رمان سال بد پارت 80

4.5
(89)

 

 

 

 

شادی سر و صورتش را با دو دستش گرفته بود و از درد به خود می پیچید ! معترض و طلبکار ادامه دادم :

 

– خب چرا اینطوری میای دنبالم ؟ فکر کردم کیف قاپی !

 

شادی دو دستش را حائل دماغِ ضرب دیده اش کرد و نگاه کینه توزش را به من دوخت … حالتی داشت که احساس می کردم دوست دارد به طرفم حمله کند .

 

– دیوونه ی مریض ! … عمداً این کارو کردی !

 

خودم را از تک و تا نینداختم … گفتم :

 

– چرا عمداً باید تو رو بزنم ؟ … فکر کردم کیف قاپی ! … تو عمداً داشتی عین دزدا دنبالم می کردی ؟!

 

همانطور با همان نگاه زخمی اش از خشم هیس هیسی کرد … و من در حالیکه با تمام قوا می جنگیدم تا به خنده نیفتم ، نفس عمیقی کشیدم .

 

– حالا بهش فکر نکن ! قول می دم این دفعه رو به عمو رضا نگم دنبالم افتادی ! … برگرد خونه !

 

این لحن خیر خواه و عادی ام برای اویی که کتک خورده و خودش را محق می دید … واقعاً غیر قابل تحمل بود ! گفت :

 

– الهی داغت به دل شهاب بمونه ! جواب این کاراتو می گیری سلیطه !

 

ایندفعه دیگر آزادانه خندیدم … ولی جوابی به خزعبلاتش ندادم . بند کوله ام را دوباره روی شانه ام انداختم و مسیرم را ادامه دادم .

 

مطمئن بودم دیگر شادی هوس تعقیب کردنم به سرش نخواهد زد !

 

***

 

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_385

 

 

***

 

باغِ بهشت !

 

باغ بزرگ و قدیمی و بسیار زیبایی در شهر ما که یکی از اصلی ترین نقاط گردشگری بود . با کاخِ کنگره دار و قدیمی اش و دریاچه ی مصنوعی وسط باغ … آنقدر گلهای مختلف در باغ کاشته شده بود که حتی از آن طرف دیوارهای سنگی هم میشد عطرشان را نفس کشید .

 

برای من این باغ تقدس ویژه ای داشت . بابا اکبر میگفت بیست و پنج سال قبل اولین بار مامان را اینجا دیده و به او دل باخته بود !

 

در حاشیه ی خیابان سنگفرش شده اش ، جایی که دختران هنرمند بساط نقاشی ها و آثار هنریشان را پهن کرده بودند … تند و تند قدم برمی داشتم . همچنان نگاهم میان جمعیت بود تا شهاب را پیدا کنم .

 

و بعد صدایش را شنیدم :

 

– ماه جان ! ماه جان !

 

پمپاژ ناگهانی خون به رگ هایم … پوستم را سوزاند . برگشتم و او را دیدم که داشت جمعیت را کنار می زد و به سمت من می آمد .

 

با اشتیاق لبخند زدم و برایش دست تکان دادم … ولی بعد در جا خشکم زد … .

 

تازه متوجهِ تیپ و استایل جدید او شده بودم !

 

موهایش را کاملاً کوتاه کرده بود … آنقدر زیاد که سفیدیِ پوست سرش دیده می شد ! … و تیشرتی مشکی رنگ به تن داشت که تصویر زشت یک عنکبوت باسمه ای روی سینه اش به شدت چشمم را می آزرد !

 

مات و مبهوت مانده بودم و نمی دانستم برای این استایلِ خزش عصبانی شوم یا بخندم … .

 

به من رسید و دست هایم را به سرعت گرفت .

 

– ماه جان … دلم برات تنگ شده بود !

 

🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_386

 

شاید پاسخ درست به او “منم همینطور” بود … ولی بی اختیار گفتم :

 

– شهاب این چه وضعشه ؟ موهاتو چرا کوتاه کردی ؟ … این تیشرت …

 

نگاه هاج و واجم چرخید روی او … و شهاب نفس عمیقی کشید .

 

– این مدلی نگاهم نکن انگار ازم چندشت میشه ! آیدا …بیا بریم یه جا بشینیم … میگم برات !

 

میل شدیدی داشتم به اینکه دست هایم را از دستهایش بیرون بکشم و سرش داد بزنم ، اما … سرم را به علامت موافقت جنباندم .

 

شهاب من را همراه خود کشید به سمت دکه ی فروش بلیط و بعد از آن وارد باغ شدیم … .

 

***

 

جایی نزدیکِ دریاچه ی مصنوعی نشسته بودیم … روی نیمکتی که زیر یک درخت بید مجنون قرار داشت و شاخه های بلند و افتاده اش سایه انداخت بود مقابل ما … .

 

دست هایم را مقابل سینه ام درهم گره زده بودم و به روبرو نگاه می کردم . شهاب یک تکه کیک را یک جا بلعید و بعد بلافاصله شروع کرد به مجیز من را گفتن :

 

– قربونت برم ماه جان … چند روزه درست و حسابی غذا نخورده بودم ! دستپخت مشتبا مزه سگ مُرده میداد !

 

چینی به بینی ام انداختم و نگاه کردم به ظرف خالی لوبیا پلو … از اول که نشسته بودیم شهاب افتاده بود روی غذاها و هنوز سیر نشده بود ! از طرفی دلم سوخت برایش که این چند روز خانه به دوشی کشیده بود … از طرف دیگر دیدن موهای کوتاهش خونم را به جوش می آورد .

 

نگاهم همینطور روی ظرف خالی بود … که شهاب دستش را جلوی صورتم تکان داد :

 

– ببینمت ماه جان … هنوز که واسه من تیریپ گرفتی ! کوتاه بیا دیگه !

 

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_387

 

نفس تندی کشیدم و گفتم :

 

– وای شهاب … دلم میخواد برم موهامو از ته بزنم ، برینم به قیافه ام ! …ببینم چه حالی پیدا می کنی !

 

– دلت میاد آخه موآبی ؟!

 

با غیظ از او رو گرفتم … شهاب نفس محکمی کشید :

 

– بی خیال شو دیگه ! یه کم حرف جدی بزنیم !

 

صورتم را به طرفش برنگرداندم … شهاب ادامه داد :

 

– اصلاً می دونی من فردا مسافرم ؟ … دارم میرم سمت جنوب !

 

بندی در دلم پاره شد … شهاب باز گفت :

 

– یه کار جدید پیدا کردم …

 

کار جدید ! باز هم کار جدید !

شهاب نمی فهمید با این کارهای جدیدش چقدر من را بهم می ریخت و عصبی می کرد ! یک زمانی فقط در باشگاهِ بدن سازی سرگرم بود … بعد شد پادوی عماد شاهید ! … و حالا باز یک کار جدیدِ دیگر !

 

من اصلاً حس خوبی به این کارهایش نداشتم !

 

– چه کار جدیدی ؟

 

– راننده تریلی ! اتفاقاً یه جوری همکار تو شدم ! … از کارخانه چوب بری شما میخوام بار ببرم جنوب !

 

پلک هایم را روی هم فشردم و دستم را روی زانویم مشت کردم .

 

– تو خودت کار داری شهاب ! لازم نکرده …

 

وسط حرفم پرید :

 

– این کار نون و آب داره ! پول گیرم میاد ! … من که بهت گفتم تا چند ماه دیگه پول عروسیمون رو جور میکنم !

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_388

 

دیگر نتوانستم ساکت بمانم … کاملاً چرخیدم به طرفش و معترضانه گفتم :

 

– شهاب من به چه زبونی بهت بگم عروسی نمیخوام ؟! … فقط یه سقفی باشه بریم بتمرگیم زندگیمون رو شروع کنیم …

 

بدون اینکه چیزی بگوید فقط نگاهم کرد … و من ادامه دادم :

 

– به خدا حتی راضی ام واحد عمه الهام و عمه آشا رو بگیریم …

 

– بعد از توهینی که مادرم بهمون کرد ؟!

 

– گفت میره از دل بابا درمیاره … عذر خواهی میکنه !

 

نفس تندی کشید … کمرش را خم کرد و سرش را بین دستانش گرفت . دستم را روی شانه اش گذاشتم … ملتمسانه گفتم :

 

– شهاب قربونت برم … ما که با کسی سر جنگ نداریم ! یه کم مامانت کوتاه بیاد … یه کم ما …

 

– نمیشه آیدا … نمی تونم قبول کنم ! حالا دیگه …

 

باز سکوت کرد … بعد چرخید به سمت من… کلافه شانه هایم را گرفت :

 

– اصلاً تو از زندگی همینو میخوای ؟ … که تا آخرش ساطور دیگران روی گردنمون باشه ؟!

 

دستش را پس زدم و سرش تقریباً داد کشیدم :

 

– من از زندگیم فقط تو رو می خوام ! اینقدر سخته برات فهمیدنش ؟!

 

***

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_389

 

 

***

 

آن شب هوا کمی خنک تر از شب های قبل بود و نسیم ملایمی که می وزید … پرده های سالن را تکان می داد .

 

شهاب نشسته بود روی مبل خانه ی پدری اش و با نگاهی رو به پایین … حتی به چایی که مادرش با هول و ولا و میان قربان صدقه رفتن های بی مهابا برایش ریخته بود لب نزده بود .

 

مادر و پدرش و شادی و شایان دورش را گرفته بودند و مدام حرف می زدند و او … ذهنش جایی دیگر بود !

 

به دیدارش با آیدا که آخر هم با قهر و دعوا ختم شد …یا به قبل از آن ، دیدارش با عماد شاهید …

 

وقتی در حیاط ویلایش مشغول بازی با سگ دوبرمنِ سیاه و غول پیکرش بود … و شهاب را چهل دقیقه ی کامل منتظر نگه داشت تا بازی با سگش را تمام کند … .

 

وقتی به شهاب ملحق شد ، از شدت فعالیت نفس نفس می زد و عرق روی پیشانی اش نشسته بود . باز پرسید :

 

– کاملاً مطمئنی ؟!

 

باز همان سوال تکراری ! … چشم هایش پشت عینک دودی پنهان بود وقتی سوال می کرد … شهاب جسورانه پاسخ داد :

 

– من مطمئنم ! شما مطمئنید ؟!

 

عماد آنچنان خندید که صدای خنده اش واق واق دیوانه وار سگش را بلند کرد … و بعد گفت :

 

– دوستت قشنگ حرف می زنه مجتبی ! فرض می کنیم عملش هم همینقدر قشنگ باشه !

 

نگاه نگرانِ مجتبی توی چشم های جسور شهاب کشیده شد … عماد مقابلش ایستاد … گفت :

 

– میگم تا اخر شب آدرس و مشخصات رو برات بفرستن !

 

و از کنار شهاب عبور کرد و رفت … .

 

 

 

 

#سال_بد ❄️

 

#پارت_390

 

 

با صدای کشیده شدن ظرف میوه ها روی میز … از افکارش خارج شد و نگاهش را بالا کشید . مادرش را دید که چطور ملتمسانه نگاهش می کرد … .

 

– میوه بخور مامان جان … الهی دورت بگردم ! این چند روزه شدی پوست و استخون … غذا نمی خوردی مگه ؟

 

شهاب کف دستش را کشید روی پیشانی اش و باز فکر کرد به لوبیا پلو و کیک وانیلی که ظهر آیدا جانش برایش آورده بود … دلش غنج می زد آیدا را ببیند . برایش پیام فرستاده بود که برگشته به خانه … ولی آیدا جواب نداده بود ! معلوم بود هنوز قهر است !

 

شهاب فکر می کرد قبل از راهی شدنش باید همه چیز را از دل آیدا در بیاورد !

 

– خوبم ،مرسی … چیزی میل ندارم ! راستش …

 

یک لحظه مکث کرد … موبایلش را روی میز گذاشت و بعد صاف نشست و دست هایش را روی هم گذاشت .

 

– فردا مسافرم … هم اومدم خداحافظی ، هم …

 

پدرش وسط حرفش پرید :

 

– چه مسافرتی ؟ کجا میخوای بری ؟

 

– یک سفر کاریه !

 

رضا گیج و ویج پلک زد … نمی توانست سر در بیاورد . شهاب فقط مربی باشگاه بود … مسافرت کاری چه معنایی داشت ؟

 

– به سلامتی بابا جان … کجا میخوای بری حالا ؟

 

شهاب بزاق دهانش را قورت داد . سعی می کرد لحن مودب ولی سرد خود را حفظ کند و از کوره در نرود .

 

– جنوب ! … حالا مهم نیست ! من اومدم ازتون خواهش کنم تا وقتی برمی گردم … یه جوری قضیه ی جر و بحث دفعه ی پیش رو از دل عمو اکبر در بیارید ! … اگه نمی کنید هم …

 

باز مکثی دیگر … شانه ای بالا انداخت و اضافه کرد :

 

– این مشکل هم بمونه روی گردن خودم ، تنهایی حلش می کنم !

 

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا 89

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20230129 003542 2342

دانلود رمان تبسم تلخ 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       تبسم شش سال بعد از ازدواجش با حسام، متوجه خیانت حسام می شه. همسر جدید حسام بارداره و به زودی حسام قراره پدر بشه، در حالی که پزشکا آب پاکی رو رو دست تبسم ریختن و اون از بچه دار شدن کاملا…
رمان زیر درخت سیب

دانلود رمان زیر درخت سیب به صورت pdf کامل از مهشید حسنی 3.8 (5)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان زیر درخت سیب به صورت pdf کامل از مهشید حسنی :   من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود   فشاری که روی جسم خسته و این روزها روان آشفته اش سنگینی میکند، نفسهای یکی در میانش را دردآلودتر و سرفه های خشک کویری اش…
چشم دختر زیبا

دانلود رمان نارگون pdf از بهاره شریفی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       نارگون، دختری جوان و تنها که در جریان ناملایمتی های زندگی در پیله ی سنگی خودساخته اش فرو رفته و در میان بی عدالتی ها و ناامنی های جامعه، روزگار می گذراند ، بازیچه ی بازی های عجیب و غریب دنیا که حال…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۷۵۷۲۹۹۰۲

دانلود رمان من نامادری سیندرلا نیستم از بهاره موسوی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       سمانه زیبا ارام ومظلومم دل در گرو برادر دوستش دکتر علیرضای مغرور می‌دهد ولی علیرضا با همکلاسی اش ازدواج می‌کند تا اینکه همسرش فوت می‌کند و خانواده اش مجبورش می‌کنند تا با سمانه ازدواج کند. حالا سمانه مانده و آقای مغرور که…

دانلود رمان لمس تنهایی ماه به صورت pdf کامل از منا امین سرشت 1 (1)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان :   همیشه آدم‌ها رو با ظاهرشون نباید قضاوت کرد. پشت همه‌ی چهره‌هایی که می‌بینیم، آدم‌هایی هستن که نمی‌شه فهمید تو قلب و فکر و روحشون چه چیزی جریان داره. گاهی باید دستشون رو گرفت، روحشون رو لمس کرد و به تنهایی‌هاشون نفوذ کرد تا…
InShot ۲۰۲۳۰۶۰۵ ۲۰۲۸۳۰۶۸۶

دانلود رمان رقص روی آتش pdf از زهرا 0 (0)

7 دیدگاه
  خلاصه رمان :       عشق غریبانه ترین لغت فرهنگ نامه زندگیم بود من خود را نیز گم کرده بودم احساسات که دیگر هیچ میدانی من به تو ادم شدم به تو انسان شدم اما چه حیف… وقتی چیزی را از دست میدهی تازه ارزش واقعی ان را…
InShot ۲۰۲۳۰۷۱۰ ۰۰۰۲۱۳۸۵۰

دانلود رمان ایست قلبی pdf از مریم چاهی 0 (0)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان:     داستان دختری که برای فرار از ازدواج اجباری با پسر عموی دختر بازش مجبور میشه تن به نقشه ی دوستش بده و با آقای دکتری که تا حالا ندیده ازدواج کنه   از طرفی شروین با نقشه ی همسر اولش فاطی مجبور میشه برای درمان…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فرشته منصوری
فرشته منصوری
2 ماه قبل

چرا ازآووکادو وهامین خبری نیس

خواننده رمان
خواننده رمان
2 ماه قبل

خدا میدونه عماد چه نقشه ای برا شهاب کشیده که از ایدا دورش کنه شهاب طفلی 😮

دسته‌ها

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x