رمان زاده نور پارت 4

کیان اخم نازکی روی پیشانیش نشاند . گذشتن آن هم بدون هیچ جبران خسارتی ؟؟؟؟ ………. مطمئناً منصفانه نبود ………. البته که این خانواده با این شرایط زندگی تا ده سال آینده هم کار می کردند نمی توانست هفتاد میلیون خسارت را پرداخت کنند .

نگاهش را با مکثی از قالی نخ نما زیر پاش گرفت و بالا آورد و گفت :

– صبر کنید آقای رفعت ، من هنوز کامل نگذشتم …… به یه شرط می گذرم و هیچ پولی ، به هیچ عنوان طلب نمی کنم .

چشمای بی نور و ترسیده آقا رسول گرد شد و درخشید .

– چه شرطی آقا …….. هر شرطی باشه قبوله .

– بهتره تو حیاط تنهایی با هم حرف بزنیم .

آقا رسول سری تکان داد و به سختی با کمک دستانش از رو زمین بلند شد . کیان آرا با دست اشاره کرد که او جلو تر از اتاق خارج شود ……… آقا رسول دمپایی های قدیمی اش را پوشید و کیان آرا کفشش های قهوه سیر چرم گاومیشش را به پا زد و دستی به لب کت پاییزه اش کشید . نسیم خنکی می وزید و شاخه های تک درخت خشکیده درون حیاط را تکانی می داد . نگاهش دور حیاط چرخی زد . باورش نمی شد آدمی هم پیدا شود که درون این خانه ها زندگی کند . خانه ای که هر لحظه انتظار می رفت سقفش روی سر اهالیش فرو ریزد . باغچه خاکی و بدون حتی یک گیاه یا سبزه ای خانه را فقیرانه تر از آنچه که بود نشان می داد .

آقا رسول جلوی کیان آرا ایستاد . قدش با آن کمر کمی خمیده کوتاه تر از حد معمول به نظر می رسید . کیان آرا به صورت پر چین و چروکش نگاه کرد ……….. انگار این چین و چروک ها دور چشمانش زیادتر بودند .

– بفرمابید آقا .

– راستش با دیدن وضع زندگیتون فهمیدم که آماده کردن این مقدار پول براتون میسر نیست . زندان انداختن شما هم که نه به خانوادتون کمکی می کنه ، نه برای من نون و آب نمی شه .

– آقا گفتم که فقط شیش ماه فرصت می خوام ……… جورش می کنم .

– مطمئن باشید شیش ماه دیگه هم وضعیت شما همینه . شرطم و تنها برای همین گذاشتم که نه شما زندان بیفتی نه خانواده ات این وسط سختی بکشن . البته به قل معروف لای منگنه هم نمی زارمتون که حتما قبول کنید . دست خودتونه یا راه حل اول یا راه حل دوم . راه حل اول که همون زندانه و معلوم نیست تا چند سال باید اونجا بمونید تا این مبلغ از خسارت و بتونید پرداخت کنید ……….. و اما راه حل دوم .

و نگاه به صورت آقا رسول کرد . مطمئن بود با بیان پیشنهادش نظر این مرد در موردش تغییر پیدا می کند . آقا رسول دلواپس آرام پرسید :

– راه حل دوم ؟

– دخترت و بدی به من ………. که بشه زنم .

آقا رسول شوکه در حالی که حس می کرد حالش دارد کم کم دگرگون می شود به کیان آرا نگاه کرد ……. قلبش برای لحظه ای ایستاد . صاحب کارش ، کسی که همه کارخانه خبر داشتند زن دارد دست روی تک دختر او به عنوان راه حل دوم گذاشته بود ؟ زبان بی حس شده اش را به سختی تکان داد .

– اما …….. اما ………. آقا دختر من همش بیست سالشه …… از شما لااقل 13،14 سال کوچیک تره ………. آقا ترو خدا رحم کنید . هر راه حل دیگه ای جلو پام بزارید قبول می کنم . آقا مادرش بفهمه از حال می ره …… جواب فک و فامیل و چی بدم ؟

– کدوم فک و فامیل ؟ همونا که حتی یه قرون هم کمکتون نکردن .

– آقا من …… من ……..

– جناب رفعت گفتم ، به هیچ عنوان شما رو لای منگنه نمی زارم . بهتون دو تا راه حل دادم . من چندین ماه بهتون محلت دادم ولی دیدید که چیزی هم نشد ……… خوب بهش فکر کنید . راه حل اول یعنی سختی و ببخشید ولی بدبختی بیشتر برای خانوادتون . راه حل دوم هم که واضحه احتیاج به توضیحی نداره .

– آقا ، آقا من ….. من باید ……. باید فکر کنم …….. اجاره بدید تا فردا فکر کنم .

کیان آرا دستی به موهابش کشید .

– موبایل دارید ؟

آقا رسول مستأصل سر تکون داد .

– نه آقا .

کیان دست داخل جیب کتش کرد و کارت سفید رنگی بیرون آورد .

– شماره موبایلم پشتش نوشته شده . فردا نتیجه رو بهم اعلام کنید . البته تا قبل از ساعت دوازده ظهر .

– بچه های مونتاژ می گفتند که …..‌. شما ازدواج کردید . درسته ؟

کیان آرا سرش راسمت آسمان آبی صاف بالا سرش گرفت .

– آره . خیلی وقته . مشکلی هست ؟

آقا رسول دست کیان آرا را گرفت و فشرد .

– دختر من تا حالا ازدواج نکرده …….. بیست سالشه . مادرش دق می کنه . آقا ترو خدا از دختر من بگذرید .

کیان سرش راپایین آورد و نگاهش کرد .

– پس با این اوصاف لازم نیست تا فردا صبر کنم و منتظر زنگ تماستون باشم . همین الان حاضر شید با این سرباز می ریم .

دست کیان آرا را رها کرد .

– آقا اجازه بدید تا فردا فکر کنم .

کیان آرا سری به معنای موافقت تکان داد و از داخل همان حیاط سرباز را صدا زد و بعد از یک خداحافظی نسبتا سرد از خانه خارج شدند .

با بسته شدن در فرنگیس هول کرده و پابرهنه تا وسط حیاط دوید و مقابل آقا رسول ایستاد .

‌- چی شد ؟ راضی شد ؟ بخشید ؟ شرطش چی بود ؟

آقا رسول در حالی که حس می کرد سرش اندازه گوی آهنینی سنگین شده داخل خانه شد و خودش را روی زمین رها کرد . فرنگیس ترسیده دست لرز گرفته و یخ زده آقا رسول را در دست گرفت و فشرد و بلند رو به خورشید گفت :

– بدو برو برای بابات یه آب قند درست کن بیار ……… زود باش .

خورشید سر تکان داد و سمت آشپزخانه قدم تند کرد و لحظه بعد با یک لیوان آب قند برگشت و جلوی پدرش زانو زد و فرنگیس خانم لیوان آب قند را از دست خورشید گرفت :

– بیا یه قلپ آب قند بخور فشارت بالا بیاد . رنگ به رو نداری . خدا رو شکر که تو رو با خودشون نبردن وگرنه ما می خواستیم چه غلطی بکنیم ؟؟؟

آقا رسول لای پلک هایش را بازکرد .

– چقدر پول تو خونه داریم؟

– حدودا ۱۰- ۱۵‍ تومن …… چطور ؟

– به خورشید پنج تومن بده بره برام یه مسکن بگیره بیاره …….. سرم داره از درد منفجر می شه .

فزنگیس خانم با نگاهی نگران سرسری به خورشید گفت :

– کیفم تو کمد دیواریه پولم تو جیب پشتشه تند یه قرص مسکن بگیر بیا …… عجله کن .

خورشید هم که از دیدن وضعیت پدرش دلشوره در دلش افتاده بود ، سرش را با عجله تکان داد و سمت اطاق دوید . مانتو و روسری اش را با بالا ترین سرعت پوشید ………. مغزش هر لحظه پی جوابی برای این حال بهم ریخته تر از قبل پدرش می گشت و همین جواب پیدا نکردن دلواپس ترش می کرد .

مانتو قدیمی اش را پوشید ………. مانتویش شاید نو نبود اما مرتب و تمیز به نظر می رسید . چند سالی می شد که از همین مانتو استفاده می کرد و هرجایش مشکلی پیدا می کرد آن قسمتش را با دقت فراوان رُفو می کرد . از شرایط زندگیشان بهتر از هر کس دیگری خبر داشت ، می دانست آنقدر حقوق پدرش کفاف نمی دهد که بتواند مانتوی جدیدی بخرد و همین امر باعث شده بود از لوازمی که دارد بهترین استفاده را ببرد و تمیز نگهشان دارد .

فرنگیس خانم یکسره حرف می زد و از رحمت خدا می گفت و امید به شوهر ناامیدش می داد و ………. هنوز خبر از شرط کیان آرا نداشت .

– خدابزرگه ……….. خودش به دادمون می رسه . اصلا همین که کیان آرا نبردتت خودش جای شکر داره . حالا ….. حالا ……. شرطش چی بود ؟

آقا رسول آب قند را نصفه بالا رفت . کمرش تیر می کشید و انگاری با مته به جان استخوان پایین سطون فقراتش افتاده بودند ……….. دست به کمر گرفت و چهره از درد در هم کشید . ریش های در آمده و نامرتبش ، صورت لاغر و استخانی اش و گونه های نافرم بیرون زده اش از او آدمی ترحم انگیز ساخته بود …….. صدایش از درد لرزان و آروم شد .

– خورشید .

پارت های قبلی همین رمان

9 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

  • واقعا از این نوع رمانا متنفرم تا کی ما یاد نمی گیریم که دختر یه کالا نیست و نباید باهاش معامله کرد.امیدوارم روزی مردم به این درک برسن.

    پاسخ
  • اول باهم بدن زنش نازاست و خورشید حامله میشه بعد عاشقش میشه بعد بچشو میگیره
    بعد اون زنش بچه گیرش میاد بعد با این بچه بد میشه بیست دفعه هم طلاق و طلاق کشی یروز با این زنش درسته با اون بد یه روز با اون یکی بعد چند سال بعد دخترش لخت و پاتیل تو بغل پسره است و بهش تجاوز شده

    پاسخ
  • من چرا انتظار داشتم یه چیز متفاوت باشه😐

    پاسخ
  • هییی
    حالا کیان آرا دیقن زنش نازاس
    بعد کیان آرا بخاطر اینکه بابا خورشید ضرر رسونده بش اذیتش میکنه میگه دیگه حق دیدن خانوادتون نداری
    حتمن خدمتکار زنش میکنه
    بعد کیان آرا عاشق خورشید میشه خورشید حامله میشه همه چی تموم میشه
    تازه زنشم از این وحشی هاس 🤪🤌

    پاسخ
  • ممنون زحمت کشیدین فقط لطفا اگر امکانش هس تکراری نباشه مثل رمان های دیگه

    پاسخ
  • گفتما میگه دخترتو بده به من
    بازم کلیشه😑

    پاسخ
  • حتما زن کیان آرا هم نازاس میخواد از این بچه دار شه😐

    پاسخ
  • گفته بودم اینجوری میشه هااا

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست