رمان در پناه آهیر پارت ۲۳ (طووولانی)

کاری کردم باهاش که بعد از این نمیتونه حتی یه کار خلاف بکنه

رفت توی اتاقش و منم دنبالش رفتم و تو چهارچوب در اتاقش وایسادم و نگاهش کردم..

کلاه و دستکش هاشو درآورد و انداخت روی زمین و گفت

_انقدر مدرک جرم از کارها و قراردادهای خلافش تو گاوصندوقش داشت که همه رو برداشتم و براش یادداشت گذاشتم داخل گاوصندوق.. نوشتم چهارچشمی مراقبتم اگه دست از پا خطا کنی و یه گوه اضافی بخوری، همه ی مدارکو میدم به پلیس.. هیچی از وسایل خونه ش هم برنداشتیم چون تو گاوصندقش چند تا شمش طلا داشت و همونا کافی بود، هدف ما هم ضربه زدن به این آدماست که با برداشتن مدارک خلافش ناک اوتش کردم

_شمش؟.. دیوث چه ثروتی هم داره

_باید خونه شو میدیدی.. دم و دستگاه و یه عالمه نگهبان.. ولی همه شون بیعرضه بودن و تو آشپزخونه داشتن مشروب میخوردن.. معلوم بود از یارو متنفرن و دل به کار نمیدن که مواظب خونه ش باشن‌.. آدمی که نامرد باشه، سگاشم بهش وفادار نیستن.. اصلا فکرشم نمیکردم اونقدر راحت و بدون دردسر بتونم برسم به اتاق کار و گاوصندوقش

_دوربینا چی؟

_فرخ دوربینارو از کار انداخت.. سیستم دزدگیر رو هم جواد امروز صبح به بهانه ی تعمیرات رفته بود داخل خونه و دستکاری کرده بود

_خودش خونه نبود؟

_نه خودش و زنش امروز صبح رفتن دوبی.. تنها کسی که تو اون خونه به اون بزرگی دیدمش و اونم منو دید میدونی کی بود؟

_وااای کی؟.. اگه شناساییت بکنه چی؟

_یه پسر بچه ی مریض!.. فکر کنم اوتیسم داشت.. از قیافه ش معلوم بود عادی نیست و وقتی منو دید حرف نزد و سرو صدا نکرد.. فقط نگاهم کرد

_ای جان.. طفلی.. نترسید از شماها؟

_نه، فقط منو دید.. منم سریع دستمالو از صورتم باز کردم که نترسه و لبخند زدم بهش.. بخاطر اون بچه به پدر کثافتش رحم کردم وگرنه تصمیم داشتم مدارکشو بفرستم برای پلیس

_الان میخوای چیکار کنی با طلاها؟

_فعلا که دادم اصغر برد خونه ش تا ببینیم به درد کیا میخوره.. اول میخوام حق اون مهندسو بدم

سه چهار ساعت بود خوابیده بودم که با شنیدن صدای آروم چند نفر بیدار شدم..

صدای آهیر و اصغر بود و دو نفری که نمیشناختمشون.. فکر کردم که حتما اونام جواد و فرخ هستن و بخاطر کاری جمع شدن..

از اتاق رفتم بیرون و دیدم تو آشپزخونه دور میز نشستن و با صدای آهسته حرف میزنن..

منو نمیدیدن و از وسط هال سلام کردم.. نگاهم کردن و همشون از جاشون بلند شدن که رفتم نزدیکتر و گفتم

_خوش اومدین.. بشینین لطفا

با اصغر دست دادم و خوش و بش کردم که آهیر گفت

_بیدارت کردیم؟

_نه خوابم عمیق نبود بیدار شدم

اصغر به جواد و فرخ اشاره کرد و نیم خیز شد و گفت

_خوب دیگه ما بریم

اونام معذب شدن و خواستن بلند بشن که گفتم

_بخاطر من میرین؟.. راحت باشین اتفاقا من خیلی دوست داشتم شما رو ببینم

آهیر با حرف من رو کرد بهشون و گفت

_بشینین چاییتونو بخورین بعد میرین

منم رفتم جلوی گاز و برای خودم یه چای ریختم و اومدم کنار آهیر و گفتم

_کوچولو بشین منم بشینم، صندلی نداریم

لبخندی زد و نشست گوشه ی صندلی و منم نشستم پیشش..

اول جوادو نگاه کردم چون از قبل مشتاق بودم صورتشو ببینم.. اونم منو نگاه میکرد ولی همش نگاهشو میدزدید..

قیافه ی تخس و شیطونی داشت و معلوم بود از آهیر میترسه و منو نگاه نمیکنه..

فرخ یه پسر حدود ۲۹_۳۰ ساله بود که سرش پایین بود و به لیوان چایش نگاه میکرد.. قیافه ی خیلی متشخص و مثبتی داشت که شبیه معلم های ریاضی بود و اصلا بهش نمیومد که شب پیش خونه ی دریانی رو لخت کرده باشه..

اصغر هم که هیکل و قیافه ی زمختی داشت و با کله ی تراشیده ش طوری خشن بنظر میومد که آدم باورش نمیشد انقدر رئوف و خجالتی باشه..

به همشون نگاهی کردم که بخاطر حضور من ساکت شده بودن و با خنده رو به اصغر گفتم

_داش اصغر تو الان جان کوچولویی دیگه، نه؟

با تعجب نگام کرد و گفت

_جان کوچولو دیگه دیگه آبجی؟

و آهیرو نگاه کرد.. آهیر خندید و فرخ با لبخند محوی سرشو بلند کرد..

گفتم

_آهیر رابین هوده توام دستیارشی.. اون خرس مهربونه که اسمش جان کوچولو بود.. کارتون نمیبینی اصغر؟

همشون خندیدن و اصغر گفت

_یه چیزایی یادم اومد الان

جواد با خنده گفت

_من و فرخ هم لابد اون مرغه و گدا کوره ایم

خندیدم و گفتم

_دریانی هم شاه شیر پی.جِی بود که طلاهاشو برداشتین

آهیر با خنده نگام کرد و گفت

_توام ماریانی.. اون روباه دختر

ماریان و رابین عاشق هم بودن و از فکر اینکه آهیر به من گفته بود ماریان یه چیزی تو دلم سر خورد و سرخ و سفید شدم و گفتم

_آره دیگه.. منم همونم

فرخ رو به جواد گفت

_تو اون ماره هستی جواد.. همونکه همش میگفت قِیس قِیس

به حرفش خندیدیم و از جام بلند شدم و گفتم

_دیروز از استرس بلند شدم کیک پختم، به افتخار موفقیت دیشبتون بیارم بخوریم

کیک هویج و گردو رو از یخچال درآوردم و برش دادم و برای هرکدومشون توی بشقاب گذاشتم و نشستم پیش آهیر..

جواد یه تکه خورد و گفت

_به به خیلی خوشمزه ست زن داداش

از زن داداش گفتنش هنگ کردم و ناخودآگاه نگاهی به آهیر کردم که دستشو انداخت دور شونه م و با خنده گفت

_چه خانم کدبانوئی دارم

رنگ به رنگ شدم و بهش چشم غره رفتم که خجالتم نده پیش دوستات..

خنده ی شیطونی کرد و بیشتر چسبید بهم روی صندلی مشترک..

یه چای دیگه بهشون دادم و اونام در مورد طلاها حرف زدن و قرار شد نصفشو بدن به انجمن حمایت از زندانیان غیرعمد و نصفشم بدن به بهزیستی..

گفتن که فروختن شمش های طلا کار راحتی نیست و باید بدن به یعقوب سه سوت تا آبشون کنه..

گفتم

_یعقوب سه سوت دیگه دیگه؟

آهیر گفت

_یعقوب سه سوت تو کار قاچاق عتیقه جات و جواهره و مشتری های خاصی داره که میتونه شمش ها رو بفروشه.. یه درصدی از طلاها برای خودش میگیره و بقیه شو میفروشه..

از اینکه این چهار نفر برای خودشون هیچی برنمیداشتن لذت بردم و با خودم گفتم اینا که دزد نیستن و واقعا قهرمان های مخفی ان..

بعدها آهیر بهم گفت که جواد و اصغر و فرخ هم مثل خود آهیر بنا به دلایلی اینکارو میکنن..

فرخ فوق لیسانس زبان انگلیسی بود و توی آموزشگاه معتبری تدریس میکرد.. سالها پیش کسی بخاطر قرض، مغازه و دارو ندار پدرش رو ازش میگیره و شبونه وسایل خونشون رو میریزه تو کوچه و پدرش از ناراحتی مریض و زمینگیر میشه.. فرخ اون وقت ها بچه بوده و نتونسته کاری بکنه.. بعد از اون از همه ی آدمهای بیرحم و زورگو متنفر شده، و توسط جواد، آهیر رو شناخته و گفته تو صاف کردن همه ی زالوهای کثیف باهاش همکاری میکنه..

تو فکر زندگی به هم ریخته و دلهای زخمی این چهار نفر آدم عجیب بودم که آهیر گفت

_اول باید سهم اون مهندسی رو که دریانی یه عالمه قرض و حساب ریخته به پاش رو بدیم

و یه گوشی از جواد گرفت و شماره شو گرفت..

طول کشید تا زنی جواب داد و به آهیر گفت که شوهرش تو بیمارستان بستریه..

آهیر با ناراحتی قطع کرد و فحشی به دریانی داد و گفت

_مرد بیچاره.. از شدت فشار سکته کرده.. مرتیکه ی پفیوز پول چند تا تاجر کله گنده رو خورده و امضای مهندس شرکتش رو زیر قراردادها جعل کرده، اونام الان پولشونو از این بدبخت میخوان

اصغر از روی صندلی بلند شد و گفت

_بی ناموس هر گندکاری که فکر کنین کرده.. کاش مدرکها رو میدادی دست پلیس بندازنش هلفدونی آهیر خان

_دلم نیومد اون بچه ی مریض بی پدر بمونه اصغر، وگرنه داشتم براش

همشون بلند شدن و قصد رفتن کردن و آهیر هم به من گفت

_من میرم بیمارستان این مهندسه رو ببینم.. تا نمرده برم بهش بگم پول قرضاشو من میدم.. توام میخوای بیا

_آره میام حوصله م سر رفته تو خونه

موقع خداحافظی آهیر از اصغر پرسید

_اسم مهندسه چیه اصغر؟

_مهندس پرتوی

_اوکی.. برین خدافظ

اونا رفتن و من و آهیر هم لباس پوشیدیم و رفتیم بیمارستان..

مرد بیچاره تو وضع بدی بود و زنش بالای سرش گریه میکرد..

آهیر کنار تختش وایساد و بهش گفت

_مهندس پرتوی.. قرضی که دریلنی به اسم شما زده، پولش جور شده.. تو همین هفته پولو میدم بهت تا بریزی به حسابهاشون.. فقط باید به همه بگی خونه ی خودت و خونه ی پدریت رو فروختی تا تونستی پولو جور کنی.. بهتره یه مدت خونه ی خودتون رو اجاره بدین یا واقعا بفروشین و برین جای دیگه تا دریانی بهت شک نکنه

با حرفهایی که آهیر زد چشم های بیفروغ مهندس پرتوی بیشتر باز شد و دست آهیر رو گرفت و با صدای خفه ای گفت

_شما کی هستین؟.. اولش فکر کردم از آدمای سمندرین.. بزرگترین دشمن و رقیب دریانی.. ولی گفتین نه.. این پول از کجا اومده؟ شما چرا به من کمک میکنین؟

آهیر دستشو فشار داد و گفت

_میشه گفت منم دشمن دریانی هستم.. لازم نیست منو بشناسی.. به توام کمک میکنم چون این پول حق خودته، منتی نیست برات.. فقط حرفی از من پیش هیچکس، مخصوصا دریانی نزن

مرد دو دستی دست آهیر رو گرفت و گفت

_باورم نمیشه تو این زمونه کسی پیدا بشه که همچین مبلغ زیادی رو بلاعوض به آدم بده.. شاید شما یه خیّر هستین که خدا به من رحم کرده و فرستاده

_من خیّر نیستم و این پول هم که میدم بهت پول من نیست.. پول همون آدماییه که دریانی ازشون خورده و نوشته به حساب شما.. من و شما داریم پول خودشونو به خودشون پس میدیم در واقع

زن پرتوی با گریه و خودش با قدردانی و منت داری انقدر از آهیر و حتی از من تشکر کردن که من هم احساساتی شدم و وقتی سوار موتور شدیم از پشت بغلش کردم و سرمو تکیه دادم به پشتش و گفتم

_دمت خییییلی جیز هیروی خودمی

لبخندی زد و برگشت نگاه قشنگی بهم کرد که حس کردم خودمو لو دادم و دستپاچه شدم و گفتم

_رفیق خودم

بازم خندید و موتور رو روشن کرد و راه افتادیم..

آهیر منو گذاشت تو خونه و گفت که کلاس داره و ساعت ۴ میاد خونه..

حس خوبی به اون دختره که با اصرار تدریس خصوصی خواسته بود نداشتم و در کمال ناباوری میدیدم که رسما دارم حسودی میکنم و ناراحتم!

زنگ زدم به نغمه تا یکم باهاش حرف بزنم و به اون موضوع فکر نکنم..

نغمه شاکی بود که از وقتی که با آهیر خوشتیپه همخونه شدی مارو فراموش کردی..

حق داشت.. قبل از آهیر من همش با نغمه و مسعود و رضا بودم ولی تازگی ها هر وقت که زنگ میزدن تا باهم بریم بیرون به بهانه های مختلفی رد میکردم و یا با آهیر بودم یا تو خونه بست مینشستم و منتظرش میموندم تا بیاد..

با نغمه خداحافظی کردم و ناهار رو گرم کردم تا آهیر بیاد و باهم بخوریم..

کمی از ۴ گذشته بود که صدای چرخیدن کلید توی قفل رو شنیدم و قد و بالای آهیر توی چارچوب در پدیدار شد..

کسی همراهش بود و باهاش حرف میزد که از صداش شناختمش.. مادرش بود..

بعد از اون جریان دیگه ندیده بودمش و هنوزم ازش دلگیر بودم‌..

اومدن داخل و مادرش با دیدن من تعجب کرد و چند ثانیه نگاهم کرد..

سلام و خوش آمد بهش گفتم که اومد نزدیکتر و گفت

_افرااا.. چقدر خوشگل شدی ابروهاتو برداشتی عزیز دلم.. هزار ماشاالله به این چشم و ابرو

و نگاه معنی داری به آهیر کرد که اونم داشت با لبخند نگاهم میکرد..

تشکر کردم از تعریفش و تعارفش کردم که بیاد سر میز و با ما ناهار بخوره..

_نه عزیزم من ناهار خوردم.. تو چرا تا الان گرسنه موندی؟

بجای من آهیر جواب داد و گفت

_من تازگیا دیر میام افرا منتظر میمونه تا باهم ناهار بخوریم.. هر چند بهش گفتم به موقع بخوره ولی گوش نمیده

_خب بدون شوهرش غذا از گلوش پایین نمیره مادر

لبخند زوری به مادرش زدم و گفتم

_لااقل بفرمایید پیش ما بشینید یه سالادی چیزی بخورید

آهیر رفت توی اتاقش تا لباساشو عوض کنه و مادرش اومد تو آشپزخونه پیش من و نشست روی صندلی پشت میز..

آروم طوری که آهیر نشنوه گفت

_نمیدونی چقدر زنونه و لوند شدی.. آهیر هم مشتاقانه نگات میکنه من پسرمو میشناسم.. همیشه اینطور به خودت برس بزار شوهرت هم روحیه بگیره

از دخالت ها و نصیحتهاش دیگه خوشم نمیومد، چون بعد از حرفهایی که اونروز تو خونشون بهم زد فکر میکردم که واقعا دوستم نداره و قربون صدقه هاش همش زبون بازی و دروغه..

ولی از روی احترام فقط یک کلمه چشم گفتم و غذای آهیر رو کشیدم..

مادرش دو ساعتی موند و از هر دری صحبت کرد و حس کردم اومده تا اون جریان رو از دل من دربیاره..

موقع رفتن خیلی اصرار کرد که بریم خونشون و آهیر گفت خیلی کار داره و فعلا فرصت نمیکنه و من ته دلم خوشحال شدم که مجبور نمیشدم برم خونشون و وجود آنیتا رو تحمل کنم..

…………………………….

شب بود و آهیر مشغول دیدن فیلم بود و من هم با عسل چت میکردم.. فکرم مشغول اون دختره بود و خواستم از عسل اطلاعات بگیرم..

آهیر گفته بود اون دختره قبلا از کارآموزان آموزشگاه بوده و امیدوار بودم عسل بشناستش..

_عسل تو هاله میشناسی؟

_فامیلیش چیه؟.. چند تا هاله میشناسم

_فامیلیشو نمیدونم.. اسمشم وقتی آهیر تلفنی باهاش حرف میزد شنیدم

_کی هست؟.. من چرا باید بشناسمش؟

_شاگرد آهیره.. خصوصی کار میکنه باهاش.. تو خونه ش.. خیلی خرپوله.. قبلا هم کارآموز آموزشگاه شما بوده گفتم شاید بشناسی

_اوکی، هاله نجف زاده رو میگی.. آره خوب میشناسمش، همدوره بودیم یه زمانی.. اتفاقا دو سه روز پیش هم اومده بود آموزشگاه از استاد نت بگیره

_پس میشناسیش.. چطور دختریه؟.. خوشگله؟

_چرا روش حساس شدی؟ 😂

_خنده داره؟.. خب کنجکاو شدم

_کنجکاو نشدی حسودی کردی😜😉
بزا خیالتو راحت کنم، اونروز که اومد آموزشگاه باهم حرف زدیم.. گفت که استاد امانی بالاخره قبول کرده خصوصی باهاش کار کنه.‌. بعدشم کلی غر زد که چقدر آهیر بداخلاقه و تا یه نت رو اشتباه میزنه دعواش میکنه

از حرفی که عسل زد خوشم اومد و آهیر رو با قیافه ی اخموی همیشگیش مقابل شاگرداش مجسم کردم..

پس بیخودی حسودیم شده بود و آهیر به دختره رو نمیداد..

_پس پاچه ی اونم میگیره 😆

_ای ناکس.. خوشحال شدیا 😁

_نه بابا چرا خوشحال بشم

_بایدم خوشحال بشی چون شوهرت با شاگرداش مثل یه دیکتاتور مستبد رفتار میکنه و هاله هم گویا ناامید شده بود و فهمیده بود که نمیتونه استاد امانی افسانه ای رو تور کنه

_خب تو بهش میگفتی آهیر ازدواج کرده تا دیگه تو نخش نباشه

_ای بلا، تو که میگفتی عاشق استاد ما نیستی.. چی شد حالا میخوای همه بفهمن متاهله؟ 😉

_نه.. گفتم که یعنی خودشو خسته نکنه.. وگرنه به من چه، منکه زن واقعی آهیر نیستم

یکم دیگه با عسل چت کردیم و آهیر تلویزیونو خاموش کرد و بلند شد گفت خسته ست و میره بخوابه و شب بخیر گفت..

شب بخیر گفتم به آهیر و با عسل هم خداحافظی کردم..

داشتم آخرین بازدید آهیر رو توی واتس اپ چک میکردم که نگین پی ام داد..

_خوابی یا بیداری دلبر آهیر؟

_بیدارم.. نگو دلبر آهیر.. من فقط همخونه و رفیقشم

_باشه باو رفیقشی، سرویسمون کردی با این رفاقتت😒

_تو چرا جوش میزنی؟.. اگه دلبرش باشم چی به تو میرسه این وسط؟

_چیزی به من نمیرسه ولی حس ششمم میگه تو برای اون فقط رفیق نیستی😉

_بازم منو گمراه نکن نگین.. آهیر با دخترای سنتر و داف میپره، منو میخواد چیکار؟ 😑

_مگه نبوسیدت؟.. مگه باهات مهربون نیست؟.. اینا همش نشونه ست اسکل

_اسکل تویی که بیخودی منو هوایی میکنی.. میگم هیچی نیست بینمون.. الانم یه شب بخیر گفت و رفت خوابید😪

_نمیخواستی بره؟

_خب زود بود.. همیشه تا ۱_ ۱/۵ تو هال مینشستیم باهم.. نمیدونم چرا زود خوابید

_شایدم نخوابیده.. ها؟.. به یه بهونه ای برو تو اتاقش ببین خوابه یا نه

_نخیر لازم نکرده، من نمیتونم برم.. توام منو وسوسه نکن بیشعور

هنوز نگین جوابمو نداده بود که در اتاق آهیر باز شد و از اتاقش اومد بیرون..

فقط یه شلوار اسلش طوسی تنش بود و تیشرتشو درآورده بود!

اولین بار بود که با بالاتنه ی لخت میدیدمش!.. هیچوقت تو خونه لخت نمیگشت و نمیدونم امشب چرا اون شکلی از اتاق خارج شده بود..

از مقابل من رد شد و خواست بره آشپزخونه که نگاه بهم کرد و گفت

_عه تو هنوز اینجا نشستی؟.. فکر کردم توام رفتی خوابیدی

با تته پته گفتم

_خوابم نمیاد.. اینجام

سعی کردم به عضله های بازوهاش و سینه ی سفتش نگاه نکنم و به گوشیم نگاه کردم..

با خنده ی شیطونی گفت

_دیگه شرمنده بلوز تنم نیست و لخت اومدم جلوت

سرمو تا میتونستم کردم تو گوشی و گفتم

_اشکال نداره راحت باش

رفت تو آشپز خونه و من برای نگین نوشتم

_وااایییی نگین
لخت اومد تو هال 😲😵😵😵

سین کرد ولی جواب نداد.. نوشتم

_نگیییین‌.. مُردی؟!!!

نگین جواب نمیداد و منم از دیدن آهیر با بالاتنه ی لخت دست و پامو گم کرده بودم و نمیدونستم چیکار کنم..

پشتش به من بود و جلوی یخچال وایساده بود.. یواشکی نگاهش کردم.. شکم تخت و بازوهای عضله دارش که گنده نبود ولی سفت و تکه تکه بود و انقدر جذاب بود که آدم دلش میخواست نگاش کنه..

روی شونه ی راستش یه تتو بود که چشمامو تیز کردم و متوجه شدم که خالکوبی یه دسته که انگشت .اک نشون داده و دور دست زنجیر پیچیده شده و در بنده !

خالکوبیش هم مثل خودش خاص و عاصی بود و فکر کردم که اون دست زنجیر شده، کنایه از محبوس شدنشه..

بالاخره از مقابل یخچال کنار رفت و یه نوشابه برداشت و در قوطی رو با صدا باز کرد و سر کشید..

نگاهم هنوز به تن و بدنش بود که یهو برگشت و نگاهمو شکار کرد!

لبخند تخسی زد و اومد توی هال و گفت

_به من میگی هیز، خودت که از من هیزتری

هول شدم و گفتم

_نخیررر من فقط خالکوبیتو نگا میکردم

شونه شو کج کرد و خودشم نگاهی به تتوش انداخت و گفت

_این انگشت، پیام منه به این دنیای سگ مصب، که فکر میکردیم زندگی قشنگه و یهو طوری به .امون داد که فیتیله پیچ شدیم

_چه پیام مناسبی

_این دنیایی که توش یه مردک پیزوری، بتونه با یه تهمت و صحنه سازی، یه دکتر آینده رو به چوخ بده و تبدیلش کنه به یه دزد ناتو، بایدم .اک نشونش بدی

خندیدم و گفتم

_خرابِ سبک صحبت و ادبیاتتم فقط

با اون ژست جذاب و بالاتنه ی لخت خوش فرمش اومد وایساد کنار مبل، مقابلم، و نوشابه شو سرکشید و با نگاه تیز و تخسی گفت

_منم خرابِ یواشکی دید زدنتم

خنده مو خوردم و حق بجانب گفتم

_چرا تهمت میزنی؟‌.. من یه بارم دید نزدمت.. اصلا میخوای همش لخت بگرد تو خونه، برا من لخت و پوشیده ت فرقی نداره

خندید و باااشه ای گفت و رفت تو اتاقش.. از پشت سر نگاهش کردم و به خودم لعنت فرستادم که چرا همون لحظه دلم میخواست سینه و بازوهای قوی و جذابش رو لمس کنم و برم تو بغلش!

درو بست و هنوز تو رویای بغل کردنش بودم که گوشیم صدا داد و دیدم نگین پی ام میده..

_میبخشی کاری پیش اومد یهو رفتم
آهیرو لخت دیدی؟ 😂

_اوففف نخند.. اولین بار بود لخت دیدمش هول شدم🙊

_لختِ لخت؟ 😨

_نه بیشعوررر😑 شلوار پاش بود.. فقط تیشرتشو درآورده بود و بالاتنه ش لخت بود😍

_این ایموجی چشم قلبی چی میگه آخر جمله ت؟ 😂😂😂

_وای نگین اصلا بهش نمیومد زیر پیرهنش همچین بدن عضله ای و فیتی باشه.. لاغر و معمولی بنظر میاد با لباس، ولی خیلی رو فرمه پدرسوخته

_آب دهنتو جمع کن ریخت 😂😂

_انقدر معلومه یعنی؟ 🙈😂

_تابلویی 😂

_اوف نگین ۲۲ سالمه ولی اولین باره تو عمرم تن یه مردی برام جذابه و کشش دارم بهش.. قبلا هر چی پسر خوش هیکل و ورزشکار هم میدیدم توجهم جلب نمیشد و خوشم نمیومد ولی این لاکردار مثل آهنربا منو میکشه به خودش 😣

_خب عزیزم چرا خودتو عذاب میدی؟ برو طرفش.. بپر بغلش 😈😆

_نمیشه.. تو عالم رفاقت چطوری بپرم بغلش؟

_هی نگو رفیق.. من مطمئنم اونم به تو حس داره.. شاید منتظره تا تو بفهمی با خودت چند چندی

_هنوز نمیدونم با خودم چند چندم نگین.. از طرفی دارم به سرعت نور جذب آهیر میشم، از طرفی هم از این حس های جدید میترسم

_حس جدیدت چیه؟

_مثلا حس مستی و شیداییم بعد از بوسیدنش.. یا همین حسی که امشب با دیدن هیکل بدون لباسش بهم دست داد.. باورم نمیشه که شدیدا دلم خواست نگاهش کنم و حتی بغلش کنم🤐🤐🤐

_جوووون 🔥🔥😆 به خودشم گفتی؟

_نه بابا اصلا به روم نیاوردم.. بهش گفتم لخت و پوشیده ت برام فرقی نداره😸😸

_خیلی پررو و نامردی افرا 😑😂

_هستم😆
برم بخوابم تا دوباره نیومده

_برو بخواب تا پسر مردمو قورت ندادی 😉

_خیلیم دلش بخواد قورتش بدم 😜

_شایدم دلش میخواد 😜

_برو بخواب نگین، منو از راه بدر نکن

_شب بخیر زشتول😂😂

_😳مثل آهیر گفتیییی

_اوممم.. چه تصادف جالبی🙄

_رفتم شب بخیر 😪

_شبت بخیر

از روی مبل بلند شدم و سلانه سلانه رفتم توی اتاقم و روی تختم ولو شدم..

……………………………..

۱۵ روز از درخواست عفو گذشته بود و رفتم دفتر وکیل تا نتیجه رو ازش بپرسم..

خیلی هیجان و استرس داشتم و دستام میلرزید.. اگه میگفت با عفو سالار موافقت شده و به زودی آزاد میشه احتمال داد غش کنم و نقش زمین بشم..

ولی تا چشمم افتاد به آقای صمدزاده از نگاه ناراحتش فهمیدم که موفق نشدیم!

مستاصل و ناامید رفتم جلو و گفت که بخاطر جرمش کمیسیون قبول نکرده و جرایم مواد مخدر بسختی مشمول عفو میشه..

ناامید و وارفته روی صندلی نشستم و گفتم

_یعنی تموم شد؟.. هیج راه دیگه ای نیست؟

سری تکون داد و چیزی نگفت..

ولی نباید ناامید میشدم.. بازم باید درخواست میدادیم.. از وکیل پرسیدم که چه کار دیگه ای میشه کرد تا شانس گرفتن عفو بیشتر بشه و هر چیزی که میدونه بهم بگه..

گفت رضایت گرفتن از شاکی میتونه موثر باشه.. ولی سالار شاکی نداشت و مامورها مواد رو از مغازه ش توقیف کرده بودن..

گفتم اون مورد وجود نداره و راه دیگه ای بگه.. گفت اگه بشه از محل زندگی و یا محل کار زندانی استشهاد گرفته بشه که آدم خوبی بوده و همه ازش راضین، و تحویل کمیسیون داده بشه، یه پوئن مثبت محسوب میشه و ممکنه تصمیمشون عوض بشه..

این کاری بود که ممکن بود.. من میتونستم برم تو محل کار و زندگی سابق سالار و از اهالی قدیمی که زنده بودن و سالار رو میشناختن استشهاد جمع کنم..

آهیر گفته بود توی محل همه سالار رو دوست داشتن و لوطی و خیّر محله بوده..

از وکیل خواستم که متن مناسبی بنویسه تا من ببرم و از اهالی محل امضا و استشهاد بگیرم..

قبل از خروجم آقای صمدزاده کارتی بهم داد و گفت

_این کارت یه وکیل دیگه ست که در این مورد خبره ست.. فقط یه مقدار حق الوکاله ش گرونه، اگه استطاعتش رو دارین من ایشونو پیشنهاد میکنم و مطمئنم اینبار نتیجه میگیرین

با دیدن کارت و اسم وکیل انگار دلم روشن شد و حس کردم این وکیل آرزوی آهیر رو میتونه برآورده کنه..

از آقای صمدزاده تشکر کردم و از دفتر خارج شدم و مستقیم راه محله ی سالار رو در پیش گرفتم..

از قصاب محل که مردی کمی جوونتر از سالار بنظر میرسید پرسیدم که مغازه ی سالار رو میشناسه یا نه..

با تعجب نگام کرد و گفت

_سالار؟.. شما چیکاره شی؟

فهمیدم که میشناسه ولی به من اعتماد نداره.. گفتم

_من دانشجوی حقوق هستم و برای پایان نامه م پرونده ی کریم قلی پور ملقب به سالار رو انتخاب کردم و میخوام از اهل محلتون استشهاد بگیرم برای آزادی سالار

چشمای مرد برقی زد و چاقوی بزرگی رو که دستش بود و گوشت شقه میکرد گذاشت روی میز..

با لبخند و رویی گشاده گفت

_خدا ازت راضی باشه خانم.. با این خبر دنیا رو بهم دادی.. یعنی میشه سالار آزاد بشه؟

_نمیدونم فعلا مشخص نیست.. این اولین قدمیه که برمیدارم و نمیخوام خانواده ش بفهمن.. میخوام اگه نتیجه داد بهشون بگم.. شما هم چیزی از من نگید بهشون

به روی چشمی گفت و آدرس مغازه ی سابق سالار رو که الان مغازه ی شخص دیگه ای بود داد و خودشم ازم خواست که بدم کاغذ رو امضا کنه..

سه ساعتی تو محله سالار، که هم خونه و هم مغازه ش اونجا بود و یه محله قدیمی بود با کسبه و اصناف حرف زدم و بیشترشون سالار رو میشناختن و با کمال میل امضا کردن..

بعضی هاشون کنار امضاشون توضیحی هم نوشتن که همش تعریف از لوطیگری و درستکاری سالار بود.. و سه نفر هم راجع به جمال، همون خلافکاری که مواد رو تو مغازه ی سالار جاسازی کرده بود، نوشتن و توضیح دادن که میدونن سالار بیگناهه و کار جمال بوده..

انقدر امضا جمع کردم و اهل محل همکاری کردن که کاغذ بزرگ پر شد و راضی و خشنود از روند کار، برگشتم خونه..

درو باز کردم و توی راهرو آهیر رو دیدم که موتورش رو توی پارکینگ پارک کرده بود و داشت میرفت بالا..

با کسی تلفنی حرف میزد و وقتی منو دید آروم لب زد که مامانه..

_مامان تو رو جدت گیر نده من خستم حوصله ی مهمون بازی ندارم

فهمیدم مادرش اصرار میکنه بریم خونشون و آهیر راضی نیست.. خودمم دوست نداشتم برم ولی بالاخره خانواده ش بودن و دلشون براش تنگ شده بود..

مادر و پدر خودمو بعد از دعوای اونروز ندیده بودم و مامان باهام قهر بود.. منم ازش خیلی دلخور بودم و بهش زنگ نزده بودم..

به آهیر اشاره کردم که بگو باشه.. اونم نگاهی بهم کرد و با نارضایتی گفت

_باشه مامان میاییم

قطع کرد و در حالیکه از پله ها بالا میرفتیم گفت

_بعد از اونروز که مامان و آنی ناراحتت کردن دلم نمیخواست مجبور بشی بازم بری تو اون خونه

_نمیشه که دیگه کلا نریم.. خونواده ت هستن، باید بریم غریبه که نیستن بکنیم بندازیم دور

_خونواده م هستن درست.. ولی برای من بایدی وجود نداره.. هر کی که کارش غلط باشه میزارمش کنار

نگاه عمیقی بهش کردم و گفتم

_وقتی اینطوری میگی خیلی میترسم منم یه روز کار غلطی بکنم و منم حذف کنی از زندگیت

چشماش برقی زد و گفت

_از حذف شدن از زندگی من میترسی؟

گاف داده بودم و فهمیده بود که برام مهمه.. سعی کردم سوتیمو جمعش کنم و گفتم

_خب رفیقمی.. اونم رفیق آسم.. دوست ندارم بد باشیم

لبخندی زد و گفت

_فکر نمیکنم تو کاری بکنی که بخوام بزارمت کنار

_اگه کردم چی؟

خندید و گفت

_چی میخوای بشنوی؟

_چیز خاصی نمیخوام.. فقط جواب سئوالمو

تیز نگام کرد و گفت

_تو میخوای از زبونم بکشی که بگم هیچ رقمه تو رو کنار نمیزارم.. هر گوهی هم که بخوری تا تهش باهاتم.. اینو میخواستی بشنوی بیا گفتم

با حرفش تو دلم عربی و بندری زدن و طوری خرکیف شدم که بازم لبخند خر تیتاپ خورده نشست روی لبم..

آهیر هم متوجه اون خنده ی اسکلم شد و خندید و زد به
پشتم و گفت

_نیشتو ببند حالا خرذوق.. نمیدونم توی زشتول چه فرقی با بقیه داری که همه قوانینمو برای تو زیر پا میزارم

خنده ی خرکیم بیشتر شد و گفتم

_توام برا من با همه فرق داری

رسیده بودیم مقابل واحدمون و آهیر کلیدو از جیبش دراورد و گفت

_لابد چون رفیق فابتم فرق دارم با همه، نه؟

با تخسی خندیدم و گفت

_خب آره، پس چی خیال کردی؟

خندید و گفت

_پررو

و سرشو تکون داد و رفت داخل خونه.. انگار میخواست ازم اعتراف بگیره و بگم که شدی همه ی دنیام و برای همین با همه فرق داری!

ولی منکه نمیگفتم.. خودمو پیشش ضایع نمیکردم.. چون میدونستم برمیگرده و میگه تو رو به چشم دختر نمیبینم و تیپ ایده آل من نیستی..

پس بهتر بود هیچوقت نفهمه مثل خر عاشقشم..

………………………………..

مقابل کمدم وایساده بودم و فکر میکردم چی بپوشم که بدجنسیم گل کرد و تصمیم گرفتم با تیپ جدید دخترونه م برم و حال آنیتا رو کمی بگیرم..

همش بخاطر ظاهر و قیافه ی ساده م بهم متلک میگفت و خواستم بهش بفهمونم که اگه بخوام میتونم خیلی از اون خوش لباس تر و خوش رنگ و لعابتر باشم..

بلوز ساده ای رو که برداشته بودم گذاشتم کنار و شلوار جین تنگی که مادرم برام خریده بود و هیچوقت نخواسته بودم بپوشم برداشتم و تنم کردم..

لامصب انقدر تنگ و سکسی بود که خطوط هیکل آدمو حسابی میکشید بیرون و بدنش رو حتی قشنگتر از خودش نشون میداد..

مامانم خوب بلد بود چی بخره و بقول خانم امانی من اصلا به مادرم نرفته بودم..

یه بلوز مشکی آستین حلقه ای هم برداشتم که جلوش کوتاه و گرهی بود و کمی از نافم دیده میشد..

اصلا سبک من نبود و خواستم درش بیارم ولی با یاد حرفای آنیتا منصرف شدم و گره روی شکمم رو سفت تر بستم..

موقع خرید عقد برام لوازم آرایش خریده بودن و با هزار دردسر خط چشم کشیدم و هر کاری کردم جفتش شبیه هم نشد..

لعنت به من که عرضه ی هیچ کاری نداشتم و واقعا اصغر نسناس بودم..

خط چشم های کج و کوله رو پاک کردم و بجاش حسابی ریمل زدم و از خوشگل شدن چشمام خوشم اومد..

در آخر یه رژ زرشکی تیره برداشتم که از تیرگی به سیاهی میزد و وقتی زدمش به لبام، آرایش غلیظی از آب دراومد ولی انقدر به پوست سفید و چشمای عسلیم اومد که پشیمون نشدم و لبامو به هم مالیدم تا خوب بشینه رو لبام..

آرایش دارک و خفنی شده بود و فقط مونده بود کمی هم به موهای کوتاهم ژل بزنم و بدم بالا که حسابی ژداب بشم!

آهیر توی اتاقش بود و رفتم توی سرویس و ژل آهیر رو از جلوی آینه برداشتم و زدم به جلوی موهام و دادمشون عقب..

توی آینه خودمو نگاه کردم و از تصویری که دیدم حسابی خوشم اومد..

بهترین قیافه و تیپ بود برای رو کم کنی آنیتا و لبخند بدجنسی زدم و از دستشویی رفتم بیرون که دیدم آهیر توی هاله و با دیدن من سر جاش میخکوب شد..

آهیر

دختری که از سرویس خونه ی من اومد بیرون، مسلما افرا نبود و شاید یکی از مدل های ویکتوریا سکرت بود!

یه دختر لوند و جذاب با بلوز کوتاه مشکی و شلوار جذب تنش که انقدر باسن برجسته و پاهای خوش تراشش رو سخاوتمندانه نشون میداد که ناخودآگاه آب دهنمو قورت دادم و خیره موندم بهش!

با خنده بهم نزدیک شد و گفت

_هی پسر، چرا خشکت زد؟

نگاهم افتاد به لبای قلوه ای خوشگلش که بعد از اونشبی که بوسیده بودمشون از فکرم نمیرفت و حالا با اون رژ تیره انقدر نفسگیر شده بود که به زور نگاهمو از لباش گرفتم و جلوی خودمو گرفتم که نچسبم بهش و نبوسمش!

نگاهم میکرد و منتظر حرفی ازم بود که گفتم

_چیکار کردی لامصب؟.. نمیترسی این شکلی تو خونه میگردی؟

خندید و گفت

_از چی بترسم؟

سر تا پاشو نگاه کردم و گفتم

_از من.. مگه نگفتم فکر منم بکن و سختمه اینطوری ببینمت و بهت دست نزنم؟

خنده ش جمع شد و گفت

_مگه لختم که بترسم تحریک بشی؟

هیز نگاهش کردم و یه قدم بهش نزدیکتر شدم و گفتم

_از لخت بدتری

خواستم یکم سر به سرش بزارم و خم شدم و لبامو کشیدم به گردنش و دستمو گذاشتم بالای باسنش..

جیغی زد و از دستم فرار کرد.. بلند خندیدم و گفتم

_تا تو باشی پیش یه مرد مجرد این شکلی نگردی

فهمید که شوخی کردم و عصبانی گفت

_الاغ عوضی

خنده مو ادامه دادم و گفتم

_زود برو اون شلوارو دربیار

چشماش گرد شد و گفت

_چی میگی تو؟

فکر کرده بود میگم شلوارو دربیار و بیا.. بلندتر خندیدم به چشمای ترسیده و گشاد شده ش و گفتم

_برو یه شلوار دیگه بپوش دختر.. با این شلوار جایی نمیبرمت

با چشمای درشت مظلومش که اصلا به رژ ومپایرش نمی اومد نگام کرد و گفت

_خب غریبه که اونجا نیست، باباته فقط، که اونم محرمه برای من

_شاید سهراب هم بیاد پایین.. بدو یکی از شلوارهای اصغریت رو بپوش و بیا

رفت توی اتاقش و کمی بعد با یه شلوار جین نسبتا گشاد اومد و گفت

_بلوزمم عوض کنم؟

عاشق حرف گوش کنی و مظلومیتش بودم که دلمو میبرد..

_نه بلوزت اشکالی نداره.. مانتوتو بپوش بریم دیر شد

مانتو و شالش رو پوشید و وقتی میخواستیم از در خارج بشیم از پشت بغلش کردم و دستمو کشیدم به شکمش و بیخ گوشش گفتم

_بعدا اون شلوارو باید برای خودم خصوصی بپوشی

ازم فاصله گرفت و گفت

_هوووشت برو عقب هیز پدرسوخته

عاشق اذیت کردنش بودم.. بلند خندیدم و گفتم

_از تو که هیزتر نیستم میخواستی قورتم بدی

سرخ و سفید شد و گفت

_کی گفته میخواستم قورتت بدم؟.. خواب دیدی خیر باشه

درو بستم و گفتم

_آره جون عمه کتی ت

خندید و گفت

_اتفاقا چند روز پیش زنگ زده بود شماره ی تو رو از من میخواست

_یا خود خدا.. شماره ی منو میخواست چیکار؟

_عمه م عاشقت شده

_امنیت ندارم از دست شما

………………………………..

مهمونی شام خونه ی پدری آهیر خیلی خوب گذشته بود و از گرفته شدن حال آنیتا حسابی کیف کرده بودم..

از همون لحظه ای که تو ورودی خونشون منو با استایل جدیدم کنار آهیر دید، خشکش زد و حالش گرفته شد.. و تا آخر شب هم همونطور دمغ بود و زیاد حرف نمیزد..

گاهی نگاههای زیر زیرکیش رو شکار میکردم و میدیدم که با حرص و کنجکاوی نگاهم میکنه..

برعکس آنیتا، من و آهیر سرحال بودیم و همش میگفتیم و میخندیدیم..

آقا و خانم امانی و سهراب هم با من و آهیر گرم گرفته بودن و بعد از مدتها تو خونشون بهمون خوش گذشت..

اصغر به آهیر گفته بود که با نامزدش میخوان برن خرید عروسی و از ما خواسته بود که اگه ممکنه همراهشون بریم..

من با خوشحالی از این موضوع استقبال کرده بودم و خودم به اصغر زنگ زدم و گفتم هیچی از خرید عروس نمیدونم ولی تا آخرش باهاشونم و تو کارای عروسی کمکشون میکنم..

روز اول خرید، آهیر هم همراهمون اومد و من و پروانه، نامزد اصغر، که دختر دوست داشتنی و خونگرمی بود، آهیر و اصغر رو انقدر از این مغازه به اون مغازه کشوندیم که صداشون دراومد و غر میزدن..

آهیر آخرش گفت که نمیتونه فردا هم بیاد و بهتره فقط منو با خودشون ببرن..

_من فردا کلاس فشرده دارم اصغر، نمیتونم باهاتون بیام.. ولی این کرم خریدو با خودتون ببرین که به اندازه ی ده نفر قدرت بازارگردی داره لامصب

مقابل یه کفش فروشی توجهم به پوتین های مدل سربازی خفنی جلب شد و پروانه گفت

_چی دیدی چشمات برق میزنه؟

پوتین ها رو نشونش دادم و گفتم

_ببین چه خوشگلن.. توام میپسندی؟

پروانه با تعجب به پوتین های مردونه نگاه کرد و زیر لب گفت

_نمیدونم والا مثل کفش سربازیه آخه

آهیر دستمو کشید و گفت

_بیا برو عروس خانمو هم تیپ خودت نکن که اصغرو بیچاره میکنی

پروانه و اصغر خندیدن و آهیر کشون کشون منو برد سمت رستوران مرکز خرید تا ناهار بخوریم..

بالاخره بعد از ۵ ساعت خرید و بازارگردی بی وقفه من و پروانه رو مجبور کردن خرید رو متوقف کنیم و بقیه شو بزاریم برای روز بعد..

آهیر بعد از اون روز دیگه دم به تله نداد و به بهانه ی کلاس داشتن باهامون نیومد..

چهار روز بود که با اصغر و پروانه میگشتم و کار خرید و فیلمبردار و کرایه صندلی و سفارش شیرینی تموم شده بود..

میخواستن عروسی رو تو خونه ی یکی از اقوام اصغر که حیاط و پذیرایی بزرگی داشت بگیرن.. اونجا هم سری زدیم و گفتم دو روز قبل از عروسی من و آهیر هم میاییم و تو آماده کردن حیاط و خونه کمک می کنیم..

قرار شده بود آقایون تو حیاط باشن و خانما داخل خونه..

وقتی بچه بودم یه بار به همچین عروسی ای رفته بودم و از اون حال و هوای سنتی خوشم میومد..

تو ماشین اصغر بودیم و با پروانه حرف میزدیم که یه ماشین عروس از کنارمون رد شد و توجهمون به بوق بوق و سر و صدای ماشینای پشت سرش جلب شد..

ماشین مدل بالایی بود و با گلهای سفید تزئینش کرده بودن..

پروانه با دقت ماشین رو نگاه کرد و اصغر با خنده بهش گفت

_ما که از این ماشینا نداریم ولی همین پرایدو برات هر جور که بخوای گل میزنم پرپری

پروانه با محبت نگاهش کرد و گفت

_اصغر آقا میبخشینا همین پراید الان خودش لاکچری شده و قیمتش رفته بالا

هر سه مون خندیدیم ولی من حس کردم هنوزم نگاه پروانه دنبال اون ماشین عروسه که داشت دور میشد..

وقتی اصغر برای کار بانکی پیاده شد و تنها شدیم بهش گفتم

_حالا که اصغر نیست راستشو بهم بگو.. تو دوست داری ماشین عروسیتون از این مدل بالاها باشه؟

با شوق خندید و برگشت عقب سمت من و گفت

_خب نمیخوام اصغر بدونه و دمغ بشه ولی راستشو بخوای آره، همیشه آرزوم بود روز عروسیم سوار یه ماشین خوشگل بشم

لبخندی به سادگی و لحن رویاییش زدم و گفتم

_خب میتونیم هر ماشینی که دوست داری برای یه روز کرایه کنیم پروانه.. کار سختی که نیست.. منم یه ۲۰۶ دارم، درسته لاکچری نیست ولی در خدمتته اگه دوست داشتی اونو گل میزنیم.. هان؟

با همون لحن و قیافه ی رویایی، با دست خطوط فرضی مقابلش کشید و گفت

_اون ماشینا هستن که سقف ندارن و باد میزنه به تور عروس.. واااای افرا از بچگی عاشق عروس شدن تو اون ماشینا بودم

با حرفی که زد ماشین روباز و خوشگل آهیر اومد جلوی چشمم و با شوق گفتم

_پروانه.. آهیر از اون ماشینای روباز که تو میگی داره

با تعجب نگام کرد و گفت

_آهیر خان که موتور داره

_ماشین هم داره ولی استفاده نمیکنه

بازم با تعجب نگام کرد و گفت

_همین آهیر خان خودمون؟..‌ فکر نمیکردم اونقدر پولدار باشه

_آهیر پسر یه خونواده ی خیلی ثروتمنده پروانه.. ولی خودش دوست داره رو پای خودش وایسه و هیچی از پدرش قبول نمیکنه

با چشمای گرد شده گفت

_باورم نمیشه.. عجب آدم دل بزرگیه.. پس اصغر حق داره که اینقدر فداییشه.. اگه آهیر خان نبود بابام منو به اصغر نمیداد.. هردومون مدیونشیم

دستامو زدم به هم و گفتم

_اوکیه به آهیر میگم ماشینشو برای عروسیتون بیاره

_وای نه نگیا.. نمیخوام بخاطر ما اذیت بشه

_تو کاریت نباشه من حلش میکنم

_افرا جون فدات بشم به اصغر نگی من از اون ماشینا خواستما.. فکر میکنه چشمم دنبال پول و ماشینه و دلش میشکنه.. من همینطوری گفتم فکرشم نمیکردم تو بخوای همچین ماشینی جور کنی

_نه عزیزم خیالت راحت.. میگم خودم دلم خواست این کارو بکنم

شب وقتی آهیر اومد بعد از شام نشستم روی مبل کناریش و با چرب زبونی گفتم

_آهیری.. یه چیز بخوام نه نمیگی؟

با تعجب و گوشه ی چشمش نگام کرد و گفت

_از آهیری گفتن لوست معلومه یه چیز غیر عادی میخوای

_نه، خیلیم عادیه

_بگو ببینم

_میگم ماشین تو رو برای عروسی گل بزنیم؟

_ماشینم کجا بود بزغاله

_اون ماشین جیگر نقره ایت، تو پارکینگ خونتون

_نه اون ماشین مال منه، نه اون خونه

_وقتی به اسم توئه مال توئه دیگه.. میدونم دوست نداری استفاده ش کنی ولی فقط یه روز

_یه روز دو روز نداره.. من به اون ماشین دست نمیزنم.. اصغر خودش ماشین داره.. اگرم ماشین خوب بخوان کرایه میکنم براشون

نزدیکتر شدم بهش و بازم با چرب زبونی گفتم

_آخه من قول ماشین تو رو به پروانه دادم.. گفتم نقره ای و روبازه.. مثل عروسک میمونه.. انقدر خوشش اومد که نمیدونی

مکثی کرد و نگام کرد.. دستشو گرفتم و چشمامو کوچولو کردم و گفتم

_خواهش میکنم.. بخاطر پروانه بیارش.. بخاطر من

با محبت نگام کرد و گفت

_هیچوقت چیزی از زندگی لوکس من نخواستی.. فکر کنم پول و ثروت من اصلا به چپت نیست.. ولی الان بخاطر خوشحالی یه دختر غریبه داری ازم خواهش میکنی ماشینمو بیارم

_اوهوم.. خب ماشین تو به درد من نمیخوره ولی رویای پروانه ست.. آخ سوتی دادم، به اصغر نگیا

خندید و انگشتشو زد به نوک بینیم و گفت

_نمیگم خاله سوسکه

_پس میری میاریش از خونه تون؟

_میارم.. بخاطر تو

ناخودآگاه بغلش کردم و گفتم

_خیلی خوبییییی مرسی

لبامو نگاه کرد و گفت

_پس یه بوس بده حالا که انقدر خوبم

لبامو شکل بوس کردم و گفتم

_بوس تفی اصغری

و خواستم لبامو بچسبونم به گونه ش که عقب رفت و گفت

_اَه اَه از اونا نمیخوام

راست نشستم و گفتم

_پس از کدوما میخوای؟

_از اونشبی ها

یه چیزی تو دلم سر خورد و افتاد پایین، ولی سعی کردم خودمو بیتفاوت نشون بدم و گفتم

_اونکه بوس نبود.. یه امتحان بود.. بوس فقط از نوع اصغری داریم اگه خواستی

کنترل تلویزیونو برداشت و با اخم زیر لب گفت

_امتحان بود.. ور ور ور

به حرص خوردنش خندیدم و ته دلم گفتم اگه بدونی من چقدر بیشتر از تو میخوام که اون شب و اون بوسه تکرار بشه.. و ناخودآگاه به لبهای خوشگل و خوشرنگش نگاه کردم..

برگشت نگاهمو دید و با اخم گفت

_لبامو نگاه نکن.. قزمیت

خندیدم و گفتم

_چرا اخم میکنی؟.. خودت گفتی امتحان بود

سرشو تکیه داد به پشتی مبل و سیبک گلوی برجسته ش دلمو برد..

_پشیمون شدم اصلا، ماشینو نمیارم

_عه چرا نامردی میکنی؟ ماشین چه ربطی به بوسیدن داره؟

_همه چی به همه چی ربط داره

بیخیال سرشو تکیه داده بود به مبل و موهای طلایی بلندش پشت مبل پخش شده بود و سیبک گلوش که عاشقش بودم بدجور وسوسه م میکرد که برم جلو و درست همونجارو ببوسم و بگم بگیر اینم بوست..

ولی نمیشد و بنظرم خیلی کار هاتی بود.. ولی خیلی دلم خواست تو اون پوزیشن لااقل دست بزنم به سیبک گلوش و از جام بلند شدم و رفتم پشت مبلی که نشسته بود وایسادم..

از پشت خم شدم روش و دست کشیدم به سیبک گلوش و زیر گوشش رو آروم بوسیدم!

دل خودم هری ریخت و آهیر هم تکونی خورد و صاف نشست..

با چشمای متعجب برگشت نگام کرد و آروم گفت

_چیکار میکنی؟

_بوسیدمت.. که از آوردن ماشین پشیمون نشی

چند ثانیه بدون حرف به هم چشم دوختیم و آخرش من نگاهمو به زور از چشمای خمارش گرفتم و پشتمو کردم بهش و رفتم تو اتاقم..

اگه چند ثانیه بیشتر میموندم از حرارت نگاهش و گرمای فضایی که بینمون بود میچسبیدم بهش و ساعتها میبوسیدمش و خودمو رسوا میکردم!

پارت های قبلی همین رمان

73 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

  • مهرناز جون پارت جدید رو کی میزاری؟ داره حسابی هیجان انگیز میشه😍😍

    پاسخ
  • وای عالی بوووووووووووود
    😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
    انقدر قشنگ بود که با هیجان غیرقابل وصف منتظر پارت بعدی ام ..
    خسته نباشی گل .😘😘😘

    پاسخ
  • مهری پارت کادو میدی بهم؟
    اخه امروز…………..

    پاسخ
  • سلام جزیره ی قشنگ من♥
    .
    دلم خیلی تنگت بود…نمیتونم زیاد بنویسم.فقط بدون تو ذهنم پر از تمام تعریفای تعریف کردنی قشنگترین جذابیتهای خلقت خداست عزیز دلم…شگفت انگیز بود پارت طولانیت .خوب باش همیشه ناازم♥
    .
    .
    بهارکم نسیمم خواهری دلتنگ حرف زدن باهات هستم…انشاالله کنار خانواده ی قشنگت آرامش داشته باشی♥
    .
    فنچ دلبر من یجایی گوشه ی قلبم جات امنه …هیچی نمیتونه اون حای دنجش رو خالی کنه از تو♥
    .
    آجی زهرا همیشه همینطور پر از انرژی باشی عزیز مهربونم♥
    .

    پاسخ
    • ریحااااان.. اوفف تو چت شد آخه یهو؟ 😟
      کامنت قبلیمو هم جواب ندادی که پرسیده بودم کی ناراحتت میکنه
      گفته بودم کاش بتونی از پی وی پیام بدی حرف بزنیم
      .
      نمیگی، نمیای پی وی، ولی باشه مواظب خودت باش و بدون که همش به یادتم ☹♥♥♥♥♥

      پاسخ
      • خونده بودم اما جون نوشتن نداشتم…
        .
        نمیتونم
        .
        نیستم دیگه…
        برای کی و برای چی باید مواظب خودم باشم..؟!
        💔🔥
        .
        من تموم لحظه هامو بادفکر به اونایی که دوسشون دهرم میگذرونم …تا وقتی که زنده هستم …
        چشمام اذیت میشن
        اما تونستم بازم میام سر میزنم.
        .
        شبت آروم

        پاسخ
        • آقا محمد کجاست که وضع تو اینه ریحان؟!!!!!!!! هان؟
          چی شده چرا اینطوری شدی؟
          یه چیزی بگو خییییییلی نگرانتم

          پاسخ
    • سلام ریحان قشنگم🌹
      منم دلتنگ حرف زدن باهات هستم خواهری، مگه میشه نباشم❤
      چی بگم عزیز دلم، مشخصه حال خوبی نداری، هم روحی هم جسمی😔
      ولی چکاری از دستم بر میاد ریحان مهربونم، بیشتر هم توضیح نمیدی😞
      جز اینکه دعا کنم خدا خودش به دلت آرامش بده عزیزم
      و انشاءالله زود بیای با حال بهتر❤
      می بوسمت از راه دور عزیز خواهر
      منتظرت هستیم💝

      پاسخ
  • وایییییی خیلیییی گشنگهههههه ایننن رمااااان

    پاسخ
  • میشه پارت بعد و امشب بزارید؟
    لطفااااااااا
    من تازه شروع به خوندن رمان تون کردم ولی انقدر خوبه دیگه نمیتونم صبر کنم میشه امشب بزارید؟خواهش 😖😊

    پاسخ
    • عزیزم خیلی از بچه ها هنوز آدرس سایت جدید رو پیدا نکردن و این پارت رو نخوندن
      مجبورم صبر کنم
      فردا عصر میزارم 😊

      پاسخ
      • خب چه اشکالی داره میان میبینن دوتا پارت اومده خیلی هم خوشحال میشن
        خب اگه امشب نمیذارید حداقل فردا صبح بزارید 🙁🙁

        پاسخ
        • 😭😭😭😭

          پاسخ
        • آخه وقتی یه پارتی رو خیلیا نمیبینن و پارت بعدی گذاشته میشه پارت قبلی به فنا میره و بعضیا نمیبیننش

          مثل پارت ۱۹ که پارت ۲۰ رو فوری گذاشتم و پارت ۱۹ کم خونده شد

          تا فردا عصر باید صبر کنی گلم 😟

          پاسخ
  • سللللام
    دلم تنگیده بودا🫂🤝🏻
    خوبی مهرناز؟راستی حالت مامانت چه طوره؟
    به به چه قشنگ شده😁🤤🧡
    داریم به جاهای خوب خوب می رسیم 😍
    ‌.
    .
    اما ميگما مهرناز دلم غم و غصه خواست یکم بهشون سخت بگیر اینا خیلی خوش به حالشون داره میشه والا همش بوس و ماچ😅
    .
    .

    شوخی کردما ور نداری بدبختشون کنی البته تو خودت بهتر می دونی چیکار کنی که همیشه ما کیف کنیم
    خسته نباشی 🍓

    پاسخ
  • سلام آقا قادر شما ادمین سایتید؟؟قرار بود رمان هتل شیرازو هم اضافه کنید پس چیشد؟؟..راستی این فیلترینک سایت بع ماجرای قطع اینترنت مربوط میشه؟؟

    پاسخ
  • سلام بالاخره این گوگل به ما عنایت کرد وسایتو بالا آورد.پوففف..دهن هر چی فیلترینگه رو با جد وآبادشون….صلوات.میگم مهرناز جونی به خدا قسم تو اگه ازدواج کنی هات ترین زن دنیا میشی وقول میدم شوهرت هیچ وقت ازت سیر نمیشه…لامصب مگه میشه یکی اینقد به جا ودرست ملتو فحشکش کنه آخه؟؟ولی میگم اگه این تاخیر نبود تو میخواستی پارت به این جذذابی و تو دل برویی رو ازمون منع کنی واقعا؟؟
    راستی پارت بعدو یکم تو عروسی طولش بده خه خخیلی خوب مینوسی جوری که من هر وقت شروع میکنم به خوندن احساس میکنم رو کاناپه دقیقا چفت هردوشون نشستم.واسه هینم میخوام تو عروسی هم باهاشون یکم قرش بدم…راستی چرا آهیر انقدر از ماچ اصغری بدش میاد؟؟زنپسر خاله منم همیشه پسرخالمو اینشلکی میماچه پسرخاله منم اصلا بدش نمیاد.فقط بعدش ی دور میره دشوری باسروصورت خیس میاد بیرون ک مانفهمیم مث خر تیتاپ گرفته ذوق زدس..خخخخخخخخ

    پاسخ
    • مهم من نیستم که، مهم شوهرمه که اونم باید مثل خودم با احساس باشه وگرنه منو هم بیحس و منزوی میکنه 😁
      نه گلم پارت رو حتما میزاشتم البته😊
      عروسی رو هم نوشتم قبلا، فردا میزارم 😄
      ماچ اصغری هم چون تفیه و از لب نیست آهیر دوست نداره😉😂

      پاسخ
  • مهرناز جون عالی بود.
    بچه ها یه کمکی می خوام ازتون من این رمان رو از سایت https://romandoni2.xyz می خوندم همه پارت ها به ترتیب توش بود اما الان سه روزه اون سایت برام باز نمیشه امروزم این پارت رو از یه سایت دیکه که اومده بود خوندم آیدیشم این بود https://romandoni3.xyz فقطم این پارت رو داشت برای شما هم اینجوری شده یا فقط برای منه. لطفا راهنمایی کنید.

    پاسخ
  • هزاران جان ما ‌بهتر از ما
    فدای تو،که جان جان جانی
    دگر وصف لبش دارم و لیکن
    دهان تو بسوزد گر بخوانی

    پاسخ
  • به به خانم نویسنده چه کردی عالی بود و قشنگ😍😍😍❤👏👏

    پاسخ
  • خیلی عالی بود😍😍خصوصا قسمت بوسش😜
    چقدر افرا خوش قلبه😍

    پاسخ
  • وای چه پارتییییی😍😍😍😍😍
    یعنی مگه داریم پارت به این خوبیی😍
    هر دفعه میگیم دیگه نه پارته از همش بهتره باز مهرناز جون گل میکاره😘
    با بدبختی آدرس سایتو پیدا کردم هر چی داخل رمان من و رمان برتر نظر میذاشتم تایید نمیشد فکر کنم اونا هم مختل شده بودن دیگه گفتم یه ۳ بدارم کنار آدرس قبلی شاید درست شد که خداروشکررر. درستم شد😍👌🏻
    البته همه این تلاشا برای رمان مهرناز جون بود چون تنها رمانی که از رمان دونی میخونم همینه بقیه رمانا یا نویسنده درست پارت نمیذاره یا محتوا برای وقت گذاشتن ندارن ولی سه روزه درگیر آدرس سایت بودم خدایی فقطم برای این رمان عالی🥰🌺بدون شک بهترین رمانی که آنلاین داره پارت گذرای میشه تو این سایت مال ابهام جانمه😍کسایی که از اول با ابهام خانم بودن میدونن چه سختی کشیدیم اسمشونو بفهمیم لو نمیداد اسمشو😐😂
    به هر حال بازم از رمان عالی و پر مخاطبی که داری متشکرم و امیدوارم نویسنده های مثل شما داخل سایت زیاد شن🤩😍

    پاسخ
    • فدااااااات آتوسا جونی 😍😍😍😊😊
      مرسی از کامنت و انرژی خییییلی قشنگت عزیز دلم 🤗🤗🤗🤗
      تو لطف داری به من 😘❤

      پاسخ
  • سلام م.ابهام نازی جانم😍
    چنقزه کیف میده پارت طوووولانی! اوووم😜
    دمت گولی خانم نویسنده
    چه این چتشون با ایموجی ها بامزه است😂😂😂
    یه هفت هشت تا بوس اصغری به وسط کله ات💦😘

    پاسخ
    • سلام نسیم جان جانممم 😍😄
      پارت طولانی نوش جونت 😆😁😁

      پاسخ
      • همین ها رو هی میدی می زنم بر بدن دارم چاق میشم دیگه😂
        بعد خوندن رمان تو باید برم یه چند تا سم دانلود کنم بخونم اینا آب بشه😂😂

        پاسخ
  • مهری این عکس بیشعور بی نزاکت چیه آخه نمیگی روزه من باطل میشه🙈🙈🙈🙈🙈🤣🤣🤣🤣🤣 اوف ک چقدر خوشگله

    پاسخ
    • دیگه باید ببخشید یه مقدار سکسیه 😂😂😂

      پاسخ
    • حاج خانوم شما دیگه چرا ؟!😂😂😂
      یه فتوای جدید بده نگاه به مخلوقات زیبای خدا اشکالی ندارد😅
      گرچه از نظر من مرد فقط باید چشم و ابرو مشکی باشه و چهارشونه و لاغیررر😍😍😍

      پاسخ
      • چه فتوای خووووبی 😆😆😂😂
        راستش من هر کی خوشگل باشه دوست دارم چه مشکی چه سفید چه زرد چه قرمز 😂😂😂

        پاسخ
        • قرمز😨
          پس میدم یه رنگ پوست قرمز و موی سبز لجنی و چشمای زرد برات بیارن😂😂😂😂
          نسیم خراب رفاقت😌😌

          پاسخ
      • سلام نسیم جان😍
        خوبی آجی بزرگه؟
        اینهایی که تو گفتی قطعا مشخصات همسرجانته😍😍😂انشالا درکنارهم همیشه خوشبخت باشید😘
        .
        .
        ولی به نظر من باید قد بلند وهیکل ورزشکاری باشه
        چشماش آبی باشه،موهاش طلایی باشه،اسمشم شایان باشه😂😂

        پاسخ
        • سلام عروس خانم در حال لودینگ😅
          خوبی نگین جانم ؟😍
          منم خوبم خدا رو شکر آجی
          .
          ممنون عزیزم، به هم چنین برای شما💝😘
          .
          خب قد بلند و هیکل ورزشکاری که بعععله حتما😋😅
          یکم در کم رنگی و پررنگی اختلاف نظر داریم که اونم به خاطر تفاوت در یک سری ژن ها هست و طبیعیه😂😂😂
          .
          انشاءالله همیشه همین جور خوشحال باشی و دست و دلت برای عشق جانت بلرزه عزیزم😜😘😅

          پاسخ
          • ممنون عزیزم فدای تو😍😘
            .
            .
            معلومه خیلی درس خوندی عزیزدلم😉😍
            .
            مرسی گلم همچنین شما😙😍

            پاسخ
            • من ک اون سری فتوا دادم خواهرهای محترمه تو رسالمم قید کردم نگاه کردن ب آفریده های زیبای خدا ن‌تنها منع و مونعی نداره تازه ثوابم داره😈😈😈😂😂😂😂😂😂😂

              پاسخ
  • وای خدااااا من ک خر ذوق شدم 🤣🤣🤣🤣🤣
    مهری اجازه بده ی فوش کوچولو بت بدم باشه؟ ببخشید تو رو خدا 🙏🙏🙏
    خیلی بیشووری این پارت خییییییییییلی قشنگ بود خییییییییییییییلی زیاد اصن لال مونی گرفتم نمیدونم چی باید بگم ذهنم جم و جور نمیشه ک ی چیز درست و حسابی درموردش بنویسم ولی منم دقیقا الان همون حالت خنده خر تیتاب خورده ک افرا داشت رو دارم🤣🤣🤣🤣
    ینی کشته مرده وقتاییم ک افرا میگه خر تیتاب خورده 🤣🤣🤣🤣🤣🤣 بیشتر از اون کشته مرده ادبیات آهیرم😂😂😂😂 اصن از هر جای رمان قشنگی و جذابیت میباره خدااااا منو خفه کن چقد قشنگ بود چقد طولانی و عالی بود وووووووووووووییییی الان بلند میشم میرقصم😍😍😍😍😍😍 اینام رو لپات مهری پنجه طلا💋💋💋💋💋

    پاسخ
    • زهرا به خدا با کامنتای تو فول انرژی میشم دختر 😂😂
      قربون اون زبون ریختنای شیرین و قشنگت بشم که اینقدر خوبی و شادی بهم تزریق میکنی 🤗😍😍😍😄😘
      خودمم این پارتو خیلی دوست داشتم هر چقدر میخوای فحش بده 😂😂

      پاسخ
      • ای جون دلمی تو با انرژیت عشقم 😘😘😘😘😘😘😘
        منم هر سری با خوندن رمانای تو فول انرژی میشم💋💋💋
        عاشقتم ک مهری جونم نشی چش خوشگل ‌من💗💗💗💗💗💗💗
        ن دیگه فوش بسه بیشتردلم نمیاد ی ماچ اصغری رو لپات😘😘😘💋💋💋

        پاسخ
  • ای لبت باده فروش و لب من باده پرست
    جانم از جام مِیِ عشق تو دیوانه مست

    آنچنان در دل تنگم زده ای خیمه ی انس
    که کسی را نَبوَد جز تو در او جای نشست

    تو مپندار که از خود خبرم هست که نیست
    یا دلم بسته ی بند کمرت نیست که هست

    عاقبت مست بیفتد چو من از ساغر عشق
    می پرستی که بوَد بی خبر از جام الست

    کار هر روز تو چون باده فروشی باشد
    نتوان گفت به “خواجو” که مشو باده پرست

    پاسخ
    • په به په به

      پاسخ
      • نازی جونم خسته نباشی 😘💫💞
        .
        نازی زودتر پارت بده که رفتم تو خماری 😩
        خماری هم بددردیه 😈
        راستی جدیدا این افی چرا اینقدر اهمممم اهمممم شده 😈😈😈بچه ام گذاشت تو خماری 😈😁الان مسخ شده آهی 😆
        .
        آهی هم که نگو بچه ام یه پارچه اقاست این مرام لوطی منشش 😍😍😎😎
        چقد خوبه که مهربون بودن اهیر فقط برای افرا و اطرفیانشه و تو کلاس با شاگرداش سختگیره😁😉😎

        پاسخ
        • وووویییی آرهههه آهیر خیلی ماهه😍😍😍
          دوتا پیدا کنیم یکی واس تو یکی واس من 😆😆

          پاسخ
          • بیخیال عشق خطرناکه برام یه زهر با طعم عسل
            مثل مواد میمونه اولش می برت رو ابرا بعد از اون معتادش میشی بدون اون نمی تونی 😈😍😍ولی تو عاشق میشی عاشق یه جذاب مغرور که لبخندهای ناب میزنه و دروازه قلبت و به صدا در میاره و پژواک صداش گوش فلک کر میکنه 😉😈

            پاسخ
  • عالییی بود مهنازی دمت گرم ⁦❤️⁩🧿
    یعنی هرچی بیشتر پارت میزاری بیشتر جذب رمانت میشم فقط وسطای رمان یه طوفان کوچولو هم راه بنداز تا جذاب تر بشه😉

    پارت جدید کی میاد😢😢

    پاسخ
    • مرسی گلم 😊😘
      دو روز بعد احتمالا پارت جدیدو بزارم
      .
      البته آدرس سایت عوض شده همه ی خواننده ها هنوز پیدا نکردن پارت جدید رو

      اگه ویو مثل همیشه شد دو روز بعد میزارم

      پاسخ
  • وووااای مهرنازی دمت گرم عالیه هرچی پارت بیشتر میزاری رمان جذاب تر میشه 😍😍😍😍😍

    کی پارت جدید میاد😢😢😢😢

    پاسخ
  • عالییییییییی بوددددددد😍😍😍😍😍
    مهرنازجون اتفاقا فامیلی من با اون وکیله 😂

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست