رمان زادهٔ نور پارت 16

امیرعلی سرش را سمت بخار برخواسته از فنجان برد و بو کشید …….. نه بوی دیشبی را نمی داد …….. سرش را بیشتر پایین برد و بار دیگر صدا دار بو کشید .

– این که بو نمی ده .

سروناز متعجب سرش را سمت امیرعلی چرخاند و اخمی از نفهمیدن منظور امیرعلی کرد .

– بو نمی ده ؟……… مگه باید بویی بده آقا ؟

امیرعلی بی توجه به سروناز فنجان را بالا آورد و مزه مزه کرد :

– مزه دیشبی رو هم نمی ده .

این بار خورشید بود که متعجب به امیرعلی نگاه کرد .

سروناز نیز متعجب و سردرگم سمت قوری رفت و درش را بر داشت و سر پایین کشید و بو کرد ……. چای که بو و عطر همیشگی اش را می داد .

– آقا اینکه بوی همیشگی رو می ده ………. همیشه همین جوری می خوردید …….. چایی ، چائیه قبلیه فرقی نکرده .

امیرعلی سرش را سمت خورشید چرخاند و فنجانش را سمت خورشید که با آن چشمان پف کرده ، متعجب نگاهش می کرد ، هول داد :

– بلند شو چاییم و عوض کن ……. مثل دیشب می خوام .

خورشید نگاه هول کرده اش را درجا سمت سرونازی چرخید که متعجب به او خیره شده بود …… همیشه این سروناز بود که به او دستور می داد که چه کند یا چه نکند ، همیشه او بود که آموزش می داد ، ولی حالا امیرعلی چایی هل دار دیشب او را به چایی سروناز ترجیح داده بود .

خجالت زده و کم رو در حالی که خودش را جمع و جور می کرد از جا برخواست و سمت کابینت رفت و شیشه هل کوبیده شده را بیرون آورد …….. چایی را عوض کرد و مقداری از هل درونش ریخت و روی سماور گذاشتش ……. حتی روی نگاه کردن به سروناز را نداشت …….

سر به زیر فنجان امیرعلی را برداشت و داخل ظرفشویی برگرداند و چایی تازه ای ریخت و با شرم و سر به زیر از مقابل سروناز رد شد و فنجان را جلو امیرعلی گذاشت .

امیرعلی صبحانه اش را خورد و همانند همیشه ساعت هشت و نیم از خانه خارج شد .

خورشید در حالی که پنجه های دستش را در هم پیچانده بود و به دنبال حرفی برای باز کردن صحبت می گشت ، زیر چشمی به سروناز که ظروف صبحانه را می شست نگاه کرد ………

از قیافه سروناز که چیزی نمایان نبود …….. نمی توانست بفهمد عصبانی است یا بی خیال …….. قیافه اش همانند همیشه بود . اخم نازکی میان پیشانی اش نشسته بود و چشمان سیاهش مثل همیشه در سرمای عجیبی فرو رفته بود .

– سر………… سروناز خانم ؟

سروناز بدون آنکه سرش را سمت خورشید بچرخاند شیر را بست و سمت یخچال رفت .

– بله ؟

– از ……. از دست من ……. ناراحتید ؟

– ناراحت ؟ چرا باید ناراحت باشم ؟

خورشید شانه ای بالا انداخت و سرش را برای توجیه حرفش کمی کج کرد .

– به خدا من قصد ندارم کار شما رو بد جلوه بدم …… باور کنید من چنین آدمی نیستم ……. آقا دیشب به من گفت چایی درست کنم ، طبق عادت همیشه زمانی که خونمون بودم تو چایی هل ریختم ،

دیشبم تو چایی هل ریختم ……. آقا هم خوشش اومد . قسم می خورم .

سروناز برنگشت تا خورشید را با آن گوی های شرمنده زمرد رنگش ببیند .

– گفتم که ناراحت نشدم .

خورشید سمتش رفت . این زن شاید چهره عبوسی داشت ، شاید چشمانش مانند دو قالب یخ بود اما خورشید در همین مدت کوتاه هم فهمید که این زنِ به ظاهر خشن ، دل مهربانی دارد .

– چرا ناراحت شدید …….. شما ناراحت بشید من عذاب وجدان می گیرم …… این چند وقته شما تنها حامی من بودید ……. تو این خونه من فقط شما رو دارم

و بغض از سر تنهایی میان حلقش نشست و صدایش را لرزاند ، ادامه :

– من تو این خونه دلم به شما گرمه .

سروناز نچی کرد و سمت خورشید چرخید …….. چشمان خورشید از حلقه اشک مواجی که درون چشمانش نشسته بود ، برق می زد .

– تو که دوباره اشکت در اومد دختر ………. ببینم به سن و سال من می خوره که برای یه چایی درست کردن ناراحت بشم ؟ آقا از چایی تو خوشش اومده …….. این که چیز بدی نیست .

خورشید لبخند زد و دست به چشمانش نم گرفته اش کشید ………. راه نفسش باز شده بود .

– واقعا ازم ناراحت نشدید ؟

سروناز به شوخی اخم غلیظی کرد و ضربه ای به پیشانی خورشید زد :

– گفتم نه ……. یه بار دیگه بگی ناراحت نشدید من می دونم و تو …… حالا برو صبحانه ات و بخور .

:-* :-* :-* :-* :-* :-* :-* :-*

چهار هفته از آمدنش می گذشت ………. چهار هفته ای که هر ثانیه اش خلاصه می شدن در دلتنگی …… دلتنگی برای خانه درب و داغونشان ، برای مادرش ، برای برادرش …….

چهار هفته از آمدنش می گذشت ………. چهار هفته ای که هر ثانیه اش خلاصه می شد در دلتنگی …….. دلتنگی برای خانه درب و داغونشان …… برای مادرش …… برای برادرش …….. حتی برای پدری که او را راحت فروخته بود ……

و باید خدا را شکر می کرد که به مردی چون امیرعلی فروخته شده بود که در حقش مردانگی کرده بود و چشمی به او نداشت .

رفتار امیرعلی با او همانند همیشه بود …… هنوز هم همان بی تفاوتی عجیب قریب که انگار بین او و یک دیوار فرقی وجود ندارد ، در چشمانش می دید ……… روابطش با لیلا هم همانند همیشه بود …… روابطی پر از تنش و که هر لحظه اش می شود گفت برای خورشید ، تحقیر و بی احترامی به همراه داشت .

خیلی وقتها برایش سوال بود که آقا چگونه و با چه انگیزه ای با این زنِ پر مدعا و پر از توقع ازدواج کرده ؟ اصلا این زن بجز زیبایی های ظاهری که همه جا و برای همه کس استفاده می کند ، بجز زبان شش متری اش که جمع کردنش کار حضرت فیل است ، واقعا چه دارد ؟

امیرعلی و لیلا کنار هم روی مبلمان راحتی رو به روی تلویزیون نشسته بودند و امیرعلی فوتبال نگاه می کرد ، لیلا نیز نگاهش را میان عکس های مجله ژورنال لباس ترکیه ای در دستش می چرخاند و نگاه می کرد .

خورشید لباس های شسته شده را از داخل ماشین لباسشویی درون رختکن بیرون آورد و درون سبد سفید انداخت تا روی بند پشت آشپزخانه بیندازد ……….

با شنیدن صدای بلند امیرعلی که صدایش می زد ، تندتر لباس های درون لباسشویی را به درون سبد منتقل کرد و از رختکن بیرون آمد و سبد به دست سمت امیرعلی رفت و کنارش ایستاد .

– خورشید ؟

– بله آقا .

– تخمه ژاپنی داریم ؟

-فکر کنم داشته باشیم .

امیرعلی بی آنکه نگاهش را از تلویزیون مقابلش بگیرد و یا به او نگاه هر چند کوتاهی بیندازد ، کنترل تلویزیون را براداشت و صدا را بالاتر برد تا با هیجان بیشتری فوتبال ببیند . صدای پر هیجان عادل فردوسی پور نگاه امیرعلی را میخ تلویزیون کرده بود .

– اگه هست بیار …….. نبودم میوه بیار .

– چشم .

سنگینی نگاه تیز و برنده لیلا چشمان خورشید را سمت خودش کشید ……. نگاهی همانند همیشه همراه با اخمی کینه توزانه بود …….

نگاهش به گونه ای بود که انگار او یک موجود نجس است و حتی نگاه کردنش هم کراهت دارد .

بی نهایت دلش می خواست آنقدر توان و قدرت داشت تا جواب توهین ها و تحقیرهای این زنِ از خود راضی را می داد .

داخل آشپزخانه شد و سمت کمد سوپرمارکت گوشه آشپزخانه رفت …….. شیشه آینه مانندش در کمد تصویرش را به نمایش گذاشت ……..

مکثی کرد و خودش را نگاه نمود و در دلش از خودش سوال کرد که آیا سزاوار این زندگی است ……….

هرچند که عمل امیرعلی در ذهنش خیرخواهانه به نظر می رسید اما نمیدانست چرا با اینکه از قصد امیرعلی باخبر شده ، باز هم آن ته مهای دلش نقطه سیاهی وجود دارد که هر روز بزرگ و بزرگتر می شود .

در کمد را باز کرد و چشمی گرداند و کیسه دو کیلویی تخمه را پیدا کرد و درون ظرف کریستال ریخت و در کمد را بست که باز هم نگاهش به تصویر خودش درون آینه و آن روسری که مقداری عقب رفته بود و ریشه های موهایش نمایان شده بود .

ظرف کریستال را لبه کابینت گذاشت و مقداری از موهایش را بیرون ریخت و سعی نمود با پنجه هایش سر و سامانشان دهد ………..

ولی با فکر اینکه مرد درون سالن موهایش را خواهد دید بی مکث همه را با حرکتی داخل فرستاد ………. اما ثانیه ای بعد با خود گفت :

– محرمه گناه که نمی کنم ………… اونم که اصلا بهم توجهی نداره ………..

اونقدرا هم قدرت ندارم تا دهن به دهن زن احمقش بزار تا جواب تمام توهیناش و بدم ، اما اینطوری می تونم یه ذره حرصش و در بیارم .

روسری اش را برداشت و سمت کشو کابینت ها رفت و قیچی را بیرون کشید و دستی کوچکی از موهای جلو پیشانی اش را جدا کرد …….

صاف مقابل آینه کمد ایستاد و موهایش را تا بینی اش اندازه گرفت و با احتیاط قیچی را لبه موهایش گذاشت و با حرکت کوچک دنباله موهایش روی کابینت افتاد ………….

نگاهش به آن مقدار موی کوتاه شده بود که حالا لخت روی پیانی اش نشسته بود .

به سرعت موهایش را درون کیسه زباله انداخت و روسری اش را به سر کشید ………

وضعیت بهتر شده بود ……. مقداری از چتری های تازه کوتاه کرده اش را گوشه صورتش فرستاد و روسری اش را حد المقدور شول بست ……….

انگار مطمئن بود تنها با این عمل می تواند لیلا را عصبانی کند و حداقل تنها کمی از حسابش را با این زن متکبرِ از خود راضی صاف کند .

خورشید قلبش محکم و پر توان می کوبید و حس می کرد از گونه هایش آتش بیرون می زند .

ظرف کریستال را همراه ظرف کوچکی از میوه و پیش دستی و کارد و چنگال درون سینی گذاشت و به پذیرایی رفت .

محتاطانه مقابل امیرعلی خم شد و کاملا در دید رأس لیلا قرار گرفت …………..

در صدم ثانیه بخاطر کاری که قصد انجامش را داشت ، پشیمان شد …………

از لیلا خجالتی نمی کشید ، بلکه از مرد نشسته روی مبلی خجالت می کشید که حالا نگاه متعجبش ،

جای نگاه بی تفاوت دقیقه پیشش را گرفته بود و به اویی نگاه می کرد که رو به رویش خم شده بود و ظرف تخمه و میوه را در حالی روی میز مقابلش می چید که تکه موی کوتاه و لختی خرمایی رنگش ، گوشه صورتش روی هوا تاب می خورد ………

دختری که تا به امروز تنها گوشه گیری کردن از او دیده بود ، هرچند آنقدر سرش گرم کار و زندگی و کارخونه و شرکت بود که دیگر وقتی برای برانداز کردن و تحلیل شخصیت دختر مقابلش نمی ماند ……….

اما حالا او را برای اولین بار با ظاهری می دید که به هیچ عنوان در چند روز گذشته ندیده بود …………..

از گوشه چشم نگاهی به همسرش انداخت که پهلویش نشسته بود و از حرص نفس هایش همچون ماده ببری آماده حمله ، عمیق و کشدار شده بود و پره های بینی اش با هر تنفس باز و بسته می شد.

بسیار دنیا دیده تر از آنی بود که نداند دلیل کار خورشید از این عمل و بعد هم خم شدن مقابلش چیست ………. از این کار کودکانه خورشید خنده اش گرفت .

لبخندی که می رفت بر روی لبانش ظاهر شود را به سختی مهار کرد و نگاه از خورشید گرفت و دست دراز کرد و ظرف کریستال را برداشت و مشتی تخمه جدا کرد .

– ممنون ……… اگه چایی هم هست یه فنجون چایی هم برام بیار .

خورشید صاف شد و سر تکان داد و بلافاصله با قدم هایی تند و عجولانه سمت آشپزخانه رفت ………

آنقدر استرس گرفته بود که صدای قدم های پر شتاب لیلا را پشت سرش نشنید ……….

وارد آشپزخانه شد و با حس سایه سیاهی میان چارچوب آشپزخانه با فکر به اینکه سروناز است به عقب چرخید اما با دیدن لیلا با آن چشمان سیاه پر از انزجار و نفرت از حرکت متوقف شد و به لیلا خیره شد .

– حالم از توی بدبخت بهم می خوره .

خورشید ابرو در هم کشید و حرفی نزد . همین تحقیر پشت سر هم لیلا باعث شده بود او برای انتقام ، دست به چنین عکس العمل بچه گانه ای بزند …….

لیلا حرصی قدم در آشپزخانه گذاشت و مقابلش ایستاد .

– از تو موزی تر ندیدم ……..خودت و زدی به مظلومیت که چی ؟ فکر کردی من هالو هستم یا یه احمق .

خورشید با همان اخم نگاه از او گرفت و پشتش را به لیلا کرد و سمت آبچکان رفت و فنجانی برداشت ……….

لیلا هنوز حرف میزد و خورشید را هر لحظه از درون بیشتر ویران می نمود ……..

خورشید سمت سماور رفت و چایی را که طبق خواسته امیرعلی همان جوری که او دوست داشت درست کرد و درون فنجان ریخت .

فنجان را به همراه قندان درون سینی گذاشت و بی توجه به لیلا از آشپزخانه در حالی که حس می کرد فاصله ای تا روانی شدن ندارد ، خارج شد .

مقابل امیرعلی خم شد و چایی اش را کنار ظرف میوه گذاشت و آهسته و زیر لب گفت :

– بفرمایید .

امیرعلی نگاهش کرد…….. رنگ و روی خورشید زیادی رنگ پریده به نظر می رسید :

– حالت خوبه ؟

خورشید هنوز هم خجالت زده بود و بخاطر کار لحظه پیشش روی بالا آوردن نگاهش را نداشت ……. نگاهش را همان پایین نگه داشت و تنها به سینی درون دستش نگاه کرد .

– بله …… خوبم .

امیرعلی نگاهش را به دو گوی سبزی داد که انگاری درون دریایی موج می خوردند .

– انگاری رنگ و روت پریده .

– نه نه ……… حالم …….. حالم خوبه .

امیرعلی چهره در هم کشید و اخم میان پیشانیش نشاند …………. این دختر دیگر از چه می ترسید ………..

او که چند شب پیش جبهه اش را در مقابل او مشخص کرده بود .

امیرعلی چهره در هم کشید و اخم میان پیشانی اش نشاند …………. این دختر دیگر از چه می ترسید ……….. او که چند شب پیش جبهه اش را در مقابل او مشخص کرده بود .

– سرت و بالا بگیر ببینم .

خورشید با بغض آب دهانش را قورت داد و نم نمک سرش را بالا آورد و نگاه شرمنده اش را به زیر انداخت و ……… امیرعلی توانست آن قطره اشک درشت سمج نشسته در چشمانش را ببیند و همین باعش شد ، اخمش پر رنگ تر از قبل شد …………….

نفس عمیق کشید و کنترل را برداشت و صدای تلویزیون را قطع کرد ………

قصدش از آوردن این دختر به اینجا ، کمک به خانواده اش بود اما حالا بعد از چند هفته به شک افتاده بود که آیا اصلا وارد کردن این دختر به خانه اش کار درستی بوده یا نه …………..

. اویی که همیشه چند قدم جلوترش را می دید ، حالا به شک و شبه افتاده بود .

– چی رو می خوای ببینی امیر …….. جوری تحویلش می گیری که انگار این دختر شاهزاده ای چیزیه …..

. این دختره گرگیه تو لباس میش ………. می خواد خامت کنه .

سر خورشید سمت لیلایی چرخید که کنار امیرعلی ، با چشمان گرد و گشاد شده از خشم ایستاده بود و صدایش را پس کله اش انداخته بود .

امیرعلی همان نگاه به اخم نشسته اش را سمت لیلا چرخاند و سعی کرد آرامش خودش را حفظ کند :

– چی می گی لیلا جان ؟ کی می خواد من و خام کنه ؟

لیلا در حالی که دندان هایش را بر روی هم می سابید انگشتش را سمت خورشید گرفت .

– این پتیاره .

امیرعلی باز هم نفس عمیقی کشید و سعی کرد بر خودش مسلط باشد ……… اما اخمش را بر روی پیشانی اش حفظ کرد ……… با صدای آهسته ای گفت :

– لیلا جان ………. بسه . نه من یه پسر 20 سالم که خام کسی بشم ، نه این دختر اهل این حرف هاست .

رنگ از رخ خورشید پریده بود و شانه هایش از گریه و هق هق های بی صدایش به لرز افتاده بود . امیرعلی با همان اخم بر پیشانی سر سمت خورشید چرخاند :

-می تونی بری خورشید .

لیلا بار دیگر صدایش بالا گرفت ………. آن موی لخت رها شده گوشه پیشانی خورشید و چشمان خیسی که انگار بیشتر از قبل برق می زد ، بدجوری بر روی اعصابش رفته بود .

– کجا بره ؟ ها ؟ این پتیاره کجا بره ؟

و جلو رفت و موی خورشید را در یک لحظه و به آنی ، از روی روسری اش چنگ زد و کشید …… جوری که صدای جیغ از سر درد خورشید بلند شد و دستان یخ زده اش مچ دست لیلا را گرفت .

امیرعلی عصبی و خشمگین از حرکت لیلا سمتش رفت و صدایش را بالا برد ……… رنگ و روی خورشید زیادی پریده به نظر می رسید …….. این دختر دستش امانت بود .

– بس کن لیلا …….. ولش کن .

لیلا با خشم مهارنشدنی سمت امیرعلی چرخید و خورشید را به گوشه ای هول داد .

– بندازش بیرون امیر …….. بندازش بیرون ……. وگرنه خودم می ندازمش بیرون.

و این را گفت و با قدم های بلند و شتاب دار در حالی که پاشنه چوبی صندلش را روی سنگ فرس کف سالن می کوبید به سمت پله ها رفت .

امیرعلی عصبی و کلافه و حرصی با شستش گوشه ابرویش را خاراند .

– سروناز خانم .

صدای سروناز از جایی شنیده نشد و امیرعلی اینبار عصبی با صدای بلند تری داد زد :

– سروناز .

سروناز با قدم های بلندی از در ورودی خانه داخل شد و نگاهی به خورشید که کنار امیرعلی ایستاده بود و هق هق می کرد انداخت …….. متعجب نزدیک رفت ……

اخم های در هم امیرعلی می گفت که در نبود او اتفاقی افتاده .

– چی شده آقا ؟

امیرعلی با سر به خورشید اشاره کرد .

– براش یه لیوان آب قند بیار ……… فکر کنم ضعف کرده .

سروناز بار دیگر به خورشید نگاه کرد که هق هق نا تمامش نمی گذاشت تا کلامی بر لب بیاورد .

– بله آقا .

امیر علی خودش را روی مبل رها کرد و رو به جلو خم شد و از بالای طاق چشمانِ به رنگ شبش با همان ابروان درهم و نگاه جدی به خورشید نگاه کرد و …….. پوفی کشید :

– بشین .

خورشید بی آنکه حرفی بزند یا نگاهی به او بی اندازد ، قدمی عقب رفت و لبه مبل نشست …..

شانه هایش با هر بار هق هق به بالا پرت می شد .

سروناز لیوان آب قند را مقابل خورشید نگه داشت و خورشید لیوان را گرفت و به لبش تکیه داد و مقداری خورد ………

آنقدر هق هق کرده بود که حس می کرد ضعف تمام جانش را دربرگرفته و رمق از وجودش رفته .

امیرعلی بدون آنکه نگاه عصبانی اش را از خورشید بگیرد رو به سروناز گفت :

– می تونید برید .

3.7/5 - (4 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
4 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Marzi
Marzi
3 ماه قبل

من نمیدونم دلیل اینکه صیغه اش کرده چیه حتما محض رضای خدا آوردتش خونش کار کنه بعد اون خونه رو بهشون بده بدون هیچ چشم داشتی
از اینا گذشته امیرعلی گفت که چندین میلیارد پدر خورشید بهش خسارت زده چطوری چشم پوشی کرده ازش اصلا یه جای کار میلگنه
مگه اینکه نویسنده هنوز میخواد قصد واقعی امیر رو مبهم کنه که اوش شب هم امیر به خورشید گفت چشم داشتی نداره
هرچی فکر میکنم یه جای کار میلنگه

Baran
Baran
پاسخ به  Marzi
3 ماه قبل

آره ولی آخرش اگه ازدواج کنن انصافا مگه میشه ۱۳ سال اختلاف ….. آدم میخواد بمیره با این منطق

Artemis
ی فعال
پاسخ به  Marzi
3 ماه قبل

خب ببین من ی همچین نظری ندارم اگه رمان های دیگه رو زیاد خونده باشی متوجه میشی ک رمان داره عادی پیش میره ب نظرم خیلی بهتره رمان های دیگه هست

...
Army
3 ماه قبل

عالی میشه پارت بعدی رو هم امروز بزارید خواهش چون خیلی کنجکاو شدم بدونم چی میخواد بگه

فهرست
4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x
()
x