رمان عروسک پارت 14

 

دستمو از روی دستگیره برداشتم و سعی کردم خودمو جمع و جور کنم.
میترسیدم از اینکه عصبی بشه و اتفاقی بیفته که نباید!
اما نمیتونستم هم ساکت بمونم تا هرچی که دلش میخواد بگه.
-اونی که میگی یه جوری ساکتش میکنی،
مکثی کردم و به چشمهاش نگاه کردم که با تفریح نظاره گرم بودن
-اون ادم مادر منه!
مادر!
چیزی که شاید برای تو درک معنیش و عظمتش خیلی سخت باشه
اما واقعیت داره.
پس در موردش…
-اگه درک عظمتش برای من سخته!
به خاطر لطف بی کران خانواده سرشناس سرمدیه!
در جریان حرکات زیبای خاله عزیزت که هستی؟
همونی که سالها پیش مُرده و همه تو رو دخترش میدونن؟
همونی که اسمش تو شناسنامه ات به عنوان مادر نوشته شده.
چی باید میگفتم؟!
اونم وقتی که میدونستم حق با اونه!
میدونستم خاله من جوری گند زده به زندگیشون که دیگه نمیشه جمعش کرد.
جوابی ندادم و ساکت به روبرو نگاه کردم..

#فلش_بک
نگاهی به اطرافم کردم و گیج گفتم :
-خب برای چی اوردیم اینجا سپنتا؟
به دور و برش نگاهی کرد و گفت :
-چون یه آقای دیوونه،…
و بعد با دست به جایی اشاره کرد و گفت :
-آهااااا دقیقا همون آقا دستور فرمودن.
نگاهم به سمت اشاره اش رفت و بعد اصلانی رو دیدم.
با ابروهای بالا رفته به شهریار اصلانی نگاه کردم و بعد جایی که توش بودیم!
یه گلخونه با کلی گل و بعد شهریار اصلانی؟!
این دوتا موضوع هیچ شباهتی بهم نداشتن!

دستاش تو جیبش بود و با سری که بالا گرفته بود با کلی فخر نگاهم میکرد
از نگاهش اطمینان زیادی میریخت و من نمیتونستم تحمل کنم.
من ادم تحمل کردن این نگاه نبودم.
بار قبل هم که گولشو خورده بودم و تو کافه مجبور شده بودم بمونم، کافی بود.
پس نیشخندی زدم و عقبگرد کردم و رو به سپنتا گفتم :
-اشتباه کردم که بهت فرصت برای عذرخواهی دادم.
و قدم برداشتم به سمت در اصلی گلخونه که جلوی چشمام، سپنتا سریع تر از من به سمتش رفت و بعد خارج شد.
و بادیگاردهای شهریار هم خارج شدن و در جلوی چشمام بسته شد.
با دهن باز به موقعیتی که توش بودم نگاه کردم و با شنیدن صدای قدمهاش سیخ ایستادم
-همیشه بدون ادمی که یه بار بهت بدی میکنه
بازم توانایی اش رو داره!
و اینکه اشتباهت رو دوبار تکرار نکن
اعتماد به کسی که بهت خنجر زده، عین اینه که خودت اینبار شمشیر به سمتش بگیری و بگی
زخم قبلی و تمام تن سالمم رو دوباره مورد اماج خودت قرار بده.
صدای بمش و اون لحنی که انگار میخواست چیزیو به یه بچه بفهمونه برام شیرین بود
و این اوج حماقتی بود که من میتونستم نسبت به این ادم داشته باشم.
صداش از بغل گوشم که بلند شد چشمام گشادتر از حد معمول شدن و به جلو بدون پلک زدن خیره موندم
-رهایش سرمدی یا…
به خاطر مکثی که کرده بود نیمرخم رو به سمتش برگردوندم که متوجه شدم با چه ارامشی داره نگاهم میکنه
انگار از نگاه بهم از اون فاصله لذت میبرد که با اون چشمهای قهوه ایش خیره تو چشمام و با یه لبخند خاص کنج لبش گفت :
-رهایش اصلانی!
دخترعموی من!

از حرفی که زده بود مات مونده بودم.
یعنی چی که دخترعموش بودم؟!
خودمو جلو کشیدم و با لحن بدی گفتم :
-اشتباه گرفتین جن…
جناب رو کامل نگفته بودم که دستاش دور شکمم حلقه شدن
و من بودم که جیغ میزدم دست و پا میزدم تقلا میکردم
و اون کسی بود که با ارامش، سرشو تو موهام فرو کرده بود و حتی اهمیتی بهم نمیداد
نه من و نه تنها جیغ هایی که بغل گوشش زده بودم
-ولم کنننن بینمممممم
ازت به جرم نگهداشتن با زور اونم دوبار شکایت میکنم
-اونوقت شاهدتون برای نگهداشتن با زور اونم دوبار کیه؟
با چنان جدیتی این حرفو زده بود که لبخندم خشک شد
-یاد بگیر همیشه حتی خودت شاهد خودت باشی
قفل دستاشو از دور شکمم باز کردم که صداش به گوشم رسید
-سیب سرخ دست حوا!
متوجه منظورش نشدم و جلوتر رفتم و با حرص به سمتش برگشتم و گفتم :
-ببین اقای اصلانی!
مکثی کردم و انگشت اشاره امو تکونی دادم و گفتم :
-اگه فقط یه بار دیگه تو یا اون سپنتای احمق دور و برم افتابی بشید…
-برات جالب نیست بدونی چرا هیچ شباهتی به ادمای اون خونه نداری؟
که فقط خواهرت باهات اوکی بود؟
که همیشه تو اون پنجاه متری که تو بهش میگی خونه، سهم تو یه متر هم نبوده؟!
به چشم یه اضافی میدیدنت..
ابرویی بالا داد و گفت:
-تصحیح میکنم به چشم یه اضافی میبیننت.
نیشخندی زدم و با وجود اینکه زیر واقعیت تلخ حرفاش خورد شده بودم گفتم :
-برام جالبه بدونم شما چه قدر بیکارید که زیر و بم زندگی منو دراوردید!

چشماش برقی زدن و دستاشو تو جیب شلوارش فرو برد و گفت :
-من به هیچ وجه بیکار نیستم.
اینم یه نوع کاره!
سرشو تکونی داد و با لحن بی قیدی گفت :
-جمع اوری اطلاعات در مورد معشوقه‌!
تند و تهاجمی گفتم :
-من معشوقه اتون نیستم جناب.
با اطمینان گفت :
-اما میشی.
جوابی ندادم که نگاهی به قد و قواره ام کرد.
-نمیخوای دلیل اون چراها رو بدونی‌؟
-دلیل چراهای من تو همون خونه اس که شما بهش میگین ۵۰متر‌
و به ادمای همون خونه هم مربوطه.
نه به شما که تو کاخ ۵۰۰متری زندگی میکنین و …
-نصف اون کاخ سهم الارثته‌
نصف دیگه هم من میدم بهت.
کل ۵۰۰متربرای تو. و بعد؟
با دهن بازمونده نگاهش کردم که تک خنده ای کرد و گفت :
-دیگه چی میخوای دخترعمو؟
-من دخترعموی شما…
-هستی!
کافیه به عمه عزیزت سری بزنی تا متوجه بشی.
-من …من که عمه ندارم…
شما…شما…
-ادرسشو میدم بهت.
خودم میبرمت. فقط بهش بگو رهایشی
همین!
باقیش خود به خود حل میشه.
قدمی عقب رفتم و گفتم :
-من دنبال حل کردن نیستم.
-قرار نیست اتفاق بدی بیفته!
فقط قراره معشوقه من بفهمه کیه و در اصل متعلق به کیه‌!
اینبار با شنیدن جمله اش و اون کلمه تعلق، از سرم دود بلند شد و گفتم :
-به خداوندی خدا اگه یه بار دیگه بهم بگید معشوقه…
-بهت میگم سیب سرخ حوا.
میدونم ممنوعه ای!
میدونم اسیب میرسونی اما بازم میخوامت

#حال

-چی میخوری؟!
از فکر دراومدم و به سمتش برگشتم.
به روبرو نگاه میکرد و انگار تو فکر بود.
بدون نگاه بهم، دوباره تکرار کرد :
-چی میخوری؟!
ابرویی بالا دادم و جوابی ندادم. مگه نمیخواست بره عمارت؟!
پس چرا در مورد شام میپرسید؟!
-میریم بیرون.
-بیروووون؟!
باز هم نگاهی نکرد و فقط سری تکون داد.
-همین؟!
صاف نشستم و خیره به روبرو گفتم :
-من نمیام. میخوام برم پیش روهام.
-پیش روهامم میری اما فعلاً…
-میخوام برم عمارت!
-گفتم میریم غذا میخوریم. اگه متوجه نمیشی و نیازه بیشتر برات بازش کنم، بگو!
به سمتش برگشتم و پر سوال نگاهش کردم که گفت :
-دلم میخواد باهم بریم شام، اونم دوتایی.
شاید باید واکنش بدی نشون میدادم، اما نمیتونستم.
یه جوری دهنمو با حرفش بسته بود که نمیتونستم واکنشی نشون بدم.
اینکه ادمی به مغروری اون بخواد بهم همچین حرفی بزنه، برام سخت بود.
شاید شوکه کننده ترین حرفی بود که تا حالا شنیده بودم.
-نگفتی چی میخوری!؟
جوابی ندادم و به بیرون نگاه کردم. اونم دیگه پیگیر نشد و فقط متوجه شتاب اضافه شده به حرکت ماشین شدم.
تا زمانی که به رستوران رسیدیم، حرفی بینمون رد و بدل نشد.
با دیدن فضای رستوران، دست به دستگیره بردم تا پیاده بشم که صداشو شنیدم :
-باهم میریم.
دستمو عقب کشیدم و حرفی نزدم. مرور خاطره ها باعث شده بود ساکت بمونم.
وقتی به تمام مراحل فکر میکردم، بیشتر از قبل حس سرخوردگی داشتم.
اینکه با دوتا کلمه عاشقانه خر شده بودم و کار به اینجا کشیده شده بود.

ماشین رو توی قسمت خالی پارکینگ، پارک کرد و بعد همونطور که کمربندش رو باز میکرد گفت :
– حالا پیاده شو.
پوفی کشیدم و حرکتی به چشمام دادم و دستگیره رو کشیدم و در رو باز کردم.
دست به سینه گوشه ای ایستادم و به پیاده شدن شهریار نگاه کردم.
با اون تیپ خاصی که داشت نمیشد حتی یه لحظه تصور کرد که اون یه قاتله.
یه قاتل که شاید روزی ۱۰نفر رو خودش میکشت و روزی صدنفر به دستورش به قتل میرسیدن.
یه دستشو به عادت همیشه توی جیبش گذاشت و با دست دیگه لبه کتش رو نگهداشت و به سمتم اومد.
نگاهش اونقدر گرم بود و توش حس جریان داشت که دلم میخواست تمام اتفاقاتی که افتاده بود رو فراموش کنم و فقط لذت ببرم.
از اینکه کسی اونقدر دوستم داره لذت ببرم.
دلم میخواست به هیچی فکر نکنم و برای یه بارم که شده پر باشم از حس خوشبختی.
کنارم که رسید، نگاهی به دستام کرد و گفت :
-بندازشون پایین.
فقط نگاهش کردم که ابرویی بالا داد و محکم گفت :
-بنداز پایین تا همه نفهمیدن دستم شبا چقدر پر میشه.
و عصبی دست بالا اورد و مچ دستمو گرفت و کشید و راه افتاد.
اول مات بهش نگاه کردم و بعد که متوجه معنی حرفش شدم تا بناگوش سرخ شدم هم از حرص و هم از خجالت!
-مردم غلط میکنن همچین فکری کنن. مطمئن باش این فکرو نمیکنن!
-مردم دقیقا همین فکرو میکنن.
-میتونم بپرسم چرا؟
نگاهی به اطراف کرد و گفت :
-اره میتونی.
با حرص نگاهش کردم و از بین دندونای بهم کلید شده ام غریدم :
-چرا این فکرو میکنن؟
ایستاد و کامل به سمتم برگشت و خیره تو‌چشمام گفت :
-چون باید همین فکرو بکنن. من اینجام تا همه بدونن کی ام!

گیج چشم تنگ کردم و گفتم :
-یعنی چی که تو کی هستی؟
با نگاهی براندازم کرد و دومرتبه حرکت کرد و منم پشت سرش کشیده شدم.
-بگو یعنی چی!
با دست اشاره ای به بادیگاردهای جلوی در رستوران دادن که با دیدن شهریار تعظیمی کردن و من پوفی کشیدم‌
چرا فکر نمیکردم که اینجا هم به شهریار متعلقه.
بادیگاردها کنار رفتن و شهریار با فاصله ازم ایستاد و منتظر موند تا داخل بشم.
جلوتر از اون وارد شدم که فشاری به مچ دستم وارد کرد و اجازه نداد ازش دورتر بشم.
ایستادم و اون داخل شد و نگاهی به مشتریها انداخت.
صندوقدار با دیدنش، سریع به سمتمون اومد.
پوفی کشیدم و سری تکون دادم و اروم گفتم :
-شروع شد.
سنگینی نگاه شهریار رو حس کردم.
صندوقدار با اون شکم برامده اش به سمتمون دوید و مقابلمون ایستاد‌.
-سلام قربان!
سری برام کج کرد و گفت :
-سلام خانوم.
سری تکون دادم که شهریار گفت :
-اماده است؟
منصوریان چشماش برقی زد و گفت :
-بله قربان همه چی اماده است.
گیج نگاهم بینشون جابجا شد که شهریار بسیار خبی گفت و جلوتر راه افتاد و منم کشیده شدم.
لحظه اخر منصوریان لبخندی زد و تبریک گفت.
من اخمی از گنگ بودن حرفش کردم که شهریار به سمت لژ ویژه رفت و منم دنبالش کشیده شدم.
با ورودمون، با دهن باز به لژ که سطحش با گل سیاه قرمز پوشونده شده بود نگاه کردم.
کل لژ خالی شده شده بود و فقط یه میز وسط لژ بود و بعد گلدون سفید رنگی که توش گل رز مشکی بود.
بی هیچ دیزاین دیگه ای.
اون فضا، اون همه گل رز مشکی و نور کم..
حضور شهریار کنارم…
همه اشون گواه از چیزی میدادن که حتی نمیخواستم تصورش کنم.

4.4/5 - (9 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
10 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
1 سال قبل

مثل همیشه عالی

NASIM
NASIM
1 سال قبل

امشب پارت داریم؟

NASIM
NASIM
پاسخ به  NASIM
1 سال قبل

ادمین پارت جدید چی شد://

Reyhaneh
Reyhaneh
1 سال قبل

نویسنده جون اگه میشه در پارت های دیگه رمانو یکم بازتر کن من اصلا نفهمیدم مادر و پدر رهایش کین و اینکه روهام چه ربطی به رهایش داره؟ و اینکه اون صیغه محرمیت که میگه شرعی نیس چیه؟

خودمم
خودمم
پاسخ به  Reyhaneh
1 سال قبل

ادمین هووووووووووو
پارت جدید نمیذاری؟

اردیبهشت41
اردیبهشت41
1 سال قبل

ای وللل چه با شکوه

hani
hani
1 سال قبل

من متوجه نشدم منظورش چی بود چیو بیاره پایین کجاشو نبینن؟😶

نیکیتا
نیکیتا
پاسخ به  hani
1 سال قبل

دست به سینه وایساده بوده 😐

لروکس
لروکس
1 سال قبل

یعنی چی گواه از چی می داده؟

1 سال قبل

واییییی ، خسته نباشید نویسنده ، رمانتون خیلی داره جالب میشه 😍😍😍

10
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x