رمان زاده نور پارت 10

لیلا با حرص لبانش را روی هم فشرد و دندان قروچه ای کرد و چند بار عصبی پلک زد و نفسش که می رفت تند شود را به سختی آرام کرد .

– برای چی اومدی اینجا …….. جای دیگه ای برای کار پیدا نکردی بری ، اومدی اینجا ؟

خورشید از اخم لیلا ، هول کرده بود و نمی دانست چه جوابی باید بدهد ….. سینی خالی از قهوه را به خودش چسباند .

– پدرم …… پدرم به آقا بدهکار بود …… من جای ……. جای بدهیش اومدم .

گوشه لب لیلا به نیشخندی بالا رفت .

– آفرین به غیرت ننه بابات .

خورشید خجالت زده و ناراحت سر پایین انداخت و سینی چایی را بیشتر به خودش فشرد . دلش می خواست زمین همین الان دهن باز می کرد و او را به درون خود می کشید .

– پدر و مادرم نمی خواستن من ….. بیام ……… من خودم اصرار کردم .

چشمان لیلا سرشار از غرور بود . پا روی هم انداخت و بیشتر در مبل فرو رفت و ابروانش متکبرانه بالا رفت .

– هه …. خودت خواستی بیای کلفتی ؟ببینم نکنه شوهرم و دیدی گفتی هم یه جوری بدهی بابام و صاف می کنم هم خودم به یه نون و نوایی برسم ……. ها ؟

تمام بدن خورشید می لرزید . گلویش از شنیدن حرف های تحقیرآمیز لیلا انباشته از بغض شد و چشمانش را نم برداشت . تحقیر شدن را هم باید به دیگر شرایط این خانهٔ مثلا زیبا اضافه می کرد . لیلا سمتش متمایل شد و انگشت اشاره اش را سمت او در هوا تکان داد .

– نگاه کن دختر …….. ببین چی می گم . بخواد سر و گوشت بجنبه ……. بخوای دست از پا خطا کنی ….. سرو کارت با منه ……… پس سرت تو کار خودت باشه . فهمیدی ؟

خورشید توقع این همه تند خویی را نداشت …….. بغضش لحظه به لحظه بزرگ تر می شد و انگار تنها دنبال فرصتی برای ترکیدن می گشت .

تند سر تکان داد .

لیلا خودش را آرام صاف کرد و باز درون مبل فرو رفت . از تمام حرکات و حالاتش قدرت و برتری نمایان بود ……… لبه نلبکی را گرفت و بلندش کرد …….. نگاهش را از روی خورشید برداشت و به تلویزیون مقابلش دوخت و با دست دیگرش دسته فنجان را گرفت و کمی از قهوه اش را مزه مزه کرد. همانند یک ملکه بر تخت نشسته رفتار میکرد و تنها گویی یک تاج پر نگین کم داشت .

– میتونی بری .

خورشید چون آهویی ترسیده سمت آشپزخانه پا تند کرد . سینی را روی کابینت گذاشت ……. آب دهانش کاملا خشک شده بود . ملاقاتش با زن امیرعلی خیلی بدتر از آنچه که فکرش را می کرد پیش رفته بود .

دست بر گلویش گذاشت و فشرد ….. بغضش دقیقا همین جا لانه کرده بود . ابرو و چانه اش لرزید ……. میز آشپزخانه از پشت حصار حلقهٔ اشک نشسته در نگاهش هم لرزان به نظر می رسید . اشکش پایین چکید و خطی روی گونه اش انداخت . بدبخت شده بود ……… بی شک بدبخت شده بود .

سروناز داخل آشپزخانه شد و زیر چشمی به خورشید نگاه انداخت . خانم این خانه را به خوبی می شناخت و توقع این چنین رفتاری را هم از او داشت . سمت خورشید نرفت …….. می خواست که خورشید عادت کند …….. یعنی اگر می خواست در این خانه بماند باید عادت می کرد ……… همان طوری که او 9 سال عادت کرده بود .

– چی شد ؟

خورشید با دست گونه اش را پاک کرد ……. صدایش هم می لرزید .

– بله ؟

– پرسیدم چی شد ؟

– خانم از اومدن من به اینجا اصلا راضی نیست .

سروناز خیلی معمولی سر تکان داد و قابلمه در دستش را پر از آب کرد .

– معلومه که راضی نیست .

خورشید باز هم به گریه افتاد . تایید سروناز همان یک ذره امید کم رنگ نشسته در قلبش را هم نابود کرد .

– آخه چرا ؟ من که کاری نکردم !

سروناز قابلمه نصفه آب شده را روی گاز گذاشت و زیرش را روشن نمود . سمت کابینت رفت تا چندتایی هم پیاز بردارد .

– تو کاری نکردی ولی ……… هر زنی دیگه ای هم بود ممکن بود همچین عکس العملی از خودش نشون بده …….. تو خیلی جوون و برورو داری ………. حق داره که از وجود دختری با این شرایط اونم توی حریم خصوصیش که شوهرشم هست شوکه بشه و عکس العمل این چنینی نشون بده . منم اولش که با آقا دیدمت متعجب شدم ولی وقتی که حرفات و شنیدم نظرم عوض شد ……….. حالا این پیازا رو خورد کن و تفتش بده ………. زودباش .

روز دوم بود و ساعت هفت صبح بود که با تکان هایی از جا پرید و چشمانش وحشت زده باز شد ………… دیشب را کاملا هوشیار خوابیده بود …….. دیشب با تمام دلشوره ای که سراغش آمده بود کلی اطاق را برای پیدا کردن کلیدِ در اطاقش زیر و رو کرده بود و آخر سر بعد از پیدا نکردن کلید مجبور شد تمام شب را خواب و بیدار بگذراند …….. آنچنان که با کوچکترین صدایی از پشت در اطاق از جا می پرید و با همان چشمان گشاد شده از وحشتش به در بسته اطاق خیره می شد ……… می ترسید هر لحظه امیرعلی به سراغش بیاید .

با دیدن سروناز بالا سرش ، چشمان خسته اش را مالید و نفس راحتی کشید .

– بلند شو دختر آفتاب لب بومه ……… یکی دیگه از قوانینِ این خونه رو بهتر از الان بدونی …….. اینجا باید ساعت هفت تو آشپزخونه باشی ، آقا زود صبحانه می خوره .

نگاه سروناز سمت گیس بافته شده خورشید که روی شانه اش افتاده بود کشیده شد …… موهای خرمایی روشنش زیبا و نرم به نظر می رسید ……… دست زیر بافت برد و کمی بالا آوردش .

– نه خوبه …… هم کلفته ، هم بلند .

خورشید نفس عمیق کشید و پلک های خسته اش را بست ………… آدم باید بختش بلند باشد ، مو که به کارش نمی آید .

– سلام .

دست از زیر گیس بافته شده خورشید بیرون کشید و جواب سلامش را داد :

– سلام ……… آقا چند دقیقه دیگه پایین می یاد …… باید صبحانه اش را آماده کنی . بلند شو .

خورشید چنگ در موهای سرش زد …….. باید برای مردی که باعث شده بود او کل دیشبش را همچون آدم های در حال احتضار بگذراند ، صبحانه آماده می کرد . برای مردی بساط پهن می کرد که مایه بدبختی اش شده بود ……… او را جایی آورده بود که باید تحقیر شدن را تحمل می کرد ………. اصلا چرا باید برای چنین مردی خوش خدمتی می کرد ؟

پاهای بی جورابش را روی زمین گذاشت …… سرمای سنگ کف اطاق از کف پایش وارد تنش شد و شانه هایش را لرزاند …….. انگشتان پایش را از سرما جمع نمود و نگاهش بی هیچ اختیاری سمت پاهای سروناز که درون صندل راحتی مشکی رنگ ساده ای بود ، کشیده شد .

حس خوبی از احساس سرما نداشت ، اما ناچارا بلند شد و دامن مشکی اش را به پا زد و لباس آستین بلند گشادی هم پوشید ……….دلش نمی خواست هیچ چیز از تنش پیدا باشد ……… موهایش را باز کرد و بار دیگر بافت و کاملا پوشاند ……. از حس اینکه آقا موهایش را ولو حتی یک تارش را هم ببیند متنفر بود …….. حس تدافعی پیدا کرده بود ……… خودش را کاملا پوشاند و پشت سر سروناز از اطاقش خارج شد .

داخل آشپزخانه که شد امیرعلی را نشسته پشت میز و سر در گوشی درون دستش دید ……… سروناز سلامی داد و خورشید هم سر به زیر در حالی که در فاصله نزدیکی با سروناز راه می رفت سلامی زیر لبی به او داد ……….. این مرد زیادی مضطربش می کرد …….. زیادی تپش قلبش را بالا می برد .

سروناز خانم کتم و گذاشتم روی دراور برای امروز بعد از ظهر بهش احتیاجش دارم …….. بشورش بفرستش اتوشویی اتو بشه ……… یه تیزر تبلیغاتی برای کارخونه دارم ، به این کتم احتیاج دارم .

– بله آقا خیالتون جمع .

خورشید بلاتکلیف کنار سروناز ایستاده بود و با آن سر زیر افتاده تنها سنگ مرمرهای های عسلی روشنِ کف آشپزخانه را نگاه می کرد و پنجه هایش را در هم می پیچاند و با اضطرابی آزار دهنده در هم می فشرد .

– خورشید تا من می رم کت آقا رو از بالا بیارم ، وسایل صبحانه رو میز بچین .

خورشید ناگهان با چشمانی گرد شده و مردمک هایی گشاد شده و لرزان به سروناز نگاه کرد . حس می کرد در یک آن تمام عضلات بدنش منقبض شدند ……… بدون هیچ اختیاری دست دراز کرد و با تشویش و ترس آستین لباس سروناز را که در حال رد شدن از کنارش بود را چنگ زد ……… در حال حاضر سروناز تنها مأمن امنش در این خانه بود ……. سروناز با اخمی غلیظ به آستینش نگاه کرد .

– این چه حرکتیه دختر؟

خورشید زبانش نمی چرخید …….. گویی در یک آن حرف زدن را هم فراموش کرده بود .

امیرعلی هم نگاهش کرد ……… ترس خورشید آنقدر واضح بود که بشود حسش کرد …… کلافه نفسش را بیرون داد .

– به کارت برس سروناز خانم . مسئله ای نیست .

سروناز رفت و خورشید با همان مردمک های گشاد شده و لرزان به امیرعلی خیره شد ……… امیرعلی حتی صدای نفس های لرزان خورشید را هم می شنید .

– ببینم دختر مگه من لولو خور خوره هستم که اینجوری نگام می کنی …….. وسایل و از تو یخچال بیار ………. زیاد وقت ندارم .

خورشید با قدم های نامطمئن سمت یخچال چرخید و از دو در یخچالِ به آن قول پیکری یکی را گشود ……… پاهایش هم انگار دیگر حتی سرمای سنگ را هم حس نمی کرد ………. نگاه دستپاچه اش را میان طبقات چرخاند ……… مغزش انگار برای یک آن خالی شده بود که نمی دانست باید چه بردارد ……… اصلا قبلا برای صبحانه چه می خوردند؟ ………. در خانه خودشان که صبحانه خلاصه می شد در پنیر گچی و چای شیرین و نان لواش .

ظرف پنیر را دید و برش داشتش ……. ظرف کره و بطری شیر را هم همچنین . نگاه مستاصلش را ، باز چرخی میان طبقات داد .

سمت میز چرخید و ظرف در دار شکیل پنیر را جلوی امیر علی گذاشت و کره هم با فاصله ای اندک پهلویش قرار داد و شیر را هم سمت دیگر در همان نزدیکی ها گذاشت و نگاه سرسری اش را به میز انداخت .

امیرعلی نگاهی به میز نگاه انداخت و نگاهش آهسته آهسته بالا آمد تا به چشمان دو دو زنان خورشید رسید .

– من صبح ها پنیر نمی خورم …….. سروناز بهت نگفته بود ؟

خورشید مضطربانه بلافاصله روی میز خم شد و دست دراز کرد تا ظرف پنیر را بردارد که گیس بلند بافته شده اش اندکی از زیر روسری بیرون زد و نگاه امیرعلی را سمت خودش کشیده شد اما برای اینکه با نگاهش ، خورشید را بیش از این معذب نکند نگاهش را گرفت و به ظرف شیر داد .

– نمی خواد برش داری …… برو مارمالاد و بیار . هر نوعی که داریم .

خورشید لبش را از داخل گزید ……. باز سمت یخچال چرخید و درش را گشود …… تا کنون اسم این خوراکی که امیرعلی می گفت را نشنیده بود ……. نمی دانست باید دنبال چه چیزی بگردد . مارمالاد اصلا یک نوع کیک است یا نوعی آب میوه ؟ یا نوعی شکلات صبحانه طعم دار ؟

نگاهش را چرخی داد ……. چشمش به قفسه سوم خورد و آن کیک کوچک قاچ خورده درون پیش دستی . پیش دستی را برداشت و در یخچال را بست . سمت میز رفت و کیک را رو به روی امیرعلی گذاشت .

امیر علی نامفهوم به کیک مقابلش نگاه کرد و با مکثی نگاهش را بالا آورد و روی چشمان دو دو زنان خورشید انداخت .

– من گفتم کیک می خوام ؟

خورشید پلک زد و نگاهش را به کیک داد …….. قلبش همچون قلب گنجشکی می کوبید .

– مگه نگفتید …… مار ……. مارمالد ……

امیرعلی خواست جلوی لبخند نامحسوس مردانه ای که می رفت بر لبانش ظاهر شود را بگیرد ، اما نشد ……… این دختر زیادی ساده بود …….. زیادی برّه بود .

– مارمالد نه ……… مارمالاد .

خورشید میان لبانش را از هم باز کرد تا راه نفسش باز شود ………… انگاری دیگر راه بینی جوابگویش نبود .

– همون .

امیر علی با همان لبخند مردانه اس که اندک اندک داشت محسوس می شد با ابرو به پیش دستی مقابلش اشاره کرد . خورشید را برّه ای بی دست و پایی می دید که به هیچ دردسری می شد راحت ترس نشسته در نی نی چشمانش را بخواند .

– این اسمش کیکه نه مارمالاد .

و از جایش بلند شد و از کنار خورشید گذشت و در یخچال را باز کرد ………. نگاه سرسری تو در یخچال انداخت و شیشه بزرگ مارمالاد تمشک را بیرون کشید و نشان خورشید داد .

– به این می گن مارمالاد ……… شبیه مرباست ولی مربا نیست ………. بگیر برام داخل پیاله بریز .

خورشید دست پاچه قدمی جلو گذاشت و ظرف شیشه ایِ در دار را دو دستی گرفت ……….. شیشه اش زیادی سرد بود و سرمایش در دستان منجمد شده خورشید نفوذ کرد .

پیاله بلور کوچکی را از آبچکون کنار سینگ برداشت و درونش مارمالاد ریخت و ظرف را بی حرف و محتاطانه جلوی امیرعلی گذاشت :

-بشین .

خورشید مطیعانه و سر به زیر دورترین صندلی میز را به امیرعلی انتخاب کرد و نشست . قلبش جوری می کوبید که انگار اتفاق ناگواری در شرف وقوع است که اینگونه تند و پر سر و صدا می کوبد .

امیر علی نگاهی به خورشید انداخت .

– اونجایی که نشستی دستت به هیچ کدوم از اینا نمی رسه ………. بیا نزدیک تر بشین .

خورشید لبخند مضطربی زد . جلوی این مرد قد بلند با آن اندام نسبتا درشت و چارشانه اصلا زمان خوبی برای عرض اندام و بداخلاقی نبود ، با همان ذهن آشفته اش هم می توانست بفهمد آنقدر قدرت رو یا رویی با این مرد ناحسابی را ندارد و بهتر است قدم به قدم جلو برود .

– نه …… الان میل …… به صبحونه ندارم .

امیرعلی تکه ای نان سنگک برداشت و رویش کره مالید و با مارمالاد خورد ……………… بی توجه به حرف خورشید و بدون اینکه گوشه چشمی به او که سیخ سرجایش نشسته بود بیندازد ، گفت :

– به سروناز بگو بهت صندلی ، دمپایی چیزی بده ……… این شکلی پا برهنه تو خونه نچرخ .

– چشم .

امیر علی اندفعه نگاهش کرد …….. کارگرهایش هم اندازه خورشید بله قربان گو نبودند که او بود .

– تو همیشه انقدر مثل یه برّه سر به زیر و حرف گوش کنی ؟

خورشید قافل گیر شده سرش به ناگاه باآمد و با دیدن نگاه امیرعلی روی خودش ، نگاهش را روی میز انداخت …………. او هرگز سر به زیر و خجالتی و کم حرف ، درست همانند یک برّه نبود ……… اما شرایطی که الان برایش رقم خورده بود ، باعث شده بود او از ترس ، همانند یک برّه باشد تا یک یاقی ……… اما حرفی نزد و اظهار نظری نکرد و امیرعلی هم درسکوت باقی صبحانه اش را میل کرد و با یک تشکری کوتاه از پشت میز بلند شد و رفت .

5/5 - (2 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
8 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
غزل
غزل
4 ماه قبل

میشه بگید چه زمانی پارت جدید میزارید؟

غزل
غزل
4 ماه قبل

عالی

Moon
Moon
4 ماه قبل

خیلی رمانت خفنه ❤️☺️

آنِه
آنت
4 ماه قبل

معمولا ساعتایِ یازده تا یک، روزی یه پارت

Zahrajon
Zahrajon
پاسخ به  آنت
4 ماه قبل

مرسی

Zahrajon
Zahrajon
4 ماه قبل

ببخشید روزی چندباروچه ساعتی پارت میزاره؟؟

آنِه
آنت
4 ماه قبل

مرسی 💋

ایدا
ایدا
4 ماه قبل

ممنون🌼

فهرست
8
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x
()
x