رمان زادهٔ نور پارت 133

 

خورشید که نیت او را با خم شدن کنارش و رد شدن یک دست
از پشت کمرش و دست دیگر از زیر پایش ، فهمیده بود ، ابرو
بالا داد :
– امیرعلی به خدا می تونم راه بیام .
امیرعلی بی توجه به حرف خورشید ، بلندش نمود و با پا در
ماشین را بست :
– اینجا هم مثل خونه قبلی پله داره . دکترت گفت حتی حق یک
پله بالا پایین کردن هم نداری …….. چه برسه به اینجا که همین
ابتداش پنج شش تا پله داره .
– من راه نرم می میرم . اصلا پاهام خشک میشن .
– فعلا مجبوری این چهل پنجاه روز و تا فارق شدنت تحمل
کنی ……… دکترت گفت فقط می تونی برای حموم و دستشوویی
رفتن یه ذره راه بری .
– حالا نندازیم .
– نترس محکم گرفتمت ……… فوقشم بیفتی ، باهم می
افتیم …….. ها ؟ بیشتر از این که چیزی نمیشه .

– آره چیزی نمیشه ، فقط پسر عزیزت به لواشک تبدیل
میشه …….. تا منم بخوام فارق بشم کمرت با این بلند و کوتاه
کردنای من ، نصف میشه ……. خیلی سنگین شدم .
امیرعلی به سمت چهار پنج پله ورودی خانه راه افتاد و بالا رفت :
– گفتم که ، من با این بلند کردنا هیچ مشکلی ندارم …….. اگه به
من باشه دوست دارم دم به ساعت تو بغل بگیرمت .
خورشید دست دور گردن او حلقه نمود و سرش را به سینه
مردانه او چسباند و با تمام جانش عطر تن او را به شمام کشید :
– منم دوست دارم مدام تو بغلت باشم ، عاشق گرمای تن و بدنم .
امیرعلی بدون آنکه نگاهش را از رو به رو بگیرد ، لبخند یک
طرفه اش باز روی لبانش نشست و بیشتر از ثانیه پیش خورشید
را به سینه اش فشرد .
– می دونی که الان بخاطر شرایط خاصت ، هیچ غلط خاصی نمی
تونم بکنم ، داری کِرم می ریزی دختر جون …….. فکر نکن
حواسم نیست ……. داری باهام بد تا می کنی .

خورشید خنده ای کرد و مقرضانه صورتش را از سینه او جدا کرد
و
بالا کشید و میان گردن اوفرستاد و لبانش را به گردن او چسباند :
– این تلافی اون آفتابه گفتنت جناب کیانِ عزیزم .
امیرعلی نگاه پایین کشید و به لبان خندان و چشمان پر توقع شده
او نگاه انداخت ……….به مقابل در رسیده بودند و خورشید توقع
داشت امیرعلی خودش برای باز کرد در اقدامی کند ، اما در کمال
تعجب ، در خود به خود باز شد و خورشید با ابروانی بالا رفته به
سرونازی که حالا میان چهارچوب در ایستاده بود نگاه
کرد ……….. فکر می کرد خودش و امیرعلی تنها در این خانه
حضور دارند ……….. خجالت زده و به سرعت سرش را از میان
گردن امیرعلی بیرون کشید و دستانش را هم از دور گردن او
آزاد کرد و پایین آورد و با لبخندی شرم زده و متعجب به او نگاه
کرد :
– سلام سروناز جون ……… شما اینجایین ؟
سروناز با همان لبخند نازک بر روی لبانش ، سری برای او تکان
داد ……… سروناز بعد از گذشت چندین هفته ، هنوز هم که هنوزِ

نتوانسته بود خاطره دل خراش پرت شدن خورشید از پله ها را
به دست فراموشی بسپارد ،و الان که او را سالم و سرحال می دید
، خدا را شکر می کرد .
– سلام خورشید جان ، آره . آقا رانندشون و امروز دنبالم
فرستادن که بیام ……… سلام آقا ، بفرمایید داخل .
– سلام ممنون سروناز خانم ………. اطاق پایین و برای ما آماده
کردید ؟
– سلام آقا ……. سلام خورشید خانم . خوش اومدید ، بفرمایید
من اطاقتون و آماده کردم .
خورشید با شنیدن صدای زنانه دیگری ، از کنار بازوی امیرعلی
گردنی کشید که چشمانش به سودابه خورد و لبخندش عریض
تر شد ………. اینکه در این خانه تنها نباشد ، بهترین هدیه ای بود
که امیرعلی می توانست به او بدهد .
– وای سودابه جون ، شما هم هستید ؟
سروناز که می دانست امیرعلی وزن زیادی را تحمل می کند ، با
دست به یکی از اطاق های انتهای سالن اشاره کرد :

– فکر کنم بهتر باشه سلام و علیک ها رو بذاریم برای سر میز
ناهار ……… آقا خسته شدن .
خورشید گوشه لبش را گزید و نگاهش را به دور و اطراف سالن
بزرگ در خانه داد ……… تمام لوازم این خانه جدید بود و نو
بودنشان از صد فرسخی جار می زد ……….. یک سالن دایره شکل
که می شد سه دست مبل سلطنتی و یک دست مبل راحتی که
مختص قسمت Room TV بود را دید و تک میز ناهار خوری
مستطیل شکل بیست و چهار نفره بزرگی که گوشه سالن قرار
داشت …….. و تخته فرش های روشن نفیسی که روی زمین پهن
شده بود و از برقی که تار و پودشان می زد ، می شد تشخیص داد
، فرش های دست بافتِ ابریشمیِ اعلا باشند .
امیرعلی خورشید را به سمت راهرو انتهای سالن برد ……..
راهروی بلندی که چهار در ، در سمت راست قرار داشت و سه
در ، در سمت چپ ……….. سودابه در اولین اطاق از سمت چپ را
باز کرد و گوشه ای ایستاد تا امیرعلی وارد شد و بلافاصله بعد از
ورود امیرعلی به اطاق ، آرام در را بست و آنها را تنها گذاشت .

امیرعلی آرام خورشید را روی تخت قرار داد و صاف شد و
فرصتی به او داد تا دیزاین جدید اطاقشان را بررسی کند .
– امیرعلی ……… تو محشری ………. اینجا معرکه است . سلیقت
عالیه .
امیرعلی پایین پای خورشید رفت و جوراب هایش را به همراه
مانتو در تن او درآورد و مالشی به ساق پای کمی ورم کرده او
داد و دقیقه ای بعد کنارش دراز کشید و خورشید را میان آغوش
گرمش جای داد .
– اونکه بله ……… اگه کج سلیقه بودم که تو رو انتخاب نمی کردم .
خورشید با خنده گردن بالا کشید و نگاهی به چشمان بسته او
انداخت ………. وارد هفت ماهگی شده بود و شکم بزرگش به او
اجازه حرکت اضافی نمی داد .
– پس داری اقرار می کنی که از همون اول که چشمت به من افتاد
دلت قیلی ویلی رفت و دندونت گیر کرد ………… پس اون رستم
بازیا که عقد موقتت کردم تا خانوادت و کمک کنم هم همه
کشک بود ……… آره ؟؟؟ ……. نگو آقا عاشق و واله من شده .

امیرعلی پلک گشود و نگاه خندانش را به سمت چشمان زیبای
او پایین کشید ……… روی لبانش خبری از لبخند نبود ، اما
چشمانش به وضوح می خندید و برق می زد ………. با انگشت
اشاره اش ضربه ای آرام به پیشانی خورشید زد و باعث شد
صدای خنده خورشید بلند شود :
– تروخدا یه ذره از خودت تعریف کن ……. اولاً اون اولین باری
که دیدمت انقدر حرصی و جوشی و عصبی بودم که شکل و قیافت
اصلا تو ذهنم نمونده ………. ضرر بدی به کارخونه و شرکت
خورده بود ………. از وضعیت مالی پدرت هم که خبر نداشتم و
فکر می کردم داره می پیچوندم .
خورشید با یادآوری آن روزهایی که فشار روانی و عصبی بی
نهایتی روی تمام اعضای خانواده اش افتاده بود ، نگاه از چشمان
امیرعلی گرفت و دست بالا برد و چند دکمه بالایی پیراهن
امیرعلی را باز کرد و صورتش را به سینه برهنه او چسباند و پلک
بست ………. ذره ذره وجود این مرد آرامش می کرد .
– اون اوایل به حدی ازت می ترسیدم که حساب و کتابی
نداشت …………. ترسناک بودی و مرموز ……… بابام یه آقای

کیان می گفت و ثانیه بعد تمام تن و بدن ما رو به لرزه می
انداخت ………. فکر نمی کردم دست روی من بذاری ، فکر نمی
کردم برای نجات خانوادم بخوای من و محرم خودت
بکنی ……….. وقتی گفتی تنها شرطت برای بی خیال شدن ، صیغه
کردنِ منه ، مطمئن شدم که یه مرد هوسبازی …….. از همون مردا
که تا چشمشون به یه دختر می افته ، دست و پاشون شل
میشه …….. از همون مردا که زن و فقط وسیله ای برای تفریح و
خوش گذرونی خودشون می دونن ……… ازت متنفر شده
بودم …….
امیرعلی نفس عمیقی کشید و دستش را پایین فرستاد و از زیر
تاپ خورشید رد کرد و روی شکم برجسته او گذاشت و نوازش
آرامش را روی پوست گرم او شروع کرد .
– خوب اون اوایلو یادم می یاد ………. ترست و از خودم و خوب
تو چشمات می دیدم …….. دوری کردن هات و می دیدم و با
خودم می گفتم وقتی ببینی سمتت نمی یام و کششی نسبت بهت
ندارم کم کم آروم میشی …….. اما دیدم نه تنها آروم نشدی بلکه
فرار کردن هاتم از من بیشتر شد ……….. قصد نداشتم تا دلیل

صیغه کردن و آوردنت به اینجا رو بهت بگم ، من اصلا آدمی
نیستم که بخوام کاری رو انجام بدم و بعد ریز به ریزش و برای
کسی گزارش بدم …….. اماوقتی دیدم هر بار که چشمت به من
می افته ، رنگ از رخت می پره ، تصمیم گرفتم بگم دلیل وارد
کردنت به زندگیم و آوردنت به اینجا چیه ……… بگم هیچ قصد
و غرضی از محرم کردنت یا آوردنت پیش خودم ، نداشته و ندارم
و فقط می خواستم غیر مستقیم به تو و خانوادت کمک کنم .
امیرعلی دستش را بالا تر برد و ضربان قلب خورشید را به بازی
گرفت و آرام تر و زمزمه مانند ادامه داد:
– اما دو سه ماه بیشتر نگذشت که دیدم تمام اون منم منم کردن
ها ، تمام اون کوری خوندن ها که هیچ کششی نسبت بهت ندارم
، یه بُلف احمقانه بیش نیست ………. وقتی به خودم اومدم دیدم
دلم برای دیدنت ، برای صحبت کردن باهات ، برای سر به سر
گذاشتنت ، حتی برای گرفتن دستات یا برای زودتر برگشتن از
سر کار و دیدنت ، له له می زنه ……….. خورشید من بی غیرت
نبوده و نیستم …….. احمق هم نبودم که نفهمم ورودت به زندگیم
داره چه بلایی سر دل وقلبم می یاره ………. من مرد متأهلی بودم

که زن و زندگی داشت ،و رفتن سراغ دختری غیر از زن خودش
و بی شرفی بیش نمی دونست ……… خیلی نگذشت که فهمیدم
دوستت دارم ، اما این حس با واقعیتی که داخلش زندگی می
کردم جور در نمی اومد …….. تصمیم گرفتم چیزی از احساسم
به زبون نیارم و به همون زندگی نکبت بارم متعهد بمونم و ادامش
بدم ………. اما وقتی متوجه خیانت لیال شدم ، تصمیم گرفتم که
اجازه ندم از دستم بری ، اجازه ندم اسم مرد دیگه ای روت بیفته .
نمی تونستم ببینم که این محرمیت شش ماهه تموم بشه و دیگه
برای من نباشی …….. همون لحظه که تصمیم به جدایی از لیلا
گرفتم ، مصمم شدم احساسم و با تو در میون بذارم و ازت رسماً
خاستگاری کنم .
خورشید که حس خوبی از نوازش دست امیرعلی پیدا کرده بود
، لبانش را روی سینه امیرعلی تکان داد و بوسه ای به سینه مردانه
اش زد .
– اما توی نامرد تا قبل از اون سفر کیشمون من و کشتی و زنده
کردی …….. یه لحظه یه جوری رفتار می کردی که با خودم می
گفتم امیرعلی من و می خواد ، لحظه بعدش همچین با رفتارت

می زدی تو برجکم که می گفتم همین که صیغمون تموم بشه ،
من و بلند می کنی می بری میذاری خونه مامان بابام ……… شب
و روزم و یکی کرده بودی . من اصلا نفهمیدم که کی عاشقت شدم
، که کی دل بهت بستم ، که کی ضربان قلبم با دیدنت بالا و پایین
شد ………. وقتی به خودم اومدم دیدم دیگه دلم نمی خواد
برگردم خونه مامان بابام و دلم می خواد تا همیشه کنارت بمونم .
امیرعلی رو به روی آینه میز توالت ایستاده بود و گره کروات
مشکی اش را محکم می کرد ………. در پیراهن سفید خامه ایش
و با آن کت و شلوار مشکی رنگ ، حسابی دیدنی و جذاب تر از
همیشه به نظر می رسید …….. موهای شانه زده شده و شسوار
کشیده اش همه به سمت راست و اندکی هم رو به عقب متمایل
شده بود و بوی خوش ادکلنش ، از صد فرسخی بینی هر فردی
را نوازش می کرد و صورت شش تیغه شده و صافش دل خورشید
را می برد و برای هزارمین بار عقل از سر و هوش او می
پراند ……… این تیپ و قیافه زیادی لوکس امیرعلی ، برای آب
انداختن دهان هر بیننده ای کفایت می کرد .

امروز روز بزرگی بود ……… برای خورشید ………. و بیشتر از آن
برای امیرعلی …….. امروز روزی بود که خورشید روزها و حتی
ماه ها انتظارش را می کشید ……… امروز روزی بود که قرار بود
دفتر زندگی امیرعلی و لیلا برای همیشه بسته شود و مهر طلاق
در محضر در شناسنامه اشان کوبیده شود .
خورشید همانطور روی تخت دراز کشید و بی تحرک ، با لبخندی
پت و پهن بر روی لبانش ، او را خیره خیره نظاره می کرد و در
دلش قربان صدقه اش می رفت .
– چقدر به خودت می رسی ……… بسه دیگه .
امیرعلی از داخل آینه نگاهش را سمت خورشید که پشت سرش
قرار داشت ، کشید و بی توجه به گفته او گفت :
– خورشید نکنه من که رفتم از جات بلند بشی و هیجان زده کاری
کنی و کار دست خودت و من بدی ……… بگیر همین جوری دراز
بکش . کاری داشتی ، تلفن کنار دستت و بردار و شماره صفر و
بگیر ، به آشپزخونه و پذیرایی وصل میشی ……… تلفنِ تو خونه
رو دیروز وصل کردم . دیگه از این به بعد کاری داشتی می تونی
راحت سروناز و سودابه رو صدا بزنی .

خورشید لبانش را جمع کرد و بالا داد ………. روز به روز که به
زمان فارق شدنش نزدیک تر می شد ، انگار امیرعلی هم بیشتر
حالت های وسواس گونه اش اود می کرد و نمود پیدا می
کرد ……… از وقتی که از بیمارستان به این خانه آمده بود تنها
توانسته بود مسیر سرویس بهداشتی تا تخت خوابشان را طی کند
و اجازه برداشتن حتی قدمی اضافه تر را نداشت ………. حتی
امیرعلی مجبورش کرده بود صبحانه و ناهار و شامش را هم در
همین تخت بخورد .
– کی میشی من فارغ شم از دست این دستورات و باید نبایدای
تو راحت بشم .
– تمام این باید نبایدا به نفع خودته . می ترسم دو دقیقه به حال
خودت رهات کنم ، بزنی یه بلایی سر خودت و من بیاری .
– حالا نگفتی چرا این همه تیپ زدی .
امیرعلی لبه کتش را به حالتی خاص کنار زد و دستش را درون
جیب شلوار پارچه ایش فرو کرد و تک ابرویی بالا انداخت و
لبخند نصفه نیمه مغرورانه ای روی لبانش نشاند ………. امیرعلی
دقیقا شبیه همان مدلینگ های درون ژورنال ها شده بود .

– تیپ و ظاهر من همیشه همین مدلی بوده .
خورشید ریز بینانه ، با چشمانی نازک کرده سر تا پای او را
برانداز کرد و دستانش را میان بغلش جمع کرد :
– خیلی مشکوک می زنی جناب کیان ……. مطمئنی می خوای بری
محضر ؟ جای دیگه ای قرار نیست بری ؟
– به خدا که دیوونه ای خورشید .
خورشید خنده ای کرد و دستانش را از میان سینه اش آزاد کرد
و امیرعلی ادامه داد :
– بعد از این همه به به چه چه بگو ببینم چطور شدم .
– شبیه آبنبات شدی .
قیافه مغرورانه امیرعلی با آن لبخند یک طرفه روی لبانش ، با
شنیدن نظر خورشید کج و کوله شد و چشمانش سوالی خیره
خورشید شد :
– این همه چیز …….. آبنبات دختر ؟؟؟
– آره دیگه …….. فقط آبنباته که دهن همه رو اینجوری آب
میندازه .

امیرعلی خنده ای بر لب نشاند و دو قدم به سمت خورشید
برداشت و خم شد و ابتدا لبان خندان او را بوسید ، سپس گوشه
تاپ آزاد او را بالا داد و لبانش را به شکم برجسته او چسباند و
بوسید و خورشید را برای ثانیه هایی مهمان عطر خوش تنش
نمود .
– تو بهترین و جنتلمن ترین شوهر دنیایی جناب کیان .
و صدایش را همچون این چند روزه که برای صدا زدن سروناز و
سودابه ، پس کله اش می انداخت و آنها را صدا می زد ، انداخت
و سودابه را با صدایی فریاد مانند صدا نمود ……… صدایش
آنچنان بلند بود که امیرعلیِ بی خبر را هم از جا را هم پراند .
– سودابه جون ……… سودابه جون ……..
سودابه که در دو سه اطاق آن طرف تر ، در حال گرد گیری اطاق
نوزاد نیامده بود ، با شنیدن صدای فریاد خورشید ،وحشت زده ،
با فکر اینکه اتفاقی برای خورشید افتاده ، هر چه در دست داشت
را زمین گذاشت و به سمت اطاق آنها دوید و در را یک ضرب باز
کرد و نگاه نگرانش را روی خورشید دراز کش و خندانِ روی

تخت انداخت ………. خورشیدی که به نظر سالم و سرحال به نظر
می رسید .
– چی شده خانم ؟
خورشید با دیدن چشمان نگران سودابه ، گوشه لبش را گزید و
نگاه شرمنده شده اش را به امیرعلی که چپ چپ نگاهش می
کرد ، داد .
– این گوشیِ کنار دستت و دیشب بخاطر همین برات وصل کردم
که مثل الان داد نکشی این بنده خداها رو نگران خودت کنی .
خورشید شانه هایش را بالا داد و نوک زبانش را گزید :
– ببخشید ، اصلا حواسم به این تلفنِ نبود .
سودابه با اطمینان از خوب بودن حال خورشید لبخندی اندک
اندک روی لبانش آمد .
– اشکال نداره خانم ……… حالا کاری داشتید با من ؟
– ببخشید به خدا اصلا قصد نگران کردنتون و نداشتم ……… اما
میشه برای امیرعلی اسفند دود کنید …….. داره میره بیرون .
امیرعلی چشم غره ای به خورشید رفت :

– این کارا چیه خورشید .
و نگاهش را سمت سودابه کشاند و ادامه داد :
– لازم نیست سودابه خانم ، فقط من دارم میرم بیرون ، مواظب
خورشید باشید .
خورشید معترضانه ابروانش را درهم کشید :
– چرا لازم نیست؟؟؟ ……… نشنیدی میگن اسفند دود کردن ،
چشم و نظر و دور می کنه ؟
– آخه این موضوع کجا ثابت شده دختر که تو روش تاکییدم می
کنی ؟
خورشید لبانش را جمع کرد و غنچه نمود و جلو داد ………
امیرعلی بی راه هم حرف نمی زد .
– خب برات صدقه کنار بذارم ، خوبه ؟
امیرعلی نگاه عمیقی به خورشید انداخت و ………. خورشید خوب
می توانست با یک کلمه ساده ، با یک حرکت ساده و یا حتی با
یک نگاه ساده ، حال او را بهم بریزد و ضربان قلبش را بالا ببرد
و داغی محسوسانه ای میان تنش جاری کند …….. انگار خورشید

زاده شده بود که وجود او را هر لحظه آنقدر داغ کند تا تمام
وجودش به ذغال و در انتها به خاکستری تبدیل شود .
سودابه لبخند زنان از اطاق خارج شد و برای راحتی آنها در را
بست و امیرعلی لبه تخت نشست و با همان نگاهی گرم اما چپ
چپ نگاهش کرد :
– اون اوایل می گفتم این دختره شبیه یه برّه ساده و
مظلومه ………. اما از همون اول اشتباه می کردم . تو شبیه یه ماده
ببری هستی که خوب بلدی با عشوه و حرفات و غمزه هات منِ
دنیا دیده رو از راه به در کنی و بهم ریزی .
خورشید با ناز و طنازی زیرکانه نگاه از امیرعلی گرفت وتکه ترّه
موی رها شده روی شانه اش را دور انگشتش پیچاند و نگاهش
را معطوف آن کرد .
– من که کار خاصی نمی کنم ………. اما تو انگار هر لحظه دنبال
بهونه ای برای حالی به حالی شدن می گردی .
امیرعلی نفسش را هوف مانند و صدا دار از دهان خارج کرد :
– فقط دلم می خواد ببینم وقتی که این بچه تا چند هفته دیگه که
به دنیا اومد و دیگه هیچ دلیلی برای این کناره گیری ها نبود و

من با خیال راحت به جونت افتادم ، بازم زبونت این مدلی بلنده
یا کوتاهش می کنی .
خورشید گردن کج کرد و نگاهش را با ناز سمت او کشید و
لبانش را حالتی همچون غنچه کرد ……… دقیقا بیش از سه ماه
می شد که امیرعلی برای برقراری هر گونه روابطه ای با او به
دستور پزشکش پرهیز شده بود و به عقیده خورشید ، امیرعلی
خوب توانسته بود این مدت ، با وجود تمام سختی هایش ، طاقت
بیاورد و دندان سر جگر بگذارد ………… هر چند که او هم باید
اعتراف می کرد که دلش برای عطر و گرمای تن امیرعلی و
لحظات پر تب و تاب شبانه اشان تنگ شده ………. لحظاتی که
انگار او در چشمان امیرعلی تنها به یک ملکه پرستیدنی تبدیل
می شد و سر تا پایش غرق در بوسه و ناز و نوازش های پر
حرارت امیرعلی می شد .
– من و از چیزی نترسون جناب کیان وقتی که خودمم برای
رسیدن اون لحظه ، لحظه شماری می کنم .
امیرعلی با شنیدن جواب صادقانه و نگاه پر شر و شور خورشید
و چشمان حرارت گرفته اش ، کت در تنش را درآورد و بدون

آنکه نگاه از چشمان خورشید بگیرد ، پایین تخت پرت کرد و
دست به گره کرواتش برد و اندکی شلش نمود و سمت خورشید
خم شد و لبانش را محکم روی لبان او فشرد و برایش اهمیت
نداشت اگر لب خورشید اندکی متورم شود ………. و یا حتی کمی
سرخ تر از قبل به نظر برسد ………. لبش را پایین تر برد و
خورشید بی اختیار سر عقب داد و پنجه هایش میان موهای
امیرعلی فرو رفت و فضای لازم را برای پیشروی امیرعلی آماده
نمود .
امیرعلی نمی دانست چند ثانیه و یا حتی چند دقیقه سپری شد که
با حسی مطلوب و پر حرارت ، در حالی که حس می کرد لحظه
به لحظه حالش دارد بیشتر از قبل بهم می ریزد ، سر عقب
کشید ………. نگاه حرارت گرفته اش ، با لبانی که مرطوب به نظر
می رسید و سینه ای که سنگین بالا پایین می شد ، می گفت فقط
چند ثانیه دیرتر عقب می کشید ، اندک کنترل باقی مانده در
دستش را هم از دست می داد .

از روی تخت بلند شد و دستی میان موهایش کشید و چند دکمه
ای که لحظات پیش خورشید برای لمس سینه پر حرارت او ، باز
نموده بود را مجدداً بست .
– ببین کارا و حرفات چه بلایی به سر و وضع آدم درمی
یاره ………. خیلی دیر شد .
و بلند شد و کتش را از پایین تخت برداشت و به تن زد و
پیراهنش اندک درآمده از شلوارِ در پایش را برای احتیاط بیشتر
دوباره درستش نمود .
خورشید خنده کنان دستی به لباسش کشید و کمی تنش را روی
تخت بالا کشید و نگاهی به امیرعلی ای انداخت که حالا مقابل
آینه میز توالت خم شده بود و وضع ظاهرش را راست و ریس
می کرد .
– خیلی دیرم شد خورشید ……… دیر برسم محضر ، لیلا میذاره
میره و من دوباره باید دنبال خانم بی افتم برای هماهنگ کردن
یه تاریخ جدید برای عقد صیغه طلاق ………. من میرم . دیگه
توصیه نکنم بهت . مراقب خودت باش .

– تو هم مراقب خودت باش …….. نگران من نباش ……… راستی
لیلا رو هم که بهتر از من می شناسی ، الان بیشتر از هر وقت دیگه
ای شبیه یه مار افعی شده ……. مطمئناً بخاطر ازدواج ما حرصیه و
دنبال یه فرصت برای ریختن زهرش می گرده …….. هر چی از
دهنش در اومد تو اهمیت نده ………. حتی اگه چیزی به منم گفت
یا حتی فوش داد ، تو از خودت عکس العمل نشون نده ………
اون می خواد هر جور شده عصبانیت کنه تا حرص خودش بخوابه .
امیرعلی سر تکان داد و کیف چرمش را برداشت و به سمت در
راه افتاد :
– می خواستم بخاطر پرت کردنت از بالا پله ها بی برو برگرد
ازش شکایت کنم …….. حیف که مادرش به پام افتاد و اشک و
زاری راه انداخت که از خیر دخترش بگذرم و شکایت نکنم ………
وگرنه زنیکه الان باید پشت میله های زندان می بود …….. خود
مادرش هم می دونست چه دختر نحسی رو تربیت کرده .
خورشید سری به معنای تایید کار امیرعلی تکان داد :
– خوب کردی که از خیر شکایت گذشتی ……… با اینکه من
بیشتر از همه از لیلا بدم می یاد و به دنبال مجازات کردنش

هستم ………. اما دلم برای اون مادرش می سوزه …….. لیلا براش
مثل یه تف سربالا می مونه که هر لحظه باید بخاطر کاراش ،
دست و پاش بلرزه …… اون مامان بدبختش چه گناهی کرده که
باید با آبروش بازی بشه ……… همون لیلا برای کل زندگیش
بسه .
– چه میشه کرد ………. من دیگه میرم ……. مواظب خودت هستی
دیگه ؟؟؟ بیشتر از این توصیه نکنم خورشید .
– مواظبم امیرعلی ……. انقدر نگران من نباش .
– باشه پس ، خداحافظ .
امیرعلی از خانه خارج شد ……… امروز مطمئناً برایش روز
متفاوتی بود ……. درون ماشین نشسته بود و پنجره را پایین داده
بود و آرنج به لبه پنجره تکیه داده بود و انگشتانش را به چانه
تکیه زده بود و اجازه می داد باد خنگ میان موهایش بچرخد و
حالش را جا بیاورد ……. با آهنگ پاپ ملایمی که درون ماشین
گذاشته بود ، زیر لبی همخوانی می کرد که با بلند شدن صدای
موبایلش ، موبایلش را برداشت و نگاهی به شماره ناشناس افتاده
بر روی اسکرین گوشی اش ، انداخت .

با به نتیجه نرسیدن افکارش ، تصمیم گرفت تماس را برقرار
کند ……… اینجوری می توانست فرد پشت خط را بشناسد .
– بله ؟
– سلام امیر …….. خوبی ؟
امیرعلی با شنیدن صدای زنانه و آشنایی ابروانش درهم
رفت ……….. صدای زن پشت خط به نظرش آشنا به نظر می
رسید . اما هر چه فکر می کرد فرد پشت خط را بخاطر نمی
آورد ……… فردی که او را با اسمی صمیمانه و خودمانی صدا می
زد .
– شما رو بجا نمی یارم .
– ای وای ، ببخشید من اصلا حواسم نبود که ممکنه شماره من و
نداشته باشی ……… من نگارم .
– نگار ؟ کدوم نگار ؟
تنها پای یک نگار در تمام زندگی او و لیلا باز بود …….. آن هم
نگار دوست صمیمی لیلا بود ………. اما باور نمی کرد دوست لیلا

4.7/5 - (82 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
13 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
A
رمان خور
1 ماه قبل

میگم نویسنده انگار ژن ساواکی داره
تا مارو زجر کش نکنه این رمان تمام نمیشه😔😅

علوی
علوی
1 ماه قبل

دوتا سوال بی‌ربط
1- تولد امیرعلی چی شد؟؟ خیلی منتظر رو شدن داستان کت و شلوار جدید بودم و عکس العمل امیرعلی به بازار رفتن خورشید
2- تولد خود خورشید کیه؟؟ اگر 3 ماه رو در نظر بگیریم از اول داستان تا سفر کیش این دوتا، الان بیش از یک سال از رابطه مستقیم ایینا گذشته، خوب باید یه تولد خورشید می‌داشت تا الان!! درگیر سلیقه جناب کیان هستم برای تولد عیالش

Karimi
Karimi
1 ماه قبل

سلام بی زحمت عکس شخصیت های داستان روبذارین

فاطی بلا
فاطی بلا
1 ماه قبل

میگما میشه بگی نگار چیکارش داره
این از کجا پیداش شد
پعععع خوشی نیومده ب این خورشید بدبخت
اگ بخاد خیانت کنه امیر علی میزنم دکو پزشو میارم پایین جیغغغغغغغغغغغغغغغغغ🤦🤦

Rom Rom
Rom Rom
پاسخ به  فاطی بلا
1 ماه قبل

آخه امیر علی ادن این حرفاس😐فقط میاد امیر علی و سگ میکنه میره

Hadis
بماند
پاسخ به  فاطی بلا
1 ماه قبل

واقعا تو عقل داری امیر از این کارا میکنه😑

علوی
علوی
پاسخ به  فاطی بلا
1 ماه قبل

حدس می‌زنم از ازدواج دوباره امیر بی‌خبره، یا فکر می‌کنه اگه امیر ازدواج کرده به خاطر بچه یا گرفتن حال لیلا بوده. فکر می‌کنه حالا که امیر لیلا رو طلاق داده و از عکس‌هایی که اون از خیانت لیلا براش فرستاده استفاده کرده، پس تمایلی بهش داره و وقتشه که بیاد سراغ امیر و جای لیلا این بشه خانم خونه جناب کیان.

Ana
Ana
پاسخ به  علوی
1 ماه قبل

واییییی

فاطی بلا
فاطی بلا
پاسخ به  علوی
1 ماه قبل

ها شاید میخاد با سواستفاده از این ماجرا زنش بشه ولی نمیدونه ک امیر خورشید و داره

Ana
Ana
پاسخ به  فاطی بلا
1 ماه قبل

فاطی بلا اصل میدی حس میکنم میشناسمت😅

فاطی بلا
فاطی بلا
پاسخ به  Ana
1 ماه قبل

فاطی ۱۸اصفهان

Ayda
1 ماه قبل

عالی بود❤

13
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x