رمان دل دیوانه پسندم پارت 109

 

 

سکوت کردم.

ادامه داد :

 

الانم قرار نیست کسی بیاد برت داره ببره.

 

فقط اجازه گرفتن بیان خواستگاری.

یکم حرف بزنیم. یه آشنایی صورت بگیره.

 

ته تهش اینه که میگی نمی خوام و می رن

 

_ مامان بببین من همین الانم میگم نمی خوام.

 

حرصش گرفت و گفت :

چه زبون نفهمی تو دختر

 

باشه. اونا رو میگم. به اونا نخواستی بگو نه.

 

هوف.

_ چرا عصبانی میشی حالا.

 

_ نشم؟

تو که ما رو دق دادی دختر.

 

_ خیلی اذیت تون کردم این مدت؟

یکم خیره نگاهم کرد و گفت :

 

لا اله الا الله.

نه نکردی.

بلند شد بره که گفتم :

 

مامان؟

برگشت سمتم.

_ ببخش اگه اذیتت ن کردم.

 

 

 

 

_ خوبه خوبه. دیگه لوس نکن خودتو.

 

خندم گرفت.

از هم جدا شدیم.

 

گفت :

بابات می خواد بگه فردا شب بیان.

 

مشکلی نداری؟

باز یه جوری شدم.

 

خواستم غر بزنم. ولی جلوی خودم رو گرفتم و تو دلم گفتم :

 

نهایت یه دو سه ساعت تحمل کن دیگه.

ردشون می کنی تموم میشه می ره

 

_ باشه مامان.

بگو بیان.

 

_باشه. پس باید هم به خودت برسی.

هم بری خرید.

 

لباس داری؟

 

_ مامان ینی چی؟ مگه من به خودم نمی رسم در حالت عادی؟

 

_ مراسمه ها. این فرق می کنه.

_ نگران نباش.

 

لباس هم نمی خواد. دارم.

 

 

 

_ امیدوارم.

همیشه همینجوری ای

 

اولش میگی اینو دارم اونو دارم.

ولی بعدش میگی نه.

 

ندارم. چی کار کنم.

خندیدم و گفتم :

 

خوب منو یاد گرفتیا

ولی نه. دارم نگران نباش.

 

_ باشه. انشالله که خیره.

 

از دست تو من یه روز سر به بیابون می ذارم.

 

_عه مامان.

_ یامان

– نگو اینجوری.

 

_ بلند شو بیا شام حاضره.

 

_ حالا الان میام بیست دیقه.دیگه آماده میشه

 

زیر لب خندید :

بیا حرف نزن

 

بلند شدم رفتم بیرون. بابا نبود.

حتما سر کار بود.

 

نشستیم وبا مامان شام خوردیم.

بعدشم یه فیلم گذاشتیم دیدیم

3.9/5 - (37 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
5 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Shirin
Shirin
5 روز قبل

واااااااااایییییییییی انگار داری روزمرگی مینویسی بابا دستت نمیشکنه چهارتا خط بیشتر بنویسی من بعد از این و دلارای عمرا دیگه رمان آنلاین بخوانم به غلط کردن افتادم تنها رمان آنلاینی که خواندم و عاشقش شدم و پارت گذاریش عالی بود ” وهم ” بود که تمام شد

پی نوشت: موافقم حالا یه دفعه سروش میاد خواستگاریش اینم برا اینکه حرص مازیار در بیاره میره باهاش نامزد میکنه

اِلارا
اِلارا
6 روز قبل

اینکه یه جمله رو دو تیکه می‌کنین و نصفش رو می‌ذارین خط بعد به حجم پارت اضافه نمی‌کنه و مخاطب هم گول نمی‌خوره فقط بیشتر اعصاب آدم خرد می‌شه :/

nah
nah
6 روز قبل

وای چقدر پارتا کوتاهه ،چه وضعشه آخه

نوشین
نوشین
7 روز قبل

سروش داره میاد خواستگاری 😂

شامی که خوردن :)
شامی که خوردن 🙂
پاسخ به  نوشین
7 روز قبل

عمیقا یه همچین حسی دارم …

5
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x