رمان زاده نور پارت 7

خورشید ترسیده به جایی که روحانی نشانش می داد نگاه کرد ……. بغض از سر ترس میان گلویش نشسته بود و بالا و پایین می شد ……… فرنگیس خانم فشار خفیفی به انگشتان خورشید آورد و انگشتانش را از میان انگشتان فریز شده او بیرون کشید …….. خورشید دست لرزانش را به پر چادر مادرش گرفت و زیر لب ناله کرد :

– مامان .

فرنگیس دست پشت کمر خورشید گذاشت و زیر گوشش نجوا گونه گفت :

– نترس ……. زیر لب بسم الله بگو ……… خدا خودش هوات و داره .

کیان آرا با همان ابروان گره خورده و در همش به خورشید نگاه می کرد …….. این ترس خورشید اصلا به او حس خوبی نمی داد ………. عصبی و کلافه در جایش تکان تکانی خورد .

خورشید با همان زانوان لرزانی که انگار دیگر نای بلند شدن هم نداشتند ، از جایش بلند شد و با فاصله و سری به زیر افتاده و قلبی که هر لحظه می رفت تا سنگ کوب کند ، کنار این مرد نشست .

کیان آرا عصبی بود و دیگر خبری از آن حالت بی تفاوت و حالت خنثی دقایق پیش هم نبود . این وضعیت ، وضعیتی نبود که انتظارش را می کشید ……….. با همان ابروان درهم نگاه از خورشید گرفت و به روحانی داد .

– جناب کیان شما چقدر در نظر دارید برای مهر این خانم ؟

کیان سمت کیف کنار پایش چرخید و سند زرد رنگ با آن منگوله آویزانش را بیرون کشید و سمت پدر خورشید روی فرش گذاشت .

– یه خونه دویست متری سمت خیابون جمهوری بنام ایشون می کنم . ارزش مادیش رو هم سه تا چهار میلیارد براورد کردن ……… هر وقت که بخوان می تونم خونه رو مبله تحویلشون بدم .

نگاه آقا رسول سمت سند کشیده شد و ذهنش دور و بر مبلغی که گفته شده بود می چرخید …….. یک خانه بزرگ ، از همان هایی که در خوابش هم نمی دید . لبخند روی لبانش نشست و اخم روی پیشانی فرنگیس را خانم پررنگ تر کرد .

– برای چند چه مدت در نظر دارید ؟

– شیش ماه .

آقا رسول با لبخند به کیان آرا نگاه کرد . هنوز هم منظور حرف او را نگرفته بود .

– ببخشید آقای کیان ، چی چه مدت ؟

کیان با همان نگاه عصبی و کلافه نگاهش را سمت آقا رسول کشاند .

– مدت زمان صیغه رو پرسیدن .

قلب فرنگیس با این حرف فرو ریخت …….. نتوانست ساکت بماند .

– آقای کیان آرا مگه شما قرار عقد دائم نزاشتید ؟؟؟ دیگه این صیغه این وسط چه معنایی داره ؟

امیرعلی که عصبانیت کم کم در تک تک رفتارهایش نمود پیدا می کرد ، خنده ای حرصی کرد .

– دائم ؟ من؟ شما چه فکری درباره من کردید ؟

آقا رسول هول کرده لبخند مصنوعی اش را پهن تر کرد .

– جناب کیان شما خودتون تو حیاط به من گفتید که شرطتون اینه که دختر من زن شما بشه .

کیان سر جنباند . به هیچ عنوان از شرایط موجود راضی نبود . کم کم داشت از نگاه های معنادار روحانی و سرباز حالش بهم می خورد .

– چرا ….. چرا یادمه . خوبم یادمه …… برای همین هم اینجام که صیغه خونده بشه و این دختر بشه زن من . غیر از اینه ؟

فرنگیس عصبی نفسش را بیرون داد . آقا رسول باز هم نالید :

– اما….. اما آقا من فکر کردم منظور شما عقد دائمه که من قبول کردم .

کیان نیش خندی زد .‌ این مرد با آن ضرری که به کارخانه زده بود چه فکری با خودش کرده بود ؟!

– حالا فهمیدید من این سرباز رو برای چی با خودم آوردم ؟ مثل اینکه نمی شه به شما اعتماد کرد ……. از خیر همه چی گذشتم .

و با همان عصبانیت دست سمت سند دراز کرد و سند را برداشت و به داخل کیف برگرداند و سر سمت سرباز چرخاند .

– لطفا دستبند به دستش بزنید که من امروز کلی کار دارم و وقتم و الکی این همه اینجا حدر دادم .

امیر علی به منظور بلند شدن از روی زمین کمی در جاش تکان خورد که آقا رسول با همان چشمان ترسیده دید که دست سرباز سمت دستبدش آویزان از کمربندش رفت . رسول کم مانده بود که دیگر خودش را به پاهای امیر علی کیان آرا بیندازد .

– آقا شما رو به خدا قسم به ما رحم کنید ……. آقا دختر من آبرو داره ، من و زنم تو این محل آبرو داریم …… اصلا شما بگید بعد از تموم شدن مدت صیغه باید با این دختر چی کار کنم؟ ……… جواب در و همسایه رو چی بدم ؟ اصلا دیگه کی می یاد بگیردش؟

اخم های کیان آرا بیشتر در هم گره خورد . خودش را عصبی سمت آقا رسول رو به جلو خم کرد . ابرو های مشکی اش زیادی بهم نزدیک شده بودند و آقا رسول کم از این مدل عصبانیت ها از کیان آرا در کارخانه ندیده بود .

– آقای محترم مگه من دست خالی جلو آمدم که ناراحتم هستید ؟ اون خسارتی که به شرکت و کارخونه زدید و بنده تا همین الانش دارم رفع و رجوعش می کنم …… قرارداد با عراقم سر دیر رسیدن جنسا بهشون بهم خورد و مجبور شدم بیشتر از مبلغ این خونه که می خواستم به دخترت بدم قرامت لغو قرار داد پرداخت کردم ……..

با همه این اوضاعی که برای من درست کردید بازم من خونه ای چند ملیاردی رو دارم می دم به دخترتون اون وقت هنوزم ناراضی هستید ……. بابا آفرین ………. واقعا آفرین ……….. سرباز برای چی نشستی هنوز دستبند بزن که من دیگه امکان نداره زضایت بدم …….. تا قرون آخر اون صد و هفتاد ملیون و می گیرم .

آقا رسول پلکی زد و سعی کرد ذهنش را جمع کند …….. بعد از تمام شدن مدت زمان صیغه می توانست دست خورشید و فرنگیس را بگیرد و به آن خانه بروند و همانجا با آرامش زندگی کنند ……… اونجا که دیگه خبری از این همسایه های دهن بین و فضول نبود که بخواهند حرفی هم در بیاورند ……‌. ایرادی هم نداشت اگر خورشید بعد از پایان مدت زمان صیغه دیگر شانسی برای ازدواج مجدد پیدا نمی کرد …… اصلا می توانستند تا آخر عمر با هم سه نفری سر کنند ….. گاهی آدم مجبور می شود بین بد و بدتر یکی را انتخاب کند .

– باشه آقا قبول …… قبوله .

کیان نیشخندش زخم دار شد …… نمی دانست درباره این پدر چه نظری باید داشته باشد ……. این پدر که معلوم نبود چه چیز را اولویت زندگی اش قرار داده .

خورشید با دیدن نیشخند کیان آرا به گریه افتاد و با دست صورتش را پوشاند و زجه زد ….. باید می شد یک زن صیغه ای منفور …….. از همان هایی که لعن و نفرین همه پشت سرشان می افتاد …… از همان هایی که اسمشان خانه خراب کن بود …… از همان هایی که خدا هم بهشان نگاه نمی کرد .

روحانی به خورشید با غم نگاه کرد .

– خواهرم راضی هستی ؟

خورشید دیگر‌ هیچ دلیلی برای زندگی در این خانه نداشت ……. حتما ارزش یک آشغال با او برابر بود که پدرش می خواست او را همچون تکه ای آشغال از خانه بیرون بیندازد ……. آن هم با چنین خفت و خاری .

خورشید دستانش را از روی صورتش پایین کشید و حتی برای ثانیه ای برای دیدن کسی سر بالا نیاورد …….. وجودش آکنده از نفرت بود و قلبش پر از خشم ، به خاطر ظلمی که در حقش شده بود .

صدایش می لرزید …….. چانه اش می لرزید ……… ابروانش می لرزید ……. اصلا همه جانش می لرزید …. با همان دردِ در قلب و روحش نالید :

– من راضی …… راضیم …. حاج آقا .

و ثانیه بعد خورشید بود و چشمانی که گاهاً نافرمانی می کرد و قطره اشکی از گوشه چشمش پایین می آمد و ردی روی گونه اش می انداخت و ……. کیان آرایی بود که اخم کرده بعد از خورشید قبلتویش را زمزمه کرد .

روحانی روی برگه ای مفاد صیغه نامه شش ماهه را نوشت و انتهایش را مهر و امضا کرد و یک برگه را به امیر علی کیان آرا داد و یک برگه اش را سمت پدر خورشید گرفت و این شد که خورشید به عقد موقت امیرعلی کیان آرایی درآمد که می خواست هرچه سریع تر این بازی ها را تمام کند و فقط از این خانه بیرون بزند .

امیرعلی مجددا سند خانه را سمت آقا رسول گرفت :

– هر وقت زمان داشتید خبر بدید که بریم محضر و خونه رو به نام دخترتون بزنم .

نگاه آقا رسول به سند خانه بود ……… حالش هیچ تعریفی نداشت . فکر می کرد که با عقد دخترش و رها شدن خودش از قید و بند این بدهی راه نفسش آزاد می شود ، ولی انگار راه نفسش بدتر از قبل مسدود شده بود .

– بهتره تا نیم ساعت دیگه تمام لوازم دخترتون جمع کرده باشید که من ببرمش .

خورشید وحشت زده با چشمان گرد و سرخ ابتدا به امیرعلی و بعد هم به مادرش نگاه کرد که لب رنگ پریده اش را به دندان گرفته بود و می گزید . صدای نفس های لرز گرفته و نصفه و نیمه اش را حتی امیرعلی هم می شنید اما توجه ای نکرد ………. الان وقت دل سوزاندن نبود .

فرنگیس خانم هم با چشمان نم برداشته که نشان می داد دیگر تحمل کنترل بغض در گلویش را ندارد ، با اخم به کیان آرا نگاه کرد .

– ببریدش ؟ ……. کجا ببریدش ؟

امیرعلی هم اخم کرد ……. پذیرایی انگار به میدان جنگی تبدیل شده بود .

– بله ببرم خونم ……. تا شش ماه آینده این خانم منزل من زندگی می کنه ……… به همسرتونم اطلاع داده بودم که دخترتون قرار نیست اونجا بیاد و بخوره و بخوابه و پا رو پا بندازه و تلوزیون نگاه کنه ………. آنجا همه کار می کنن .

ابرو بالا انداخت و نگاه نفوذ ناپذیرش را در چشمان فرنگیس خانم انداخت و ادامه داد :

– آنجا هم به من می رسه …….. هم کارای خونه و انجام می ده .

فرنگیس غرید :

– من خودم نرفتم خونه مردم کار کنم ، بعد بزارم دخترم بره خونه مردم کار کنه ؟

کیان از جاش بلند شد . فضای این خانه زیادی برایش بسته و مسموم به نظر می رسید .

– قرار نیست خونه مردم کار کنه ……… می یاد خونه همسرش کار می کنه ، حالا هرچند موقت ……. نکنه شما هم خونه همسرتون دست به سیاه و سفید نمی زنید ؟

آقا رسول با اخم به فرنگیس نگاه کرد و با خشم و صدای پایینی گفت :

– فرنگیس .

اشک باز هم در چشمان سراسر خشم فرنگیس خانم که ابروانش را هم حسابی در هم پیچانده بود ، نشست . با خشم فراوانی خیره به کیان آرایی نگاه می کرد که نگاهش را سمت دیگری داده بود .

خورشید با فشاری پایین افتاده و رنگ و رویی پریده همچون مجسمه ای گچی همان جا نشسته بود و به بگو مگو مادرش گوش می داد و هق هق می کرد ……..‌ به نظرش پدرش سود زیادی کرده بود . با فروش دخترش هم بدهی اش را رد کرده بود هم یک خانه مفت و مجانی چند میلیاردی به دست آورده بود .

صدای هق هق بلند و ناتمام خورشید روی اعصاب داغون کیان آرا خط می انداخت …….. بی تحمل قدمی جلو و عقب کرد و عاقبت عصبی و کلافه از پذیرایی خارج شد . دیگر طاقت ماندن درون آن فضای خفقان آور و بسته را نداشت ………. به حیاط رفت ولی قبل از بیرون رفتن بدون اینکه به خورشید نگاه کند با همان صدایی که کمی خشن به نظر می رسید گفت :

– هر وسیله ای که فکر می کنی ممکنه تو این شیش ماه احتیاجت بشه رو بردار ..‌……. اونجا رفتیم دیگه تا شیش ماه راه برگشتی به این خونه نداری که آی این و جا گذاشتم یا آی اون و جا گذاشتم و حتما باید برگردم خونمون برش دارم ……… با دقت تمام وسایلت و جمع کن .

فرنگیس خانم دیگر نمی توانست ادای مادران صبور را در بیاورد ….. صدای گریه اش با هق هق خورشید قاتی شده بود و آقا رسول اخم کرده و متفکر به این فکر می کرد که دیگر برای پشیمانی خیلی دیر شده …….. فرنگیس با آنکه از قصه و درد ، ذهنش حتی ذره ای یاری اش نمی کرد اما در جمع کردن لوازم خورشید کمک کرد ……. بلیز هایش ، روسری ها ، حوله کهنه صورتی رنگ بزرگش ، لوازم شخصی اش ، همه و همه را جمع کرد و در ساک قدیمی اشان چپاند .

خورشید گوشه اتاق چمباته زده بود و بر این آفتی که ناگهان در وسط زندگی اش افتاده بود زجه می زد ……. وحشت زده بود ……. ترسیده بود …….. حتی اضطرابش هم به راحتی از میون هق هق هایش قابل تشخیص بود …….. همین که نمی توانست جلوی گریه اش را بگیرد نشان می داد تا چه حد ترسیده است …….. این جاده ای که درونش افتاده بود معلوم نبود انتهایش به ناکجا آبادی می رسد .

ساک و تمام لوازمش جمع شده بود . لوازم آنچنانی نداشت ……. یعنی زندگی آنچنانی نداشتند که بتواند برای خودش چیزهای زیادی بخرد . خرده لوازمی داشت که فرنگیس همه را درون ساک قدیمی اشان چیده بود .

خورشید همیشه آرزو داشت برای یک بار هم که شده سفری بروند و او ساکی را آماده کند که درونش لباس همه اعضای خانواده را بچیند و آخر هیجان و اضطراب این را داشته باشد که نکند چیزی را جا بگذارد …….. اما الان همین ساک به او بدجوری دهن کجی می کرد .

امیرعلی ساک را از فرنگیس گرفت و از خانه خارج شد و ساک را صندلی عقب ماشین گذاشت . خورشید به سکسکه افتاده بود و هنوز هم هق هقش به راه بود ……. ‌فرنگیس دست خورشید را گرفت و سمت در خروجی رفتند …… تند تند حرف می زد .

– اونجا که رفتی اصلا فکر و خیال نکن ……. ممکنه اولش کمی بهت سخت بگذره ، برات مشکل درست شه یا محیط اونجا رو دوست نداشته باشی ، ولی به این فکر کن که شیش ماه دیگه باز پیش خودمی . برات با اولین حقوقی که بابات گرفت سریع یه موبایلی دست و پا می کنم که باهم در تماس باشیم ……. اصلا نگران نباش مامان جانم …….. به خدا توکل کن …….. من تو رو به خودش سپردم .

– مامان .

فرنگیس خورشید را در آغوشش فشرد و سرش را بوسید …….. ضربان تند و بی قرار قلب دخترش را راحت حس می کرد ….. خورشید را بی رمق از خودش جدا کرد و پیشانی یخ بسته او را بوسید .

– برو در امان خدا .

سرباز و روحانی هم درون کوچه ایستاده بودند و با امیر علی خداحافظی می کردند ……. با خروجشان از خانه ، خورشید در زاویه دید کیان آرا قرار گرفت . امیر علی سوئیچ را درون دستش چرخی داد و در جلو را برای او باز کرد و منتظر شد تا خورشید از مادرش دل بکند و سوار شود .

فرنگیس خورشید را تا دم ماشین همراهی کرد و درون ماشین نشاندش . دل فرنگیس خانم رضا نمی داد تا از جیگر گوشه اش جدا شود .

امیرعلی در را بست و ماشین را دور زد و خودش هم سوار شد …….. فرنگیس هنوز هم نگاهش به خورشید بود و خورشید نا آرام با همان چشمان به خون افتاده به مادرش نگاه می کرد .

با حرکت ماشین و دنده عقب رفتنش خورشید وحشت زده دستگیره چرم زرشکی رنگ ماشین را گرفت و فشرد . درون ماشینی نشسته بود که به خوابش هم نمی دید روزی سوارش شود …….. اما الان دردی در قلبش نشسته بود که حتی این ماشین را هم از چشمانش انداخته بود …….. فرنگیس با نگاه خیس و تار شده اش بی طاقت دنبال ماشین راه افتاد و بلند جوری که امیرعلی از داخل ماشین بشنود گفت :

– مواظب دخترم باش …….. دخترم پاک تر و معصوم تر از برگ گله …… مراقبش باش .

کیان پا رو ترمز گذاشت و خیره به فرنگیس خانم ، آهسته به معنای باشه سر تکان داد و اندفعه با سرعت بیشتری دنده عقب گرفت و از کوچه تنگ و قدیمی اشان خارج شد .

– اونجا کسی خبر نداره که تو زن صیغه ای منی ……. همه فکر می کنن که برای کار آوردمت …….. حواست باشه که یه وقت حرف بی ربطی از دهنت بیرون نزنه که اون وقت این خودتی که ضرر می کنی .

خورشید با صدا گریه می کرد ……. با دست صورتش را پوشانده بود و بی طاقت هق هق می کرد . حالا دیگر مادرش را هم نداشت …….. حالا دیگر هیچ پشت و پناهی نداشت ………. حالا فقط خودش بود و خودش .

– چند سالته ؟

خورشید دست پایین آورد …….. تمام صورتش خیس از اشک بود و آب بینی اش هم راه افتاده بود ……. از جعبه روی داشبرد در حالی که دستش لرز خفیفی داشت برگ دستمال کاغذی بیرون کشید و بینی اش را گرفت . صدایش خش برداشته بود و بم به نظر می رسید .

– تازه رفتم تو …… بیست .

سرش پایین بود و حتی سرش را لحظه ای بالا نیاورد تا این مرد کنارش که حالا همسر موقتش شده بود را ببیند .

پارت های قبلی همین رمان

4 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست