4 دیدگاه

رمان سکانس عاشقانه پارت 38

0
(0)

بهار

به سمتم برمیگرده و منتظر به صورتم زل میزنه .!

بدون توجه به بغضی که سعی در خفه کردنم رو داره ادامه میدم :

_ کل یک سال زندگیمون با وجود طعنه زدنات تحقیر کردنات دوست داشتم چون مرد بودی چون با وجود محرم بودنمون هیچ وقت خط قرمزی که ازش وحشت داشتم رو رد نکردی من باورت کرده بودم ، پیش مادرم از مرد بودنت جار زده بودم الان خوشحالم که نیست حالمو ببینه خوشحالم نیست تا نامرد بودنت رو تو سرم بکوبه …دیگه هیچ وقت باورت ندارم ..!

به حلقه توی دستش اشاره میکنم و پوزخندی میزنم :

_ تو حتی به تعهدی که به اون دختر داری پایبند نبودی..در حق اونم نامردی کردی..!

مات به صورتم زل زده ، نگاه از چشماش میگیرم ..پاهای یخ زده ام رو از تخت اویزون میکنم ، بدون توجه به دردی که سعی در از پا دراوردنم رو داره صاف می ایستم ..اولین قدم رو برمیدارم که چشمام سیاهی میره ..قبل از اینکه پخش زمین بشم دستم رو به دیوار میگیرم ..!

نگاه سنگینش داشت اذیتم میکرد چرا نمی رفت؟

_ امیرعلی : حیف که داری میمیری وگرنه نامرد بودن رو عملی بهت نشون میدادم ..جوری که این چهار قدمم نتونی برداری واسه دفعه بعد هم نمیتونم بندازمش چون دیگه رقبت تحمل کردنت برای بار دوم رو ندارم …با وجود غزل چرا باید انرژیم رو حروم یکی مثل تو کنم؟

حتی از تصورش همه وجودم می لرزه …چونه ام میلرزه و پرده اشک بار دیگه دیدم رو تار میکنه لبخندی به حال زارم میزنه و ادامه میده :

_ امیرعلی : اگه فکر میکنی با غزل هم مثل تو رفتار میکنم صدرصد در اشتباهی اصلا اجازه نمیدم دردی رو حس کنه ..چون تحمل درد کشیدنشو ندارم ..!

از حرفاش تنم یخ میزنه صحنه های دیشب زجه زدنام ، التماس کردنام ، یکی یکی جلوی چشمام جون میگیره …نگاهم روی لکه های خون روی تخت خشک میشه …

پاهام ضعف میره و تعادلم رو از دست میدم و روی زمین می افتم ..!

صدای قدم های تندش که به سمتم میاد رو میشنوم اما قدرت باز کردن چشمام رو ندارم ..!

***

_ چه بلای سرش اوردین؟ چرا بهوش نمیاد؟

+ از من میپرسی اقا؟ شما اگه نگران بودی مثل قحطی زدها به جونش نمی افتادی که این حالش باشه …

همه تلاشم رو برای باز کردن چشمام میکنم اما انگار با چسب دوقلو به هم چسبیده باشن …!

پشت دست یخ زده ام گرم میشه و صدای خفه ای کنار گوشم زمزمه میکنه :

_ ببخشید عزیزم… نمیخواستم اینطوری شه ..!

دستم رو محکم تر بین دستاش فشار میده ، صاحب این دستا کی بود؟ کی بود که عزیزم صدام میکرد؟ من که کسی رو نداشتم کی دلش به حالم سوخته بود؟

_خوبی؟

مات نگاهش میکنم که ادامه میده :

_ دکتر گفت مرخصی ..!

نگاه از چشماش میگیرم که جلو میاد ..دستش به سمتم دراز میشه که خودم رو کنار میکشم و بلند میشم ..!

نفس عمیقی میکشه و به سمتم میچرخه :

_ درد دا

حرفش رو قطع میکنم و با صدای ضعیفی می پرسم :

_ دیگه چی از جونم میخوای؟ تو که به خواستت رسیدی چرا اینجایی؟

بازوم رو میگیره و به سمت خودش میکشه :

_ کاریت ندارم میرسونمت میرم ..!

بازوم رو از زیر دستش بیرون میکشم :

_ سام میاد .!

ابروهاشو درهم میکشه و با فک منقبض شده میگه :

_ تا اون روی سگمو بالا نیاوردی راه بیوفت دلت نمیخواد که باز دیشب رو برات تکرار کنم؟

دلم می لرزه… این مرد هیچ شباهتی به امیرعلی سابق نداشت …
من دلم به حال خودم شاید ..ولی به حال مرد از دست رفته ام بیشتر میسوزه ..!

***

پشت فرمون می شینه ، ماشین رو روشن میکنه قبل از اینکه بخواد حرکت کنه صدای گوشیش تو اتاقک فلزی ماشین می پیچه ..کلافه نفس عمیقی میکشه و گوشی رو از جیب شلوارش بیرون میکشه ..!

نگاهی به صفحه گوشی میندازه و بدون جواب گوشی رو روی داشبورد پرت میکنه و زیر لب زمزمه میکنه :

_ خروس بی محل

رو ازش میگیرم و به بیرون زل میزنم …!

با ایستادن ماشین به خودم میام بدون اینکه به سمتش برگردم در و باز میکنم قبل از اینکه از ماشین پیاده بشم دستم رو میکشه ..!

پاکتی رو به سمتم میگیره :

_ داروهاته ، سر ساعت بخور که درد نداشته باشی …حوله گرم کن خودتو زودتر خوب میشی …غذا هم بخور ضعف نکنی ..!

_چرا میخوای ازش طلاق بگیری؟

نگاه بی خیالم رو به صورتش میدوزم ، برخلاف چندسال گذشته جا افتاده تر شده بود انگار ازدواج ماهگل برخلاف من موفقیت امیز بود و رنگ خوشبختی داشت ..!

نفس عمیقی میکشم و دربرابر چشمای پر سوالش جواب میدم :

_ میخواد با یکی دیگه ازدواج کنه ..!

با تعجب خودش رو جلو میکشه ، قبل از اینکه سوال بعدیش رو بپرسه پیش دستی میکنم و خواسته ام رو به زبون میارم :

_ میتونی کاری که گفتم رو بکنی؟ تو این خراب شده جز تو نمیتونم به کس دیگه ای اعتماد کنم …!

حلقه اش رو دور انگشتش می چرخونه حس میکنم دودله انگار میترسه ..کیفم رو از روی کاناپه چنگ میزنم و بلند میشم :

_ بیخیال یه فکر دیگه میکنم ..!

میخوام برم که مچ دستم رو میگیره ، ابروهای درهمش رو به رخم میکشه و با عصبانیت روی کاناپه پرتم میکنه :

_ بشین سرجات واسه من قر نیا

مکث کوتاهی میکنه و ادامه میده :

_ واسه کی میخوای؟

لبخند عمیقی میزنم و جواب میدم :

_ پس فردا

سری به تایید تکون میده که از جا بلند میشم

ماهگل : بچه رو چیکار میکنی میندازیش؟

لبخندی به صورت کنجکاوش میزنم :

_ فعلا خداحافظ ..درست شد بهم زنگ بزن .!

دستم رو بین دستاش میگیره و اروم پشت دستم رو نوازش میکنه ، نمیدونم چرا امروز به جای فرزانه سام رو با خودم اوردم ، فقط میدونم تنها هدفم سوزوندن مردی بود که با فاصله کمی روی صندلی نشسته بود…تقریبا دوماه از اخرین دیدارمون می گذشت…لبخندی که گوشه لباش جا خوش کرده بود نشون میداد چقدر مطمئنه اما این بار …

_ خب همه مدارک کامله

با صدای حاج اقا به خودم میام و سرم رو به طرفش می چرخونم ..!

وکیلی که کنار امیرعلی نشسته بود از جا بلند می شود ، به سمت حاج اقا می رود و در حالی که به سمتش خم شده چیزی را زیر لب زمزمه می کند..!

با تکان دادن سر حاج اقا لبخندی روی لبهای وکیلش می نشیند و با چند قدم کوتاه باز هم روی صندلی می نشیند ..!

حاج اقا نگاه کوتاهی به سمتم می اندازد و می گوید :

_ دخترم گواهی عدم بارداری بین این مدارک نیست..!

پوزخند امیرعلی پررنگ تر میشود ، وکیلش زیر لب چیزی زمزمه میکند ..اهمیت نمیدم و لبخند اطمینان بخشی به صورت رنگ پریده سام میزنم …!

برگه ازمایش رو از کیفم بیرون میکشم با قدم های محکم به سمت حاج اقا می روم و برگه ازمایش رو روی میزش میذارم ..نگاه خیره امیرعلی رو روی خودم حس میکنم و این بار منم که پوزخندی تحویل او و وکیلش میدهم ..!

سر جایم برمیگردم و حاج اقا که با دقت برگه ازمایش رو میخونه زل میزنم ..بعد از گذشت چند ثانیه سری تکان میدهد و خیره به صورت وا رفته امیرعلی می گوید :

_ درسته تاریخشم واسه دو روز پیشه خانم باردار نیستند ، میتونیم صیغه طلاق رو جاری کنیم ..!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 0 / 5. شمارش آرا 0

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۷۰۶ ۲۳۳۰۲۳۹۵۴

دانلود رمان حس مات pdf از دل آرا دشت بهشت 3 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:       داستان درباره سه خواهره که در کودکی مادرشون رو از دست دادن.پسر دوست پدرشان هم بعد از مرگ پدر و مادرش با اونها زندگی میکنه ابتدا یلدا یکی از دختر ها عاشق فرزین میشه و داستان به رسوایی میرسه اما فرزین راضی به ازدواج…
IMG 20230128 233556 6422

دانلود رمان نفرین خاموش جلد دوم 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :         دنیای گرگ ها دنیای عجیبیست پر از رمز و راز پر از تنهایی گرگ تنهایی را به اعتماد ترجیح میدهد در دنیای گرگ ها اعتماد مساویست با مرگ گرگ ها متفاوتند متفاوت تر از همه نه مثل سگ اسباب دست انسانند…
InShot ۲۰۲۳۰۶۱۲ ۱۴۳۸۱۸۴۶۹

دانلود رمان همین که کنارت نفس میکشم pdf از رها امیری 5 (1)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان:       فرمان را چرخاندم و بوق زدم چند لحظه بعد مرد کت شلواری در را باز میکرد میدانستم مرا می شناسد سرش را به علامت احترام تکان داد ماشین را از روی سنگ فرش ها به سمت پارکینگ سرباز هدایت کردم. بی ام دابلیو مشکی…
IMG 20240620 153509 151

دانلود رمان غیث به صورت pdf کامل از مستانه بانو 2.7 (3)

بدون دیدگاه
        خلاصه رمان :   همیشه اما و اگرهایی در زندگی هست که اگر به سادگی از روشون رد بشی شاید دیگه هیچ‌وقت نتونی به عقب برگردی و بگی «کاش اگر…» «غیث» قصه‌ی اما و اگرهاییه که خیلی‌ها به سادگی از روش رد شدن… گذشتن و به…
irs01 s3old 1545859845351178

دانلود رمان فال نیک به صورت pdf کامل از بیتا فرخی 3.8 (6)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:       همان‌طور که کوله‌‌ی سبک جینش را روی دوش جابه‌جا می‌کرد، با قدم‌های بلند از ایستگاه مترو بیرون آمد و کنار خیابان این‌ پا و آن پا شد. نگاه جستجوگرش به دنبال ماشین کرایه‌ای خالی می‌چرخید و دلش از هیجانِ نزدیکی به مقصد در تلاطم…
InShot ۲۰۲۳۰۵۲۴ ۲۳۲۳۳۵۳۱۳

دانلود رمان دژبان pdf از گیسو خزان 0 (0)

3 دیدگاه
  خلاصه رمان :   آریا سعادتی مرد سی و شیش ساله ای که مدیر مسئول یکی از سازمان های دولتیه.. بعد از دو سال.. آرایه، عشق سابقش و که حالا با کس دیگه ای ازدواج کرده می بینه. ولی وقتی می فهمه که شوهر آرایه کار غیر قانونی انجام…
InShot ۲۰۲۳۰۷۱۳ ۲۳۵۴۱۴۵۲۰

دانلود رمان کوئوکا pdf از رویا قاسمی 5 (1)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:   یه دختر شیطون همیشه خندون که تو خانواده پر خلافی زندگی می کنه که سر و کارشون با موادمخدره ولی خودش یه دانشجوی درسخونه که داره تلاش می‌کنه کسی از ماهیت خانواده اش خبردار نشه.. غافل از اینکه برادر دوست صمیمیش که یه آدم خشک و…
IMG 20240424 143525 898

دانلود رمان هوادار حوا به صورت pdf کامل از فاطمه زارعی 3.9 (9)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   درباره دختری نا زپروده است ‌ک نقاش ماهری هم هست و کارگاه خودش رو داره و بعد مدتی تصمیم گرفته واسه اولین‌بار نمایشگاه برپا کنه و تابلوهاشو بفروشه ک تو نمایشگاه سر یک تابلو بین دو مرد گیر میکنه و ….      
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۸۰۳۴۲۰۹۶

دانلود رمان اوژن pdf از مهدیه شکری 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       فرحان‌عاصف بعد از تصادفی مشکوک خودخواسته ویلچرنشین می‌شه و روح خودش رو به همراه جسمش به زنجیر می‌کشه. داستان از اونجایی تغییر می‌کنه که وقتی زندگی فرحان به انتقام گره می‌خوره‌ به طور اتفاقی یه دخترسرکش وارد زندگی اون میشه! جلوه‌ی‌ بهار…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

4 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
eliii
eliii
4 سال قبل

من اصلا نمي فهمم امير علي كي وقت كرد با غزل نامي ازدواج كنه و حلقه ي اونو بندازه؟؟؟
مگه ماجراها پشت سرهم اتفاق نيفتاد؟؟؟؟؟!!!!!

sima
پاسخ به  eliii
4 سال قبل

غزلی وجود نداره اصن
امیر علی همینجور یه اسمی به بهار گفت که بهار فک کنه ازدواج کرده

...
...
4 سال قبل

بری رمان بی بهانه رو بخونی متوجه میشی
نویسنده دقیقا رمان بی بهانه رو کپی کرده

فافا
فافا
4 سال قبل

یعنی چی میشه؟؟

دسته‌ها

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x