رمان سکوت قلب پارت ۲۹

تلفن خانه به صدا در می‌اید
-بچه ها من برم تلفن داره زنگ میزنه
-باشه برو ولی بعداً حتما بهم زنگ بزنا
-باشه خواهر من کاری نداری؟
-نه قربانت مواظب خودت باش
-پیمان از توام خدافظ
-مراقب خودت باش
بعد از قطع گوشی میروم و تلفن را بر میدارم
-بله؟
-سلام اوینار خوبی؟
-اه سلام سارا مرسی تو خوبی؟
-عزیزمی مرسی میگم امروز وقت خلوت داری؟
-اره امروز کارام کمتره چطور؟
-وا آلزایمر گرفتیا دختر ..بهت قول داده بودم بیای چهره اتو بکشم
– وای یادم رفته بود مرسی عزیز الان میام
-خب خوب شد پس بیا کارگاه
-باشه عزیزم
-کاری نداری؟
-نه فعلا
-میبینمت
×××
خوب است که هیوا ماشینش را در اینجا جا گذاشت.کارم راحت تر است دیگر نیازی به اسنپ گرفتن نیست.
سوار میشوم و به راه می‌افتم.
به ذهنم می‌رسد که بروم و بسته شکلاتی برایشان بگیرم.با اینکه اولین بارم نیست که به کارگایشان میروم ولی باز هم از دست خالی رفتن خیلی بهتر است.
از ماشین پیاده میشوم و جعبه شکلات را در دست میگیرم و وارد کارگاه میشوم.
سارا به محض اینکه من را میبیند روتوشش را در میاورد و به سمتم می‌آید
-سلاااام چطوری اوینار جون خوبی؟
و بعد از این حرف در آغوشم میگیرد.سارا را مانند هیوا دوست دارم
-سلام مرسیی تو خوبیی؟
-فدات شم عزیزم بیا بریم تو اتاق استراحت ساشا هم اونجاست
-بریم قربونت
و باز روتوشش را به تن میکند
وقتی وارد می‌شویم ساشا هم بلند میشود و مانند سارا با صمیمیت با من احوال پرسی میکند
همگی با هم روی مبل های راحتی داخل اتاق می‌نشینیم و گرم صحبت می‌شویم
-خب اوینار خبری ازت نیست چی کار میکنی
-کاری نمیکنم که یا درس میخونم یا پروژه باید بنویسم همش خونم و سرم تو درس و کتاب
سارا مشتی آرام به بازویم میزند و میگوید
-آقا نه دیگ یه چی دیگ یادت رفت
-چی؟
-تو بیشتر از ما با هاکان میگردی تازه به ساشا زنگ زده بود می‌گفت ساشا اوینار یه کت و شلوار برام گرفته
هرسه می‌خندیم
-اره یه بار پول لباس منو حساب کرد منم برا تلافی رفتم کت و شلوار گرفتم که خیلی گرون برام تموم شد
ساشا میخندد و میگوید
-لباسی که تو گرفتی مطمعنم یک سوم پول اون نبوده
-هووم ولی جبران شد دیگ
صدای زنگ می‌اید
-اه غذا اومد برم بگیرم بخوریم
برایش سری تکان میدهد
سارا بعد از بیرون رفتن ساشا میگوید
-راستی خبر داری بیتا حالش بده
نگران میشوم
-نه خبر نداشتم چشه؟
-حالا نمی‌خواد بترسی سرما خورده ولی این بیتا از بس لوسه تا یه ذره مریض میشه همش تو خونه میمونه و ناز می‌کنه
-هوووف خیالم راحت شد امروز میرم یه سر بهش میزنم
-اره ولی مواظب باشا انگار این دفعه بد مریض شده
-نه بابا حواسم هست
ساشا داخل میشود و جعبه پیتزا هارا وسط میز میگذارد و با خنده و شوخی شروع به خوردن میکنیم.
بعد از غذا سارا مرا از جا بلند میکند و به اتاق مخصوصشان میبرد.مرا می‌نشاند و شروع به اسکچ زدن میکند.
از من میخواهد آنگونه که دوست دارم ژست بگیرم بنشینم.
ژست زیبایی میگیرم و همانگونه بی حرکت می‌نشینم تا مرا نقاشی کند.
×××
دیگر وقت رفتن بود.
وسایلی که برای سرما خوردگی خوب است را هم با خود میبرم.
حتما وسایل سوپ را خودش دارد دیگر نیازی به خریدنشان نیست.
همه وسایل و میوه هارا در نایلونی گذاشته ام.
به دست میگیرمش و به سمت ماشین به راه می‌افتم.
از جلوی آبمیوه فروشی می‌گذرم.با خود فکر میکنم خودم پرتقال آب بگیرم خیلی بهتر از این است که از بیرون بگیرم.
جلوی خانه بیتا ترمز میکنم و پیاده میشوم.
زنگ میزنم ولی خیلی دیر بیتا در را باز میکند.انکار حق با ساراست.بسیار خسته و کوفته است.
این را وقتی رودررو دیدمش فهمیدم.
حتی کمی خمیده هم شده.
-سلام بیتا خوبی؟
-سلام وااای تو به این حال من میگی خوب؟حالا دم در واینسا بیا تو
به داخل میروم و میگویم
-چیزی خوردی؟
-اصلا نتونستم بلند شم یه چیزی بخورم
-عیبی نداره برو دراز بکش تا من سوپ درست کنم برات
-وای اینقدر دلم سوپ میخواد
میخندم
-خب بخواب تا برات بیارم .برو کنار شوفاژ بعد دوتا پتو بنداز رو خودت که عرق کنی این سوپم بخور با یه قرص خوب خوب میشی
-به نظرت من الان حوصله دارم که برم اونور بخوابم؟بعدم میخوای خفم کنی برم زیر پتو
کمی حرصی میشوم
-بیتا خوب میشی این یه کارو که میگم رو بکن بعد حرف بزن
-باشه ولی وای به حالت اگه بمیرم.هر شب میام تو خوابت
من میزنم زیر خنده و بیتا یک لبخند بسیار کوچک روی لبانش ظاهر میشود.
-بیتا آبمیوه گیری نداری؟
-دارم ولی دستیه.به کلاست میخوره؟
چشم غره با خنده ای به او میروم و با آبمیوه گیری دستی مشغول آب گرفتن پرتقال ها میشوم.
وقتی به اندازه یک لیوان بزرگ آب گرفتم،ریختم توی یک لیوان و به بیتا دادم.
وای آقا من اینو میخورم گلوم میسوزه اههه
-وای بیتا کم غر بزن خوبه برات بخور تا آخر
-ای سارا خدا بگم چیکارت نکنه ببین کیو برا پرستاری فرستادی
به لحن بدبختانه ای که به خود گرفته میخندم.
-برو خدا رو شکر کن منه خانوم دکترو فرستاده
-به خدا هاکان از تو بهتره
وقتی اسم هاکان را از دهان او میشنوم،یک حس حسودی به من دست میدهد.
او و بیتا در یک ساختمان زندگی میکنند و ..
حس بدیست.تاحالا حسی مثل امروز را تجربه نکرده ام.
به بیتا نگاه میکنم تا شاید یک حس درون چشمانش پیدا کنم ولی دریغ از یک حس.
همین مرا گیج کرده.
صدای زنگ از جا میپراندم.
-اوینار ببین کیه؟
سری تکان میدهم و میروم پشت در.از چشمی نگاه میکنم و در کمال تعجب هاکان را میبینم.البته تعجب هم ندارد خانه اشان در یک ساختمان است و تنها تفاوتشان یک طبقه بالا پایین بودنشان است.
در را باز میکنم .
وقتی مرا میبیند تعجب میکند
-اه سلام اوینار اینجایی؟
صدای بیتا از آن ور می‌آید
-نخیر اینجا نیست این روحشه
-بیتا مریضی خیر سرت
و بعد رو میکند به من و میگوید
-این شلغم و اینا رو بگیر من بلد نیستم چطور بذارم بالا اگه بلدی براش بذار منم برم بالا کار دارم
-اره بلدم مرسی
-خوبه کاری نداری؟
-نه خدافظ
سری برایم تکان میدهد و از پله ها بالا میرود.
حس دلخوری و حسادت تمام وجودم را گرفت.دلخوری به خاطر مثل همیشه حرف نزدن هاکان و حسادت به خاطر به فکر بیتا بودن.
حالم بد گرفته شده بود.
شلغم هارا بردم داخل آشپزخانه و پوستشان را کندم.ابی در قابلمه ریختم و شلغم هارا در نایلون داخل قابلمه گذاشتم.
-اوینار چیکار میکنی؟
-هیچی دارم شلغمارو میپزم الان برات سوپم میارم
در یک کاسه سوپ هارا ریختم و برایش بردم.
-بذار لیمو هم بیارم بریز روش بخور
برایش آوردم.
برای خودم هم کمی سوپ کشیدم و شروع کردم به خوردن.خوشمزه شده بود حتی بیتا هم گفت
بوی شلغم خانه را در برگرفته بود.
‘وای اوینار این بوی چیه؟بیارش من مردم براش
میخندم به این گشنگی در سرماخوردگی اش
شلغم هارا در ظرف گذاشتم و با نمک بردم.
همراه هم با لوس بازی های بیتا و خنده ها و چشم غره های من خوردیم.
حس حسودی تمام جانم را در برگرفته بود.ساعتم را نگاه کردم.باید دیگر میرفتم تا به درسهایم برسم.
-بیتا من دیگ باید برم خونه چیزی لازم نداری؟
-نه مرسی که اومدی
-وظیفه بود خدافظ
-خدافظ
نگذاشتم از جایش بلند شود.دستی برایش تکان دادم و از خانه خارج شدم.داشتم سوار آسانسور میشدم که صدایی آشنا نامم را خواند.سرم را برگرداندم و هاکان را دیدم.
تعجب کردم.چکارم داشت؟
جلو آمد و با لبخند همیشگیش گفت
-خانوم دکتر ما برای چی اینقدر پکره؟
اوه مثل اینکه لو رفته ام ولی برای اینکه بیشتر ضایع نشوم گفتم
-نه پکر نیستم شاید بخاطر خستگیه که دارم
-آها بله متوجه شدم.حالا دعوت منو قبول میکنین؟
-دعوت؟
-بله دعوت یعنی اینکه من شمارو به خونه ام دعوت کنم به یه شام مفصل
-نه دیگ باشه برای یه وقت دیگ
-نشنوما بیا بریم
در ظاهر به ناچار با او همراه شدم ولی در دلم عروسی بر پا بود.
خودش اول وارد خانه شد و بعد مرا به داخل هدایت کرد.
خانه معمولی ولی شیکی داشت .وسایل خانه اش سفید و قهوه ای بودند و هارمونی خاصی را ایجاد کرده بودند.
+خونه ام خوشگل شده یکم تغییر دکوراسیون با سلیقه ترانه دادم.
رویم را برگرداندم و گفتم
-اره مخصوصا این ترکیب رنگا
به طرف آشپزخانه رفت و در همین حال گفت
-خب خداروشکر مورد انتقاد قرار نگرفت
-میخواین میز بچینین؟
-اره چطور؟
-گفتم که کمکتون کنم
-چه عالی
به آشپزخانه رفتم و در چیدن میز به او کمک کردم.
عقب کشیدم و میز را نگریستم.همه چیز کامل بود.صندلی بیرون کشیدم و بر رویش نشستم.
هاکان هم روبه رویم نشست و با همدیگر شروع به خوردن کردیم.
حس میکردم که میخواهد چیزی بگوید ولی در پشت لبانش قایمش میکند
خواستم راحتش کنم
-اگه حرفی هست بگین راحت باشین
-هه فهمیدی؟خوب شد که خودت فهمیدی و کار منو راحت تر کردی
لبخندی میزنم و منتظر می‌نشینم را حرفش را بگوید
-خب راستش نمیخوام مقدمه چینی کنم و می‌خوام برم سر اصل مطلب
سری به معنای (بله) تکان دادم
-یه چند وقتی هست که منشی شرکت من یه مشکلی براش پیش اومده و الان آدم قابل اطمینانی نیست که به جاش بیارم شرکت خواستم ازت بپرسم میتونی قبول کنی که چند وقتی به جای منشی من کار کنی؟
درخواستش را یک دفعه ای بیان کرد ولی برای من خیلی خوب بود.چند وقتی بود که برنامه ریزی کرده بودم و حداقل چند ساعتی در روز بیکار بودم.
-البته من مجبورت نمیکنم که بخوای بیای من فقط پیشنهاد دادم حالا فکر بکن بعد جواب بده
-اتفاقا من در روز یه چند ساعتی خلوت هستم و خب از نظر خودم شاید بتونم به جای اون منشیتون بیام
خوشحال شد
-واقعا؟خب اینکه خیلی عالیه.مرسی حالا شامتو بخور
لبخندی به رویش زدم و بقیه غذایم را خوردم.
آن شب خوشمزه ترین قرمه سبزی را خوردم.
هاکان دوساعت پیش انگار یک هاکان دیگر بود که الان محو شده.
رفتارش بهتر شده بود و مرا سر ذوق می‌اورد.
بعد از خوردن چای زنجبیل خوش طعمش ،ساعت روبه رویم را نگریستم.
اوه خدای من!ساعت ۱۱ شب است و من هنوز بیرون هستم.
با استرس و کمی ترس از جایم بلند شدم.
هاکان حرکات شتابناک مرا دید و سریع از آشپزخانه بیرون آمد
-چی شده اوینار؟
-هیچی دیر شده باید برم خونه
نگرانی از چشمانش فرار کردند و او با خونسردی گفت
-حالا گفتم چی شده بشین تا برم سوییچو بیارم برسونمت
-نه مزاحمتون نمیشم
اخمی کرد و گفت
-نشنوما دیگ بگی مزاحما
رفت و با سوییچش برگشت.
سوار ماشین سیاه رنگش شدیم و او به راه افتاد.
بعد از چند دقیقه جلوی سوپری ایستاد و روبه من گفت
-چیزی نمیخواین برا خونت؟
-نه چیزی نیاز ندارم مرسی
-باشه من برم الان میام
و از ماشین پیاده شد.
سرم را در گوشی کردم و تا اینترنت گوشی را روشن کردم پیام هیوا که یک ساعت پیش برایم ارسال کرده بود بالای گوشی آمد.
رفتم و جوابش را دادم.میدانستم بعدا میبیند.
وقتی هاکان سوار ماشین شد گوشی ام را در کیفم گذاشتم.
-خب بریم؟
-اره بریم
کل مسیر را در سکوت سپری کردیم.
جلوی در خانه ترمز کرد.
پیاده شدم و همین که خواستم در را ببندم صدایم زد
برگشتم و سوالی نگاهش کردم
-مرسی که پیشنهادمو قبول کردی فردا میبینمت.
-خدافظ
دیدم که تا وقتی وارد خانه نشدم از جایش تکان نخورد و همینکه من به داخل آمدم صدای حرکت کردنش آمد.
نمیدانم او چه حسی داشت ولی من کمکم داشتم به حسی که در این چند سال از او هراس داشتم، مطمعن میشدم.

آدرس مطب هاکان را داشتم .
وقتی واردمطب شدم منشی قبلی اش را دیدم که داشتوسایلش را جمع میکرد.
به طرفش رفتم
-سلام خانوم امینی خوب هستین؟
سرش را بلند کرد و به محض دیدن من لبخندی زد و گفت
-سلام اوینار جون مرسی تو خوبی؟
-سلام فرانک جان مرسی عزیزم تو خوبی؟
-مرسی فدات بریم که کارارو برات توضیح بدم جاهای مطبم نشونت بدم
-ببخشبد من امروز مزاحمت شدم
-قربونت عزیزم این چه حرفیه خب بیا بریم
مانند یک بچه حرف گوش کن سری برایش تکان دادم و با او همراه شدم
کشوی اول میزش را بیرون کشید و دفتری از آن درآورد
-خب ببین این دفتر برای اینه که هرکس وقت میگیره اسمشو مینویسی
شماره هاشونم جلوشون مینویسی که اگه همون زمان و همون روزی که بهشون گفتی باهاشون تماس بگیری
این از کارا
و بعد مرا به سمت راست مطب برد.وقتی از کنار ستون رد شدیم وارد آشپزخانه شدیم
به سمت یکی از کابینت ها رفت
-ببین توی این کابینت شکلاتا و قهوه وچای و نسکافه های مورد علاقه
دکتر هست
این یکی کابینت هم توش ماگ دکتر هست ببین این ماگ مشکی ماته
هروقت ازت چای یا قهوه هرچیز دیگر خواست میتونی با چای ساز یا قهوه ساز براشون زودی درست کنی و ببری
خب فک کنم همه چیو گفتم اره؟
-اره مرسی فقط میشه من شمارتو داشته باشم فرانک جون؟اخع ممکنه مشکلی پیش بیاد بعد مجبور باشم ازت بپرسم
-اره عزیزم گوشیتو بده برات وآرد کنم
گوشیم را به دستش دادم و او بعد از وارد کردن شماره اش آن را به من پس داد.
-خب مشکلی نیس؟من شوهرم پایین منتظرمه باید برم
-نه نه مشکلم داشتم با توضیحاتت رفع شد برو به سلامت
با هم خداحافظی کردیم و او از مطب خارج شد
صدای هاکان از پشت سرم آمد
به سمتش چرخیدم
– سلام خانوم منشی حال شما خوبه الحمد الله؟
-سلام آقا هاکان مرسی شما خوبین؟
-به خوبیه شما سرکار خانوم
از لحن ادبی اش خنده ام گرقت
-خب اوینار خانوم امینی همه چیو برات توضیح داد؟
-اره فقط نگران اینم که گند بزنم
جوری نگاهم کرد که انگار داشت به یک دیوانه نگاه میکرد
-مثلا برای چی بخوای گند بزنی؟
-نمیدونم فقط این حس هست
-حست خیلی داره اشتباه می‌کنه و اصلا درست نیست کار خاصی نیست فقط یه چای و قهوه اس با یه نوبت دادن همین اگرم نگران گند زدنی اصلا نگران نباش بذار یه چند وقت بگذره کلا عادت میکنی
با قدردانی نگاهش کردم و او با نگاهش جوابم را داد
نگاهی به ساعتش انداخت و گفت
-من دیگ برم داخل الان مریضا یکی یکی میان
سری برایش تکان دادم و پشت میز نشستم
همانطور که هاکان گفته بود بیمار ها یکی یکی می‌آمدند و من آنها را به داخل اتاق میفرستادم.

بعد از چند ساعت متوالی کار کردن و زنگ زدن به بیماران،کار تمام شده بود و فقط یک بیمار مانده بود که بعد از آن مطب را میبستیم و به خانه می‌رفتیم.
تلفن روی میزم که به اتاق هاکان وصل بود زنگ خورد
برش داشتم
-بله آقای دکتر
با لحن خسته ای گفت
-اوینار سرم داره میترکه انگار میگرنم عود کرده یه قهوه برام بیار بیمار بعدیم یه چند دقیقه دیگ بفرست داخل
-بله چشم
از جایم بلند شدم و به آشپزخانه نقلی مطب رفتم.
همانطور که فرانک گفته بود از جایم مخصوص چای نپتون را برداشتم و در ماگ هاکان انداختم و آب جوش را درون ماگ ریختم.
به داخل اتاق رفتم و چای را روی میز گذاشتم.
سرش را که روی میز گذاشته بود بالا آورد.انگار وضعش خیلی بد بود ک چشمانش شده بودکاسه خون
وقتی نگاهش به مایع داخل ماگ افتاد رو به من گفت
-اوینار من گفتم قهوه نه چای
-بله میدونم ولی باید بگم که قهوه برای کسی که میگرن داره اصلا خوب نیس و سردردو بدتر می‌کنه برای همین چای اوردم.
لبخندی به معنای تشکر زد.
سری با لبخند برایش تکان دادم و از اتاق خارج شدم.
با دستور خودش که گفت( بیمار رو داخل بفرست) رو به بیمار (بفرمایید داخل) گفتم.

بعد از چند دقیقه خسته کننده بالاخره آخرین بیمار هم از اتاق دست کشید و بعد از تشکر و گرفتن وقت بعدی بیروت رفت
هاکان مرتب از اتاقش بیرون آمد و به من گفت
-اگه کاری نمونده بریم که من تورو برسونم
همه کار هارا همان موقعی که آخرین بیمار داخل بود انجام داده بودم
-نع کارارو انجام دادم بریم
و بعد از برداشتن کیفم همراه هم از مطب خارج شدیم
×××

چند هفته ای میشد که در مطب هاکان مشغول بودم.
رابطه ام باهاکان خیلی بهتر و البته صمیمانه تر شده بود.
هاکان مثل همیشه صمیمی و دوستانه با من رفتار میکرد و هرچه در رفتارهایش دقت میکردم هیچ چیزی از علاقه با دوست داشتن درونشان نمی‌دیدم و حس نمی‌کردم.
ولی من بعد از چند هفته کلنجار رفتن با خودم آخر به این نتیجه رسیدم که بالاخره من هم درگیر این حس عشق شده‌ام.

اوایل وقتی فهمیدم می‌ترسیدم و همیشه نزد خود میگفتم عجب حس ترسناکیست عشق
ولی بعد از مدتی با خود گفتم نه! اتفاقا حس خوبیست.
اکنون دارم با این حس سر میکنم.حس خوب و دلنشینیست.فقط یک چیز در این میان است که مرا آزار میدهد.
آن هم این است که در اولین تجربه عشقم یک طرفه است و هیچ چیزی از هاکان که نشان دهد به من علاقه دارد نمی‌بینم.
بی خیالش شده ام و با این عشق یک طرفه دارم طی میکنم.
آنقدر هاهم که فکر میکردم سخت نیست ولی عذاب خودش را میرساند.
بیماری که نیم ساعت پیش داخل فرستاده بودم حالا گخلویم ایستاده بود و وقت بعدی میخواست.
برایش در چند هفته دیگر وقت گذاشتم.
آخرین بیمار را داخل فرستادم وسر پر فکرم را روی میز گذاشتم.انگار این فکرها آنقدر سنگینند که سرم را درد آورده اند از این همه تحمل وزن.
باز هم فکرهای تکراری.
باز هم تصمیم
و باز هم به بن بست رسیدن.
خسته شده بودم دیگز.
با حس تکان خوردن سرم را بالا آوردم.
در کمال تعجب عسل را دیدم.
وقتی دید دارم یا تعجب نگاهش میکنم لبخند بزرگی زد و گفت
-به به ببین کیو میبینم اینجا..پس هاکان راست می‌گفت که اینجا اوردت
-والا من باید بگم ببین کیو میبینم من که همیشه عیان هستم تویی که یه هفته اس پیدات نیست
-بیتا یه عالمه کار ریخته سرم خونه بچه ها اصلا این چند روزه یه بدبختیایی داشتم که نگو
-حالا عیبی نداره بیا بشین سرپایی
وقتی روی مبل های چرمی مطب نشست اخیشی گفت
-خدایا شکرت بالاخره من یه جا نشستم از صبح سرپائم.
-مگه چیکار کردی
-رفتم شرکت ماهان و دوستش اونجا رو داشتن تغییر دکوراسیون میدادن جای نشستن نبود خلاصه سر پا بودیم بعد گفتم بیام اینجا یه سر به شماها بزنم ببین هاکان راست گفته که اوردت اینجا یانه که راستش معلوم شد
-اخی بمیرم چقدر خسته شدی بذار برم برات یه چای بیارم
-قربون دستت
لبخندی به روی خسته اش زدم و به آشپزخانه رفتم .
چای خوش رنگی برایش درست کردم و روی میز گذاشتم.
چشمانش را باز کرد وبا دیدن چای لبخندی زد و گفت
-به به چه خوش رنگه ایشالع چای خواستگاریت
به اوکه داشت با ذوق چای را مینوشید لبخند زدم .
باز به فکر رفتم.
اگر هاکان به خواستگاری من می‌آمد….
نه این چه چیزیست که من به آن فکر میکنم
سرم را تکان دادم که این فکر از ذهنم دور شود
عسل لبخند شیطانی بر روی لبانش داشت
-حالا نمیخواد از الان ذوق کنی برا اون روز.
با این حرف عسل شوکه شدم.چقدر ضایع بازی دراورده‌ بودم
-ببینم نکنه اون آدم همین نزدیکیاس؟هان با من رو راست باش
تعجب کردم از این همه دقت او.ولی شاید دارد یک دستی میزند تا از زیر زبان من حرف بکشد بد نیست کمی اورا سرکار بگذارم
-نع بابا برا چی اینجا باشه از اینجا دوره
-اههه اینجا نیس؟منظورت از دوره همون شهر خودتونه؟
-اره اونجاست خیلی پسر خوبیه
قیافه اش مانند بچه ای بود که اسباب بازی مورد علاقه اش را برایش نگرفته بودند
خنده ام گرفته بود
-خدایا باور کردی عسل؟
با شتاب سرش را بالا گرفت
-یعنی دروغ بود؟
-معلومع که دروغ بود خنگ خدا آخه من عشقم کجا بود
-هووووف خیالم راحت شد بابا
حوصله سیم جین کردنش را نداشتم که بدانم برای چه خیالش راحت شده
دوباره به آشپزخانه رفتم و برای خودم نسکافه ای درست کردم.
همانطور که قاشق چای خوری را در نسکافه مبچرخاندم تا شکر درونش حل شود،پیش عسل برگشتم.
نگاهش به من افتاد دستش را به صندلی کناری اش کشید و گفت
-بیا بشین کلا یادم رفت برای چی اومدم اینجا
کنارش نشستم و منتظر ماندم تا حرفش را بزند
-ببین فردا تولد هاکانه
همین که این را از او شنیدم چند برابر بیشتر از قبل مشتاق شدم برای شنیدن بقیه حرفش
-بعد من و ماهان هنوز نمیدونیم چطور سوپرایزش کنیم
-خودتون نظری ندارین؟
-نع هنوز
کمی فکر کردم
-تو نظری نداری؟
-فعلا دارم فکر میکنم
-اه خب باشه فکر کن
مکان هایی که میشناسم را میسنجم.ولی وقتی فکر میکنم میبینم خوب نیستند.
آخرین مکان خانه بیتاست.
-ببین خونه بیتا خوبه؟
-برا چی؟
عاقل اندر سفیهانه نگاهش میکنم
-خب عقل کل برای غافل گیری دیگ
-اهان اره اونجاهم خوبه مثلا با یه بهانه بکشونیمش اونجا بعد غافل گیرش کنیم.
-اره و مهم اینه که با چه بهانه ای؟
-بله اینم مهمه حالا با چه بهانه ای؟
خنده ام گرفته بود از کارهایش
-الان من فقط تنهایی دارم برنامه می‌چینم تو این وسط چیکاره ای؟
مشتی آرام به بازویم زد و گفت
-حرف نزن ببینم اگه من نمیگفتم فردا تولدشه الان چیکار. میکردی؟
-هیچی هیوا زنگ میزد بهم می‌گفت امروز تولدشه
-خیلی پرروئی
-قربونت
و بعد از ثانیه کنترل کردن خود بالاخره خنده امان خود را نشان میدهد.

-خب ببین از نظر من به این بهانه بکشونیمش خونه بیتا که برای بیتا یه مشکی پیش اومده و از هاکان کمک میخواد
با همان خنده روی لبم سری تکان دادم و گفتم
-چه عجب بالاخره به نظر خوب دادی
اگر خودم را عقب نمیکشیدم حتما مرا کبود میکرد به خاطر حرص دادنش.
صدای بسته شدن در و بعد از آن صدای متعجب هاکان به گوش رسید
-اوینار اون کیه میخواد بزنتت
عسل رویش را برگرداند و به هاکان سلام کرد
هاکان بیشتر از قبل از دیدن عسل متعجب شدو گفت
-اه سلام تو اینجا چیکار می‌کنی؟
-میخواستم مطمعن شم که اوینار منشیت شده
-مگه من تاحالا به تو دروغ گفتم؟
-نع
-پس چرا میگی برای اطمینان؟
-گفتم شاید این اوینار لوس بازی درآورده گفته نگی
هاکان انگار داشت به یک انسان دیوانه نگاه میکرد
-خب من به تو گفتم که اوینار شده منشیم
عسل لای منگنه هاکان گیر کرده بود ونمیدانست چگونه بدون گفتن واقعیت دلیلش به خاطر حضورش در اینجا به او ثابت کند با یک دلیلی اینجا حضور یافته
به کمکش رفتم
-ای بابا هاکان چه گیری دادیا اومده بود اینجا که دید اگه من اینجام با هم بریم بیرون خرید کنیم
عسل دور از چشم هاکان با قدردانی نگاهم کرد
-خب زودتر میگفتین دیگ بریم که ببرمتون اونجا که می خواین
-نخیر هاکان خان خودمون میریم نیازی به همراهی نیس
-اوهو من هرکسیو همراهی نمیکنما
-ماهم همینطور آقا هاکان
خب پس شمارو تنها میذارم با این همه خود شیفتگیتون
و با خنده از مطب خارج شد.
عسل نفسش را بیرون فرستاد
-اووووف واقعا مرسی که نجاتم دادی
چشمکی زدم و دستش را کشیدم و از مطب بیرون بردم.
مثل همیشه در مطب را قفل کردم و کرکره آهنی در را کشیدم.
عسل گفت
-بریم شاید یه کادویی برای هاکان گرفتیم.
-اره الان بگیریم راحتتریم تا فردا تازه بریم بگردیم براش.
دستم را گرفت و همراه هم به بیرون کلینیک رفتیم.
سوار ماشین شدیم و به راه افتادیم.
-حالا کجا میخوایم بریم؟
عسل همانطور که حواسش به رانندگی اش بود گفت
-یه جا هست که ماهان از اونجا برای خودش ادکلن و اینا میگیره تازه همونجا هم فروشگاه مردانه هم داره میریم اونجا یه احتمال زیاد براش میگیریم یه چیزی اونجا
-اه چه خوب بریم
در راه به آهنگ های عسل گوش دادیم تا وقتی که به پاساژ مورد نظرش برسیم.
ماشین را در پارکینگ پاساژ پارک کرد و با هم از ماشین پیاده شدیم.
وقتی وارد پاساژ میشویم عسل دستم را میکشد و مرا به مغازه ای میبرد.
-از همینجا شروع کنیم ماهان همیشه میادابنجا
اطرافم را نگاه میکنم.پیراهن های مردانه اش شیک است.یکی از پیراهن ها که رنگ یاسی دارد چشمم را میگیرد به عسل نشانش میدهم.
او هم میپسندتش.
از عسل میپرسم
-ماهان می‌دونه سایز هاکان چنده؟
-اتفاقا قبل اینکه بیام ازش پرسیدم گفت xL
-خب خوبه
از فروشنده همان پیراهن را با سایزی که عسل گفت خواستم.
برایم آوردش.وقتی بازش کرد از انتخابم بیشتر از قبل خوشم آمد و همان را برای هاکان گرفتم.
عسل گفت
-پیراهن خوشگلی براش گرفتی بیا بریم اون عطر فروشیه که من یه ادکلن براش بگیرم
باشه ای گفتم و با تو همراه شدم

بعد از گرفتن ادکلن خوشبو و مارک داری که حسابی برایمان گران حساب شد، از مغازه خارج شدیم
همانطور که داشتیم با خنده به مغازه ها نگاه می‌کردیم، ناگهان ضربه محکمی به شانه ام وارد شد که تعادلم را بر هم زد و نقش بر زمین شدم، و تمام نایلون های خرید از دستم به زمین افتادند.
توجه چند نفر به سوی ما روانه شد و موجب خجالتم شد.
گیج و عصبی از جای برخاستم تا چیزی بگویم که صدای متحیر عسل مانع شد:

-نفس!!

به سمت آن شخص که نفس نامیده شده بود، بازگشتم که دختری پریشان حال را دیدم!

لباس های آشفته، چهره‌ای برانگیخته که چشمانی پر ترس، آن را قاب گرفته بودند!

نفس هایی در سینه مانده که سعی در منظم کردنشان داشت! گویی تمام این شهر را دویده…!
اما از خیسی صورتش پیدا بود که در همان حال، به بغض هایش اجازه رها شدن داده!

با تعجب به او و حال نابسامانش خیره شده بودم.
حتی حرفی که به دلیل بی‌توجهی اش آماده کرده بودم تا بگویم را از یاد برده بودم!

با یادآوری اسمش، جرقه ای در ذهنم زده شد؛ نفس!
او احتمالا که نه، صد در صد نامزد سابق هاکان است؛ اما این‌گونه اینجا چه کار می‌کند؟!

بار دیگر در مردمک های لرزانش خیره شدم،

ترس؛ تنها کلمه ای که در ظاهرش هویدا بود!
انگار که از چیزی یا کسی گریخته!

نگاهی به من انداخت و با التماس و صدای لرزانی که توام با اضطراب بود، گفت:

-تروخدا کمکم کنید!

حال، من هم نگرانش بودم.
رو به عسلِ گیج و حیران مانده گفتم: عسل!!

به خودش آمد و سریع و نگران گفت: نفس این چه سر و وضعیه؟ چه اتفاقی افتاده؟

نفس سرفه ای کرد و مضطرب گفت: این الان مهم نیست، باید عجله کنیم تا نرسیدن!

چه کسانی به دنبال او هستند؟! اکنون مهم نیست، فقط نفس مهم است

عسل هم که همانند من می‌اندیشید، رو به من گفت: اوینار من میرم ماشین رو میارم، تو به نفس کمک کن بیارش

3.7/5 - (4 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
11 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ayliiinn
عضو
1 سال قبل

اوه ینی کی دنبال نفسه؟!

(:
Elnaz
پاسخ به  ayliiinn
1 سال قبل

کی میتونه باشه یعنی🤭
آیلین چطوری

شیرین
شیرین
1 سال قبل

عالی بود خسته نباشی عزیزم
قلمت مانا و جاوید تا ابد

(:
Elnaz
پاسخ به  شیرین
1 سال قبل

مرسی شیرین جانم

شیرین
شیرین
پاسخ به  Elnaz
1 سال قبل

فدای یو نویسنده جانم

زهرا
زهرا
1 سال قبل

یه سوال!!! اوینار با ماشین خودش رفت خونه بیتا بعد هاکان رسوندش خونه! ماشین خودش چی شد اونوقت؟؟؟!!!!!

Delaram
پاسخ به  زهرا
1 سال قبل

منم برام سوال پیش اومد🤣🤣🤣🤣

(:
Elnaz
پاسخ به  زهرا
1 سال قبل

ماشینش خراب شد عزیزم!

زهرا
زهرا
پاسخ به  Elnaz
1 سال قبل

هیچ جا همچین چیزی گفته نشده

Nika
1 سال قبل

سلاااام الناز جونم
خوبی ؟
خوشی ؟
سلامتی ؟
دلم برات خیلی خیلی تنگ شده بود 😭😢

(:
Elnaz
پاسخ به 
1 سال قبل

سلام نیکایی
خوبم عزیزم
تو خوبی چه خبر
سلامتی
چهارشنبه سوری خوش گذشت؟
منمممممم

11
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x