رمان دل دیوانه پسندم پارت 41

 

نمی تونستم انکار کنم که حرفش چقدر حالم رو گرفت.
مدام این کلمه جمله تو سرم اکو می شد.

_ یک ماه. همش یک ماه…
و ناخودآگاه انرژیم رو می گرفت. چون من راه مشخصی برای درمان اون پسر سراغ نداشتم!

چون تمام راه ها امتحان شده بود.
و من دیگه فقط باید از شگرد های خودم استفاده می کردم.

و این کارو خیلی سخت می کرد. استرس اینکه می تونم و موفق می شم یا نمی تونم هم مثل خوره به جونم افتاده بود.

ولی همونطور که گفتم، کور خونده بود مازیار که فکر می کرد می تونه جلوی من و پیشرفت من رو بگیره.

شده به هر دری می زدم که سر موقع پایان نامه رو تحویل بدم.
و تمومش کنم!

تا خود خونه پیاده رفتم و یه ریز به همین چیزا فکر کردم.
اونقدر تو فکر بودم که راه اصلا به نظرم نیومد.

ولی همینکه رسیدم خونه پادردم شروع شد.
راه کمی نبود چون.

مامانم وقتی رسیدم اومد استقبالم.
قیافم رو که دید گفت :
سلام خوبی؟ چرا این شکلی شدی؟

دلم می خواست بغلش کنم و بزنم زیر گریه.
ولی یکم جلوی خودم رو گرفتم و بی حوصله گفتم :

سلام مامان. خسته نباشی. چیزی نشده
یکم کلافه و خستم.
_ تو هم خسته نباشی
چرا مادر؟ آدم الکی که کلافه نمیشه؟

نتونستم طاقت بیارم.
بغلش کردم و زدم زیر گریه.
مثل همیشه اولش چیزی نگفت و اجازه داد توی سکوت خودم رو خالی کنم.

وقتی یکم آروم شدم با هم رفتیم توی پذیرایی نشستیم.
برام چایی آورد.
بعد گفت :خب بگو ببینم چی شده.
مازیار باز کاری کرده؟

سرم رو انداختم پایین و فین فین کنان مشغول بازی با انگشت های دستم شدم.
_ باز که نه…! از قبل زهرش رو ریخته بود.

الان همون گریبانم رو گرفته.
_ خب چی شده؟ بگو جون به لب شدم دختر!
نفس عمیقی کشیدم تا بغضم رو کنترل کنم.

وقتی یکم آروم شدم زل زدم به چشماش و گفتم :
استاد شفیعی پور گفت باید یک ماهه پایان نامه رو تموم کنم.

یعنی باید سعی کنم توی یک ماه حال اون پسر رو خوب کنم تا به زندگی عادی برگرده.

وگرنه هم توبیخ می شم. هم موقعیتم رو از دست می دم!
چی کار کنم مامان؟ نمی تونم خودم رو گول بزنم.

یک ماه خیلی فرصت کمیه!.
مامانم زل زد به نقطه ای نامعلوم. نوچی کرد و به فکر فرو رفت.

منم سرم پایین بود و داشتم برای بار هزارم حرف های استاد رو مرور می کردم.
بعد از نمی دونم گذشت چقدر، گفت :

هیچ نهادی، جایگاهی چیزی نیست که بشه اعتراض زد!
خب استاد که نباید عشقی از تو کار بخواد.

هرچیزی باید توی چارچوب خودش باشه.
_نه مامان نیست. باشه هم من یک ماه تمام باید پیگیر اعتراضم باشم و به این در و اون در بزنم

تا اون موقع اونم نمره منو رد کرده و باز باید بشینم سر کلاس خودش!
بعدشم استاد شفیعی و من خیلی با هم خوبیم.

الان هم می دونم تقصیر مازیاره که داره بهم فشار میاره.
_ ولی یه استاد بایدخودش از خودش اختیار داشته باشه

نه که گوش به این و اون بده.
مازیار حق نداره واسه تو تعیین تکلیف کنه.

پسره ی بی‌شعور. ببین چی فکر می کردیم چی شد.
الان خودم زنگ می زنم بهش.

خواست بلند شه که مچ دستش رو گرفتم و گفتم : نه مامان تو رو خدا ول کن.
دیگه اصلا نمی خوام حتی باهاش هم کلام بشیم.

میگه نگاه کن، آخرش هم اومدن دست به دامن من شدن

مامانم با توپ و تشر گفت :
غلط کرده پسره ی…
لا اله الا الله.
یعنی اگه به حرمت همین سلام علیک فامیلی نبود می دونستم چی کارش کنم.

لبخند تلخی زدم و گفتم : یه زمان پسر گلت بودا!
باز نشست سر جاش و گفت :
گفتم که. فکر نمی کردم یه روز همچین آدمی از آب در بیاد.

الانم قرار نیست زنگ بزنم بهش خواهش و التماس کنم.
می خوام کاری کنم حساب کار دستش بیاد.

_ بهت ثابت نشد که حرف حالیش نمیشه؟
اون کار خودش رو می کنه. تمام تلاشش هم می کنه که این کارو از من بگیر.
چه محسوس چه نامحسوس.

به نقطه ای نامعلوم زل زدم و با حسرت گفتم :
مامان اصلا باورم نمی شه این آدمی که الان می شناسم، همون مازیار عاشق پیشه باشه.

مامانم بعد از شنیدن این حرفم، خیلی دلش گرفت.

چون مازیار رو پسر خودش می دونست.
و حتی گاهی اونقدری که قربون صدقه اون می رفت و هوای اونو داشت، هوای منو نداشت.

فهمیدم که حالش خوب نیست و دیگه نیاز داره با خودش خلوت کنه. چون گفت : می رم به غذام سر بزنم.

تو هم فکرات رو بکن ببین می خوای چی کار کنی.
شب می شینیم با هم صحبت می کنیم.

_ مرسی ازت. ببخش ناراحتت کردم.
چیزی نگفت و رفت..
آه بلندی کشیدم. رفتم پشت پنجره ایستادم.
واقعا باید چی کار می کردم؟

****
با اقتدار وارد شدم.
اما ته دلم هنوز کمی ترس وجود داشت.

اما نه به شدت اولین دیدار و اولین باری که پام رو اونجا گذاشتم
مستقیم به طرف دفتر مدیر رفتم.

دو تقه به در زدم. صدای دکتر موسوی رو شنیدم که گفت : بفرمایید؟
درب رو باز کردم و وارد شدم.
حس کردم از دیدنم خیلی جا خورد

4.6/5 - (51 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
4 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ثنا
ثنا
2 ماه قبل

می تونی دلی من قوییی

آخرین ویرایش 2 ماه قبل توسط ثنا
لمیا
لمیا
2 ماه قبل

کاشکیییی فقط نویسنده رمان رو سروش بیشتر مینوشت

Maaayaaa
Maaayaaa
2 ماه قبل

بابا دلارام تو قوی هستی توی بیست روز میتونی این سروش جون رو عالیه عالی کنی اینقدر نترس بابا

پاسخ به  Maaayaaa
2 ماه قبل

😃😃😃😃ارع دلارام ما قویه😃😃

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x