رمان زادهٔ خون جلد دوم پارت 8

 
کھ چیزھای عجیبی رو از طرف “گرایدن”ھا شنیدم! برای ھمین تصمیم گرفتم بھ دیدنت بیام
کھ نزدیکی خونھ با پدرت مواجھ شدم و اینجوری شد کھ با ھم بھ اینجا اومدیم.
_و دقیقا ً میتونم بپرسم چھ کسی قراره اون بستھ رو برات بیاره؟
_اژدھا سوارھا!
لبھام رو محکم روی ھم فشار دادم. اما اینقدر سریع نبودم کھ بتونم جلوی صدای غرشی کھ
از دھنم خارج شد رو بگیرم!
عاصی شده نگاھش کردم.
چطور بدون اطلاع من ھمچین قراری رو گذاشتھ؟
نھ اینکھ ما با اژدھا سوارھا مشکلی داشتھ باشیم،نھ، کاملا ً برعکسھ… اگھ بخوام یھ نژاد رو
برای ھمراھی خودم انتخاب کنم مطمئنن اونھا ھستن.

اما اینکھ آندریا بدون اطلاع من ھمچین کاری کرده برام قابل درک نیست!

درحالیکھ مستقیم بھ چشمھاش نگاه میکردم، صدای سرد خودم رو شنیدم کھ گفتم:

_یادم نمیادقبلا ً درموردش چیزی گفتھ باشی یا اینکھ اطلاعی داده باشی!

متوجھ ی حالت گناھکارانھ ای کھ چھرهش بھ خودش گرفت بودم و این خوبھ کھ اون میدونھ
کارش اشتباه بوده… اما بد ھم ھست. چون با وجوداطلاع داشتنش، اجازه ی این کار رو از من
نگرفتھ!

_من واقعا ً متأسفم! اما این قرار، خیلی سریع پیش رفت و فرصتش رو نداشتم. من خودم
چندساعتھ از این موضوع مطلعم و بھترین جایی کھ میشد بستھم رو تحویل بگیرم ناردن
بود!

_آندریا! تو دوست خیلی خوبی برای من ھستی اما این کارت رو نھ میتونم درک کنم و نھ
تحمل! اینجا قوانینی داره و برای ھمچین دیدارھایی تو باید از قبل خبر میدادی.

آندریا نگاه کوتاه و کمک خواھانھای بھ پدرم کھ آروم مشغول تماشای صحبت ما بود انداخت
و دوباره نگاھش رو بھ من داد.

اینبار با لحن ملتمسانھای گفت:

_ متأسفم، آگرین. واقعا ً میگم. خودمم میدونم کھ اینکارم کاملا ً اشتباه بوده اما اون بستھ
برام خیلی مھمھ. اگھ اون رو امروز دریافت نمیکردم نمیدونم کھ بعدا ً میتونستم پیداش کنم
یا نھ؟! میدونی کھ من آدمی نیستم از دوستیمون سوءاستفاده کنم و اگھ مجبور نبودم،
ھیچوقت ھمچین کاری انجام نمیدادم و این قرار رو اینجا نمیذاشتم.

_حالا اون بستھ ای کھ قراره دریافت کنی چیھ؟ یھ نامھ یا یھ
معجون خاص؟
اونجور کھ چھرهش زیر سایھ ای از خطاکار بودن و خجالت فرو
رفت، فھمیدم اون بستھ اصلا ً چیزی نیست کھ من دوست داشتھ
باشم اینجوری و بدون اطلاع وارد سرزمینم بشھ.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

_اون چیھ آندریا؟ اون سوار یا سوارھا قراره چھ چیزی رو برات
بیارن؟
نگاه کوتاھی بھ پدرم انداخت کھ اون بدون مکث از جاش بلند شد و
گفت:
_من میرم کھ یھ سری بھ لونا بزنم. اون توی کدوم اتاقھ؟
_توی اتاقھ منھ. فکرکردم اینجوری بھتر باشھ.
_خیلی خب. پس شما فعلا ً بھ حرفھاتون برسید. بعدا ً با ھم
صحبت میکنیم.
بعداز بالا رفتن بابا از پلھ ھا، بھسمت آندریا چرخیدم و منتظر
نگاھش کردم.
توی خانواده ی اون، توی چند نسل اخیر، یھ گرگینھ وجود داشتھ.
اگھ اشتباه نکنم پدرِ پدربزرگش گرگینھ بوده و بھ ھمین دلیل اون
ھم مثل گرگینھ ھا ھیکلی تر بھ نظر میرسھ. اما سنش خیلی کمتراز
چیزی کھ واقعا ً ھست، بود.
با حدود پنجاه سال سن، باز ھم جوون و بازیگوشھ! و این واقعا ً
برام قابل تحسینھ.
_اون یھ سنگ جادوییھ. درحقیفت یھ کریستال جادویی! اما بھت
اطمینان میدم کھ اون فقط یھ تکھ از یھ کریستال شکستھ ست.

_و تو یھ تکھ از یھ کریستال رو برای چھ کاری احتیاج داری؟
مطمئنن میدونی کھ تا وقتی یھ کریستال کامل نباشھ نمیتونی از
قدرتش ھیچ استفاده ای بکنی!
_درستھ. اما اگھ بتونم بقیھ ی تکھ ھاش رو پیدا کنم اون موقع
ھمھ چیز فرق میکنھ. با این تکھ ی جدید، دو تکھ ازش رو گیر
آوردم. بقیھشون رو ھم بھ ھمین صورت میتونم پیدا کنم.
_اما چرا؟ چرا اینقدر دنبال کامل کردن این کریستالی؟ مگھ
قدرتش چیھ؟ بھ چھ دردت میخوره؟
_من اون رو برای خودم نمیخوام. بھ خاطر آندونا بھش احتیاج
دارم!
_دخترت؟ اما چرا؟
_اون… خب، اون حالش خوب نیست! یعنی الآن خوبھ. امابعدا ً،
چند سال دیگھ کھ قدرتش رو بھ روز کنھ مطمئنن خوب باقی
نمیمونھ. من شونزده سال برای تکمیل کردن اون کریستال
فرصت دارم.
چھره اش درھم شد و با خندهای تلخ ادامھ داد:
_کھ البتھ بعید میدونم شونزده سال زنده بمونم. اما میخوام کھ
تلاش خودم رو بکنم. اون توی ھجده سالگیش بھ این کریستال
احتیاج داره و من برای کامل کردنش ھرکاری انجام میدم.
_آندریا!

_من خوبم!
با نفس عمیقی انگشتش رو زیر چشمش کشید و بھ چشمھام نگاه
کرد.
_آندونا خیلی ضعیفھ! شاید اشتباه من بوده کھ توی ھمچین سن و
سالی از بارداریم استقبال کردم! بعداز این ھمھ سال بالاخره کائنات
دعاھای من رو شنید و اونھا رو مستجاب کرد. اما اینکھ نمیتونم
از این رحمت بھ خوبی محافظت کنم، برای عذاب دادنم کافیھ. حالا
بیخیال این حرفھا… من چند سال زمان دارم تا اون کریستال رو
پیدا کنم و اون وقتھ کھ خیالم از جانب اون راحت میشھ. ازخودت
بگو، اگھ کمکی از دست من برای جفتت برمیاد با جون و دل
انجامش میدم.
دستش رو روی دستھام گذاشت کھ لبخندی بھ چشمھای نگرانش
زدم.
با وجود وضعیت لونا و لیا، کاملا ً حال اون رو درک میکردم. منم
مثل اون حاضرم برای خوب شدن و در امنیت بودن حال عزیزانم
ھرکاری انجام بدم.
لبھام رو برای زدن حرفی از ھم فاصلھ دادم کھ در خونھ باز شد
و گیب درحالی کھ مریپین رو بیھوش روی شونھ ھاش حمل
میکرد، داخل شد!
مریپین رو مثل یھ کیسھ سیب‌زمینی زمین انداخت و گردنش رو بھ
چپ و راست چرخوند.

_واو… نگو کھ این، فلوبره!
گیب با شنیدن صدای بلند آندریا بھ سمتمون چرخید و نیشخندی زد.
با انگشتش بھ مریپین اشاره کرد و با لحنی کھ کاملا ً مشخص بود
از این حال رقت‌انگیز مریپین لذت میبره گفت:
_اوه! کاملا ً درست میبینی. خودِ خودشھ .
بھ سمتمون اومد و درھمون حال گفت:
_سلام، آندریا! از دیدنت سورپرایز شدم.
درحالی کھ اونھا مشغول صحبت باھم بودن، بھ سمت مریپین رفتم
و کنارش ایستادم. یھ زانوم رو روی زمین تکیھ زدم و بھ چھرهی
زرد و نزارش نگاه کردم. کل لباسھاش از خون شونھش قرمز
شده بود! اما بھ نظر نمیرسید کھ خونریزیش بند اومده باشھ.
دلم نمیخواست کھ بھ این زودی بمیره… من ھنوز با این مرد کلی
کار داشتم.
بلند شدم و بھ سمت در خونھ رفتم. درھمون حال ھم متوجھ شدم
گیب درحال تعریف اتفاقات برای آندریاست. از لوک خواستم کھ یھ
نفر رو ھم دنبال دکتر اِدموند بفرستھ و اون رو باخودش بھ اینجا
بیاره. وقتی در رو پشت سرم بستم متوجھ بابا ھم شدم کھ درحال
پایین اومدن از پلھھا بود. بھ سمت گیب و آندریا رفت و گیب رو
در آغوش کشید.

ترجیح دادم بقیھ ی وقتم، تا زمان برگشت سیدنی رو توی اتاق و
کنار لونا سپری کنم. پس بدون حرف راه طبقھ ی بالا رو پیش
گرفتم و اون سھ تا رو تنھا گذاشتم.
ھنوز چند پلھ بیشتر بالا نرفتھ بودم کھ باز در خونھ باز شد و
سیدنی بھ ھمراه چند زن و مرد دیگھ وارد شد!
خوشحال شدم وقتی کھ بین اون افراد جولیان و جو، دوقلوھای
پیشگو رو دیدم.و خوشحالتر شدم کھ سیدنی بھ آوردن اونھا ھم
فکر کرده درحالی کھ خودم بھش فکر ھم نکرده بودم!
دِبرا… سوزان… کارلوس. حضور این سھ نفر، اینجا و برای
کمک بھ من یکی از عجیبترین و شگفت‌انگیز ترین اتفاقاتی بود
کھ تا حالا پیش اومده! و تعجب برانگیزتر از حضور دبرا و
سوزان، اینجا بودن کارلوس بود.
کارلوس؛ رھبر نژاد الفھای حاضر در ناردن. نژادی کھ بھ
دوری کردن از دردسر شناختھ میشن. ھمینطور زیرکی و ھوش
فوق‌العاده شون . تخصص اونھا توی صحبتھای دوپھلو و چند
معنیِ … بھ صورتی کھ اگھ مثل خودشون باھوش نباشی، نمیتونی
منظور اصلیشون رو متوجھ بشی!
چند پلھ ی بالا رفتھ رو پایین اومدم کھ یھ لحظھ نگاھم بھ پریسون
افتاد کھ کنار سوزان ایستاده. اما با اومدن سیدنی دقیقا ً مقابلم، دیدم
رو بھش از دست دادم…
نگاھش کردم کھ گفت:

_مجبورشون کردم سوگند خون بخورن کھ قصدی جز کمک
کردن وخوشحال کردن تو ندارن!
_حتی کارلوس رو؟
_حتی کارلوس!
دستم رو روی شونھ ش گذاشتم و محکم فشردم. سعی کردم با این
کار قدردانیم رو بھش برسونم. کمکھای اون و گیب برام خیلی
ارزشمنده و میخوام کھ اونھا ھم بدونن کھ چقدر برام اھمیت
دارن.
با ھم بھ سمت بقیھ رفتیم.
مطمئنا ً تا حالا یھ چیزھایی درباره ی پیشگویی و جنگ پیشِروی
ناردن شنیدن. اما درک اینکھ چطور با این وجود حاضر بھ کمک
وقتی کھ دِبرا مشغول خوندن وردھایی برای لونا بود، لبھی تخت
کناریش نشستم و بھ چھره ی رنگ پریدهش نگاه کردم.
نمیدونستم علت نگاه ھایی کھ با سوزان رد و بدل میکردند چی
بود و ھمین ھم بھ کلافگیم دامن میزد.
گیب: میشھ دست از این نگاه ھای مشکوک بردارید و بگید کھ چی
شده؟
_اون مرده!

سوزان: پریسووون!
پریسون: چیھ خب؟! بالاخره کھ باید بھش بگید. نمیفھمم چرا
اینقدر دست دست میکنید برای گفتنش!
یکھ خورده بھ پریسون نگاه کردم. توی یھ لحظھ تمام کنترلم رو از
دستم دادم و بھ سمتش ھجوم بردم. محکم بھ دیوار کوبیدمش.
گردنش رو توی دستھام گرفتم و فشردم.
بھ طرز مبھمی متوجھ ی جیغ سوزان و آندریا بودم و ھمینطور
دستھایی کھ سعی در جداکردن من از اون داشتن. رھاش کردم
کھ روی زانو افتاد و شروع بھ سرفھ کرد. دستش رو دور گردنش
گرفتھ بود و سوزان با ترس و لرز دستش رو روی کمرش
میکشید و برای نفس کشیدن تشویقش میکرد.
اتاق دور سرم میچرخید و چھرهھا رو مات میدیدم. متوجھ ی
حرفھاشون بودم و نبودم! ھمھ ی این اتفاقات شاید چندثانیھ طول
کشید اما وقتی کھ نگاھم بھ شکم برجستھ ی لونا افتاد، اون پرده از
جلوی چشمھام کنار رفت…
دوباره لبھ ی تخت نشستم و دستش رو گرفتم. انگشتم رو روی
نبض دستش گذاشتم و با صدایی آروم و زمزمھ مانند گفتم:
_امکان نداره کھ اون مرده باشھ! بدنش گرمھ، نبضش میزنھ.
حتی نفس ھم میکشھ… ھمھ ی اینا نشونھ ی زنده بودنشھ.
با بیچارگی نگاھی بھ بقیھ انداختم تا تأییدشون رو ببینم.

گیب سری بھ تأیید زمزمھ ھام تکون داد و گفت:
_درستھ. حتما ً اشتباھی شده.
دبرا: متأسفم. اما ھیچ اشتباھی صورت نگرفتھ. اون واقعا ً رفتھ.
اونم با بدترین مرگی کھ برای یھ نفر میتونھ اتفاق بیفتھ!
با خشم و بیزاری نگاھش کردم کھ کارلوس گفت:
_بھتره بریم بیرون صحبت کنیم. اینجوری بھ ھیچ جایی
نمیرسیم!
نگاھی بھ بقیھ انداختم کھ درسکوت مشغول مزه‌مزه کردن قھوه ای
بودن کھ ربکا و سیدنی آماده کردن. جمعیت داخل خونھ با اضافھ
شدن رونالد و ربکا، ھمینطور دکتر اِدموند و پسرش ساموئل،
حتی بیشتر از قبل ھم شده بود.
اما چیز عجیب این بود کھ صدایی از ھیچکس بلند نمیشد! و من…
تنھا کاری کھ انجام دادم این بوده کھ با بدبختی منتظر بمونم شروع
کنن. ھمیشھ خودم رو شخص شجاعی میدونستم، اما از روزی کھ
لیا رو پیدا کردم وجودم پُر از ترس شده.
ترسِ از دست دادنش… ترسِ آسیب دیدنش… نداشتنش… نبودنش
و دوباره تنھا شدنم. درستھ کھ اطرافم ھمیشھ شلوغ و پُر از کسانی
بوده کھ دوستم داشتن و دوستشون داشتم، اما… اما این قلبم بوده کھ
ھمیشھ خالی بوده و بیشتر از اون تنھایی گرگم بود! گرگی کھ از
ھمین الآن عزای جفتش رو گرفتھ.

کارلوس: مگھ اینکھ از قبل یھ نفرین یا طلسم سیاه توی بدنش
وجود داشتھ باشھ. و اگھ اینطور باشھ جادوی مریپین اون رو فعال
کرده… درستھ کھ قصد مرسپین برای انجام اون جادو بد بوده اما
از جادوی روشنایی استفاده کرده و ھمین ھم میتونستھ مثل یھ
محرک برای اون طلسم عمل کرده باشھ. شاید ھر جادوی دیگھای
ھم روش انجام میشد، ھمین تأثیر رو میذاشت.
بھ حرف کارلوس فکرکردم…
این حرفش کاملا ً منطقیھ اما کی ھمچین جادویی رو روی لونا
انجام داده؟ اصلا ً چرا کسی باید بخواد یھ نفرین یا طلسم رو روی
اون بزاره؟
بھ یاد چند ماه پیش افتادم کھ موقع مسموم شدن لونا ھم ھمین
سؤالھا رو از خودم پرسیده بودم! ایکاش اون زمان بیشتر برای
فھمیدن حقیقت پافشاری میکردم. الآن میفھمم کھ لونا ھم رازھای
زیادی داره و این تقصیر من بوده کھ برای فھمیدن اونھا تلاش
نکردم.
ھمین بی توجھیم ھم میتونھ بھ قیمت از دست دادن لیا برام تموم
بشھ!
لیا…
یھ لحظھ با بھ یاد آوردن این حقیقت کھ لیا ھم ھنوز بخشی از وجود
لونا است و مرگ و زندگیش بھ اون بستگی داره نفسم توی سینھم
گیر کرد. ممکنھ کھ اون رو ھم مثل لونا از دست داده باشم؟

متوجھ صحبت ھای اطرافم بودم اما تمرکزی روی حرفھاشون
نداشتم.

رین: لیا.
ربکا: بچھ.
گابریل: لیا.
آندریا: دخترش.
گیب: بچھ.
سیدنی: لیا.
ھمزمان چندنفر با ھم، با اسامی مختلف، نگرانی خودمون رو بابت
لیا اعلام کردیم… خواستم چیزی بگم کھ با حرف آندریا دھنم بستھ
شد و نور امیدی توی وجودم احساس کردم.
آندریا: من احساسات اون بچھ رو احساس کردم!
“من احساسات اون بچھ رو احساس کردم!” این چیزی بود کھ اون
گفت، اما برای من نور امیدی بود کھ بھ افکارم تابید! ھمھ میدونن
کھ بدون روح احساساتی ھم وجود نداره. دقیقا ً اتفاقی کھ برای لونا
افتاده، اما لیا… اون ھنوز ھست. من رو ترک نکرده. از سرجام
پریدم و بھ سمت طبقھی بالا دوئیدم.

اینکھ اون ھارو اون بالا تنھا گذاشتم و پایین اومدم دیوونگی محض
بود! میدونم اینقدر حالم بد بود کھ تونستن راضیم کنن کھ از لیا
دورشم. اما الآن کھ مغزم دوباره بیدار شده. میدونم کھ باید کنارش
باشم. و مھمتر از اون باید ھرچھ زودتر بھدنیا بیاد. نمیدونم کھ
وضعیت لونا تا کی بھ این صورت باقی میمونھ اما قبل از
ھرکاری باید امنیت لیا رو تضمین کنم.
مھم نیست کھ برای بھدنیا اومدنش زوده یا نھ. اون باید ھمین
امروز بھدنیا بیاد!
مدتی بعداز رسیدن من بھ اتاق بقیھ ھم اومدن. تعداد اینقدر زیاد
بود کھ توی اتاق دیگھ جایی برای سوزن انداختن ھم نبود .
بدون توجھ بھ بقیھ رو بھ اِدموند گفتم:
_راھی بھ جزء استفاده ازجادو برای بھدنیا آوردن اون داری؟
_من نمیدونم. نمیشھ کاری کرد. یا باید از جادو استفاده کرد یا
اینکھ منتظر درد طبیعی زایمان بود کھ برای اون بھ نظر میرسھ
ھر دو راه غیرقابل استفاده ن.
کلافھ دستی بھ صورتم کشیدم. متوجھ بودم کھ بقیھ ھم دارن بھ
راھی برای کمک کردن و خارج شدن از این وضعیت فکر
میکنن. نمیتونیم از جادو استفاده کنیم چون نمیخوام ریسک کنم.
ممکنھ ھر طلسم یا جادوی دیگھ ای روی لونا وجود داشتھ باشھ کھ
با این کارکا فعال بشھ! من برای لونا ھم نگران بودم اما الآن
اولویت من فقط و فقط لیاست .

بعداز اینکھ از سالم بودن اون خیالم راحت شد و تونستم توی
آغوشم بگیرمش اونوقتھ کھ میتونم درباره ی وضعیت لونا فکر
کنم.
ساموئل: در واقع یھ راه دیگھ ھم وجود داره!
ادموند: ساموئل قبلا ً ھم گفتم نھ. ما از این راه استفاده نمیکنیم.
ساموئل: اما اگھ این تنھا راه باقی مونده باشھ چی؟ بھتر نیست
حداقل تلاشمون رو بکنیم؟
با چشمھای تنگ شده بھ ساموئل و بعد دکتر ادموند نگاه کردم.
رین: از چھ راھی حرف میزنید؟

ادموند: چیز مھمی نیست. یھ روش دیوانھ واره کھ ساموئل توی
یکی از سرزمینھایی کھ برای تحقیق رفتھ بود دیده. بین مردمی
کھ ھیچ قدرت جادویی ندارن، این راه حلیِ کھ ھمنوع ھای تبعید
شده ھای گموندن، از اون استفاده میکنن .
رین: مھم نیست کی از این راه استفاده میکنھ. اگھ این تنھا راه
برای نجات لیا باشھ ما انجامش میدیم!
کارلوس: اما چطور میشھ از روشھای افرادی استفاده کنیم کھ نھ
خودشون نھ سرزمینشون، کوچیکترین جادویی نداره؟ مردمی کھ
کوچیکترین باوری بھ جادو ندارن؟ ماھا و نژادھای مارو چیزی
بھ جز یھ افسانھ نمیدونن!

سوزان: و اگھ خودمون رو ھم بھشون نشون بدیم قصد
شکارکردنمون رو پیدا میکنن. مردم کوتھ فکری کھ خودشون و
سرزمینشون و تنھا مالکھای کائنات میدونن! درحالی کھ
تعدادشون حتی یھ صدم ماھا ھم نیست…
بھ سوزان نگاه کردم. میدونم حق داره کھ اینطور دربارهی اونھا
فکر کنھ.
توی یکی از درگیریھایی کھ با متجاوزھای گموندن داشتیم اون
پدرش رو از دست داد و ھنوز ھم نتونستھ با این اتفاق کنار بیاد.
من خیلی کوچیک بودم کھ بخوام حوادث اون زمان رو بھ یاد بیارم
اما میدونم کھ چیزی حدود شصت زن و مرد، خیلی سال پیش پی
بھ وجود سرزمین جادویی ما و مردممون بردن. و اینکھ ما سعی
کردیم با این مردم ارتباط برقرار کنیم و اونھا رو مثل بقیھی
نژادھا بھ قلمرومون راه بدیم.
اما اونھا بھ جای ھیجانزده شدن و سعی در برقراری ارتباط،
تصمیم بھ جنگیدن گرفتن. جنگی کھ در ابتدا بدون ھیچ آمادگیای
از طرف ما صورت گرفت.
تا چند روز اول، ما فقط گیج بودیم و نمیدونستیم چھ کسی پشت
این اتفاقاتھ و ھمین ھم باعث از بین رفتن چند تن از بھترین ھای
ھر نژاد شد! از جملھ پدر سوزان. اما زمانی کھ بھ خودمون اومدیم
و متوجھ این خیانت شدیم، اونھا تونستن با قدرت واقعی ما آشنا
بشن.

4.7/5 - (20 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
malakeh banoo
malakeh banoo
6 روز قبل

سلام. بچه ها لیا کجاشد چ اتفاقی براش افتاد🙄

آتاناز 🌹
آتاناز 🌹
پاسخ به  malakeh banoo
6 روز قبل

الان زمان گذشته هست دالیا تو ی زمان حال هست ولی هنوز داریم گذشته رو میخونیم

فهرست
2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x
()
x