رمان عروسک پارت 12

 

سریع سری تکون دادم و به سمت ماشین رفتم و صندلی عقب نشستم.
شهریار هم کنارم نشست که خودم رو به سمت مخالفش کشیدم.
و صدای پوزخندش رو شنیدم.
-خوب فرار میکنی خانوم اصلانی!
با نفرت زمزمه کردم :
-من اصلانی نیستم.
-وقتی زن منی پس هستی!
خواستم بگم من زنت نیستم که در باز شد و سربازی پشت فرمون نشست.
نفس عمیقی کشیدم و به بیرون نگاه کردم.
مرد درجه دار هم صندلی شاگرد نشست و ماشین به حرکت دراومد.
نیم نگاهی به شهریار کردم که خیره به بیرون بود.
این مرد، با این چهره و قد و قواره ای کع کمتر کسی اونو داشت، از دور یه فرشته بود.
اما کی باطنش رو میشناخت؟
کی میدونست که چه شیطانی درونش زندگی میکنه؟!
اگه واقعاً دختری بودم که از اتوبوس جا مونده بود و اونو دیده بودم…
حتما بهش اطمینان میکردم
به چشمایی که ادمو محو خودشون میکرد
به دستای قوی و قدرتمندی که رگهاش بیرون زده بودن
به سینه ستبر و قد بلندش!
اما من اونو شناخته بودم.
وقتی باهاش رو در رو شده بودم که اون روی شیطانی خودشو به نمایش نذاشته بود اما بعدها منو اسیر خودش کرد.
با رسیدنمون به کلانتری،از ماشین پیاده شد و در رو باز نگه داشت تا من پیاده بشم.
بعد از ورودمون به کلانتری، مرد درجه دار به سمت اتاقی رفت و شهریار بعد از تحویل دادن موبایلش به دنبالش رفت. من هم به سمتشون رفتم که مرد درجه دار دری رو باز کرد.
و منتظر نگاهمون کرد.
شهریار کنار کشید تا اول من وارد بشم.
داخل شدم و روی صندلی نشستم که اونا هم وارد شدن.

خودمو جمع و جور کردم که شهریار روی صندلی کناریم نشست.
مرد درجه دار کلاهشو دراورد و روی میز گذاشت و روی صندلی نشست و نگاهی به جفتمون کرد.
-خب شما زنگ بزن به خاله ات تا بیاد.
جابجا شدن شهریار روی صندلی رو از گوشه چشم دیدم و بلند شدم و کنار میز ایستادم.
شماره میترا رو گرفتم و منتظر موندم.
-الو؟
-ال…الو خاله ؟
-خاله؟! تویی رها؟
-اره خاله جون منم.
-از کجا زنگ میزنی؟ کدوم گوری هستی؟ قرار بود بری بیرون و سر راهت روهامو ببینی. رفتی الان چند روزه نیستی.
کجایی تو؟
-خاله من کلانتری ام.
-کلانتری چیه. چیشده؟
دهنی گوشی رو با دست نگه داشتم و گفتم :
-ببخشید اینجا کجاست؟
مرد درجه دار سرشو تو پوشه جلو روش فرو کرد و گفت :
-کلانتری ۱۱.
-کلانتری ۱۱ ام خاله. میشه بیای دنبالم؟
-اره الان با سپنتا میام.
دستی به سرم گرفتم و سریع گفتم :
-نه خاله. نه. اون نه‌ تنها بیا.
-یعنی چی؟! اون نمیذاره من تنها بیام…
-خاله تو رو ارواح خاک بابات تنها بیا.
و گوشیو سرجاش قرار دادم.
-خب دخترم بشین تا بیان.
سری تکون‌دادم و روی صندلی نشستم که مرد از شهریار پرسید :
-گفتید حرکاتش مشکوک بود؟
-بله مشکوک بود‌
اومد روبروی من نشست و خودشو معرفی کرد و بعد خودش خودکارشو انداخت پایین و بعدشم…
-ما پرس و جو کردیم گفتن یه خانومی هم همراهتون بودن.
نفس تو سینه ام حبس شد و با ترس به شهریار نگاه کردم.
لبخندی زد و گفت :
-بله همراهم بودن. در واقع همسرم بودن که همراه با پسرم فرستادمشون خونه.
وقتی گفت همسرم نیم نگاهی به من انداخت که خودمو جمع کردم روی صندلی.

-خب فعلا نیازی نیست چون شاهدهای دیگه ای هم جز شما بودن.
و اگر شما رو خواستیم به علت اینه که خواسته مقتول، قتل شما بوده و خودتون هم در جریانین.
قتل شهریار؟!
گیج به مرد نگاه کردم که شهریار گفت :
-بله اطلاع دارم.
وقتی که بهمون نزدیک شد شک کردم.
در واقع شغل من و در افتادن با مافیای وابسته بهش، باعث این اتفاق شده.
-بله و طبق حدسیات من، به مقتول از قبل دارو خوروندن که موجب مرگش شده.
-یعنی قصدشون مرگ بوده؟
-نمیدونم. اینو بعد کالبدشکافی باید فهمید.
برگه ای رو به سمت شهریار گرفت و گفت :
-این اظهارات شماست. امضا و اثر انگشت بزنید تا بره تو پرونده.
برای شکایت هم…
-خانوم ببخشید.
خودمو عقب کشیدم که شهریار نیم خیز شد و برگه رو گرفت.
همونطور که دوباره میشست گفت :
-وکیلم رو برای پیگیری شکایت میفرستم.
-مشکلی نیس جناب…
-اصلانی هستم. شهریار اصلانی.
مرد ابرویی بالا انداخت و چیزی نگفت.
ابهتی که اون‌موقع گفتن اسمش به خرج میداد هرکسیو میخکوب میکرد.
و این برای همه جالب بود.
-و شما خانوم؟!
سرمو پایین انداختم و لب گزیدم. چی میگفتم! چی باید میگفتم!
رهایش سرمدی یا…
-رهایش اصلانی!
سر که بلند کردم نگاه مرد با کلی تعجب روی من و شهریار بود.
بعد چند ثانیه به خودش اومد و لبخندی زد و گفت :
-چه اتفاق جالبی.
و نگاهشو به شهریار داد.
نمیخواستم به شهریار نگاه کنم. که متوجه بشه به چیزی که میخواسته رسیده.

نمیدونم چند دقیقه‌ همونطور نشسته بودیم که در باز شد و میترا نگران وارد شد و پشت سرش سپنتا!
با دیدن سپنتا اهی کشیدم و نگاه شوکه میترا و سپنتا روی شهریار خیره موند.
-بفرمایید؟
سپنتا زودتر به خودش اومد که گفت :
-ایشون خواهرزاده خانومم هستن…
میترا نگاه گیجی بهم انداخت که سریع به سمتش رفتم‌و بغلش کردم و با گریه گفتم :
-خاله از اتوبوس جا موندم…کیفم…ساکم…همه چیم توش بود.
از بغلش دراومدم که گیج نگاهم کرد و لب زد :
-اتوبوس؟
-مشکلی پیش اومده؟
این رو مرد درجه دار گفت و راست ایستاد که سپنتا لبخندی زد و گفت :
-حق بدین. بعد کلی بیخبری و حالا ایشون کنار این آقا..
مرد ابرویی بالا انداخت و گفت :
-اها. این اقا به خاطر چیز دیگه ای اینجان.
و رو به میترا گفت :
-خواهرزاده اتون تنها بودن.
میترا فقط نگاه کرد که اروم‌صداش زدم :
-خاله؟
نفسی کشید و سری بالا پایین کرد و گفت :
-با…باید چیکار کنم؟
-هیچی خانوم. فقط مدارک شناسایی اگر همراهتون باشه.
بزاق دهنمو قورت دادم و یه قدم عقب رفتم.
سپنتا یه لحظه به شهریار نگاه کرد و نگاه منم پی اش رفت که دیدم دست چپش مشت شده و به روبرو با فک سفت شده نگاه میکنه.
خدایا…خدایااااا…
اگه شناسنامه ام به اینجا میرسید…اگه…
-خب خاله بگو دیگه…وقتی کیفتو زدن…شناسنامه اتم توش بوده دیگه.
یه لحظه سکوتی تو کل اتاق پیچید و بعد نفس عمیق سپنتا.
با شعف رو به مرد گفتم :
-آ…آر..آرره دیگه..‌ شناسنامه امم بردن.
شهریار به سمتم برگشت و نگاه سنگینی بهم کرد که نیش باز شده امو بستم و دستامو تو هم گره کردم.

-خب…گویا مدارکی نیست.
از اونجایی که اظهارنامه ای هم پر نشده و یا شکایتی مبنی بر نبود ایشون…
دستشو اروم روی میز کوبید و گفت :
-میتونید تشریف ببرید.
با شعف به مرد نگاه کردم که میترا ممنونی گفت و مرد رو به شهریار کرد.
-شما هم میتونید تشریف ببرید جناب اصلانی!
اصلانی رو که گفت نگاهی هم به من کرد و گفت :
-بیشتر مراقب خودتون باشید خانوم اصلانی.
میترا دستمو کشید که اروم گفتم :
-چشم.
و نگاهی به شهریار کردم که با خونسردی راست ایستاد و در مقابل چشمام بسته شد.
میترا بدون هیچ حرفی منو به سمت خروجی کشید و دقیقا بیرون کلانتری کنار نگهبانی، منو به جلو هل داد و دستمو رها کرد.
-اینجا…
سپنتا قدمی جلو اومد و گفت :
-الان نه میترا…
میترا با عصبانیت به سپنتا نگاه کرد و گفت :
-به تو ربطی نداره خب؟!
به تو هیچ ربطی نداره!
اگه مجبورم باهات سر و کله بزنم!
اگه توی لعنتی مثل اون دیو دو سر زندگیمو تو مشتت گرفتی و داری میتازونی
اگه تو منو عقد کردی و اسیرم کردی
من نمیذارم رهایش سرنوشتش مثل من بشه میفهمی؟
کثافت کاری تو و رفیقت هیچ ربطی به ما نداره!
تو یه اشغالیی…
بغض خونه کرده تو گلوش دلمو ازار داد که چونه ام لرزید…
با اشک حلقه زده تو چشماش سری تکون داد و گفت :
-خب منم یه اشغالم
با خیلیا بودم، با خیلیا…اما…
با دست اشاره ای به من کرد و گفت :
-این حقش نیست…
این زندگی گه حقش نیست..
حقش فقط فامیلی اصلانی نیست

حرفشو نیمه تموم گذاشت و دستشو به گلوش گرفت و نفسای عمیق کشید
با بغض جلو رفتم و صداش زدم :
-میترا؟
سپنتا با دست بهم اشاره کرد که جلوتر نرم
در عوض خودش پشت میترا ایستاد و اروم پشتش رو ماساژ داد و گفت :
-حق تو هم نیست که به خودت بگی اشغال
من هرچی که هستم باشه قبوله.
اما تو برای من یه فرشته ای‌
هرکاری که کردی مهم نیست.
من برای همه دیو دو سرم برای تو یه ادم اروم.
پس نگو زندگی گه!
ما روزای خوبم داریم
روزایی که میخندیم لذت میبریم
اینام دارن.
شهریار بهتر از هر ادمی عاشقی بلده.
میترا با عصبانیت به سپنتا نگاه کرد و خودشو از زیر دستش بیرون کشید
که سپنتا دستاشو بالا گرفت و گفت :
-خیله خب خیله خب
دیگه ازش نمیگم. بیاین بریم خونه.
میترا نگاهم کرد که چشمم به پشت سرش خورد.
شهریار که با خونسردی دست تو جیب شلوارش کرده بود و با سر برافراشته به سمتمون میومد.
صدای باز و بسته شدن دری رو شنیدم و بعد اصغری که با فاصله ازم ایستاد و برای سپنتا سر تکون داد.
-سلام آقا.
سپنتا با دیدن اصغر دستی تکون داد.
میترا با دیدن شهریار،به سمتم قدم برداشت و کنارم ایستاد.
-نذار بره!
سپنتا با تعجب نگاهش کرد که میترا گفت :
-نذار، باشه؟
سپنتا مات نگاهش کرد و دستی به صورتش کشید و گفت :
-خدایا به ما صبر بده.
همزمان با اتمام جمله اش، شهریار بهمون رسید و نه حرفی زد و نه نگاهی کرد
فقط مستقیم به سمتم اومد و از کنارم رد شد که نگاهم با تعجب پشت سرش رفت و بعد دستش که دور مچم حلقه شد و منو به دنبال خودش کشید.

اونقدر اون حرکت یهویی بود که جیغی زدم و با دست ازادم به بازوی میترا چنگ انداختم.
شهریار هم مکثی کرد و به سمتم برگشت و با دیدن دستم روی بازوی میترا ابرویی بالا انداخت.
میترا هم با خشم تو‌چشمای شهریار خیره شد که شهریار نیشخندی زد و سرشو کج کرد
-بله خاله؟ حرفی داری؟
سپنتا که اوضاع رو نامناسب دید جلو اومد و کنار میترا ایستاد و دستشو روی بازوی میترا گذاشت و گفت :
-عزیزم اونا باید خودشون حلش کنن.
میترا تلخندی زد و به سپنتا نگاه کرد و گفت :
-همونطور که ما حلش کردیم؟!
عقد و بعدشم تویی که دورت پر از دخترای مختلفه؟!
سپنتا برای یه لحظه کوتاه چشم بست و بعد باز کرد و گفت :
-برای مشکلات خودمون فرصت هست.
الان زندگی اوناست..
-اونایی وجود نداره!
من نمیذارم رهایشو…
-نمیذاری؟ تحت چه عنوانی؟
میتونم بدونم؟
میترا اخمی کرد و گفت :
-تو میخوای…
شهریار قدمی جلو اومد که میترا ترسیده عقب رفت و حرفشو قطع کرد.
-با من که صحبت میکنی یادت باشه کی ام!
یادت باشه اسمم چیه،‌رسمم چیه!
و با سر به میترا اشاره زد و رو به سپنتا گفت :
-بگو حواسشو بیشتر جمع کنه پسر!
من کم پیش میاد بار اولم برسه به بار دوم.
و در ضمن..
دوباره به میترا نگاه کرد و گفت :
-من به عنوان کسی که اسم این خانوم تو صیغه نامه به عنوان محرمم ذکر شده این حق رو دارم.
اگه اون صیغه از نظر خودش و علما ربطی به محرمیت من و خودش نداره و صرفاً برای رابطه اون و پدرمه!
برای من داره!
چیزی که اون رو خواهر من عنوان کنه و من کسی باشم که شوهرشم اطلاق بشم!
چشمکی زد و رو به میترا که گنگ نگاهش میکرد همراه با کجخند گفت :
-گیج شدی نه؟
باید برای خواهرزاده عزیزت، کاچی میوردی وقتی که به دنیای زنونه پا گذاشت. حالا بدو تا ازم بگیریش میترا سرمدی!

4/5 - (14 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
4 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
1 سال قبل

مثل همیشه وری گود 👌🏻😉

AYNAZ
1 سال قبل

عالیه فقط لطفا یکم پارتو بیشتر کنین

اردیبهشت41
اردیبهشت41
1 سال قبل

ممنون عالی نوشتین

فری
فری
1 سال قبل

چرا انقدر کمممم

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x