رمان زادهٔ نور پارت 130

 

– سلام .
نیم رخ به در چسباند و گوش هایش را همچون خفاشی تیز
کرد ………. دلیل برگشتن لیلا به این خانه را نمی دانست ……..
صدای سروناز را هم خوب می توانست بشنود .
– سلام لیلا خانم ……… از این طرف ها .
لیلا شال حریرش را از روی سرش سر داد و دور گردنش
انداخت و پوزخند زنان نگاهش را دور تا دور پذیرایی چرخاند :
– برای برگشتن به خونه خودم باید از تو اجازه می گرفتم ؟
سروناز هم پوزخندی به این اعتماد به نفس تمام نشدنی لیال زد :
– تا جایی که من در جریانم ، شما نه دیگه خانم این خونه هستید
، نه دیگه تو این خونه جایی دارید .
خورشید لبی گزید و لبانش به لبخندی باز شد ………….. بی
نهایت دلش می خواست در پذیرایی حضور داشت و چهره لیلا را
بعد از این حرفِ سوزان سروناز می دید .
بی طاقت و کنجکاو ، دستگیره را آرام پایین کشید و سر از لای
در بیرون فرستاد و آرام راهرو را طی کرد و از گوشه دیوارِ راهرو

پذیرایی را دیدی زد ……… خبری از لیلا نبود …….. کمی بیشتر
گردن کشید و نگاه جستجو گرش را چرخی در پذیرایی
داد ……….. انگار لیلا رفته بود .
از پشت دیوار بیرون آمد و دست به کمر به سمت سروناز که
جلو پله ها ایستاده بود راه افتاد :
– لیلا رفت ؟
سروناز نگاهش را سمت او چرخاند و با ابرو به بالای پله ها اشاره
زد :
– نه ، خانم رفتن بالا .
ابروان خورشید بالا پرید ………. سر از کارهای این زن حیله گر
در نمی آورد .
به سمت پله ها راه افتاد و دست به نرده ها گرفت و پله اول و
دوم را بالا رفت که سروناز مچ آن یکی دستش را گرفت و
متوقفش کرد .
– کجا داری میری خورشید ؟

– می خوام برم بالا ببینم دیگه اومده چه بلایی به سرمون بیاره و
بره ………. این زن دیگه تو این خونه کاری نداره .
– کجا می خوای بری دختر …….. بیا پایین ببینم ……… تو دستم
امانتی ، یه بلایی سرت در بیاد آقا از چشم من می بینه ……… این
زن قابل اعتماد نیست خورشید ……… بفهمه حامله هم هستی ،
می زنه یه بلایی سر خودت و بچت در می یاره .
خورشید مچش را تکانی داد و دستش را از میان انگشتان سروناز
بیرون کشید :
– منم نمی خوام خودم و بهش نشون بدم ……… دیگه این مار
افعی رو خوب شناختم . اتفاقی نمی افته .
و آرام آرام پله ها را بالا رفت و با رسیدن به پا گرد انتهایی ،
دستی روی سینه اش گذاشت و چند ثانیه ای نفس گرفت و به
سمت اطاق سابق لیلا راه افتاد .
با رسیدن به پشت در اطاق ، اندکی خم شد و سعی کرد لیلا را
ببیند …….. می شد از لای درِ نصفه و نیمه باز اطاق ، لیلایی که
کشوهای دراورش را یکی یکی بیرون می کشید و طلاها و

جواهرات و پول و دلارهای داخلش را به درون کیفش سرازیر
می کرد ، دید .
خوشحال بود که لیلا دارد تمام متعلقات باقی مانده از خودش
درون این خانه را جمع می کند و با خود می برد …….. لیلا دیگر
نه شانسی برای ماندن در این خانه داشت ، نه شانسی برای ماندن
در قلب امیرعلی .
دست به کمر گرفت و صاف شد ………. وضعیت جسمانی و شکم
بزرگش به او اجازه نمی داد بیش از این خم بماند .
با صاف شدنش ، کمرش تیری کشید و بینی چین داد و آخ
آهسته و بی اختیاری از دهانش بیرون زد ……… ناله آرامش ، نه
از عمد ، بلکه ناخوداگاه و سهواً بود .
لیلا با شنیدن صدای آرامی و پچ پچ واری از پشت در اطاق ، به
سرعت سر سمت در چرخاند و ابرو درهم کشید …….. حس کرد
آدمی را پشت در دیده .
خورشید هول کرده از چرخیدن سر لیلا به سمت در ، به سرعت
قدمی عقب گذاشت ، اما برای ندیده شدن ……… زیادی دیر شده
بود .

لیلا به سرعت سمت در قدم برداشت و در را یک ضرب باز
کرد …….. قصد غافل گیریِ آدم فضول پشت در را داشت ……..
اما با دیدن وضعیت خورشید و شکم برجسته و بالا آمده اش ،
خودش غافل گیر شد و اخم بر روی پیشانی اش ، بی هیچ
اختیاری و تنها از سر حیرت ، از هم باز شد و با چشمانی گشاد
شده و ناباور به شکم او نگاه کرد :
– تو …….. تو …….. تو حامله ای ؟
خورشید ترسیده قدم دیگری عقب رفت و بی اختیار دستش را
روی شکمش گذاشت ………. می ترسید این مار افعی که هیچ
چیز از او بعید نبود ، به کودک در شکمش صدمه ای بزند ………
انگار کودک در شکمش هم خوب وضعیت اضطرار و تشویشش
را درک کرد که خودش را گوشه ای جمع نمود .
لیلا همچون به جنون کشیده ها لبخندی بر لب آورد ………. او
نتوانسته بود حامله شود ……… حتی با انجام هزاران دوا و درمان
و عمل و مراقب های ویژه ، چه در ایران و چه در خارج ، باز هم
نتوانسته بود چیزی که امیرعلی می خواست را به او هدیه بدهد .

– امیر خوشحاله ؟؟؟ ……. نه ؟؟؟ …….. بالاخره به آرزوش
رسید ……. حتماً هم حسابی به توی افریته میرسه و هوات و
داره …….. حتماً هم الان از ذوقش رو اَبراس ، نه ؟؟؟ اون عاشق
بچه بود .
خورشید ابرو درهم کشید ………. دیگه بس بود هر چه تحقیر و
توهین شنیده بود و سکوت کرده بود و جواب نداد بود .
– من افریته نیستم ……….. اگه افریته و جادوگری هم این وسط
باشه تویی نه من ……… تویی که می خواستی با پستی تمام و با
هزارتا دروغ و دغل با آبرو و حیثت من بازی کنی . افریته تویی
که چندین سال زندگی امیرعلی رو به جهنم تبدیل کردی و ککتم
نگزید ………. افریته تویی که یه روده راست تو شکمت نیست .
فهمیدی ؟؟؟ من نیستم .
لیلا با چشمانی گشاد شده از خشم و صورتی بر افروخته ، به
خورشیدی که بدون هیچ ترس و واهمه ای رو در رویش ایستاده
بود و جوابش را می داد ، نگاه می کرد ………. آنقدر از عصبانیت
داغ و برافروخته شده بود که حس می کرد میان شعله های آتش
گیر کرده و آتش لحظه به لحظه بیشتر به ذغال تبدیلش می کند .

– زبون درآوردی کلفت .
– با این حرفا و توهینا دیگه نمی تونی من و تحقیر کنی ……….
الان مهمه . الان که امیرعلی به من اهمیت میده ………. الان که
تمام هوش و حواسش به منه .
– از همون اولشم می دونستم خونه خراب کنی …….. از همون
اول هم می دونستم یه عوضی به تمام معنایی .
– می دونی اشتباه تو کجاست ؟! اونجایی که فکر می کنی منه
نوعی زندگیت و از چنگت درآوردم ، در صورتی که این خودت
بودی که امیرعلی رو لحظه به لحظه از خودت روندی و دورش
کردی ……….. امیرعلی تا لحظه ای که نفهمید تو داری علناً بهش
خیانت می کنی ، سمت من نیومد ……… تا آخرین لحظه بهت
وفادار موند . تو خودت زندگیت و نابود کردی ……… تو
شخصیت امیرعلی رو خورد کردی ، قلبش و کشتی ………
امیرعلی وقتی سمت من اومد ، کاملا نابود شده بود ………
من …….. دوباره اون و از نو سرپاش کردم ……… تو فقط پول و
این خونه زندگی برات مهم بود ، هیچ وقت امیرعلی رو دوست

نداشتی ، هرگز بهش احترام نذاشتی ……… تو فقط به فکر خودت
بودی و جیبت که نکنه یک وقتی خالی شه .
خورشید نفس زنان از حرص و عصبانیتی که چندین ماه از این
زن در دلش پنهان کرده بود ، در حالی که نگاه عصبی اش را نمی
توانست از نگاه گداخته لیلا جدا کند ، عقب عقب رفت ……..
دیگر نمی توانست بیش از این ، این زن را تحمل کند .
– وایسا ببینمت پتیاره ……… چه غلطی کردی الان ؟؟؟ من و متهم
می کنی پتیاره ؟؟؟
خورشید لبانش را روی هم فشرد و بدون توجه به او به سمت پله
ها راه افتاد ……… متنفر بود از این زن و این حرف ها و این
کارهایش .
سروناز و سودابه نگران ، با پاهایی چسبیده به زمین ، پایین پله
ها ایستاده بودند و به خورشید که به لبه پله ها رسیده بود و لیلا
هم پشت سرش همچون اژدهایی راه می آمد ، نگاه می کردند .
لیلا با دادی که حتی به گوش سرونازِ ایستاده پایین پله ها هم
رسید ، فریاد زد :

– من هنوزم خانم این خونم ………. حق نداری با من اینجوری
حرف بزنی .
خورشید پوزخندی بر لب آورد وقبل از اینکه یک پله پایین برود
، نگاهش را رو به او به عقب چرخاند :
– خواب دیدی خیر باشه …….. به نظرم بهتره به اون تاریخ
آخرین دادگاه طلاق توافقیت خوب نگاه کنی ……… خیلی وقته
که دیگه خانم این خونه تو نیستی ……… خانم این خونه الان منم
لیلا.
لیلا خرناسِ کشان فاصله میان خودش و خورشید را با یک قدم
بلند طی کرد و سینه به سینه او ایستاد .
– تو شدی خانم این خونه بدبخت ؟ …… توی پتیاره ؟؟؟
و دستش را آرام روی شکم برجسته خورشید کشید و شکم او را
لمس کرد …….. خورشید خشمگین مچش را گرفت و دست او
را از روی شکمش برداشت ………. وقتی پای زندگی و بچه و
امیرعلی اش به میان می آمد ، کم از ماده ببری وحشی نمی شد .
– به چه حقی دست کثیفت و به شکم من زدی ؟

لیلا خشمگین از این جسارت خورشید ، دستش را به ضربی عقب
کشید و از میان پنجه های خورشید بیرون آورد و دو دستی شانه
های خورشید را بی هوا رو به جلو هول داد و خورشید وحشت
زده نگاهش را به سرعت به پله های پیش رویش انداخت وتنها
توانست دستانش را به سرعت دور شکمش حلقه کند و صدای
فریاد سروناز را که گفت :
– مواظب باش خورشیییییید ……..
را بشنود و در هوا معلق شود و با تمام جانش روی پله ها سقوط
کند .
هر ضربه ای که به کمر و شکمش وارد می شد صدای نعره های
از سر دردش را به آسمان می برد ………. سروناز وحشت زده
خورشید را میان پله ها گرفت و نگهش داشت و سرش را روی
پاهایش قرار داد .
خورشید فریاد می زد ……… نعره می کشید …….. جیغ می
زد …….. خدا را صدا می نمود ……. بچه ندیده اش را صدا می زد :
– خدااااااا ……… به دادم برس ……. به فریادم برس …….. خدایا
بچم ……. خدایا . خدایااااااا جگر گوشم .

نعره های از سر درد خورشید ، سودابه خشک شده از شوک
اتفاقی که دقیقه پیش افتاده بود ، را راه انداخت و او هم کنار
خورشید زانو زد و وحشت زده و هول کرده ماند که چه کند .
لیلا خشمگین و مات مانده از بالای پله ها به خورشیدِ دراز کش
روی پله های انتهایی نگاه می کرد ……….. نمی خواست این کار
را کند ……… اینکه جلوی چشمای چندتا شاهد ، بخواهد بلایی
سر خورشید بیاورد ، حماقت محضی بود که انجامش داده بود و
دیگر نمی شد کاریش کرد ………. انگار برای یک لحظه خون به
مغزش نرسید که دست به چنین کار احمقانه ای زد .
بی توجه به کیف جواهرات و طلاها پول و دلارش ، به سرعت از پله
ها را دوتا یکی کرد و از کنار خورشید و سروناز و سودابه گذشت
و بدون آنکه وقت را تلف کند ، تمام طول حیاط را به قصد فرار
کردن دوید و از خانه خارج شد ………. می دانست با این حماقتش
باید منتظر طوفان به پا کردن امیرعلی باشد .
سودابه وحشت زده به خونی که از میان پاهای خورشید جاری
شده بود و آرام راهشان را روی سنگ های سیقل خورده به سمت
پایین گرفته بودند نگاه کرد و سروناز به صورت کبود شده از

درد خورشید و صورت عرق کرده در صدم ثانیه اش و دستانی
که از درد غیر قابل مهار ، به زمین و زمان چنگ می زد ، نگاه می
کرد ………. فهمیدن اینکه درد در جای جای تن خورشید می
چرخد و یک لحظه هم قطع نمی شود تا نفسش بالا بیاید ، سخت
نبود .
ابرو درهم کشیده ، با فریاد گفت :
– سودابه سریع زنگ بزن اورژانس …….. بگو سریعاً خودشون و
برسونن ………. خدایا خودت صحیح و سالم نگهشون دار ……….
یا ابوالفضل العباس ، خودت بهمون رحم کن .
دقایقی نچندان زیاد گذشت ……… درد آنقدر جان فرسا بود که
حتی ده دقیقه هم زمان نبرد تا درد و فریاد های بی امان خورشید
، تمام توان و انرژی او را با خودش به یغما برد و بی حس و حال
، چیزی میان هوشیاری و بی هوشی ، سر سنگین شده اش را روی
پای سروناز قرار داده بود و به خیسی محسوسانه پایین تنه
پیراهن بلند در تنش فکر می کرد .

سروناز وحشت زده تر از این سکوتی که اندک اندک روی
خورشید سایه می انداخت ، دست سرد شده اش را میام
انگشتانش گرفت وفشرد :
– خورشید ………. خورشید جان تروخدا چشمات و باز کن ………
نخواب دختر …….
و خورشید با همان پلک های بسته ، نامفهوم و با آخرین جان
باقی مانده در تنش …….. نالید :
– بچم .
– طاقت بیار …….. سودابه زنگ زده اورژانس ……. الان می رسن
عزیزم .
با آزاد شدن انگشتان خورشید از تو دستان سروناز ، سروناز
شوکه با پشت دست دیگرش ضربات آرامی به صورت خورشید
زد بلکه باز هم واکنشی هر چند کوچک از او ببیند ………. اما
انگار دیگر هیچ خبری نبود .
– خورشید ………. خورشید تو رو خدا چشمات و باز کن ………
باز کن دختر .

و سرش را بالا آورد ووحشت زده فریاد زد و ادامه داد :
– پس این آمبولانس لعنتی چی شد ؟
سودابه با شنیدن صدای آیفون ، به سرعت از کنار آنها بلند شد و
به سمت آیفون دوید و شاسی را فشرد و با هول ولا گفت :
– سروناز خانم ، اورژانس رسید ……… اورژانس رسیدش .
دو مرد برانکار به دست ، پله ها را با قدم های بلند بالا آمدند و
بعد از جابه جایی محتاطانه خورشید ، او را به داخل آمبولانس
منتقل کردند و سروناز هم به عنوان همراه او ، داخل آمبولانس
کنار خورشید بی هوش و بی رنگ و رو نشست .
نمی دانست چه کند ……… صدای آژیر آمبولانس همچون ناقوس
کلیسا درون گوشش می پیچید و دلهره اش را دو چندان می
کرد ………. مانده بود چگونه به امیرعلی بگوید تا خودش را به
بیمارستان برساند .
با رسیدن به بیمارستان ، سروناز موبایلش را درآورد و به امیرعلی
زنگ زد ……… تعلل بیش از این جایز نبود . اگر خورشید عمل
لازم می شد ، مطمئناً حضور امیرعلی هم لازم می شد .

– بله ؟
– سلام آقا .
– سلام سروناز خانم . خوب هستید ؟ ………. شمارتون و رو
گوشیم دیدم یه ذره شوکه شدم …….. مسئله ای پیش اومده ؟؟؟
– سرکارید آقا ؟
– آره ، چطور ؟ شما بیرونید ؟ صدا دور و اطرافتون زیاده .
سروناز درمانده پلک بست ………. از شکستن مجدد این مرد می
ترسید ……. واهمه داشت .
– بله آقا بیرونم .
– لطفا زودتر برگردید خونه ……… نمی خوام خورشید تنها بمونه .
– آقا ……… من …….. بیمارستانم .
امیرعلی مردمک های در حال حرکتش ، به آنی از حرکت ایستاد
و به گوشه ای خیره شد و ………. نفهمید چرا قلبش لرزید و به
تلاطم افتاد ……… ابرو درهم کشیده گفت :
– بیمارستان ؟ ……….. چرا ؟ ……. نکنه برای خورشید اتفاقی
افتاده .

– چی بگم …… آقا فقط خودتون و برسونید بیمارستانِ
کوثر ………. همونی که نزدیک خونتونه.
امیرعلی شوکه و بی اختیار از پشت میز بلند شد و بدون توجه به
حرف سروناز مضطربانه پرسید :
-خورشید چی شده ؟ چه بلایی سر خورشیدم اومده .
– آقا تروخدا بیاین بیمارستان .
امیرعلی بی طاقت ، نعره از سر نگرانی اش آنچنان بلند شد که
به گوش دیگر کارمندان خارج از دفتر مدیریت او هم رسید :
– گفتم چی شده ؟
– لیلا خانم آقا ………. لیلا خانم اومده بودن خونه شما و ……….
بیش از این ادامه دادن ، در توان سروناز نبود ……… چادرش را
میان مشتش فشرد و بدون آنکه جمله قبلی اش را ادامه دهد ،
مجدداً تکرار کرد :
– خودتون و هر چه زودتر برسونید بیمارستان آقا …….. فقط
بیاین .

وقطع کرد ………. صحبت کردن سخت که نه …….. مرگ آور به
نظر می رسید .
امیرعلی با شنیدن اسم لیلا از زبان سروناز قلبش فرو ریخت و
نفهمید چه زمانی ، موبایلش از میان انگشتان بی حس شده اش
به روی میزش سقوط کرد .
به آنی ، انگار که از شوک خارج شده باشد ، به سمت در دوید و
آنچنان در را یک ضرب باز کرد که منشی پشت میزش از ترس
از جا پرید و ترسیده با نگاهش ، امیرعلی ای که تمام طول شرکت
را بی توجه به کارکنان متعجب ایستاده وسط سالن ، از میانشان
با قدم های دو مانند ، به سمت آسانسور رد میشد را دنبال کرد .
امیرعلی به آسانسور رسید و با دیدن ایستادن آسانسور در طبقه
اول ، با ضرب چندین بار شاسی را فشرد ……… انگار فکر می
کرد هر چه شاسی را بیشتر بفشارد ، سرعت بالا آمدنش بیشتر
می شود .
عصبی و هول کرده با ترسی محسوسانه که درون سینه اش
نشسته بود ، مشت محکمی درون در آسانسور کوبید و در را قُر
کرد ………. زمان را از دست نداد و به سمت پله ها دوید و چهار

طبقه را بی وقفه و یک ضرب پایین رفت و سوار ماشینش شد و
تا خود بیمارستان گاز داد و راند .
لیلا را بهتر از هر کسی می شناخت ………. می دانست این مار
افعی هر لحظه در پی فرصتی برای زدن ضربه ای به خورشید و
بچه تو راهی اشان است .
قلبش می کوبید …….. محکم و پر سرعت ……… و این ندانستن
حال و روز خورشیدش ، کم مانده بود قلبش را همچون بمبی
ساعتی به هزار تکه بزرگ و کوچک تبدیل کند ………… بی اختیار
و پشت سر هم خورشید را زیر لب صدا می زد بلکه قلب درمانده
و وحشت زده اش آرام بگیرد ……… در این زمان ، بچه ای که
سال ها منتظر آمدنش بود حتی ذره ای برایش اهمیت نداشت .
الان تنها چیزی که می خواست بداند ، این بود که خورشیدش
سالم است و حالش خوب است .
خورشید را وارد یکی از چادرهای اورژانس کردند ……… پزشک
بالا سرش ایستاده بود و به آرامی سونوگرافی از شکمش می
گرفت .

سروناز نگران دست سرد خورشید را میان دستانش گرفت و از
دکتر پرسید :
– چه اتفاقی افتاده خانم دکتر ؟
– اینکه با اون همه ضربه بچش سقط نشده کم از معجزه نیست .
قاعدتاً باید بچه رو همون لحظه مینداخت ……… اما وضعش
بحرانیه و خطر سقط کماکان هنوزم وجود داره …….. جنین به
هیچ عنوان در وضعیت مطلوبی نیست و مادر خونریزی هم
داره ………. ممکنه هر لحظه بچه سقط بشه ……… شوهرش
کجاست ؟
– زنگ زدم بهش ، داره می یاد .
پرستاری وارد چادر شد :
– دکتر به بخش زنان منتقلش کنیم ؟
– آره ، همین الان کارای بستری شدنش و انجام بدید .
خورشید را با برانکارد به همراه پزشک و پرستاری به بخش زنان
منتقل کردند ……….. سر پرستار با دیدن برانکاردِ خورشید
ابروانش را درهم فرستاد .

– این و چرا اینجا آوردید ؟
پرستار لبخند مصلحت آمیزی زد :
– دکتر سیروس گفتن بیاریمش بخش زنان .
سرپرستار با دست دورش را نشانی داد :
– اینجا جای خالی می بینی که بیمار جدید آوردید ؟ ………. چرا
قبلش هماهنگی نمی کنید که بیمار بدبخت و هی جا به جا نکنید
؟ من الان این و کجا جا بدم ؟ تخت نداریم .
– حالا چی کار کنیم ؟ وضعشم خوب نیست دکتر .
سر پرستار پای تخت خورشید آمد و پرونده پزشکی اش را
نگاهی انداخت و با دیدن وضع خورشید ، ابروانش بیشتر از قبل
درهم رفت ………. پف کلافه ای کشید و با دست به گوشه راهرو
اشاره کرد .
– فعلا اینجا بذاریدش ببینم چی کار می تونم بکنم ………. دفعه
دیگه این مدلی برای بخش من بیمار بالا بیارید ، از همون راه بر
می گردونمش پایین .

با هجوم سه چهار دکتر به اطاق یکی از بیماران ، سر پرستار نیز
از تخت خورشید فاصله گرفت و با قدم های بلند به سمت اطاق
بیمار دوید .
با ورود به اطاقِ بیمار ، چشمانش در همان بدو ورود ، به مانیتور
بالا سر بیمار که خط صاف ضربان قلب او را نشان می داد ،
افتاد ………… بیمار هم همانند خورشید حامله بود و پا به ماه و
مشکوک به سقط .
عملیات احیا انجام شد ……….. آن هم برای چندین دقیقه پیا پی
، اما انگار هیچ نتیجه ای برای برگشت بیمار نداشت .
پزشک خسته و نفس بریده ، بعد از چندین دقیقه نفس بُر
عملیات احیاء ، دستگاه شوک را روی دستگاه برگرداند و سعی
کرد با گوشی معاینه ضربان قلب جنین را پیدا کند .
– ضربان قلب جنین و هم نداریم ………. متاسفانه هم مادر و هم
بچه رو باهم از دست دادیم .
مادر بیمار با شنیدن این حرف ، جیغ و فریادهایش باهم بالا رفت
و با دو دست محکم بر فرق سرش کوبید و خودش را گوشه اطاق
دخترِ باردارِ از دست رفته اش انداخت .

4.5/5 - (91 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
20 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
malakeh banoo
malakeh banoo
5 روز قبل

فاطمه جان پارت جدیدو بزار دیگه دق مرگمون نکن خوبیت ندارع عزیزمن

dary
dary
5 روز قبل

چرا حس میکنم الان خورشید میمیره؟نمیدونم ها اما حس ششممه دیگه و اینکه نویسنده اگه میخوای یکی رو بپوکونی فک کنم بچه اشون انتخاب خوبی نباشه زیادی تکراریه و کاملا قابل حدسه ک چی میشه دیگه انگیزه خواندن بقیه رمانو میگیره اگه هم ک هیچی نشن هم ک خیلی غیر واقعیه

Zahra
Zahra
5 روز قبل

اقا همین ادرس خونه امیرعلیو بدین من برم خورشیدو بزنمش😐

الهام
الهام
6 روز قبل

خورشید خودش مرض داره مگه این لیلای سگ رو نمیشناسی که میری سراغش به تو چه واسه چی اومده اخه اون دوتا خدمتکارم انگار مترسک سر جالیزن خب میمردی باهاش میرفتی بالا یا زنگ میزدی به امیر علی …..لیلام که در رفت😒😐

نازلی
نازلی
6 روز قبل

اگه میشه داستانو سمت معلولیت و مرگ و میر و الزایمروکمانبر چون این سه تا دیگه خیلی تکراری و کلیشه ای شدن😘😘😘😘😘😘😘😘❤

نازلی
نازلی
6 روز قبل

فاطمه جانم لطفاپارت هارو طولانی تر بذار 🥺😥😢😘😘😘❤

نازلی
نازلی
پاسخ به  Fatemeh
6 روز قبل

😘😘😘😘😘😘🤩🤩🤩🤩

ضحا
پاسخ به  Fatemeh
5 روز قبل

مرسییی ❤️

یاس
یاس
6 روز قبل

نویسنده عزیز چرا امروز انقدر دیر پارت جدید گذاشتی؟ اینطوری خوب نیست خواننده ها رو انقدر منتظر بزاری. بعدشم یکم پارت هارو طولانی بزار، این چه وضعشه انقدر کم.

دیجی توووون🙂
دیجی توووون🙂
پاسخ به  Fatemeh
6 روز قبل

فاطی مشکوک شدیااااا کلکککک 🧐🧐😂😂😂😂

دیجی توووون🙂
دیجی توووون🙂
پاسخ به  Fatemeh
6 روز قبل

دیدی گفتمممم من میفهمممممممم من حس ششمم خعلی قویههههههههههه یسسسسس همینههههه🤣🤣

دیجی توووون🙂
دیجی توووون🙂
پاسخ به  Fatemeh
6 روز قبل

😂😂

ضحا
پاسخ به  Fatemeh
5 روز قبل

همه بچه ی خوبینن😊

فهرست
20
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x
()
x