:

 

 

-اتفاقا ماهم داریم…من خودم از دوربین مداربسته دیدم که تو رفتی تو اتاقم اون جعبه رو برداشتی گذاشتی توی کیسه زباله و بعدهم اومدی بیرون….

 

 

صاف تو چشمهام نگاه کرد و گفت:

 

 

-من به شما وفادار بودم و هستم خانم…شما میدونید که من فرمانبرتون بودم

 

 

پوزخند زدم و گفتم:

 

 

-آره…واسه همین سرویس طلایی که مادر شوهرم برای تعیین جنسیت بچه ام بهم هدیه داده بود رو دزدیدی..

 

 

بدون اینکه حتی پلک بزنه تو چشمهام نگاه کرد و گفت:

 

 

-اینکارو کردم چون اقا ازم خواست….

 

 

هه دروغ زشت جدید.هووووف! یه مدت هیچ خبری ازش نبود و حالا که پیدا شده واسه من دری وری میبافه!

با غیظ گفتم:

 

 

-خوب گوش کن شهناز….دفعه ی دیگه پشت سر مهرداد چرت و پرت بگی حسابت با کرام الکاتبین …تو دیگه داری شورشو درمیاری…البته تقصیر خودم.اگه ازت شکایت کرده بودم الان جرات نداشتی عین مجسمه رو به روم وایسی و چرت و پرت تحویلم بدی!

 

 

دوباره رفتم که سوار ماشین بشم اما باحرفهاش سر حا نگهم داشت:

 

 

-آقا مهردادمجبورم کرد….مجبورم کرد برم توی اتاقتون سرویس طلاتون رو بردارم و بزارم توی کیسه زباله….این چیزی بود که اون ازم خواست….قسم میخورم…

 

 

نفس عمیقی کشیدم.اصلا دلم نمیخواست و دوست نداشتم حرفهاشو باور بکنم.

دوباره ایستادم و به سمتش چرخیدم.

با نفرت نگاهش کردم و پرسیدم:

 

 

-هیچ معلوم چیمیگی؟ د آخه لااقل یه دروغ بهتر بگو….من خودم توی دوربین تورو دیدم….چطور روت میشه از خودت دفاع کنی وقتی جرمت مشخص!؟

بدبخت من اگه اون فیلمو میدادم پلیس تو باید تا آخر عمرت زندان باشی که….

 

 

وسط حرفهام بی هوا خیلی محکم و قرص گفت:

 

 

-حاضرم اینو بهتون ثابت کنم….اینکه اون سرویس رو من ندزدیدم و همچی زیر سر آقا مهرداد…..

 

#پارت_۴۴۹

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

 

وسط حرفهام بی هوا خیلی محکم و قرص گفت:

 

 

-حاضرم اینو بهتون ثابت کنم….اینکه اون سرویس رو من ندزدیدم و همچی زیر سر آقا مهرداد

 

 

شهناز اونقدر محکم و قرص حرف میزد که کم کم منو به فکر فرو برد.یه جورایی به شکم انداخت و موندم باورش کنم یا نکنم !؟

باور کنم درست میگه یا بزنم تو برجکش و حتی اگه شده رحم و مروت رو کنار بزارم و بندارمش هلفتونی تا دیگه هوس نکنه وسط زندگی من پارازیت بندازه!

سوئیچم رو تو مشت فشار دادم و با جدیت پرسیدم:

 

 

-تو که نمیخوای وقت منو تلف ننی هااا؟

 

 

متوجه شد اومدنش به اینجا نتیجه داده واسه همین تند تند سرش رو تکون داد و گفت:

 

 

-حقیقت رو براتون روشن میکنم یا مدرک و دلیل…میدونم شوکه میشین اما ممنون میشین ازم …میفهمین چقدر به شما وفادار بودم!

 

 

کم کم داشت منو باحرفهاش نگران میکرد.این حقیقت چی بودکه میگفت ممکن ناراحت بشم از شنیدن و فهمیدنشون!؟

دست از تماشا کردن صورتش که هیچ ظرافت زنانه ای نداشت برداشتم و گفتم:

 

 

-به شرافتم قسم، به جون مهرادم… شهنار…اگه بخوای …اگه بخوای چاخان سر هم بکنی روز کارتو سیاه میکنم.میدمت دست پلیس فیلمتم هنوز دارم….

 

 

راحت و بی واهمه گفت:

 

 

-قبول.فقط یهتون یه آدرس میدم.باید باهم بریم اونجا…

 

 

چپ چپ نگاهش کردم و بعد در ماشین رو باز کردم و با نشستن پشت فرمون منتظر شدم اونم سوار بشه.

طولی نکشید که کنارم نشست.رو به جلو یا سگرمه های درهم پرسیدم:

 

 

-خب …کجا برم !؟

 

دستشو دراز کرد و گفت:

 

-فعلا همین مسیر رو مستقیم یرید!

 

ماشین رو روشن کردم و به حرکات درآوردم.دقیقا نمیدونم چرا تا به این حد بهش اعتماد کردم و باهاش همراه شدم.

شاید چون محکم و قرص حرف میزد و جوری بنظر می رسید که انگار از خیلی چیزا خبر داره…

منو به آدرسی که مد نظرش بود برد درحالی که هنوزم دقیقا نمیدونستم اونجا کجاست و اون میخواد چی رو به من نشون بده.

کمربندمو باز کردم و سرمو به سمتش برگردوندم و گفتم:

 

 

-خیلی خب….منو آوردی اینجا که چی!؟

 

 

در ماشین رو باز کرد و گفت؛

 

 

-پیاده بشین خودتون متوجه میشین!

 

 

اول اون پیاده شد و بعد من.پشت سرش به راه افتادم.رفت سمت یه طلافروشی.با کمی فاصله رو به رو ش ایستاد تا من نزدیک بشم.

وقتی مقابلش ایستادم گفت:

 

 

-من به میل خودم اون طلارو برنداشتم.من هیچوقت از شما دردی نمیکردم.حتی اگه همچین نیتی هم داشته بودم اونقدر احمق نبودم که نفهمم شما قطعا تو اتاقی که جواهراتتون رو نگه میدارین دوربین مداربسته هم کار گذاشتین….

 

 

چشمامو ریز کردم و بهش خیره شدم.لحظه به احظه کنجواوتر میشدم چون حس میکردم دارم چیزای جدیدتری متوجه میشم.

من سکوت کردم و اون ادامه داد:

 

 

-آقا مهرداد مجبورم کرد.گفت یه کیسه بردار و برم سراغ کمد شما..گفت توی گشویی سومی یه جعبه ی زرشکی رنگ سرویس جواهرات هست اونو بردار و بیا بیرون…

 

 

باورم نشد.اخم کردم وتو همون پیاده رو سرش داد زدم:

 

 

-مزخرف تحویل من نده زنیکه ی دزد….

 

 

بی توجه به داد و تشر وتوهین من ادامه داد:

 

 

-مجبور بودم اطاعت کنم جون در اون صورت بلایی رو سرم میاورد که سر برادرزاده ام آورد…

 

 

متجیر پدسیدم:

 

 

-سر برادرزادت بلا آورد!؟

 

سرشو آهسته تکون دادو و گفت:

 

-بله…با تیر زد توی پاش و چلاغ و خونه نشینش کرد…

 

 

خنده ام گرفت.سرمو به تاسف تکون دادم و گفت:

 

 

-خب بازی خوبی بود.به اندازه ی کافی منو خندوندی و وقتمو گرفتی!حالا گشمو و برو پی کارت

 

 

خواستم ار کنارش رو بشم که شروع کرد به زدن حرفهای جدیدتر:

 

 

-هیچ کدوم از حرفهام بی دلیل و بی مدرک نیست…آقا منو تهدید کرد اون کارو انجام بدم…شما فکر میکنید جواهر پیش من؟؟ نه پیش من نیست…

تو این طلافروشیه….طلافروشیه دوست آقا…تا حالا به این فکر کردین چرا نذاشت از من شکایت بکنین!؟

 

 

ایستادم و خیلی آروم به سمتش چرخیدم.خدایاااا …این زن داشت چیمیگفت اخه!؟باید باور میکردم یا نه!؟

نه….نه امکان نداشت هیچ دلیلی نمیدیدم که مهرداد بخواد همچین کاری بکنه….

 

 

انگشت اشاره ام رو تکون دادم گفتم:

 

 

-داری مرخرف تحویلم میدی و من دیگه نمیخوام مزخرفاتتو گوش بدم…

 

#پارت_۴۵۰

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

انگشت اشاره ام رو تکون داد گفتم:

 

-داری مزخرف تحویلم میدی و من دیگه نمیخوام مزخرفاتتو گوش بدم…حالیته!؟گورتو گم کن و دیگه سمت من و خونوادم نیا

 

 

تا فهمید هیچ دلیلی واسه اینکه مهرداد همچین کارایی انجام بده نمیبینم و جدی جدی عزم رفتن دارم ریتم حرف زدنشو تند تر کرد و گفت؛

 

 

-من اون روز اتفاقی آقارو تعقیب کردم چون‌میدونستم واسه همچین روزی لازم دارم یه چیزایی رو….اومد اینجا پیش دوستش و اون سرویس رو فروخت به صاحب همین طلافروشی ….اونقدر قیمتش زیاده که هنوزم توی ویترین چون هر کسی قدرت خریدشو نداره…اگه فکر میکنید من دروغ میگم خب این شما و اینم جواهرفروشی…باهم میریم داخل و شما ازشون سوال بپرسید…

 

 

منو این اطمینان شهناز میترسوند.

من این قرص محکم حرف زدنش به شک و شبه مینداخت.

نگاهی به طلافروشی انداختم.حالا که تا اینجا اومدم پس چرا نرم و ته و توی ماجرارو دربیارم.

از کنارش رد شدم و رفتم سمت ویترین و همزمان تهدیدش کردم وگفتم:

 

 

-وای به حالت اگه چاخان کرده باشی!

 

 

مقابل ویترین ایستادم تا راست و دروغ حرفهای شهناز مشخص بشه. سرویس جواهرات رو نگاه کردم ودرعین ناباوری دیدم که درست میگه.

سرویس طلای من که مادر مهرداد بخاطر پسر دار شدنم برای من هدیه آورده بود تو ویترین قرار داشت.

باورم نشد و احتمال دادم عین همون باشه اما نتونستم هم بیخیال مشخص کردن موضوع بشم.

حالا دیگه بخاطر خودمم که شده بود دلم میخواست راست و دروغ و ته و توی ماجرارو دربیارم.

طلافروش وقتی متوجه شد پشت در هستم و میخوام برم داخل درو برام باز کرد.نگاهی به عقب سر انداختم.

شهناز همچنان ریلکس و آروم کنار ویترین ایستاده بود و منو نگاه میکرد.

یه حسی بهم‌میگفت اون دروغ نگفته.اگه گفته چرا اینقدر ریلکس!؟

به سمت فروشنده رفتم و گفتم:

 

-سلام…

 

لبخند زد و جواب داد:

 

-سلام خوش اومدین.چه کمکی از دستم برمیاد!

 

از لهجه اش مشخص بود اصفهانیه .اما اگر از دوستان مهرداد بود چطور من تاحالا ندیده بودمش!؟

لبخندی تصنعی زدم و گفتم:

 

 

-من نوشین هستم همسر مهرداد…مهرداد موحد!

 

 

دعا دعا میکردم بجا نیاره و بعد هم اون سرویس رو نو معرفی کنه و تمام حرفهای هناز دروغ از آب دربیان ولی اینطور نبود.خیلی گرم تحویلم گرفت و شروع کرد خوشامدگویی و احوالپرسی کردن:

 

 

-خیلی خیلی خوش اومدین.طلافروشی مارو منورتر کردین.مهرداد جان خوبن؟ آقا زاده چی اونم خوبه!؟

 

بازم لبخندی تصنعی زدم و گفتم:

 

-یله ممنون همه خوبن…راستش من یه سرویس داشتم که اوایل ازش خوشم نمیومد واسه همین دادم مهرداد بفروشه….اما چون هدیه ی مادر شوهرم بود تصمیم گرفتم دوباره نگهش دارم.مهرداد اونو آورده پیش شما درسته!؟

 

 

سرش رو تکون داد و در جواب سوالم گفت؛

 

 

-بله گفته بود شما ازش خوشتون نمیاد…منم واقعا خیلی سعی کردم منصرفش بکنم ولی خب مجاب نشد ..چون واقعا حیف بود…کار شیک و گرونقیمتیه و زیاد هم ازش تو بازار نیست!

 

 

حس تاسف سراسر وجودمو فرا گرفت.کم کم برام مشخص شد هرچی این شهنار گور به گور شده میگه درست.

چند لحظه ای مات و مبهوت فروشنده رو نگاه کردم و بعد پرسیدم:

 

 

-پولش رو بهش دادین!؟

 

 

-بله کامل و نقد!

 

 

آخه چرا اینکارو کرد؟ هدفش چی بود!؟ فقط چون از شهناز بدش میومد و میخواست هرجور شده بندازش بیرون !؟ از فکر بیرون اومدم و گفتم:

 

-میخوام دوباره بخرمش…حدودا چقدر درمیاد!؟

 

 

یکم باخودش فکر کرد و بعد همونطور که سرویس رو از ویترین درمیاورد جواب داد:

 

 

-باید وزنش کنم و به نرخ امروز قیمت بدم ولی خب بالای 200تومن…حدودای 240-250..

 

 

دسته چکم رو از کیف بیرون آوردم و گفتم:

 

 

-مهم نیست.برش میدارم…ففط چک روز قبول میکنید!؟

 

 

با لبخند جواب داد:

 

 

-اختیار دارید این چه حرفیه اصلا قابل شمارو نداره . .من به خود مهردادهم گفتم حیف…ولی خب مجاب نشد کار خوبی میکنید حیف بفروشینش…

 

 

اون با منی حرف میزد که تمام فکر و ذهنم شده بود مهرداد.حتی یک دلیل..حتی یک دلیل هم نتونستم برای اینکارش پیدا کنم…

شهناز….شهناز همچی رو میدونست…

شاناز انگار خیلی چیزها راجب شوهر من میدونست.

من…بوی خیانتو حس میکردم….

 

#پارت_۴۵۱

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

شهناز….شهناز همچی رو میدونست…شهناز انگار خیلی چیزها راجب شوهر من میدونست.من…بوی خیانتو حس میکردم ای کاش این حس دروغ باشه….

بعداز خریدن دوباره ی اون سرویس جواهر از دوست مهرداد خداحافظی کردم و اومدم بیرون.

شهناز تو فاصله ی چن قدمی از ویترین ایستاده بود و منو خیره خیره نگاه میکرد.

پا تند کردم سمتش و وقتی نزدیکش شدم پرسیدم:

 

 

-حرف بزن شهناز…بگو چرا مهرداد تورو مجبور کرد اون سرویس رو بدزدی و بعد ازت پس بگیره و بیاره اینجا بفروشش هااان !؟

 

تو چشمهاش برقی دیدم که حس خوبی بهم نداد.

شاید برق تمسخر.

انگار داشت با زبون بی زبونی بهم میگفت:

 

“دیدی تمام حرفهام درست بودن؟ دیدی یه ریگی تو کفش شوهرت بود؟”

 

 

بعد از یه مکث طولانی،لبهاشو ازهم باز کرد و بجای جواب دادن به سوالهام پرسید:

 

 

-حالا حرفهامو باور کردی خانم ؟

 

 

نمیدونستم باید به این زن پلید چیبگم.به این زن لعنتی.باید ازش متشکر باشم یاشاکی!؟

تو سرم هزار سوال بی جواب بود که امیدوار بودم شهناز واسشون پاسخ قانع کننده و قابل باور داشته باشه. عصبانی و ناراحت پرسیدم:

 

-حرف بزن.چرا حرف نمیرنی؟ چرا نمیگی دلیل اینکارش چی بوده هان !؟

 

 

اشاره ای به دور و اطرافمون که خیلی هم شلوغ بود کرد تا نشون بده در بدترین جای ممکن دارم نامناسب ترین و سکرت ترین سوالهارو ازش میپرسم و بعدهم گفت:

 

 

-اینجا نمیشه حرف زد خانم.بهتره بریم یه جای خلوت!

 

 

گرچه برای شنیدن حقیقت و گرفتن جواب سوالهام دل تو دلم نبود اما یه نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

 

-خیلی خب….سوار ماشین شو

 

همیشه یه چیزهای ناکوکی رو تو زندگیم احساس میکردم که هربار مهرداد بهم انگ شکاکی میزد و ذهنمو از اون مورد های ریز قابل بحث دور و دورتر میکرد.

بارها بهش شک کردم اما هربار سرپوش گذاشت…هربار مسائل رو یه جوری پیش میبرد که دیگه نتونم بهش شک کنم یا هم همون سوالها و شک و ظن هارو بهانه میکرد که وقتشو هرجایی بگذرونه جز خونه.

 

به یه جای خلوت که رسیدیم ماشین رو نگه داشتم.

نمیدونستم دقیقا کجا هستیم و من فقط میخواستم فرصت و مکان مناسب برای زدن حرف پیش بیاد.

دستمو روی فرمون گذاشتم و خیلی آروم به سمتش چرخیدم و گفتم:

 

 

-خب… اینم جای خلوت…حالا حرفتو بزن!

 

 

نگاهشو از انتهای خیابون خلوت و ساکت برداشت و سرش رو خیلی آروم به سمت من برگردوند و گفت:

 

 

-خانم…آقا خیلی وقت به شما خیانت کرده….

 

 

بهت زده بهش خیره شدم.چیمیگفت!؟ مهرداد به من خیانت کرد!؟

باور نمیکنم….

ناباورانه بهش خیره شدم وپرسیدم:

 

 

-چیمیگی تو؟ چرا خزعبل میگی؟

 

 

به خونسردی چنددقیقه پیشش ادامه داد:

 

 

-اون با یه دختر ارتباط داره.بادختری که شما خیلی خوب میشناسینش….

 

 

هر لحظه بیشتر از قبل بهت زده میشدم.چطور همچین چیزی آخه ممکن بود!؟دختری که من میشناختمش کی میتونست باشه!؟

هراسون و سراسیمه نگاهش کردم و پرسیدم:

 

 

-منظورت چیه که میشناسمش!؟

 

 

-آره…شما خیلی خوب اونو میشناسین!

 

 

کنجکاو تر از لحظات پیش پرسیدم:

 

-اون دختر کیه؟

 

لبهای کلفتش رو ازهم باز کرد و جواب داد؛

 

-بهار….

 

دهنم باز موند و چشمام رو چشماش ثابت.

نه این امکان نداشت.

امکان نداشت من نمیتونستم باور کنم.

نفسم تو سینه حبس شد.بهار…

اونی که مهرداد بخاطرش به من خیانت کرد بهار بود!؟

چه طوری باید همچبن موضوعی رو باور میکردم؟

ابروهامو درهم گره زدم و پرسیدم:

 

 

-تو که به من دروغ نمیگی هان؟ هان شهناز؟چون خوب میدونی چه عواقبی داره این دروغ بزرگ….

 

 

ذره ای شک و تردید تو صورت این زن نمی دیدم و اون اونقدر جدی بنظر می رسید که نمیشد به صداقتش شک کرد.

خیلی آروم و سر حوصله شروع کرد حرف زدن:

 

 

-من همیشه به اون دختره شک داشتم اما شکم وقتی تبدیل به یقین شد که برادر زاده ام ابوذر چندبار اتفاقی اونارو باهم دیدشون…

آقا متوجه شد که منو ابوذر همچی رو فهمیدبم واسه همین ابوذرو کشوند یه جای دور و یه تیر تو پاش خالی کرد.

بعدشم اومد سراغ من و ازم خواست اونکارو انجام بدم.

میخواست وقتی اخراجم کرر یه بهانه ی محکم داشته باشه تا شما جلوش رو نگیرین….اگه باورم ندارین میتونم همین حالا شمارو ببرم پیش ابوذر…

 

 

سرم گیج رفت از این حقیقت تلخ و سنگین.

بهار….بهار کثافت….اون دختره ی نمک نشناس چه جوری تونست به من خیانت کنه اونم درحالی که باید مادام العمر ممنون من و محبتهام باشه!؟

وقتی من بهت زده سرم خم بود و اتفاقی زندگیمو عین جورچین کنار هم میچیدم و هی یکی یکی واسم مرور میشد چه روزها و شبهایی احتمالا باهم بودن، شهناز به حرف اومد و گفت:

 

 

-اگه آقا بفهمه که من حقیقت رو بهتون گفتم زنده ام نمیزاره….همونطور که تونست یه گلوله تو پای ابوذر خالی کنه همونطور راحت هم میتونه یکی تو مغز من خالی کنه ….

 

 

ازش میترسید اما درعین حال راز کثیف اونو برملا کرد.باید بخاطرش یه جواب قانع کننده به من میداد ….یه جواب که منو به باور

 

#پارت_۴۵۲

 

 

🌓🌓 دختر نسبتا بد 🌓🌓

 

 

 

ازش میترسید اما درعین حال راز کثیف اونو برملا کرد.باید بخاطرش یه جواب قانع کننده به من میداد ….یه جواب که منو به باور برسونه در مورد تمام این اتفاقهای تلخ‌….برای همین پرسیدم:

 

 

-چرا حاضر شدی بیای اینارو به من بگی هان !؟

 

 

نفس عمیقی کشید.کینه و نفرت تو چشماش موج میزد.

چند لحظه ای رو ساکت بود وبعد درنهایت با مکثی طولانی جواب داد:

 

 

-من بیکار شدم و ابوذر چلاغ و گوشه نشین….همه ی اینها تقصیر اون دختره ی کثافت بود….نتونستم خودمو قانع کنم سکوت کنم…اون دختر خیلی نمک نشناس و کثیف…

اونقدر کثیف که حتی وقتی تو خونه ی شما زندگی میکرد هم با آقا در ارتباط بود.

من نتونستم از اون بگذرم…

 

من چقدر ساده و احمق بودم که متوجه نشدم این وسط دارم بازی میخورم.

بارها و بارها مهرداد سوتی داد اما ازش گذشتم.

بارها و بارها دوستام در مورو آوردن یه دختر جوون خوشگل بهم هشدار دادن اما گوش نگرفتم حالا اینم ته ماجراااا…گ

کسی که آورده بودمش تا بهش پناه بدم با شوهرم ریخت رو هم!

نگاه تندی حواله ی شهناز کردم و پرسیدم:

 

 

-تو که همه چیز رو میدونستی واسه چی زودتر از اینها بهم نگفتی!؟

 

 

با همون صدای بم و کلفتش که بیشتر به صدای مردها می موند جواب داد:

 

 

-من فقط شک کردم مطمئن نبودم….

 

 

اخم کردم و باغیظ پرسیدم:

 

 

-چرا همون شکت رو بروز ندادی!؟

 

 

سوال پبچش کردم که بیشتر حرف ازش بکشم اما اون همه چی رو درست و منطقی جواب داد:

 

 

-اگه بدون مدرک راجبش حرف میزدم شما باور میکردی؟

 

 

-حداقلش حواسمو جمع میکردم…

 

 

سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت:

 

 

– نه نمیکردین…شما همین حالاش هم با اینکه بهتون هزارتا مدرک نشون دادم به سختی باورتون شد خانم…

 

 

سخت باور کردن من دلیلش این بود که نمیتونستم بپذرم شوهرم و دختری که درحقش لطف کردن اینجوری واسم لایی بکشن!

آهی کشیدم که گفت:

 

 

-من نمیتونستم بدون مدرک حرفمو به زبون بیارم… اما الان مدرک دارم…

 

 

در عین بهت و ناباوری ذهنم پر کشید سمت اون پیامک .پس کسی که مهرداد به اسم “مستر بهاری “تو گوشیش سیو کرده بود درواقع همین بهار هرزه بود.

خشم تو وجودم زبونه کشید.

بهار بهار بهار….

اگه هرکس دیگه ای اینکارو باهام میکرد اینقدر نمیسوختم.

نفس عمیقی کشیدم اما حتی اون هم کمکی به آروم کردن اعصابم نکرد.آخه چراااا….چرا بهار باید اینکارو با من میکرد!؟

چطور تونست به خودش اجازه ی همچین کاری بده !؟

اونم منی که راش دادم توی خونه ام تا سرگردون این سهر درندشت نشه….

اما الان میفهمم که به به…به به..داشتم مار تو آستینم می پروروندم اونم چه ماری!

اونم چه ماری….

ماری که دندون تیز کرده بود واسه خونوادم.واسه شوهرم….

چطور تونست اینکارو باهام کنه وقتی حتی میدونست من باردارم!

داشتم از درون میسوختم و آتیش میگرفتم.

خشم و کینه و نفرت و عصبانیت همه باهم و به یکباره هجوم آوردن سمتم.

ابن خیانت بزرگ و کثیف رو جه جوری باید می پذیرفتم و باهاش کنار میومدم چه جوری!؟

نو فکر بودم که شهناز درو باز کرد و گفت:

 

 

-لطفا به آقا نگو که همه چی رو از طریق من فهمیدین خانم وگرنه میفرستم سینه ی قبرستون من اومدم اینارو گفتم که شما چشمهاتونو وابکنید و با حقیقت رو به روبشین….

 

 

نه از شهناز ممنون بودم نه متنفر.

حقیقت رو برام روشن کرد اما تلخی این حقیقت اونقدر زیاااااد بودکه تمام وجودم باهاش به درد اومد.

خیلی آروم گفتم:

 

 

-باشه….نمیگم که تو گفتی….

 

 

نگاهی خنثی و بی روح به صورتم انداخت و گفت:

 

 

-ممنون خانم….

 

 

خواست پیاده بشه که صداش زدم.دوباره نشست و سرش رو به سمتم برگردوند. توی کیف پولم حدودا چهار پنج تومنی پول نقد بود همه رو به سمتش گرفتم و گفتم:

 

 

-فکر نکن حالیم نیست حتما تو و اون ابوذر یه غلطی کردین که مهرداد این بلاهارو سرتون آورده….

 

 

سکوت کرد تا نشون بده حدسهام اشتباه نبودن و نیستن.

دستمو تکون دادم و گفتم:

 

 

-پولارو بگیر ….اگه یه وقت بهت احتیاج داشتم باهات تماس میگیرم!

 

 

خیلی زود پولارو ازم گرفت و بعدهم جواب داد:

 

 

-چشم خانم….

 

از ماشین که پیاده شد و رفت، فرمون رو گرفتم و سرمو گذاشتم روش و چشمامو بستم.

یه نفس عمیق کشیدم و به این فکر کردم چه جوری میشه مچ این کثافتهارو گرفت!؟

ذهنم دوباره رفت پی همون پیامک.

حتما مهرداد تصمیم داشت امشب بره پیشش.باید تعقیبش میکردم تا بتونم آدرس خونه ی بهار رو پیدا کنم.

کثافتاااا….کثافتای عوضی چطور تونستین بهم خیانت بکنینن چطور!؟

تلفنم رو برداشتم و خیلی زود شماره تلفن مهراد رو گرفتم.

با اینکه شدیدا ازش بیزار شده بودم اما فعلا لازم بود وانمود کنم هیچ اتفاقی نیفتاده.

چنددقیقه ای منتظرم گذاشت اما درست بعداز خوردن آخرین بوق جواب داد و گفت:

 

-جانم….

 

با نفرت لبهامو روهم فشار دادم و دستمو مشت کردم.

خیلی نامرد بود.

خیلی…من هیچی واسش کم نذاشتم اما اون رفت با بهار

پارت های قبلی همین رمان

1 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

  • جان جدت جان من زودتر پارت بعدیو بزار من از کنجکاوی شهید دارم میشم😂

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست