رمان سکانس عاشقانه پارت 85

 

 

_ یه شوهرم بیشتر نداری … هوای بابام رو داشته باش …

می فهمه در رابطه با غر زدن های آخیرشه که بهش تدکر میدم … 

لب میزنه :

_ خودش اذیتم میکنه …. اصلا تا حالا دیدی هرچی من بگم گوش کنه ؟ … همه ش ساز مخالفت میزنه !

می خندم و میگم :

_ آره خداییش نشنیدم گوش کنه چون نشنیدم تا حالا منطقی حرف بزنی … 

چشماش گرد میشن و تهش روسری دستش مونده رو سمتم پرت میکنه و میگه :

_ زهره مار … 

می خندم بهش … خودشم خنده ش میگیره که در  رو می زنن و بعد با مکث باز میشه … اریا سرکی میکشه و میگه :

_ اجازه هست ؟ … 

مامان سمتش برمیگرده … لبخند میزنه و انگاری تغییر رویه داده … میگه :

_ بیا داخل ! 

اریا وارد میشه و فرمی که دستشه رو بالا میگیره … میگه :

_ همه چیز اوکی شد … بریم ! 

بیرون می زنیم از اتاق … مرخص شدم بعد از دو روز و اریا اخماش درهم شده … 

ممی دونم شاکیه که قراره مامان تا خونه باهامون بیاد و ما نوبت محضر داریم … 

مامان جلو تر راه افتاده و من برای چندمین بار امروز خنده م رو قورت میدم که آریا می بینه و تشر میزنه :

_ تنت می خاره ها ! 

کرم میریزم و زیر لبی میگم :

 

_ جووون … بیا بم بخارونمش … 

ابروهاش بالا می پرن و مکث می کنه توی راه رفتن که منم صبر میکنم … نگاش میکنم … پر از شیطنت … 

یه قدم بینمون فاصله س و این یه قدم رو پر میکنه تا شونه به شونه ی من شدن و خم میشه … کمی تا رسیدنش به من و لب میزنه :

_ داری کرم میریزی بعد میگی امروز عقد نکنیم ؟… 

کنایه میزنم :

_ نه که شما خیلی به عقد پایبندی ! 

می خواد چیزی بگه گه مامان عقب برمی گرده … با دیدنمون میگه :

_ نمی خواین بیاین ؟ … 

آریا نفس  عمیقی میکشه و میگه :

_ به عقد نه … ولی به مامانت شک دارم !

می خوام چیزی بگم که کنارم می ایسته و دستش رو بین کتفام می ذاره … ملایم هلم میده سمت خروجی … 

سمت مامانی که اخم کرده و کلافه به ما نگاه میکنه و میگه :

_ کم مونده بگه با شمارشه من قدم بردارین  ! 

خنده م میگیره …. میگم :

_ انقد به مامانم گیر نده … 

_ والا مامانت خون منو تو شیشه کرده ! 

می شنوم که مامان میگه :

_ گفتم راحله برات تخت رو آماده کنه … جا می خورم و آریا هم صبر میکنه … میگم :

_ واا … مامان … 

صبر میکنه و سمتم برمیگرده … میگه : جانم !؟

جای من اریا میگه : تخته چی ؟

_ یعنی چی تخته چی ؟ … نباید استراحت کنه ؟ . از مرگ برگشته بچه م … 

اریا نجی میکنه و من تند میگه :

_ مامان من خوبم بابا … شمشیر که نخوردم …

 

_ انتظار داریم تنها ولت کنم ؟ … 

آریا تند میگه : پس من چیکاره م ؟ .. حواسم ‌‌… 

مامان بین گفته ش می پره :

_ از مراقبت های ویژه ی شما به این مشکل خوردیم … 

آریا چشماش گرد میشن و من میگم  :

_ عه .. مامان … 

اریا میگه :

_ رها حالش خوبه … من مراقبشم … شما رو به زحمت نمیندازیم … 

مامان به من زل میزنه که جلو میرم … دستاش رو توی دستام میگیرم … زل میزنم به چشماش و میگم :

_ من خوبم مامان … آریا هم هست … 

مامان مکثی میکنه … لب میزنه :

_ به دلم افتاده بینتون خوب نیست … یه چیزی هست که نمی دونم چیه … 

جا می خورم … عقب برنمیگردم اریا رو ببینم … اریایی که سکوت کرده … 

من وا رفته به مامان نگاه میکنم که ادامه میده :

_ دختره من ادمه بیرون رفتن با یه مرتیکه نبود …. تو جون می دادی برای اریا … آریا نمی گه تو چیکار داشتی با اون … نمیگه چی کار میکردی که با اون مرده رفتی ؟ .. عصبی نیست ….

دستاش رو از دستم بیرون میکشه … .از کنارم رد میشه … میره تا پشت سرم … تا رو در روی اریا قرار گرفتنش … 

ما هنوزم تو سالن بیمارستانیم … هنوزم بیرون نرفتیم …. 

مامان پشت به من ، رو به آریا میگه :

_ اشتباه میکنم پسره حسین ؟ … اگه اشتباهه تو بگو … من با این همه سال هنوزم وقتی  با جنس مخالف حرف میزنم امیر علی کفری میشه … خوب نیستا … ولی حساسیت داره … تو چرا هین خیالت نیست ؟ … 

هول میشم … میگم :

_ مامان داری بهم تهمت میزنی ؟ …

مامان اخم کزده عقب برمیگرده : 

_ دارم جای اریا دعوات میکنم …. دارم می پرسم پرا باید اون مرتیکه برای تو یه ماشین به چه گرونی بخ هو خودش حساب کنه ؟ .. اون همسایه ی مادر بزرگت اینا بود ، نبود ؟ … طبیعیه این چیزا ؟ … 

استرس میگیرم … اریا اخم کرده زل زده به سرامیک های کف سالن و تهش میگه :

_ مهم اینه که می خوامش ‌…. 

سر بلند میکنه … مامان عقب برمیگرده .. رو به من :

_  من راضی نیستم بری خونه ش … تا تکلیف خیلی چیزا روشن بشه … تو اگه می خوای برو … ولی بدون نگرانتم ….  

بی حرف و دلخور از کنارم می گذره بیرون میره … نیم قدم جلو میرم و تهش مکث میکنم … 

دد راهی موندم … التماس وار سمت آریا برمیگردم … 

دستی بین موهاش میکشه و میگه :

_ برو … میام اونجا حرف میزنیم … 

مکث پیکنم و تهش باز میگه :

_ حالیمه مادرته … کسی اگه قرار باشه دلخور بشه ‌.. اون یه نفر نباس مادرت باشه … خیلی تیزه ! 

لبخند کجی میزنه … من ما تند می کنم سمت بیرون رفتن … مامان پشت فرمون نشسته و داره استارت می زنه که تند جلو میرم … 

تند تر در ماشین رو باز میکنم و زوی صندلی شاگرد جا میگیرم ! 

مامان ماشین رو خاموش میکنه و سمت من برمیگرده :

_ یادم نمیاد گفته باشم سوار شی …

کمربند رو میکشم و می بندم … میگم :

 

_ تو نگفتی که … ولی من سوار شدم … 

نگاهم میره سمت آریایی که جلوی ساختمون بیمارستان ایستاده با دو سه تا نایلونی که دستشه و میدونم همه ش وسیله های منه … 

به ما … به ماشین نگاه میکنه …  دلم پر میکشه براش و صدای استارت ماشین رو میشنوم .. 

مامان راه می افته … تا وقتی که از کنارش می گذریم بهش زل میزنم … 

گفته میاد حرف بزنه … چه حرفی ؟…. 

*

(آریا) 

ماشین از رو به روم رد میشه … رها تا ثانیه ی آخر بهم زل زده … 

حتی یه ذره هم از علاقه ش کم نشده … با اون همه بی تفاوتی هام ، بد رفتاری هام … 

پوفی میکشم و سمت ماشینم میرم … باید به محضر زنگ بزنم و کنسلش کنم … 

دارم با خودم حساب کتاب میکنم که راستشک به خانواده ش بگم … 

این لای منگنه مونده رها اذیتم میکنه … 

این که مرتب مجبور باشه توی جنگ و صلحی که ما داریم تغییر جهت بده ! 

ولی هرطور حساب میکنم دردسره ‌..

با خودم فکر میکنم اگه ایم جریان مربوط به ایدا بود ، پدر و مادرش چطور با این قضیه کنار می اومدن ؟؟… 

مثلا اگه دختر من بود چی ؟ … 

اینطوری میشه که به اونا حق میدم و سمت ماشین راه می افتم … 

از خودم شاکی میشم که اصلا چرا طلاقش دادم !!!

4.4/5 - (8 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
14 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Sara
Sara
10 ماه قبل

بعد از یک قرن اومدم هیچی نیست😶
تموم نشده هنوز این پارت هستش
بخدا بچم به دنیا اومد😂

mehrane
mehrane
1 سال قبل

:neutral_face::unamused: ینی چی پس کی پارت میزاری بابا دوهفته شد

Sogol
Sogol
1 سال قبل

هنوز پارت نیومده که….:disappointed:

ریحانه
ریحانه
1 سال قبل

بعد از دوهفته یعنی واقعا نمیخواد بیاد😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐

Sara
Sara
1 سال قبل

اصلا منکه تصمیم گرفتم دیگه نیام سر بزنم از این به بعد اگر امدم تو این سایت تا ببینم پارت جدید امده یا نه ۲ روز کامل از موبایل محرومم

نهال
نهال
1 سال قبل

من هم به خودم فوش میدم ..
هم خیلی شاکی ام …
متنفر میشم از خودم وقتی هنوز میام چک میکنم پارت جدید نویسندش نوشته یانه :/

پاسخ به  نهال
1 سال قبل

مهرناز چت رو جدید بزن من گوشیم هنگ 😭😭😭

مهرناز
عضو
پاسخ به 
1 سال قبل

باشه نسی

پاسخ به  مهرناز
1 سال قبل

ای دستت بدل😂😂😂

Sara
Sara
پاسخ به  نهال
1 سال قبل

دقیقا منم همین طور
من همیشه یه روز یه رمان میخوندم تموم ولی الان تقریبا ۷ ماه که گیر این رمانم

A...
A...
1 سال قبل

مزخرف شد دیگه این رمانه😐!

Baran
Baran
1 سال قبل

از خودم شاکی میشم که اصلا چرا این رمانو دارم میخونم؟؟؟ :/

ayliiinn
عضو
پاسخ به  Baran
1 سال قبل

منم خیلی فوش دادم به خودم سر این رمانا

bahar
bahar
پاسخ به  ayliiinn
1 سال قبل

اره واقعا دیگه انقد دیر به دیر میاد یادمون میره قبلی چی بود اصن

14
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x