رمان زادهٔ نور پارت 12

امیر علی کمی خودش را بالا کشید . خسته بود . هم جسمی و هم روحی ……… آن هم زیاد . دو دکمه ابتدایی پیراهن لیمویی رنگش را باز کرد .

– میتونید برید ………. لیلا بالاست ؟

– بله آقا .

– میز ناهار و آماده کنید که تا ده دقیقه دیگه من و لیلا می یایم .

سروناز ایستاد و سری جنباند و امیرعلی هم از جایش بلند شد و سمت پله ها رفت ………. خورشید از پشت نگاهش کرد . درست بود که دوست داشتن آدمی همچون لیلا کمی احمقانه به نظر می رسید اما انگاری امیرعلی واقعا دوستش داشت .

– شاید اخلاق لیلا خانم با آقا تو خلوتشون فرق داشته باشه که آقا انقدر دوستش داره ولی ………… اگه دوستش داره دیگه چه دلیلی برای گرفتن من و بدبخت کردنم داشت ؟

به آشپزخانه برگشت .

– برو بالا و لباس چرکای آقا و خانم رو از اطاقشون جمع کن بیار پایین ………. خودتم اگر لباس چرکی داری بیار .

خورشید همانطور وسط آشپزخانه شبیه مجسمه های گچی ایستاد . تا حالا جرأت نزدیک شدن به طبقه دوم این خانه را پیدا نکرده بود . نمی دانست چرا اما از پا گذاشتن در طبقه دوم این خانه شدیدا حذر می کرد …….. بالا اطاق شخصی امیرعلی بود و خورشید هیچ تمایلی به نزدیک شدن به حریم خصوصی او نداشت.

سروناز سنگینی نگاه خورشید را حس کرد ……… سر سمتش چرخاند و باز هم او را ایستاده وسط آشپزخانه دید .

– دِ …….. تو که هنوز اینجایی دختر …………… من فکر کردم رفتی ………. برو دیگه ، استخاره می کنی ؟

خورشید لب هایش را بر هم فشرد و دستانش را مشت کرد و از آشپزخانه خارج شد . قدم هایش کوتاه بود و پیوسته . نگاهش میخ آن پله های سنگی بود که او را وارد همان حریمی می کرد که او به شدت از آن دوری می نمود .

پله ها را یکی بعد از دیگری بالا می رفت و پشت سر هم نفس های عمیق و طولانی می کشید تا نفس کم نیاورد .

از سروناز شنیده بود که دو اطاق اولی از سمت راست مختص مهمان بود و بعدی اطاق آقا و خانم و بعدیش هم اطاق کار امیرعلی . سمت چپ هم که فضای نسبتا باز همانند پذیرایی پایین قرار داشت ، با این تفاوت که دایره بزرگی میانش خالی بود که به راحتی می شد پذیرایی پایین را دید زد .

دست مشت کرد و به اطاق سومی نگاه کرد . باز هم گویا قلبش بنای بازی درآوردن گذاشته بود که اینچنین پر سر و صدا می کوبید . می دانست امیرعلی و لیلا درون آن اطاق هستند و هنوز برای ناهار پایین نرفتند .

آهسته آهسته نزدیک اطاقشان شد و لب به دندان گرفت و در حسرت خورد که ای کاش به جای او ، سروناز بالا می آمد و لباس های چرکشان را جمع می کرد ………. ضربه آهسته ای به در کوبید . آنقدر آهسته که حس کرد که صدایش به گوش لیلا و امیرعلی نرسیده …….. اما صدای نازک لیلا خط بطلانی روی افکارش کشید .

– بله ؟

– منم …….. خانم .

– بیاتو .

در را باز کرد و وارد شد و لیلا را ایستاده جلوی آینه در حال مالیدن کرم مرطوب کننده ای به صورت ملتهبش دید . موهایش نمناک و خوابیده روی همش می گفت که حمام بوده ……… حتی درون اطاق رایحه خوشبویی از شامپو و صابون هم حس می شد .

لیلا با تک ابرویی بالا رفته از جلوی آینه چرخید و نگاهش کرد ………. تاپ بندی قرمزی تنش بود به همراه شلوارک جین ریش ریش آبی نفتی بسیار کوتاهی که شاید کوتاهیش به یک وجب پایین باستن می رسید .

– چی کار داری ؟

از گوشه چشمش به خوبی می توانست امیرعلی ای که با لباس های راحتیه خانگی روی تخت دراز کشیده بود و به تاج تخت تکیه زده بود و پاهایش را روی هم انداخته بود و نگاهش می کرد را ببیند .

– سروناز خانم گفتن ……… لباس چرکاتون و بدید لطفا .

لیلا به گوشه اطاق و آن سبد در دار حصیری اشاره کرد .

– همه لباس چرکا توی اونه …… همه رو با خودت ببر پایین .

خورشید حتی نگاهش را ذره ای این طرف و آن طرف نچرخاند . نگاه لیلا و امیرعلی زیادی برایش سنگین بود و همین باعث می شد ضربان قلبش دیوانه وار بالا برود ……… نگاه لیلا خصمانه بود ……. اما نگاه امیرعلی بی تفاوت بود . آنچنان که انگار به واقع بین او و یک دیوار هیچ تفاوتی وجود ندارد .

تمام لباس ها را جمع کرد ……. سرش را حتی شده برای ثانیه ای بالا نیاورد و باقدم هایی بلند از اتاق فرار کرد و از پله ها پایین رفت .

روز مهمانی فرا رسید ………. امروز برخلاف روز های دیگر زودتر از خواب بلند شده بود ، حتی سروناز هم امروز زود تر از روزهای دیگر آمده بود . کار زیاد بود و هنوز خدمه هایی که امیرعلی قولشان را داده بود ، نرسیده بودند .

حال و روز خورشید بهتر از قبل بود . حداقل اشک کمتر می ریخت و کمتر بغض می کرد . انگار این یک هفته مقداری برای عادت کردنش خوب بود …… هر چند نباید اقدامات هوشمندانه سروناز را هم نادیده گرفت که همیشه با کارهایی که بر دوش خورشید می انداخت ، ذهن خورشید را آنقدر درگیر و خسته می کرد که خورشید دیگر زمانی برای فکر کردن به خودش و زندگی اش ، پیدا نمی کرد …….. با اینکه خسته جسمی می شد اما لااقل روحش کمی آرام می گرفت .

خورشید وظیفه تی کشیدن خانه را بر عهده گرفته بود و سروناز هم وظیفه گردگیری و دستمال کشیدن را بر دوش گرفته بود .

خورشید نفس بریده نگاهی به سنگ های برق افتاده کق زمین انداخت ….. باید خدا را شکر می کرد که امیرعلی دستور داده بود تمام غذا و دسر های مهمانی از بیرون سفارش داده شود وگرنه یا عضلاتش می گرفت یا از خستگی از حال می رفت و به مهمانی هم نمی رسید .

روز قبل مهمانی هم با سروناز بیرون رفته بود …… بعد از چندین روز زندانی بودن در خانه ، حالا دیدن خیابان های مملو از آدم حالش را خوب می کرد و چقدر دلش می خواست توانش را داشت تا سری به خانواده اش و مخصوصا مادرش بزند .

به مغازه های لباس مجلس فروشی که با لباس های سنگ دوزی شده و زیبا زینت داده شده بود نگاه می کرد ……… اسمش هفته تیر بود . یکبار چندین سال پیش هم برای عروسی سالار ، اینجا آمده بود و خیابان هایش را برای پیدا کردن لباس ارزان قیمت و شیک ، متر کرده بود .

همیشه خرید کردن حالش را عوض می کرد . هرچند چندین سال بود که حتی یک جفت جوراب هم برای خودش نخریده بود و حالا با زنی بیرون آمده بود که نه مادرش به حساب می آمد و نه خویش و قومی ، بلکه زنی بود با ظاهری خشک و عبوس و باطنی مهربان و بسیار هم دلرحم ……. خورشید این موضوع را در همین چند روز فهمیده بود .

روبه روی ویترین مغازه ای ایستاده بود و کت و دامن بادمجانیِ در تن مانکن را نگاه می کرد . همیشه از این مدل کت و دامن ها خوشش می آمد . دامنش کمی کوتاه بود که آن را هم که می شد ، با یک ساپورت مشکی کلفت را حل کرد .

– اون به نظرتون چه طوره سروناز خانم ؟

– کدوم ؟

– همون کت و دامن بادمجونیه …….. هم پوشیدست هم سنگینه .

سروناز نگاهی اجمالی به کت و دامن انداخت …….. به نظر او هم لباس مناسبی به نظر می رسید . منتظر بود تا خورشید لباس های باز با آن رنگ ها و نقوش زیبا انتخاب کند که مختص سنش هم بود ، تا او هم تذکرش را شروع کند که خورشید باید میان جماعتی غریبه بچرخد و پذیرایی کند و آن لباس مناسب او نیست . اما با انتخاب این کت و دامن پوشیده و سنگین حسابی متعجبش کرده بود .

خورشید کت و دامن را پرو کرد . دور کمرش نوار زیبایی از جنش تور همچون کمربند داشت که پشت کمرش به زیبایی هر چه تمام تر در هم می پیچید و به شکل پاپیونی بزرگ در پشت کمرش در می آمد . تا حالا لباسی به این زیبایی نداشت . رنگ بادمجونی لباس زیادی با پوست گندم گونش ، هم همخوانی داشت و زیبایش می کرد . دور تا دور یقه کت ، با سنگ های ریز زینتی همچون ، سر آستین ها ، کار شده بود .

-خورشید ……. خورشید .

خورشید با شنیدن صدای سروناز ، از فکر خرید دیروز بیرون آمد و لبخند باریکی بر لب نشاند . شاید این اولین لبخندش بعد از ورودش به این خانه بود .

-بله ؟

– میوه ها رو فقط دستمال بکش ببر رو میز گوشه سالن مرتب بچین . بعدش می تونی بری یه استراحت کوتاه بکنی ، آقا زنگ زد گفت خدمه ها تا یک ساعت دیگه می رسن .

خورشید خسته بود و بسیار هم عرق کرده بود و موهایش نصفه و نیمه از کلیپسش بیرون زده بود و پخش تر از هر لحظه دیگری دور گردنش ریخته بود .

– اون موهای جنگلیت و یه بار باز و بسته کن دختر ، که آدم جرأت کنه نگات کنه .

خورشید بی حرف و خسته دستی به موهای درهم برهمش کشید و یکبار باز و بسته اش نمود و به زور و هن هن کنان ، سبد بزرگ میوه ها را برداشت و به پذیرایی برد و میوه ها را همانطوری که سروناز گفته بود ، با نظم روی میز مورد نظر ، چید .

خسته پفی کرد و به شاهکارش نگاه انداخت . خانه از تمیزی برق می زد …… تا آنجا که حتی می توانست عکس خودش را هم درون سنگ مرمر های سفید کف سالن ببیند .

خسته عقب گرد کرد تا به اطاقش برود ، دیگر نای یک لحظه ایستادن هم نداشت ، اما همین که چرخید تا سمت اطاقش قدم بردارد ، امیرعلی را در حال صحبت با دو زن جوان غریبه ، آن هم دقیقا ایستاده در وسط سالن پذیرایی دید و قلبش در صدم ثانیه فرو ریخت .

سر امیر علی سمتش چرخید و چشمان خورشید از افتادن نگاه او بر روی خودش ، از وحشت گشاد شد

سر امیر علی سمتش چرخید و چشمان خورشید از افتادن نگاه او بر روی خودش ، از وحشت گشاد شد ……..
نفهمید چه اتفاقی افتاد ، تنها چیزی که فهمید این بود که جهشی پشت کاناپه ای که کنارش ایستاده بود زد و خودش را از چشم مرد مقابلش پنهان کرد ………
مضطرب بود و قلبش وحشتناک می کوبید ……. روسری اش را از سر استرس ، همان طور مچاله روی سرش گذاشته بود و می فشرد و یک دم زیر لب تکرار می کرد :

– دید …… من و دید …… خدایا من و دید .

از صورتش گرما بالا می زد و ……. چشمان گشاد شده اش خیره به کاناپه ای بود که پشتش پناه گرفته بود .

– چرا اینجا سنگر گرفتی ؟

خورشید همچون جن زده ها ، با وحشت سرش را بالا گرفت ……. امیرعلی با ابروانی بالا رفته که انگار به کودکی کودن نگاه می کند ، نشسته بر روی کاناپه به او که ، چمباته زده ، روسری اش را مچاله دو دستی روی سرش نگه داشته بود نگاه می کرد .

با دیدن چشمان گشاد شده و مضطرب خورشید ، با مکثی از روی کاناپه بلند شد و با نیم چرخی کاناپه را دور زد و رو به روی خورشید تک زانو زد .

– چیزی شده ؟

زبانش بند آمده بود و قلبش آنچنان تند می کوبید که انگار هر لحظه انتظار می رفت تا قلب ترسیده اش همانند نارنجکی منفجر شود و هر تکه اش گوشه ای بیفتد .

امیرعلی به چشمان گشاد شده خورشید نگاه کرد و لبش به سمتی کشیده شد و لبخند نیم بندی زد .

– خوبی ؟

خورشید آب دهانش را آنچنان واضح پایین فرستاد که امیرعلی صدای پایین فرستاده شدن آب دهانش را هم شنید .

– زبونت و گربه خورده ؟

خورشید بی وقفه در حالی که نمی توانست حتی ثانیه ای نگاه ترسیده اش را از روی او بلند کند ، بی وقفه تلاش می نمود تا روسری موچاله شدهٔ روی سرش را درست کند تا لااقل اندکی از موهایش را بپوشاند .

امیرعلی به حرکات تند و عجولانه و بی نتیجه خورشید که سعی داشت وضعش را بهبود ببخشد نگاه کرد ………. چشمان سبزِ درشت شده اش با آن موهای لخت اما درهم و برهم دور و برش ، او را همچون شخصیت های کوتوله کارتونی کرده بود .

– چی کار داری می کنی با این بدبخت ……. نخ کشش کردی .

و دست سمت روسری او برد و روسری را از دستش گرفت و آرام و بدون کوچکترین عجله ای تایی گوشه اش زد و روی موهای درهم و بر هم خورشید کشید و با نوک انگشتان مردانه اش ، تمام موهای او را زیر روسری فرستاد و گره شلی زیر گلویش زد ……..
شرم و تعجب و خجالت اولین حسی بود که می شد راحت درون نگاه خورشید خواند ……..
این چند وقته دیده بود که این دختر چگونه خودش را از مقابل دیدگان او پنهان می کند ……..
یا هرجایی که او حضور دارد ، این دختر به گونه ای در فکر فرار از آن مکان است .
بعد این عقد موقت ، زندگی خودش آنقدرها دستخوش تغییر نشده بود اما به نظر می رسید که زندگی این دختر را زیادی تغییر داده بود ……… و شاید بهتر بود با او کمی صحبت کند .

– درسته این چند وقته کارم زیاد بوده و وقتی نبوده تا باهات صحبت کنم …….. ولی این دلیلی نمی شه تا فراموش کنی من در حال حاضر همسرت محسوب می شم و محرمت هستم و لازم نیست انقدر جلوی من معذب رفتار کنی یا خودت و به انواع و اقسام روش ها پنهون کنی .

صدای امیرعلی آرام بود و آهسته …… انگار خیلی مرموزانه قصد داشت کسی صدایش را نشنود و همین ته دل خورشید را بیش از پیش خالی می کرد .

– من ……. من ………

امیرعلی دست جلو برد تا شانه های جمع شده از هولِ او را بگیرد تا لااقل کمی آرامش کند اما میان راه دست جلو رفته اش را مشت کرد و با مکثی عقب کشید ……. حس می کرد برای نزدیک شدن به این دختر رنگ و رو پریده و ترسیده مقابلش زیادی زود است .

مشتش را روی زانوانش گذاشت و سعی کرد کمی از قالب خشک و جدی اش بیرون بزند ……… این دختر همین جوری اش هم بدجوری قالب تهی کرده بود .

– تو چی ؟

با دیدن نگاه دو دو زده خورشید ، بدون اینکه منتظر حرفی از سمت او بماند ادامه داد :

– نمی خواد چیزی بگی …….. بلند شو ………….بلند شو که به یه دوش حسابی احتیاج داری تا خستگیت در بره………. سروناز گفت کل کف این سالن و تو تمیز کردی …….. برو یه دوش بگیر که سر حال شی ……. بعدش هم می تونی تا هفت ، هفت و نیم که مهمونا برسن استراحت کنی ، یا اگر کار شخصی داری به اونا برسی .

نگاهش هنوز هم به خورشید خشکیده بود ………….. مثل اینکه این یکدفعه مواجه شدنش با او ، زیادی شوکه اش کرده بود که حتی توان نشان دادن کوچکترین عکس العملی از او گرفته بود .

– می خوای کمکت کنم بری اطاقت ؟

خورشید تکانی به تن خشک شده اش داد …….. حتی فکرِ کمک کردن امیرعلی هم موهای تنش را سیخ می کرد ……. خودش را روی زمین عقب کشید و انگار که جانی به پاهایش برگشته باشد ، چرخید و به سمت اطاقش دوید .

داخل اطاق شد و بی ملاحظه و با صدا در را در چارچوب کوبید .

خودش را بی حس روی تخت پرت کرد و روسری که امیرعلی روی سرش کشیده بود را از سرش برداشت و به گوشه نامعلومی پرت کرد ……… حس می کرد تمام رگ و پی بدنش به لرز افتاده اند و هنوز هم ضربان بالای قلبش حتی ذره ای پایین نیامده بود .

انگشت میان موهایش کرد و چنگشان زد ………. امروز تنها روزی بود که دلیل آمدنش به این خانه منحوس را به خاطر کار زیاد و بی وقفه ای سروناز روی دوشش انداخته بود ، فراموش کرده بود ……… سروناز آنقدر کار سرش ریخته بود که دیگر مغزش فرصتی برای فکر کردن به بقیه وقایع گذشته را نداشت ……. اما امیرعلی بسیار خوب به یادش آورد که او …….. هنوز هم همان زن صیغه ایش و یا به قول امیرعلی همسرش بود ، آن هم از نوع موقتی اش ……… همسری که خیلی ارزان خریده و به دستش آورده بود .

اندک اندک خشم و بغض میان سلول سلولِ تنش نشست و با هم قاتی شد . لبانش را با خشم روی هم فشرد و چنگ به پیراهنش زد و از تنش بیرون کشید و به دیوار مقابلش کوبید .

امروز یادش رفته بود ……….. امروزی که لحظه به لحظه اش از زمانی که پلک گشوده بود ، پا به پای سروناز کار کرده بود و …………. دلیل آمدنش را به این خانه فراموش کرده بود .

سرش را به متکا کوبید و صورتش را در متکا فرو کرد و جیغ و فریاد زد بلکه خشم و بغض نشسته در جانش تخلیه شود ………. صورتش قرمز بود و رگ های پیشانی اش بیرون زده بود و که ناتوان از کنترل بغضش ، میان فریادهایش بغض شکست و به هق هق افتاد ……….. سرش را بیشتر در متکا فرو کرد و بیشتر جیغ کشید و بیشتر هق هق کرد .

ناتوان از کنترل خشم و بغض ، سر بلند کرد و درجا با همان هق هق صدا دارش به حمام رفت ……… این زندگی زیادی درد داشت .

زیر دوش نشست و به دیوار تکیه زد …….. انگار زانوانش هم تحمل این همه درد را نداشت که خم شد و تنش روی دیوار لیز خورد و روی زمین نشست و زانو در بغل جمع کرد و سر بر زانو گذاشت و هق هق کرد ………. قطرات آب بر سر و رویش میریخت و از مهره های کمرش پایین می رفت ………… نای بلند شدن نداشت .

نمی دانست چه مقدار گذشته بود …….. آرام و بدون ریختن قطره اشکی ، همان طور زیر دوش و تکیه زده به دیوار نشسته بود و به کاشی های سرامیک مقابلش خیره شده بود .

بی حال تنش را لیف و شامپویی زد و خسته از حمام بیرون آمد ……… به صبحش فکر کرد که برای اولین بار بدون فکر به دلیل بودنش در این خانه از خواب بلند شده بود و تنها کار کرده بود و کار …….. حتی حسی آن ته مهای دلش را قلقلک می داد ، تا آن کت و دامن شیک دیروزی اش را بپوشد و برای لحظه ای فارق از هر فکر و خیالی جلوی آینه برود و بار دیگر خودش را ببیند ………. تا کنون لباسی به چنین زیبایی نداشت ……… اما حالا به افکار احمقانه صبحش فکر می کرد ………. چه شد که برای یک آن همه چیز را فراموش کرد ؟!

دیگر نه جانی در تنش مانده بود و نه دیگر خبری از آن حس نشسته در ته دلش برای پوشیدن کت و دامن بود . تنها خودش را خشک کرد و دور موهایش حوله پیچاند ……… انگار نفس هایش هم سنگین شده بود .

مقابل آینه ایستاد و حوله را از دور موهای نم دارش باز کرد و خیره دختر درون آینه شد که حتی از ماه پیشش هم لاغر تر به نظر می رسید .

کت و دامن آویزان در چوب لباسی را روی تختش انداخت ……….. ابتدا ساپورت کلفت و مشکی اش را پوشید و بعد دامن و بعد هم کتش را …………. موهایش را شانه زد و گوجه ای بالا سرش بست و روسری مشکی ساتنش را روی سرش کشید و تمام موهایش را زیر روسری اش پوشاند .

صندل های مشکی که سروناز به او داده بود تا دیگر پابرهنه در خانه قدم نزنه را هم به پا کرد ……….. خسته بود ، آن هم بی نهایت ، آنقدر که دلش می خواست بی خیال مهمانی و مراسم امشب شود و فقط چراغ اطاقش را خاموش کند و به یک خواب سنگین و راحت کند و بی خیال دعوایی می شد که بی شک امیر علی کیان آرا او را بخاطر این تخطی می کرد .

در آینه خودش را نگاه کرد ……… یک خورشید دیگر شده بود ………… یک خورشیدی که حالا سرش به تنش می ارزید ……….. خورشیدی که الان دست نیافتنی به نظر می رسید نه یک جنس بونجول و دست یافتنی و ارزان قیمت .

در حالی از اطاق خارج شد که غم سرتاسر دلش را گرفته بود …….. دامن کتش اندکی تنگ بود و همین باعث می شد قدم هایش را کوتاه بردارد و راه رفتنش ، خانمانه تر و خرامان به نظر برسد .

4/5 - (5 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
6 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Artemis
Army
4 ماه قبل

عالیه مرسی واقعا

آنِه
آنت
4 ماه قبل

مث همیشه عالی:)

Marzi
Marzi
4 ماه قبل

مرسی نویسنده جون🌹
ولی دلیل صیغه کردن خورشید و نمیفهمم

Mobina
Mobina
4 ماه قبل

از اونی که فکر میکردم قشنگتره

Kimia
پاسخ به  Mobina
4 ماه قبل

چطکر رمانم بزارم ؟؟

Marzi
Marzi
پاسخ به  Kimia
4 ماه قبل

سلام میتونید به ادمین پیام بدید تل یا اینجا کامنت بزارید خودشون راهنمایی میکنن

فهرست
6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x
()
x