رمان زادهٔ نور پارت 24

چشمان زمردی خورشید برقی از ذوق زد …… نمی دانست این همه هیجان را کجای دلش جا دهد …. پنجه در هم فرو برد و با ذوق به آن سه روزی فکر کرد که این مرد الان به او قولش را داده بود …… سه روز صبح و شب با مادرش و آغوش گرم و امن او .

– واقعا ؟

امیرعلی لیوان را پایین آورد ….. دور یقه تیشرت نخش نم برداشته بود .

– بله .

– ممنونم آقا …… خیلی خیلی ممنونم .

– خواهش می کنم …… من برم بالا یه دوش بگیرم تا مادرم هم بیدار بشه ……. این دمنوشات و که خوردم حسابی عرق کردم .

خورشید هنوز هم ذوق زده بود
…….. هنوز هم چشمانش آن برق درخشان را میان تیله های زمردی اش نگه داشته بود .

– پس صبر کنید برم قرصاتون و با لیوان شربت بیدمشک تگری بیارم بخورید که زمانش داره می گذره .

و مانند تیر رها شده از چلهٔ کمان به سمت آشپزخانه دویید ……. قرص ها را دانه دانه کف دست امیر علی می گذاشت و لیوان بیدمشک را دستش داد …….. امیرعلی نگاهش کرد و تمام قرص ها را با هم بالا انداخت …… مهربانی زیر پوستی خورشید را در این مدت به دفعات دیده بود ، اما اینگونه توجه های ساده و در عین حال ، رو در رو را تا به حال ندیده بود ……. می دانست خورشید آنقدر هیجان زده است که واقعا نمی فهمد چه می کند .

امیرعلی بالا رفته بود و خورشید هم درون آشپزخانه بود که صدای اف اف بلند شد …… از آشپزخانه خارج شد و سمت اف اف رفت :

– بله ؟

– سامانم ، باز کن .

اخمی از نشناختن فرد پشت آیفون ، بر پیشانی نشاند :

– سامان ؟

– پسرخاله امیر .

شاسی را فشرد و با قدم های بلند سمت پنجره رفت و گوشه پرده را کمی جمع کرد …… پسر جوان و قد بلندی به سمت خانه می آمد …… هرچه پسر به ایوان نزدیک تر می شد خورشید بیشتر می شناختش …… این پسر را خوب در روز مهمانی به خاطر می آورد …… همان پسری که سر و گوشش زیادی می جنبید …….. این پسر همان پسری بود که باعث شده بود امیرعلی توبیخش کند ، نگاه نچندان پاکش را هنوز هم بعد از گذشت یک ماه به خوبی به یاد می آورد . پرده را انداخت و نگاهی به لباس تنش کرد ……. با دیدن لباس های نامناسبش به سمت اطاقش دوید و به جای شلوار نخی اش ، دامن مشکی اش به همراه پیراهن دکمه دار گشاد قهوه ای رنگی به تن کرد .

درون آینه به خودش نگاهی انداخت و روسری اش را جلوتر کشید و با خیال راحت تر از اطاق خارج شد ……. به سمت پذیرایی رفت و با فاصله مقابل سامان ایستاد و آرام سلام کرد …….. نگاه این پسر واقعا دلهره آور و سنگین بود .

– سلام .

سامان با شنیدن صدای ظریف دخترانه ای ، نگاهش سمت صدا کشیده شد و با دیدن خورشید ، ابروانش بالا رفت …….. انتظار دیدن این دختر ، آن هم درون این خانه را نداشت …… پا روی پا انداخت و بیشتر در مبل فرو رفت .

– سلام خانم خانما ……… اینجایی ؟

خورشید ناخواسته اخم اندکی کرد ….. آقای این خانه کس دیگری بود ، نه این پسری که انقدر بی ادبانه مقابل دختری درون مبل لم می داد و خودش را پایین می کشید و پا روی پا می انداخت و سوال می پرسد .

– مگه …….. قرار بود کجا باشم که الان نیستم .

– فکر می کردم از خدمه های شرکتی ……. اسمت چی بود ؟

– خورشید .

سامان با همان نیمچه لبخند بر گوشه لبش ، موشکافانه تر نگاهش کرد و جز به جز صورتش را از نظر گذراند ……. از ابروان خرمایی تیره و پر و کشیده اش تا چشمان سبز زمردی و مژگان خرمایی بلندش ، بینی کوچک گوشتی اش تا لبان غنچه زیبایش …….. و چانه گرد و موهایی که زیر روسری پنهان بود و بسیار دلش می خواست بداند چه شکلی و چه رنگی است .

خورشید معذب از نگاه سنگین و خیره سامان ، قدمی عقب رفت و آب دهانش را پایین فرستاد …….. به هیچ عنوان احساس ترس و ناامنی نداشت …….. مطمئن بود امیرعلی که برای دوش گرفتن کوتاهی بالا رفته ، حواسش به او هست …….. اما نمی توانست برای انزجار که از نگاه این پسر چشم دریده ، به او دست می داد ، کاری کند .

– می رم بالا آقا رو صدا کنم .

– باشه عزیزم برو .

باورش نمی شد این پسر از خون امیرعلی باشد …….. پله ها را یه سرعت و بی احتیاط بالا رفت …….. تا کنون نه حس کرده بود و نه می دانست که وجود این مرد در این خانه می تواند تا چه اندازه با خودش امنیت به همراه بیاورد .

جلوی در ایستاد و در زد .

– بله ؟

– بیام تو ؟

– بیا .

دستگیره را پایین کشید و داخل رفت .

– مهمونتون آمدن .

امیرعلی سر تکان داد و به لباس های گشاد و نچندان مناسب خورشید نگاه کرد .

– لباسات و چرا عوض کردی ؟

خورشید خجالت زده نگاهی به لباس های تنش کرد و دست به دامن و پیراهنش کشید ……. لباس های زیبا و گران قیمت و شیک لیلا کجا و لباس های او کجا !

– خوب نیست ؟ ……… آخه ، آخه حس کردم شاید اون لباسام کمی تنگ باشه .

امیرعلی حوله کوچکش را روی موهای خیسش عقب و جلو کرد ….. این دختر سراسر سادگی بود .

– اشکال نداره ….. حالم که خوب شد میریم بیرون لباس می گیریم .

خورشید خجالت کشیده چشم گشاد کرد و تند تند سر تکان داد ……. از این فاصله اندک ، قد بلندی امیرعلی بیشتر حس می شد .

– نه نه …… ممنون ……. خودم ……. خودم بعدا می رم می گیرم .

امیرعلی نزدیک ترش رفت و خورشید مجبور شد سرش را بیشتر از قبل برای دیدن او ، بالا بگیرد ……. جثه لاغر و ظریف خورشید در مقابل قد بلند او ، به امیرعلی حس قدرت و برتری می داد ……. در چشمان براق خورشید ، که جز خجالت و شرم چیز دیگری درونشان دیده نمی شد ، نگاه کرد .

– گوش کن ببین چی می گم دختر جون ……. تو در حال حاضر محرم من هستی ……… من آدم واقعگرایی هستم و همیشه با واقعیت جلو رفتم ……. بدم می یاد از مردایی که تا به دختری می رسن مناسبتای خواهر برادری رو وسط می کشن که آی من مثل برادر تو هستم تو مثل خواهر من می مونی ………….. من از این برنامه ها ندارم . یا طرف واقعا خواهر منه یا نیست …… من در حال حاضر همسر موقت تو هستم ……. درسته که عقد ما با تمام عقدهای دنیا فرق می کنه ولی این چیزی از اصل ماجرا کم نمی کنه …….. تا زمانی که تو ، تو عقد منی همسر من محسوب میشی ….. پس تمام مخارجت ، چه پوشاک باشه چه خوراک باشه ، چه هر چیز دیگه ای ، بر دوش منه . پس لازم نیست هی انقدر خجالت بکشی و تعارف کنی ……. من پای حرفی که اون اوایل بهت زدم ، مرد و مردونه ایستادم و هیچ انتظار خاصی ازت ندارم که بخوای نگران خودت و آیندت بشی …….. تا حالا چه طوری زندگی می کردی ، از این به بعدم همون طور زندگی می کنی .

خورشید با همان مردمک های گشاد شده خیره نگاه تیره امیرعلی شد …….. امیرعلی گفته بود خجالت نکشد اما مگر می شد ……… قلبش محکم می کوبید و صورتش همچون تیکه ذغالی داغ کرده بود و بی شک امیرعلی هم این داغی را حس می کرد .

خورشید هرگز در این مدت ، امیرعلی را همسر خودش ندیده بود …… امیرعلی برایش بیشتر شبیه یک برادر بزرگ بود تا یک همسر ……. امیرعلی خوب بود ، با اینکه اکثراً جدیتش را دیده بود ، اما نمی توانست از امنیتی که هر لحظه ، امیرعلی با حضورش برای او ایجاد می کرد ، چشم پوشی کند .

امیرعلی با دیدن نگاه گیج شده و سر درگم خورشید کمی از لاک جدی بودنش بیرون امد و نیمچه لبخند بر لبش نشست …….. بی اختیار خم شد و روی روسری خورشید بوسه ای زد ……… بوسه اش به دور از هر هوسی بود . ساده بود و بی تکلف …….. تنها صورت شرمزده و داغ و مردمک های گشاد شده خورشید باعث شد بود به خنده بی افتد و سرش را آرام ببوسد …… نه هر چیز دیگری .

– صورتت شده یه گوله آتیش دختر .

خورشید حتی دیگر نفس هم نمی کشید ……….. خیره خیره با چشمانی که دیگر توان گشادتر شدن نداشتن ، با قلبی که صدای کوبشش تمام جانش را فرا گرفته بود ، به امیرعلی نگاه می کرد و مانند عروسک خیمه شب بازی روبه روی امیرعلی خشک شده ایستاده بود و حتی توان یه تکان کوچک خوردن هم نداشت .

امیرعلی قصدش چه بود ؟ ابتدا حرف از عقد و محرمیت می زد و بعد بوسه بر سرش اش می نشاند ؟

– من …… من …… همسر شما نیستم ……… نیستم .

امیرعلی نگاهش کرد …….. حالا علاوه بر آن شرم نشسته در آن دو گوی زمرد چشمانش ، می توانست ترس لانه کرده در نگاهش را هم ببیند …….. خورشید برایش همچون آسمان صاف و آفتابی بود ، همان قدر قابل پیش بینی و همان قدر رو ……. درد این دختر را بهتر از هر کسی می فهمید .

– مثل اینکه متوجه منظور من نشدی ……. مجبورم که صریح و واضح بهت بگم …….. اگر بهت گفتم همسر منی ، به این معنا نیست از همین امشب باید بیای تو تختم و خودت و در اختیار من بزاری …….. اگه گفتم همسر منی به این معنا که تأمین کردن تمام مایحتاج تو تا پایان این دوره محرمیت بر دوش منه …….. بهت گفتم هیچ تغییری تو زندگیت ایجاد نمیشه دختر خوب …….. اگر تو دوشیزه پات و تو این خونه گذاشتی ، دوشیزه هم از این خونه میری بیرون ………. حالا هم بریم پایین که سامان مطمئنا کلافه شده .

جلوتر از او از اطاق خارج شد و خورشید دستش را روی قلبی گذاشت که هر لحظه در پی ایستادن بود ……….. دست دیگرش بی اختیار بالا رفت و روی سرش نشست ، همانجایی که لحظه پیش لبان مردانه امیرعلی نرم رویش نشسته بود ……….. به پاهای بی جانش فشاری آورد و از اطاق خارج شد .

صدای سلام و علیک امیرعلی و سامان را می شنید ……… از روی نرده ها خم شد و از بالا به امیرعلی که روبه روی سامان ایستاده بود و دست می داد نگاه کرد ……… این مرد عجیب بود و غیر قابل پیش بینی .

پله ها با زانوانی که از داخل به لرزه افتاده بودند پایین رفت و بدون چرخاندن سرش سمت امیرعلی و سامان ، مستقیم سمت آشپزخانه رفت .

دستپاچه درون آشپزخانه به کابینت تکیه داده بود و انگشتانش را درون هم می پیچاند و قلنجشان را می شکوند …….. می دانست الان باید با یک نوشیدنی گرم به سالن برود ……. پوست لبش را به دندان گرفت و سینی را برداشت و درونش دو لیوان سفالی گذاشت ……. نگاهی به سماور کرد و پوف کشید …… امروز چه مرگش شده بود ؟ چرا چایی نگذاشته بود ؟

نگاهی به جشونده روی گاز انداخت و ناچاراً درون لیوان های سفالی از جشونده دارچین ریخت و
سینی به دست و بسم الله گویان از آشپزخانه خارج شد .

سر سامان زودتر از سر امیرعلی سمتش چرخید ……… با همان لبخند اسکنرش سرتا پایش را وجب کرد و خیره خیره قدم های آرام خورشید را شمرد .

ابتدا جلوی امیرعلی خم شد و لیوان سفالی اش را کنار دستش گذاشت …… حتی جرأت یک لحظه بالا آوردن سرش را نداشت . به امیرعلی اعتماد داشت ، به این مردی که اگر می خواست کاری کند و بلایی به سرش بیاورد ، کلی زمان در همین یک ماه و خورده ای داشت …….. بیشتر به جای آنکه ترس و وحشت در دلش لانه کرده باشد دلهره بود .

تشکر امیرعلی را شنید و زیر لب خواهش می کنمی گفت و سمت سامان چرخید و لیوان دومی را هم کنار دست او گذاشت .

– ببخشید من فراموش کردم چایی درست کنم .

سامان لیوان را برداشت و بویش کرد .

-پس این چیه ؟

امیرعلی جای خورشید جواب داد .

– دارچین ……. البته جوشوندشه .

امیرعلی نگاهی به سامان انداخت که تمام حواسش شش دانگ به خورشید بود ……… حالا دلیل تعویض لباس خورشید را می فهمید ……. پوفی کرد و دست میان موهایش کشید ……….. چه شکلی خورشید زودتر از او جنس نگاه سامان را فهمیده بود ؟

– می تونی بری تو اطاقت خورشید ………. البته اول یه سر به مادرم بزن اگر خواب بود برو اطاقت استراحت کن ……. فعلا چیزی احتیاج نداریم .

و خورشید سری تکان داد و قدم هایش را سمت اطاق خانم کیان تند کرد …….. دستگیره را آرام پایین کشید و از میان در و چارچوب سرش را داخل داد ……. با دیدن خانم کیان که خواب بود و عصایش هم به پای تخت تکیه داده بود ، آهسته در رابست و به اطاق خودش رفت و روسریش را از سر برداشت و روی تخت دراز کشید ……… وای که چقدر ذهنش خسته و له بود .

سامان لیوانش را به لبش چسباند و جرعه ای بالا رفت .

– اوووم ……. عجب طعمی . جان تو من از هرچی جوشوندس متنفرم ولی این عجب مزه خوبی داره …… انگار تندی و تلخی و شیرینی همه با هم مخلوطن ……… واقعا معرکه است .

امیرعلی هم ماگش را بالا آورد و کمی از جوشانده دارچینش خورد .

– می گم خوش شانسیا …… همه چیز بهترینش نصیب تو می شه …… زن خوب ، زندگی خوب ، پوله خوب ، خدمتکار خوشگل .

امیرعلی اخم کرد و تند و تیز غرید :

– سامان .

سامان لیوان را با خنده بالا رفت و تمام جوشانده را یک نفس سر کشید و با نفسی عمیق لیوان خالی را پایین آورد ……. لبخند برای آنی از روی لبانش کنار نمی رفت .

– مگه دروغ می گم ……. همین این باعث شده حالت انقدر زود خوب بشه وگرنه ……

نگاه امیرعلی رنگ جدیت گرفت و رگه ای از غضب هم درون نگاهش نشست .

– خفه سامان ….. کسی حق نداره تو خونه من چشم چرونی کنه .

سامان به جلو خم شد و آرنج هایش را روی زانوانش گذاشت ……. لبخندش بازتر از ثانیه ای قبل شد .

– نه خدا وکیلی ……. کی بهت معرفیش کرد ؟

امیرعلی حرصی چشم غره ای به او رفت و سامان بالاخره زبان به دهان گرفت .

– به جای فک زدن اون مدارک بیمه رو بده بهم امضا کنم .

شب شده بود و خانم کیان سر میز شام کنار سامان نشسته بود و حال مادرش را از او می پرسید …… امیرعلی فسنجان و شیرین پلو به همراه مخلفات سفارش داده بود .

امیرعلی به آشپزخانه رفت و سینی گوشه سینگ را برداشت و پرسی که برای خورشید سفارش داده بود را به همراه مخلفاتش گذاشت و به سمت اطاق خورشید راه افتاد ……… از رفتن خورشید سه ساعتی می گذشت و در این سه ساعت هیچ خبری از او نبود ……. دلش نمی خواست تا زمانی که سامان و آن چشمان دریده اش در این خانه حضور دارد ، خورشید از اطاقش بیرون بیاید …….. خورشید در دستان او امانت بود .

خورشید دختر ساده و پاکی بود …… همانند یک دختر بچه اول دبستانی که روز اول مدرسه بغض کرده ، گوشه دیوار سنگر می گیرد و با دلهره دورتادورش را می پاید بلکه آشنایی بیابد ……… همان قدر ساده و همان قدر بی تجربه و همان قدر خام .

پشت در اطاقش رسید و ضربه ای به در زد و منتظر صدای خورشید ماند ، اما با نشنیدن صدایی از داخل اطاق ، دستگیره را پایین داد و با اطاقی تاریک مواجه شد ……. خواست دست به سمت کلید برقِ روی دیوار ببرد که نگاهش به تخت کنار پنجره افتاد و نگاهش میخ شد .

دستش پایین افتاد و پایش سمت تخت حرکت کرد . نور مهتاب قسمتی از تخت را کمی روشن کرده بود …….. چشمانش روی خورشیدی نشست که به پهلو و پشت به در دراز کشیده بود و ملافه اش را تا اواسط کمرش بالا داده بود و موهای لخت و بلندش را بی قید روی متکا پخش کرده بود .

پای تخت زانو زد و سینی را روی زمین گذاشت …….. نگاهش به عقب چرخید و با دیدن در چهار طاق باز اطاق ، به سرعت سمت در رفت و در را آهسته بست و دوباره به پای تخت برگشت .

نگاه کردن به خورشیدی که همیشه با پوشش کاملی مقابلش ظاهر می شد قشنگی و جلوه دیگری داشت . برایش زیبا بود …….. شاید به این خاطر که خورشید را محرم خودش می دانست و می توانست تا چند ماه از او همانند یک شئ گران بها محافظت کند ………. اصلا چرا بدش بیاید ؟ او هم مانند هر مرد دیگری طالب زیبایی بود .

دست روی بازوی لاغر خورشید گذاشت و دستش را نوازش گونه بالا و پایین کرد .

– خورشید ……….. خورشید خانم .

خورشید تکانی به خودش داد اما انگار خوابش بیش از اینها سنگین بود که بتواند بیدار شود . امیرعلی لبانش بی هیچ دلیلی کش آمد …… باز خورشید را تکانی داد .

– خورشید ……….. خورشید .

پلک های خورشید لرزید ……. از میان پلک های اندک از هم فاصله گرفته اش ، توانست سایه سیاه مردی را در تاریکی اطاقش تشخیص دهد ……. چند بار پلک زد تا بفهمد خواب می بیند یا واقعا سایه بزرگ سیاه مردی بالا سرش قرار دارد …… به آنی از جا پرید و سرجایش سیخ نشست ……… تشخیص صدای امیرعلی کار آنچنان سختی نبود …………. با چشمانی گشاد شده و سینه ای که به سختی بالا و پایین می رفت نگاهش را روی امیرعلی انداخت که در آن تاریکی اطاق خوب هم دیده نمی شد .

– شما ……. اینجا چی کار می کنید ؟

امیرعلی با شنیدن صدای ترسیده و لرز برداشته خورشید از جا بلند شد و کلید را زد و اطاق در نور غرق شد . اندفعه لب تخت خورشید نشست …….. رنگ خورشید پرید بود ……. مثل اینکه بدجور این دختر را ترسانده بود .

– نترس ………. شامت و آوردم .

– شام ؟

امیرعلی سینی را از پای تخت بلند کرد و روی پاهای خورشید گذاشت . خورشید نگاهش روی سینی نشست و به آنی رنگ شرمندگی گرفت .

– آره سفارش دادم ……. ما هم داریم می خوریم ……. گفتم برای تو رو هم بیارم اینجا تا بخوری .

خورشید شرمنده از رفتار و افکار چند ثانیه پیشش چتری هایش را پشت گوش فرستاد که باز نافرمان میان پیشانی اش نشست .

– معذرت می خوام ، یکدفعه ای خوابم برد ……… وای مادرتون الان چی می گن ؟ دیگه واسه چی شما برای من شام آوردید ؟

امیرعلی نیمچه لبخندش را که انگار زیر پوستی بود را بر لبانش آورد و نگاهش میخ چتری های لخت و نافرمان خورشیدی شد که بسیار تمایل داشت دست جلو ببرد و اینبار خودش آنها را به عقب هدایت کند ، اما تنها برای نشاندن این حس موزیانه بر سرجایش ، دست عقب کشید و مشت کرد .

– نکنه واقعا فکر کردی که خدمتکار این خونه ای ؟ ……. نترس مامانمم متوجه نشد من برات غذا آوردم ، حالا بگیر بخور و بعد تخت بخواب ……. فقط نمی دونم فسنجون دوست داری یا نه .

خورشید که بوی فسنجان بدجوری گیج و گشنه اش کرده بود ، با شرمندگی از وضعیتش مقابل امیرعلی لبخند ریزی زد و نگاهش را به چشمان امیرعلی داد .

3.7/5 - (15 امتیاز)
[/vc_column_inner]
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
آنِه
ANA
1 سال قبل

مرسی
از خوندن رمانت لذت میبرم 🌷

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x