رمان زادهٔ نور پارت 14

لبخند پسر عریض تر شد ……….. پس امیرعلی یه خدمتکار جدید به خانه اش آورده بود …….. آن هم نه هر خدمتکاری ، یک خدمتکار به جوانی و زیبایی خوشید ………….. زیبایی که درون این جمعِ غرق در رنگ و لعاب خاص و بکر و دست نیافتنی به نظر می رسید .

– اسمت چیه ؟ من پسرخاله امیرم .

خورشید پلک زد و آب دهانش را فرو فرستاد ………… نگاه پسر سنگینی زیادی داشت و همین باعث می شد خورشید معذب سر پایین بیندازد و لبش را از داخل بگزد .

– بفرمایید …….. شربت بردارید .

پسر کمی سمت خورشید متمایل شد تا لیوانی بردارد ……. بوی خوش ادکلن پسر درون بینی خورشید رفت و خورشید ترسیده از این نزدیکی بیش از اندازه پسر به او ، درجا صاف شد که نزدیک بود همان اتفاق که برای نگار پیش آمده بود برای او هم پیش بیاید .

پسر خنده بلندی به این عکس العمل او کرد .

– چی کار می کنی دختر ؟ نزدیک بود بریزی روم ………. مواظب باش عزیزم .

خورشید با حس فردی در پشت سرش قافل گیر شده و ترسیده درجا به پشت چرخید ……….. اما با دیدن امیرعلی برای اولین بار نفس عمیق و آسوده اش را از اعماق سینه اش بیرون فرستاد .

– چیزی شده سامان ؟

سامان لبخند پت و پهنی زد و جرعه ای از شربتش را بالا رفت .

– داشتم با این خانم آشنا می شدم …………. جدید آوردیش ؟

امیرعلی همان لبخند متین و نچندان پیدایِ مردانه اش را زد .

– تازه استخدامش کردم ………. چطور ؟

سامان نگاه از کنترل خارج شده اش باز هم جذب چشمان خورشید شد .

– زیادی جوونه ………. بیشتر بچه می زنه امیر .

امیرعلی ابرو بالا داد ……. دنیا دیده تر از آن بود که معنای نگاه سامان را نفهمد .

– شما سرت به کار خودت باشه ……… بهتره نظرتم نگه داری برای خودت .

و سرش را طرف خورشید چرخاند و ……… خورشید نگاه امیرعلی را آنچنان دوستانه ندید .

– شما هم به پذیراییت برس .

خورشید در حالی که دست و پایش را حسابی گم کرده بود ، نگاه درمانده اش را به امیرعلی داد و زیر لب چشمی گفت و سینی شربت را به پسر بغل دستی سامان تعارف کرد .

با خالی شدن سینی سمت آشپزخانه برگشت ………نگار مغموم و درهم فرو رفته ، گوشه آشپزخانه رو به کابینت ها ایستاده بود و دیس های سالاد را تزئین می کرد .

خورشید کنارش ایستاد و به چهره درهم فرو رفته اش نگاه کرد ………. حس و حال او را بهتر از هر کس دیگری درک می کرد …….. نگار هم تحقیر شده بود ……… درست مثل او …….. همان طوری که لیلا هر دفعه به نحوی بهانه ای برای تحقیر کردن او پیدا می کرد .

با شنیدن صدای قدمهای محکمی سرش سمت درگاه آشپزخانه چرخید …….. ندیده هم می توانست تشخیص دهد صدا این قدم های محکم و کوبنده متعلق به کیست ……… در تمام طول عمرش هیچ کسی را ندیده که همچون امیرعلی تک تک قدم هایش را به گونه ای بردارد که انگار قصد به رخ کشیدن قدرتش به زمین و زمان دارد .

خیلی نگذشت که امیرعلی وارد آشپزخانه شد .

– خورشید .

– بله آقا ؟

امیرعلی از گوشه چشم نگاهی به نگار انداخت و بعد از اطمینان از اینکه نگار حواسش به آنها نیست آرام با تون پایینی گفت :

– بهتره موقع پذیراییت با هیچ کسی صحبت نکنی ………. نمی خوام سوال و جوابت کنن ……… سرت و می ندازی پایین و پذیراییت و می کنی ………. فهمیدی ؟

خورشید را به این خانه نیاورده بود که مورد سوء استفاده کسی قرار دهد ……. هدفش از آوردن خورشید به اینجا چیز دیگری بود ……….. خورشید الان دستش امانت بود و نمی توانست اجازه دهد کسی به امانتش نگاه سوئی داشته باشد …….. حتی اگر آن فرد سامان باشد .

خورشید بی حرف ، تنها نگاهش کرد و ……… چقدر مشتاق بود که وضع نابسامان پوشش زنش را هم به او گوشزد کند که آن گونه بی قیدانه میان کلی مرد و زن جولان ندهد ……… بجای آنکه به اینجا بیاید و بخاطر تنها یک نگاه به او تذکر بدهد .

امیرعلی نگاهش را دور تا دور آشپزخانه گرداند و نفس عمیقش را بیرون فرستاد .

– چیزی کم و کسر بود خبرم کن .

– چشم .

امیرعلی نگاهش را باز هم سمت او برگرداند ………….. این دختر زیادی بره بود ………… چشمان درشت و زمردی اش زیادی ساده و معصوم بود …………. کت و دامنی هم که به تن کرده بود در عین پوشیدگی ، حسابی او را زیبا کرده بود ……. مخصوصا با آن پاپیون پشت کمرش ……… که او را دلفریب و تو دل برو نشان می داد ……….. و خوب می دانست که چشمان سامان وقتی به چنین دختری می افتد چگونه کنترل از دستش خارج می شود .

نگاهش را از خورشید گرفت و از آشپزخانه خارج شد و با چشمانش سالن را برای پیدا کردن لیلا کاوید .

با پیدا کردن لیلا دندان هایش را از حرص روی هم فشرد و دندان قروچه ای کرد و با حرص و خشم چنگ در موهای سشوار کشیده اش زد …….. لیلا تا زمانی که مادرش نرسید پایین نیامد تا لباسش را به او نشان دهد …………. وقتی هم که مادرش رسید او با همان لباس خاص شبش ، مقابل آنها ظاهر شده بود و امیرعلی تازه آن زمان بود که توانست لباس شب مشکی رنگ او را ببیند . اهل جر و بحث و کشاندن دعواهای زناشویی اش در مقابل کسی نبود ، برای همین هم مقابل مادرش جر و بحثی نکرد ………….. از اینکه جلوی کسی ، ولو آنکه آن کس مادرش باشد ، جر و بحثی کند ، بدش می آمد ………… لیلا را به گوشه ای کشید و با حرصی پنهانی و کنترل شده ای ، سعی کرد ابتدا از در دوستی وارد شود و از او درخواست کند که به بالا برگردد و لباسش را تعویض کند ……… عزیزمی گفت و خواهشش را اعلام کرد اما لیلا بی توجه به خواسته او تنها اخم کرد و گفت تنها با همین لباس در مهمانی شرکت می کند و زمانی که امیرعلی خواست او را مجبور به تعویض لباس کند ، مهمان ها سر رسیدند و فرصت تعویض لباس از امیرعلی گرفته شد و امیرعلی در عمل انجام شده قرار گرفت .

و حالا لیلا را در گوشه ای از سالن در کنار جوانان می دید که با لبخند ماجرای هیجان انگیزی را تعریف می کرد . از همان ابتدا مهمانی زمانی که پسر عموی لیلا آمده بود ، می دید که چگونه با لیلایی که یک زن متاهل محسوب می شد ، تیک می زند …….. می دانست پسر عمویش قبل از او ، خواستار لیلا بوده ، لیکن دست دیر جنبانده بود و زمانی خواسته اش را با لیلا در میان گذاشت که لیلا نامزد امیرعلی شده بود .

قفسه سینه اش از حرص بسیار سنگین بالا و پایین می شد و حس می کرد از گوش های داغ کرده اش حرارت بیرون می زند ……….. حتی گاهی می دید که چگونه نگاه بعضی اطرافیان روی لیلا می چرخد و مکث می کند ……. همیشه همین بوده ………… لیلا هیچ وقت حاضر به رعایت هیچ قید و بندی نبود .

سمت لیلا رفت …… باید به او هشدار می داد ……. وقتی احترام و محبت و عزیزم عزیزم گفتن ها ، جواب نمی داد ، باید از در تهدید وارد می شد .

یک دستش را درون جیب شلوار اتو کشیده اش کرد و سعی کرد قیافه عادی و خونسرد همیشگی اش را به خود بگیرد ……… هرچند که از درون همچون کوه آتشفشانی در حال فوران بود .

کنار لیلا ایستاد و دستش را دور کمر باریک او حلقه کرد و به سمت خود کشید و چسباند ….. لیلا با لبخند سر سمتش چرخاند .

– اومدی عزیزم ؟

امیرعلی هم سعی کرد به تبع لبخندی بزند و نگاهش را از پسرعموی عزبش که کنار لیلا ایستاده بود و سیخ سیخ نگاهش می کرد ، بگیرد .

– می یای بشینیم ؟

و با همان لبخند و چشمان سیاه ظلمانی خشمگینش نگاهش کرد …….. لیلا با بی میلی سری تکان داد و قبول کرد و امیرعلی با حفظ لبخند بر روی لبانش در حالی که نگاهش را چرخی در اطراف می داد ، سرش را به گوش لیلا نزدیک کرد و با پایین ترین تون صدا ، غرید و کلمات را نجویده از میان فلک های بهم فشرده شده اش بیرون داد .

– بهت گفتم این لباست زیادی بازه عوضش کن ، گوش نکردی ………… بهت گفتم لااقل اگه دوست داری بپوشیش یه شالی بنداز رو شونه هات بازم گوش نکردی …………. گفتم وقتی می شینی ، پا رو پا می ندازی پات تا کجا بیرون می افته ، گفتم تو نشستنت یه ذره رعایت کن ، بازم گوش نکردی …………می دونی که شوخی ندارم ……..بخوای همین جوری با آبرو و حیثیت من بازی کنی من می دونم با تو ……… فکر کنم یادت رفته شوهر داری که مثل دخترای دم بخت ناز و اشوه می یای ………… انقدر که نگاه پسرا روی تو هست ، روی دخترای مجرد نیست .

لیلا حرصی نفسش را بیرون داد و سعی کرد با آرنج امیرعلی را که از پهلو به او چسبیده بود جدا کند .

– ولم کن .

مراسم به پایانش رسید و خورشید آنقدر رفت و آمد کرده بود که دیگر جانی در بساط نداشت و حس می کرد کم مانده پاهایش قلم شود ……… آخرین مهمان که خانم کیان بود هم رفت و امیرعلی خسته دست در گره کرواتش انداخت و کمی شلش کرد و خود را بی حال روی مبل انداخت ……. درون پذیرایی انگار بمب ترکانده بودند .

لیلا بدون کوچکترین نگاهی به امیرعلی به سمت پله رفت .

– لیلا .

لیلا حرصی دستانش را مشت کرد و فشرد و حتی برنگشت در صورت خشمگین امیرعلی نگاه بیندازد و همان طور پشت به او ایستاد و منتظر حرف های او شد .

– بله ؟

– بهت دارم هشدار می دم …….. دیگه نمی خوام ، می فهمی ؟ دیگه نمی خوام به هیچ عنوان با این ریخت و قیافه و شمایل چه تو مهمونی چه تو خیابون ……….. چه هر جایی که مرد و پسر مجردی ، مخصوصا این پسرعموی عزیزت هست ببینمت ….. مفهوم بود ؟

لیلا حاضر بود بمیرد ولی آزادی اش را از دست ندهد ……… حاضر بود بمیرد ولی این دستورات امیرعلی را گوش ندهد ……. او تنها باید سلطنتش را می کرد و هیچ احدی حق محدود کردنش را نداشت .

با عصبانیت و حرص و فریاد سمت امیرعلی چرخید :

– نه …….. نمی فهمم و نخواهمم فهمید ………. فکر کردی کنیزتم که بهم دستور می دی و برام خط و نشون می کشی ؟ ……… وقتی اومدی خواستگاریم دیدیم و قبولم کردی ، دیدی من چطوریم و پسندیدی …… حالا نمی تونی عوضم کنی ……….. خسته شدم از این افکار پوسیدت امیر .

این ها را گفت و از پله ها بالا رفت ……… قدم هایش تند بود و پاشنه کفشش بر زمین کوبیده می شد . سروناز که ظرف پلاستیکی کوچیکی دستش بود و مقداری از غذای باقی مانده را برای همسر و بچه هایش بر می داشت ، به خورشید خشک شده از رفتار لیلا نگاه کرد و چادر مشکی اش را روی سرش درست نمود ……… این رفتارها برای او عادی بود ……. از این موارد در هفته زیاد می دید .

نفس عمیقی کشید و سمت امیرعلی ای رفت که چشمانش را بسته بود و به پشتی مبل تکیه زده بود .

– آقا با من امری ندارید ؟

امیرعلی آهسته پلک هایش را باز کرد و روی مبل صاف شد و شقیقه هایش را مالید .

– نه می تونید برید ……… خسته نباشید .

سروناز نگاهش کرد ……… بعد از نه سال کار کردن در خانه این زن و مرد دیگر می دانست که این مرد سر دردش دوباره دارد اود می کند .

– سر دردتون دوباره شروع شد ؟

امیرعلی پلک هایش را بست .

– من خوبم ………. به آقا نصرالله گفتم خودش ببردتون …….. خوب نیست این ساعت شب خودتون تنهایی برگردید ……… دیر وقته .

سروناز سر تکان داد و به خورشید نگاه کرد .

– ممنون آقا ، خداحافظ ………. خداحافظ خورشید .

خورشید به رفتنش نگاه کرد و زیر لب با او خداحافظی کرد و زیر چشمی نگاهش را به مرد خسته افتاده رو مبل داد .

– خورشید .

خورشید سیخ شد و مستقیم با چشمان کمی گشاد شده نگاهش کرد .

– بله آقا .

امیرعلی با انگشت چشمانش را فشرد ………. گیج گاهش بدجوری تیر می کشید و پشت چشمانش حسی همچون حی له شدگی داشت .

– یه لیوان آب و یه مسکن برام بیار .

خورشید تنها سر تکان داد و سمت آشپزخانه رفت …….. آشپزخانه هم وضعیتی بهتر از پذیرایی نداشت و تنها حسنش ، شسته شدن تمام ظروف کثیف بود .

وسط آشپزخانه ایستاد ……… دلش لفت دادن می خواست ………. الانی که نه لیلا بود نه سروناز کنارش حضور داشت ، دلش معطل کردن می خواست …….. استرس اندک اندک و آرام درون عروقش نفوذ می کرد و مضطربش می نمود .

لیوان تمیزی از آبچکون برداشت و نگاهی به آن انداخت ………. زیر شیر آب برد و شستش ……….. نه خوب نشد …… اسکاچ برداشت و دیواره تمیزش را سابید ……. دستش چرا اینگونه می لرزید ؟!

لیوان را الکی به بهانه لک بودن چندبار دیگر هم اسکاچ کشید و کف مالی اش کرد که عاقبت داد امیرعلی از این لفت دادن های او بلند شد .

– کجا موندی ؟ رفتی آب از لب چشمه بیاری ؟

خورشید دل نگران آب خنکی درون لیوان ریخت و قرص مسکن را برداشت و از آشپزخانه خارج شد ….. از صدای عصبی و حرصی امیرعلی ، پیدا بود که دردِ در سرش بدجوری کلافه اش کرده ……. لیوان به دست و برگه ای قرص به دست دیگر با قدم هایی سست و کوتاه سمت مرد خشمگین و چشم بسته رفت و کنارش ایستاد .

– بفرمایید آقا .

امیرعلی با اخم پلک گشود و با تیر کشیدن گیج گاهش اخم هایش بیشتر از قبل در هم رفت . نیم نگاهی به خورشید بغل دستش انداخت ……… نور چلچراغ بدجوری اذیتش می کرد .

– چلچراغ و خاموش کن ……نورش داره کورم می کنه.

لیوان را به امیرعلی داد و قرصی از کاورش بیرون کشید و کف دست امیرعلی گذاشت و سمت کلید چلچراغ رفت و خاموشش کرد که نور پذیرایی به آنی کم شد و تنها تک لوستر کوچک گوشه سالن و دیوار کوب ها سالن روشن ماند . با کم شدن نور ،خورشید نگاهش را به امیرعلی داد که با اخمی عمیق تر شده سرش را به تاج مبل تکیه داده بود و پلک هایش را بسته بود . نزدیک تر رفت ………. این مرد خیلی حال خراب تر و خسته تر از آنی به به نظر می رسید که خطرناک به نظر برسد .

نزدیک ترش که شد ، توانست رگ سبز برجسته شده میان پیشانی اش را ببیند …….. از مادرش شنیده بود ،هنگامی که فشار عصبی بالا می رود عروق باد می کنن و وقتی رگ میان پیشانی بالا می زند حتی امکان سکته هم وجود دارد …… خورشید ترسیده کمی بالا سرش خم شد .

– شما …… شما حالتون …… خوبه ؟

امیرعلی بدون نگاهی به او آهسته گفت :

– سرم داره منفجر می شه .

خورشید به آن رگ برجسته و بالا آمده روی پیشانی اش نگاه کرد بعد هم به لبان رنگ پریده اش .

نمی دانست فکری که در ذهنش نقش
بسته ، فکر درستی است یا نه ……… نمی دانست عملی که درون ذهنش بود عمل درستی است یا نه ………. ولی با مکث و کمی هم دو دل پشت سر امیرعلی رفت و دست جلو برد و انگشتان یخ بسته اش را روی گیج گاه امیرعلی گذاشت …….. سرمای انگشتانش به وضوح گرمای گیجگاه او را حس کرد .

انگشتانش را با فشار ملایمی به صورت دورانی بر روی گیجگاهش چرخاند و به وضوح دید که ………… فشار پلک های امیرعلی خود به خود کم و کمتر شد .

خورشید نگاهش را از پلک های بسته او نگرفت ……….. سوالی در ذهنش بود که به نظرش الان بهترین زمان برای پرسیدنش بود ………. حق داشت بداند بخاطر چه چیزی اینجاست .

– می تونم ……. یه ……. یه سوال بپرسم ؟

امیرعلی با حس خوب چرخش انگشتان خورشید بر روی گیجگاهش آهسته جوابش داد :

– بپرس .

– می تونستید شرطای دیگه ای برای پدرم بزارید …….. چرا …….. چرا چنین شرطی ……….. گذاشتید ؟

– به نظرت چه شرطی می زاشتم بهتر بود ؟ ………. پدرت زیاد من و سر گردوند .

– این کار پدرم از روی قصد نبود ………. پدرم واقعا پولی نداشت که بده .

– به هر حال پدرت باید پای کاری که کرده بود می ایستاد .

– شما می خواستید ……… انتقام بگیرید ؟

-شاید .

خورشید اخم هایش در هم رفت و به تبع انگشتان دستش هم از حرکت ایستادند . او واقعا چه جایی در این انتقام داشت ؟؟؟

– شما از پدرم انتقام گرفتید یا از من ؟ کی این وسط بیشترین صدمه رو دید ؟ کی بیشترین عذاب و کشید ؟

امیرعلی با از حرکت افتادن انگشتان خورشید ، بی توجه به حرف های او ابروانش خود به خود بهم نزدیک تر شد .

– بمال ، نه ایست .

خورشید عصبانی بود …….تمام عذاب هایی که کشیده بود …….. تمام غصه هایی که خورده بود ……… تمام اشک هایی که در این مدت ریخته بود …….. تمام تحقیرهایی که شده بود و لب به اعتراض نگشوده بود ، شد فشاری که با انگشتان داغ کرده و لاغرش بر گیجگاه امیرعلی وارد کرد .

امیرعلی از بیشتر شدن فشار انگشتان خورشید لبخند زیر پوستی زد ……….. خورشید خوب توانسته بود ذهن او را منحرف کند .

– نگفتید .

امیرعلی مجددا پلک هایش را بست ………. اولین بار بود که چنین حس خوبی از مالیدن گیجگاهش پیدا می کرد .

– چی رو ؟

– همون …… موضوع انتقام .

– مگه تو حالا از جات ناراضی هستی ؟

خورشید اخم کرده با حرصی زیر پوستی برای اولین بار حرف دلش را زد ……. کم در این یک هفته ، فشار روحی نکشیده بود .

– من و از خونه زندگیم جدا کردید …… من و از مادرم جدا کردید .

لبخند امیرعلی این بار پر رنگ تر از ثانیه های قبل شد .

– گفتی چند سالته خانم کوچولو ؟

خورشید از درون همچون کوره ذغال سنگ ، به جوش و خروش افتاد و همه جانش را حرص و خشمی در بر گرفت ………. برای چه آدمی دلسوزی می کرد ؟ …… سر چه آدمی را می مالید تا آرام گردد ؟

دلش می خواست آنقدر زور و توان داشت تا این مرد مستبد را تا جان در بدن دارد بزند و تمام حقارت هایی که کشیده بود را خالی کند .

– جناب کیان من بیست سالمه .

– چقدر زیاد ………. اگه تو با بیست سال سن بزرگی ، پس من با سی و سه سال سن دیگه بابا بزرگ محسوب می شم .

خورشید اخم هایش غلیظ تر شد . از اینکه درد های او شده بود مایه تفریح و شوخی این مرد عصبی و خشمگین بود ………..

حس می کرد تنها بازنده این بازی ناجوانمردانه خودش است و بس . آنقدر عصبی بود و قلبش پر از کینه بود که نفهمید چه بر زبان می آورد ……

آن هم اویی که در این چند روز زیادی خودش را بی سر زبان نشان داده بود .

– حتما …… حتما هستید دیگه .

– چی ؟

– پیرمرد …… یا همون …… بابابزرگ .

– بلبل زبون شدی …….. چشمت زدم …….. خودم چشمت زدم …..تو آشپزخونه داشتم با خودم می گفتم این دختر چقدر مثل یه برّه معصومه اما نگو ……….. خودم چشمت زدم .

خورشید ، ساده انگارانه با چشمان کمی گشاد شده ، انگشتان دستش از حرکت افتاد …….. مادرش زیادی به چشم اعتقاد داشت ، می گفت این افراد دست خودشان نیست اما وقتی روی چیزی زوم می کنن ممکن نیست آن چیز ، جان سالم از زیر دستشان در ببرد .

– چشم شما ……… شوره ؟

امیرعلی پلک گشود .

– آره شوره …….. شور نبود که چشمت نمی زدم که این شکلی برام بلبل زبون بشی ………. بمال واینستا .

و به ثانیه نکشید که خورشید دوهزاری اش افتاد و نفسش از عصبانیت خرناس مانند بیرون فرستاد ………

حرصی انگشتانش را روی گیجگاه او قرار داد و تا جایی که توان در بدن داشت گیجگاهش را فشرد .

– آی آی …… سوراخ کردی دختر ……. چی کار می کنی …….. وایسا ببینم .

5/5 - (1 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
4 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
مهسا
مهسا
4 ماه قبل

ببخشید کدوم روز و چه ساعتی پارت میزارید؟

نازی
نازی
پاسخ به  مهسا
4 ماه قبل

عالی فقط اگه میشه بیشتر کنید پارت ها رو🙏🏻♥️♥️♥️

Marzi
Marzi
4 ماه قبل

عالی
دمت گرم نویسنده💗

فهرست
4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x
()
x