رمان زادهٔ خون جلد دوم پارت 9

 

درعرض یک ساعت ھمھ ی اونھا روی زانو افتاده بودن و از
ترس بھ خودشون میلرزیدن! چیزی کھ مسلم بود حکم بھ مرگشون
بود. اما پدربزرگم با تصمیمی کھ گرفت ھمھ رو شوکھ کرد… اون
اونھا رو بھ دھکدهی “گموندن” و خارج از ناردن تبعید کرد.
جایی کھ ھم بخشی از دنیای خودشون بود و ھم بخشی از دنیای
جادویی ما… و در عین حال بھ ھیچکدوم از دو سرزمین تعلق
نداشت!
با طلسمھایی کھ جادوگران و افسونگرھا روی اون مردم گذاشتن،
اونھا ھیچوقت نمیتونستن از وجود ما بھ بقیھی نژادشون چیزی
بگن. ھیچوقت فرزندی نخواھند داشت و ھیچوقت ھم نمیتونن از
اونجا خارج بشن! این نفرینی بود کھ پدربزرگم براشون انتخاب
کرد. اونھا باید بقیھی عمرشون رو توی اون دھکده و درحال
عذاب کشیدن و فکر کردن بھ خیانتشون بگذرونن .
با این اتفاق، ماھا اعتمادمون رو بھ این نژادِ بدون جادو از دست
دادیم. اما خیلی ھا رو برای بررسی اونھا، سرزمینشون و پیدا
کردن جادو فرستادیم.
موارد محدودی رو گزارش دادن کھ بھنظر میرسید ممکنھ
جادویی ھرچند کم اونجا وجود داشتھ باشھ. اما کریستال ھا چیزی
رو نشون نمیدادن.
بھ ساموئل نگاه کردم کھ بعداز حرفھای پدرش و سوزان، سرش
رو پایین انداختھ بود و باز ھم شخصیت آروم و درونی خودش رو
پس گرفتھ بود. تا جایی کھ من خبر داشتم ساموئل شخصیت

کنجکاو و مایل بھ دونستن علم ھای مختلف داشت. اما درھمون حال
ھم بھ شدت محتاط و خجالتی بود و چیزی حدود شاید ده سال از من
بزرگتر بود.
بھ سمت در رفتم و گفتم:
_ساموئل؟ با من بیا.
بعداز خارج شدن ساموئل از اتاق، در رو روی چھرهھای کنجکاو
بقیھ بستم. میدونستم کھ کارلوس و گرگینھ ھا بھ خاطر شنوایی
فوق‌العادشون صدامون رو میشنون. اما اینجوری حداقل توی
صحبتھامون دخالتی نمیکنن.

_ میخوام کھ یھ بار دیگھ دربارهی این روشی کھ گفتی توضیح
بدی. اما اینبار کامل و با جزئیات.
درعرض یھ ثانیھ چشمھاش برق خودشون رو پس گرفتن و با
ھیجان گفت:
_بھ طور خلاصھ و کوتاه بخوام بگم اینھ کھ اونھا بھ این روش
میگن جراحی (سزارین). پزشکھاشون یھ شکاف زیرشکم مادر
ایجاد میکنن و از طریق اون، بچھ رو خارج میکنن. بعد ھم محل
شکاف رو بخیھ میزنن.
_و چھ اتفاقی برای لونا میفتھ؟

_این یھ روش کاملا ً عادی و معمول برای نژاد بدون جادوئھ.
مادرایی کھ نمیتونن بچھھاشون رو بھصورت طبیعی بھ دنیا بیارن
از این روش استفاده میکنن و معمولا،ً ھم مادر و ھم بچھ سالم
باقی میمونن. طی جراحی ھم از بیھوشی استفاده میکنن کھ فکر
نکنم ما نیازی بھ اون برای بانو لونا داشتھ باشیم.
_تو میتونی این جراحی رو انجام بدی؟
با ھیجان مشھودی کھ توی تن صداش مشخص بود و باعث لرزش
اون شد گفت:
_البتھ کھ میتونم! مدت یکسال از عمرم رو کنار پزشکھای
اونھا مشغول یادگیری این کار بودم.
سری تکون دادم و در اتاق رو باز کردم. نیازی بھ فکر کردن
بیشتر نبود و منم وقتی برای این کار نداشتم.
رو بھ ادموند و بقیھ گفتم:
_جراحی لونا رو ساموئل انجام میده. کسایی کھ با این کار مشکل
دارن میتونن ھمین حالا اینجا رو ترک کنن. اما ھر کدومتون کھ
بمونید کاملا ُ پذیرای کمکش ھستیم.
مخصوصا ً بھ سوزان و ادموند نگاه کردم. منم استفاده از روشھای
وینکیھا (افراد بدون جادو) خوشحال نیستم اما بھنظر میرسھ این
تنھا راه باقی موندهست…
****تولدی دوباره:

قلبم توی سینھم بیقراری میکرد و کنترلی روی حرکت پاھام
نداشتم.
گیب: میشھ دست از راه رفتن برداری؟واقعا ً باعث شدی کھ
سرگیجھ بگیرم!
بعداز حرف گیب صدای اعتراض بقیھ ھم بلند شد. حتی کارلوس و
پدرم ھم از این ھمھ راه رفتن مداوم من خستھ شده بودن و
صداشون دراومده بود! اما من نمیتونستم خودم رو کنترل کنم.
ھیجان، ترس و چشم انتظاری احساساتی بود کھ توی اون لحظھ
داشتم.
بعداز حرفھایی کھ طبقھی بالا رد و بدل شد، قرار بود کھ مردھا
طبقھی پایین بمونن و ادموند بھعنوان دستیار ساموئل و آندریا
برای چک کردن وضعیت لیا و لونا و سوزان و دبرا ھم برای
کمک بھ اونھا بالا بمونن. و حالا من بھھمراه بقیھ توی نشیمن
طبقھ ی اول، کاری بھجز صبر کردن از دستم برنمیاد!
نمیدونم اون زنھا چھ کمکی میتونن انجام بدن کھ من نمیتونم.
باورم نمیشھ کھ یھ جورایی منو از اتاق بیرون انداختن! دوست
داشتم کھ اولین نفر من لیا رو ببینم.
ھیچوقت یھ نوزاد یھ روزه یا حتی چند روزه رو ندیدم. موقع تولد
گوئن ھمراه پدربزرگ خارج از ناردن بودم و موقع تولد میگل ھم
درگیر مشکلات لونا…

و درنتیجھ ھیچ ذھنیتی ندارم کھ قراره چطور باشھ؟ میگل و گوئن
خواه وناخواه بھ خاطر نژاد و ژنتیکشون بچھھایی قوی و کاملا ً سالم
اینجور کھ از شواھد پیدا بود، بارداری لونا مثل بارداری
پریزادھا پیش نمیرفت. فقط میتونم امیدوار باشم کھ الآن
نزدیکترین زمان بھ زایمانش باشھ.
ناخوداگاه دوباره قدمرو رفتن رو شروع کردم کھ با صدای پوف
بلند سیدنی بھ خودم اومدم و با کلافگی روی دستھ ی کاناپھ ی بابا
نشستم. وقتی دست بابا روی دستم نشست بھ چشمھاش نگاه کردم کھ
با صدایی عاصی شده گفت:
_قدمرو رفتن رو متوقف کردی و تکون دادن پاھات رو شروع
کردی؟ لطفا ً یھ لحظھ آروم بگیر. مطمئن باش اتفاق بدی نمیفتھ.
نفسمو فوت کردم بیرون و سری بھ تأیید تکون دادم. اما کنترل این
اوضاع و احوال دست خودم نبود! بعداز چند دقیقھ، نتونستم طاقت
بیارم و بلند شدم. بھ سمت پلھھا رفتم کھ قبل از رسیدنم بھ پلھھا گیب
و میگل مقابلم ایستادن…
چشم غرهای بھ دوتاشون رفتم و راھم رو بھسمت آشپزخونھ کج
کردم. درحینی کھ زیرلب غرغر میکردم نوشیدنیای از یخدان
داخل آشپزخونھ برداشتم. باید یادم باشھ کھ کریستال انرژی خونھ
رو قبلاز تموم شدن انرژیش عوض کنم.
کل خونھ ھای ناردن با کریستال ھای انرژی میچرخھ. این
کریستالھا باعث میشن کھ دمای خونھ ثابت بمونھ. یخدانھا

ھمیشھ سرد و غذاھا سالم باشن. ھمینطور ھمھ ی آب گرم و سرد
خونھ رو ھم تامین میکنھ. بدون اونھا عملا ً خونھ ھای ناردن بدون
استفادهن.
باعث خوشحالیھ کھ معدنھای ناردن مملو از این جواھرات
ارزشمنده! شارژ کردن دوبارهی اونھا ھم ھرچند سخت، اما
ممکنھ…
گرگم از سرکلافگی غرشی کرد کھ در جواب برای خودم چشم
غرهای رفتم! الآن چند ساعتھ کھ بقیھ اجازه نمیدن بھ پلھھا حتی
نزدیک ھم بشم!
اما حداقل احساس بدی ندارم… خیلی عجیبھ! اما ھم خودم و ھم
گرگم مشغول تجربھ کردن یھ چشم انتظاری شیرین ھستیم!
گیب: چرا اینجوری ھستی؟

برگشتم و بھ اون کھ بھ در آشپزخانھ تکیھ داده بود نگاه کردم .

_مگھ چجوریم؟
گیب: نمیدونم اما یھ جور خاصی ھستی! انتظار داشتم الآن
عصبانی و غمگین باشی اما تو بیشتر ھیجانزده و بی صبری.
حتی میتونم بگم یھ ذوق مخصوصی ھم توی رفتارت مشخصھ!

نفس عمیقی کشیدم و بھ جزیره ی آشپزخونھ تکیھ دادم.

_خودمم نمیدونم چھ اتفاقی داره میفتھ! اما یھ حس و حال عجیبی
دارم، یھ جورایی مطمئنم کھ امروز بالاخره وقتشھ. وقت اینھ کھ
لیای خودم رو در آغوش بگیرم و این چیزیِ کھ منو گرگم با تمام
وجود بھش باور داریم.

نوشیدنیم رو بھ سمت چھرهی متفکرش گرفتم. چشمغرهای رفت و
از یخدونی یھ بطری جدید برای خودش برداشت.

_مرد! بیخیال… چرا اینقدر وسواسی عمل میکنی؟
گیب: بھ این وسواس نمیگن. فقط من نمیدونم چطور تا حالا کنار
تو و سیدنی دووم آوردم و در اثر ابتلا بھ انواع بیماریھای
باکتریایی نمردم؟!
سیدنی: ھمونطور کھ ما از دست تو سالم موندیم! گذشتھ از این،
ھر روز کھ میگذره بیشتر متعجب میشم کھ چطور تا حالا
بھخاطر این وسواست از شَرت خلاص نشدیم!
قھقھ ھم رو از دیدن قیافھ ی حرصی گیب، توی گلوم خفھ کردم و
فقط بھ زدن چشمکی بھ سیدنی کھ کنارم ایستاده بود و باقی مونده ی
نوشیدنیم رو سر میکشید، بسنده کردم. اما سیدنی برعکس من با

دیدن قیافھ ی جمع شده از چندش گیب، بلند خندید کھ باعث شد
نوشیدنی بپره توی گلوش و بھ سرفھ بیفتھ! اینبار نوبت گیب بود کھ
بھ اون بخنده. سیدنی با دیدن خنده گیب دوباره خندهش گرفت و
محکمتر سرفھ کرد.
سری با افسوس بھ این دوتا دیوونھ تکون دادم و بطری خالی رو
از دست سیدنی گرفتم. اما قبل از اینکھ اونو روی میز بذارم،
نیرویی قوی، مثل موج عظیمی بھم برخورد کرد کھ باعث شد
تلوتلو بخورم و بطری از دستم بیفتھ!
با چشمھایی کھ دودو میزد، بھ اون دوتا کھ داشتن با تعجب نگاھم
میکردن نگاه کردم و گفتم:

_شما ھم احساسش کردید؟
گیب: چی رو احساس کردیم؟ حالت خوبھ؟ چرا بطری رو
انداختی؟!

بی توجھ بھ حرفای اون دوتا بھ دستم کھ میلرزیدن نگاه کردم.
احساس کردم کھ با چشمھای گرگم دارم اطرافم رو میبینم. قبل از
از جا پریدنم، فقط تونستم زمزمھ کنم: “لیا…”
بھسرعت بھسمت راهپلھھا و طبقھی بالا دویدم. در اتاق رو بدون
مکث و با قدرت باز کردم و داخل شدم. اول از ھمھ نگاھم بھ
آغوش دبرا و پتوی کوچکی کھ توی بغلش بود افتاد. وقتی بھ

چھره ی ساموئل نگاه کردم، لبخندی زد و با چشم بھ دبرا اشاره
کرد…
باز نگاھم رو بھسمت اون پتو کشیدم و با قدمھایی لرزان بھسمتش
رفتم. دبرا با خندهای کھ کل صورتش رو پوشونده بود، قسمتی از
پتو رو کنار زد و تونستم صورت کوچیک و سرخی رو اون زیر
ببینم.
دستم رو بھ سختی بالا آوردم و خیلی با احتیاط انگشتم رو روی
پوست نرم صورتش کشیدم .
حال عجیبی داشتم! برای اولین بار حس میکردم کھ توی وجودم
ھیچی نیست! بلکھ جسمم الآن متعلق بھ خودم و گرگم با ھمھ.
درحالی کھ توی حالت انسانی خودم ھستم، اما درعین حال مثل این
میمونھ کھ بھ گرگم تبدیل شدم.
وقتی دبرا بچھ رو بھ سمتم گرفت و خواست اون رو توی آغوشم
بذاره، یکھ خورده چند قدم بھسمت عقب برداشتم و سرم رو بھ
معنای “نھ” تکون دادم!
الآن اصلا ً توی خودم قدرت اینکھ بغلش کنم رو نمیدیدم.
کل بدنم از درون میلرزید و بھ سختی روی پاھام ایستاده بودم!
چطور میخواستم اون رو بھ آغوش بکشم؟ اگھ بھش صدمھ ای
بزنم چی؟ یھ بار دیگھ بھ چھره ی سرخ و چشمھای بستھ ش نگاه
کردم و بدون برداشتن نگاھم پرسیدم:

_حالش چطوره ؟!
ساموئل: یھکم کوچیک و ضعیفھ. اما کاملا ً سالم و عادیھ!
چشمھام رو بستم و روی صندلی کنار تخت لونا نشستم. اجازه دادم
کھ آرامش و راحتی خیال بدنم رو در بر بگیره.
بھ لونای بیھوش نگاه کردم.
نمیدونم چھ اتفاقی براش افتاده اما من نمیتونم مرگش رو باور
کنم. شاید ھمھ بگن اون روحش رو از دست داده و این برای یھ
نفر یعنی پایان زندگی، اما من باور دارم کھ لونا ما رو ترک
نکرده. نمیدونم چطور، اما من بھش کمک میکنم! ھرچقدر کھ
وقت ببره. اما من اون و دخترش رو در امان نگھ میدارم. تا
زمانی کھ بتونم بھھم برسونمشون.
حالا کھ نشستم فکر کردم، شاید بتونم لیا رو در آغوش بکشم. پس
رو بھ دبرا دستھام رو بالا آوردم و گفتم :

_میشھ لطفا ً …

وقتیکھ دبرا اون جسم کوچیک و بینھایت ظریف رو توی آغوشم
گذاشت، قلبم میخواست از خوشحالی از سینھ م بیرون بزنھ. یھ کم
پتو رو کنار زدم و دست کوچیکش رو توی دستم گرفتم.
انگشتھاش دور انگشتم محکم شدن و باعث شد از تعجب نفسم بند

بیاد! با حیرت و شگفتی بھ رشتھ ھای نقرهای جیوه مانندی کھ مثل
کلاف دور دستھای درھم تنیده شدمون پیچیده شد، نگاه کردم!
سیدنی: اون خیلی زشتھ!
با این حرف، نگاھم رو از دستھامون گرفتم و بھ سیدنی و گیب
نگاه کردم. خم شده بودن و درحال تماشای لیا بودن.
بھسختی جلوی چشمغره رفتنم رو گرفتم. لیای من تنھا چیزی کھ
نیست، زشتھ! اون قشنگترین بچھای کھ تا حالا دیدم…

گیب: خیلی ھم کوچیک و ریزه میزه ست. من بعد بھ دنیا اومدن
خواھرم اون رو دیدم و بھت اطمینان میدم کھ از این بچھ خیلی
زشتتر بود اما حداقل بزرگ و درشتتر. ولی لیا بھنظر میرسھ
کھ حتی نصف اونم نیست !

متوجھ حضور پدر و کارلوس ھم توی اتاق شدم کھ درحال صحبت
با ساموئل و ادموند بودن. یھ بار دیگھ بھ کلاف نقره ای دور
دستھامون نگاه کردم. احساس میکردم انرژی و قدرت درونیم
بیشتر از قبل شده و این من رو گیج و متعجب میکرد!
رو بھ اون دوتا کھ ھنوز درحال نظر دادن دربارهی لیا بودن گفتم :

_شما ھم این رو میبینید؟

با چھره ھایی مشکوک و متعجب نگاھم کردند و سیدنی گفت :

_چی رو ما ھم میبینیم؟
گیب: مطمئنی کھ حالت خوبھ؟

لبخندی کھ درحال شکلگیری روی لبھام بود رو مخفی کردم.
اونھا نمیتونستن این رو ببینن!
توی ذھنم رو بھ لیا گفتم:

_این یھ راز کوچولو، بین من و توئھ… اولین راز مشترکمون.

شاید بعدا ً و یھ روز بھ بقیھ دربارهی این جادوی حیرت‌انگیز بگم.
اما الآن میخوام کھ اون رو بین خودم و لیا نگھ دارم.
دستھایی بھ سمتم اومد، اما ناخوداگاه و قبل از اینکھ بھ لیا برسن،
واکنش نشون دادم و اون رو کنار کشیدم. غرشی از دھنم خارج شد
کھ آندریا ترسیده و یکھ خورده عقب کشید و با بھت نگاھم کرد!
متوجھ نگاه بقیھ شدم و قبلاز اینکھ چیزی بگم، آندریا با دستھایی
کھ بالا گرفتھ بود گفت :

_خیلیخب! آروم باش، نمیخوام بھش صدمھای بزنم. فقط
کوچولومون احتیاج بھ شستن و تمیزشدن داره.

از عکس العملم خجالت کشیدم، اما دست خودم نبود. انگار غریزه و
تمام احساسات من برای محافظت از اون واکنش نشون میدن.
بھ سختی و با ناراحتی لیا رو توی آغوش آندریا گذاشتم و بھ دور
شدنش نگاه کردم.
وقتی در حمام پشت سر آندریا و سوزان بستھ شد، کلافھ سرجام
نشستم
گرگم از اینکھ اجازه دادم اون رو از آغوشم بگیرن، عصبانی بود.
با ناراحتی پوزهش رو روی پنجھ ھاش گذاشت و کز کرد!
نمیتونست درک کنھ کھ چرا اجازه دادم ازمون دور بشھ؟!
ھرچند الآن کھ کنارم نیست، برای خودمم درکش مشکلھ کھ چرا
گذاشتم اون رو با خودشون ببرن. یعنی باید منم برای کمک کردن
بھشون برم؟!
کارلوس و پدرم درحال صحبت کردن بودن اما تمام ھوش و
حواس من بھ دری بود کھ پشت سر آندریا و سوزان بستھ شد. حتی
نمیدونم دقیقا ً چھ مدت از صحبت ھای پچ پچ مانند گیب و سیدنی با
ساموئل و بیرون رفتن گیب از در گذشتھ؟!

بعداز چند دقیقھ ی طولانی مدت و کشندهی دیگھ، بالاخره سوزان و
آندریا بھ ھمراه لیا از حمام خارج شدن. کھ البتھ ھمزمان شد با
ورود سوپرایزکننده ی ملکھ ایسلنزدی بھ اتاق!
مستقیم بھسمت تخت اومد و بھ چھرهی زیبا و بیرنگ لونا زل زد.

ایسلنزی: چھ بلایی سر دخترکم آوردید؟

وقتی آندریا ھمراه لیای درون آغوشش جلوتر اومد، نگاه ایسلنزی
رو بھ خودش کشوند. برای یھ لحظھ احساس کردم کھ چشمھای
سبز رنگش تیره و تاریک شدن! طرز نگاھش بھ لیا اینقدر
خصمانھ و سیاه بود کھ باعث شد سریع و ناخودآگاه لیا رو محکم
توی آغوشم بگیرم!
وقتی برای دومین بار بھ چھرهش نگاه کردم، چشمھای بازش
تبدیل بھ چشمھایی شده بود کھ بینھایت بھ لونا شباھت داشت.
یھ حس بد از اونجا بودن و حضورش داشتم و ھمین ھم باعث شد
بدون توجھ بھ بقیھ، ھمراه لیا از اتاق خارج بشم. مطمئنا ً بقیھ
میتونن وضعیت لونا رو براش توضیح بدن.
الآن اولویت من فقط و فقط لیاست!
سر و صدای زیادی از طبقھ ی پایین میومد و حدس اینکھ الآن
بقیھی اعضای گروھم اونجا جمع شدن، اصلا ً سخت نبود. لیا رو

بھ اتاق لونا بردم و وسط تخت قرارش دادم. خودم کنارش دراز
کشیدم و بھ چھرهی غرق خواب و کوچیکش نگاه کردم.
با احتیاط انگشتم رو روی پوست صورتش کشیدم و از احساسش
غرق لذت شدم.
چند ضربھ بھ در زده شد و لحظھای بعد آندریا توی قاب در بود.
بھسمتمون اومد و طرف دیگھی تخت نشست. بدون تغییر دادن
حالت درازکشم، بازم دستھای کوچیک لیا رو توی مشتم گرفتم و
با لذت و شوقِ وافری بھ رشتھھای نقرهای تنیدهشده بھ دور
دستھامون نگاه کردم!

آندریا: تو میتونی چیزی رو ببینی کھ من و بقیھ نمیتونیم، درستھ؟

نیم نگاھی بھش انداختم و سوالش رو نادیده گرفتم. این راز من و
لیاست! ھنوز آمادگی اینکھ شخص دیگھای رو توی این راز سھیم
کنم رو ندارم .

آندریا: میتونم انرژی و احساس لذت زیادی رو کھ با گرفتن
دستش توی بدنت بھوجود میاد رو احساس کنم! توی اتاق ھم وقتی
برای اولین بار دستش رو گرفتی اون موج انرژی رو از طرفتون
احساس کردم. نمیدونم دقیقا ً چھ چیزی بینتونھ؟ اما ھرچی کھ
ھست، بھتره قدرش رو بدونی. احساسم بھم میگھ کھ ھمین جادو

4.5/5 - (24 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
9 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ستایش
ستایش
5 روز قبل

ولی چقدر قشنگه🤩

ستایش
ستایش
5 روز قبل

چند تا پارته فصل دوم؟؟

الهام
الهام
5 روز قبل

فاطمه میدونم پرروئیه اگه بگم پارتش رو یکم طولانی تر کن😁😂ولی خب چون ذاتا آدم پررویی هستم میگم 😎😁😂میشه لطفا یکم طولانی ترش کنی زودتر پیش بریم من اینجا هارو خوندم دارم لحظه شماری میکنم برسه وسطاش که دیگه از اونجا رو نخوندم و هیچ جا هم نیست لطفا یکم سریع تر پیش بریم ببینم چطور میشه داستانش😟❤مرسی ازت😘

آخرین ویرایش 5 روز قبل توسط الهام
الهام
الهام
پاسخ به  Fatemeh
5 روز قبل

مرسی ازت😍😘❤

الهام
الهام
پاسخ به  Fatemeh
5 روز قبل

اره عزیزم تا پارت295 خوندم همون جایی که میرن سراغ اون درخته عجیب که نگهبان داره و آگرین بهش خون میده

سوگند
سوگند
6 روز قبل

عالییییی بود همیشه همین قدر طولانی زود پارت بده خیلی عالی بود خیلی خیلیییییییییییییییی
🖇️❤️

پارت بعد

فهرست
9
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x
()
x