رمان عروسک پارت 16

 

اصلا وقتی که میخواست بده چرا جاش گذاشته بود!
یعنی از دادنش پشیمون شده بود؟
نگاهی به لژ کردم و هنوز هم کسی سراغم نیومده بود..
چیزی توی وجودم وسوسه ام میکرد تا برش دارم
چیزی که مخالف عقلم بود؛
قلبم!
قلبم عاجزانه میخواست این درخواست که حتی عنوان هم نشده بود رو قبول کنم.
که دست رد نزنم و بیخیال خوب و بد بقیه زندگی کنم.
اصلا مگه کی گفته بود حتما همه باید خوب باشن؟
مگه مهم بود که اون کیه؟!
اونم وقتی شغلش اسیبی بهم نمیرسوند.
مگه مهم بود پولش چه طور بدست میاد وقتی خیلیا پول حروم میخوردن و قد میکشیدن..
همه ادما میخوان با اونی ازدواج کنن که درکشون میکنه
که اونا رو میفهمه
که بهشون احترام میذاره و ارامش براشون به ارمغان میاره
شهریار برای من همه کاری میکرد
شهریار از خودش و غرورش حتی فرسنگ ها فاصله گرفته بود
در مواجهه با من ، همون ادمی نبود که همه میشناختن
عطوفت داشت،رفعت داشت و مهربونی‌
چرا باید به خاطر شغلش پسش میزدم.
اگر هم نقشه ای کشید برای من بود
برای داشتنِ من.
قلبم کارشو خوب انجام داد، اونقدر خوب که خم شدم روی میز
و جعبه رو برداشتم و درست نشستم
جعبه رو زیر میز بردم و اروم بازش کردم
با دیدن انگشتر تک نگین برلیان، بزاق دهنمو قورت دادم
و کارتی که کنارش بود رو خوندم :
-همه چی یه نشونه اس.
اینم یه نشونه اس
خریدنش نشومه عشق منه و قبول کردنش نشونه عشق تو.
تو چندجمله حرفشو زده بود و لبخندی روی لبم نشست

اما با یاداوری کارهاش دوباره اخمی کردم و پوزخندی زدم.
جعبه رو پرت کردم روی میز و نیشخند زدم.
عشق تو؟! نشونه؟
نشونه کارش همون شب تو کلبه بود و منی که الان یا زنم چه بسا…چه بسا..
چه بسا شاید ازش حامله هم باشم!
اونوقت حرف از عشق میزنه
تو عشق خودخواهی نیست
اما اون خودخواهه.
تو عشق غرور نیست اما اون به وقتش مغروره..
-خانوم؟
به عقب برگشتم و با دیدن بادیگارد خودمو جمع و جور کردم و خدا رو شکر کردم که جعبه رو روی میز انداختم
وگرنه میدید توی دستام و به رییس عزیزش میگفت که من با چه شوقی نشونه عشقش رو برانداز میکنم.
-بله؟
-آقا فرمودن تشریف بیارید .
از روی صندلی بلند شدم و یه قدم برداشتم که گفت:
-خانوم جعبه اتونو نگرفتین.
-من جعبه ای ندارم
-چرا خانوم رو میزه.
-من..
سردی چیزیو روی کمرم حس کردم و بعد صدایی نزدیک گوشم :
-چرا خانوم نگرفتینش
و جعبه جلوی چشمای از حدقه دراومده ام گرفته شد.
-بگیرینش خانوم.
دست لرزونم بالا اومد و گرفتمش که تفنگش رو کنار کشید و گفت :
-افرین خانوم
همیشه حرف گوش کن باشید.
حالا برید پایین.
-تو کی هستی؟
-من هیچکی خانوم. من اصلا ادم مهمی نیستم.
مهم شمایید و عشقتون!
مهم اقاست شما.
-تو کی…
-من هیچکی نیستم خانوم
مراقب باشید نیفتید.قول دادم بلایی به سرتون نیاد!

با چشمای گشاد شده به جلوم نگاه کردم و پله ها رو با دقت پایین رفتم.
ترسیده نگاهمو گردوندم که متوجه شدم رستوران کاملا خلوته.
-هیچکی نیس خانوم.
همه رفتن. ما هم قراره بریم.
ناامید نشدم و نگاهمو بیشتر گردوندم که از پنجره کنار در،‌چشمم به شهریار خورد.
کنار ماشینش، دست به جیب ایستاده بود و روبروش اصغر بود.
کل بادیگاردهاش پشت سرش ایستاده بودن.
دهن باز کردم جیغ بزنم که صداش تو گوشم پیچید :
-اجازه ندارم شلیک کنم،‌اجازه ندارم لمستون کنم.
اجازه ندارم مفرد خطابتون کنم .
اما اجازه دارم با فشار دادن یه دکمه، اون ماشینو بفرستم هوا.
این رو گفت و یه ریموت کوچیکو جلوم نگهداشت.
نگاهم روی ریموت مشکی رنگ و دکمه قرمزش ثابت موند.
-شما جیغ بزنین اونا متوجه میشن اما تا قدم اولو بردارن ماشین منفجر میشه.
آقا هم حالشون وخیم میشه.
-آقا؟!
خواستم به سمتش برگردم و نگاهش کنم که گفت :
-لطفا راهتون رو برید خانوم.
همه سر میز شام منتظرتونن.
گیج شده بودم، اگه به شهریار میگفت آقا، پس چرا داشت منو میدزدید!
کیا منتظرم بودن!
اگه از دشمنهای شهریار نبودن پس کی بودن!
که حتی اجازه نداشتن منو لمس کنه.
-خانوم؟!
نگاهم به شهریار بود و از پله ها پایین رفتم.
پایین پله ها که رسیدم،گفت :
-به سمت اشپزخونه برید.
مکث کردم و تو دلم ارزو کردم یه لحظه، فقط یه لحظه شهریار به سمتم برگرده.
یه لحظه نگاهم کنه، اصلا…اصلا…
با ناامیدی پلک زدم که سر شهریار به سمتمون برگشت و تا خواستم لبخند بزنم منو به سمت پشت راه پله کشید.

خواستم تکون بخورم که جلوی دیدم قرار گرفت و مجبور شدم به دیوار بچسبم تا بهش برخورد نکنم.
پشت به من بود و داشت سرک میکشید.
صدای باز شدن در اومد و بعد برخورد کفش ها با سنگهای کف رستوران.
-رهایش؟!
رهایش؟
جوابی که ندادم سرعت قدمها بیشتر شد و دیدم که مرد چه طور نفسشو به بیرون فرستاد.
الان که از ماشین فاصله داشتن، میتونستم داد بزنم، جیغ بزنم!
هرکاری کنم تا توجهشون بهم جلب بشه.
اون که حق کشتن منو نداشت.
حق اسیب رسوندن به هیچکیو نداشت.
اگه…اگه…
صدای قدمهایی بالای سرمون اومد و بعد صدای پر از عصبانیت شهریار :
-بگید دوربینا رو چک کنن.
-آقا شاید خودشون…
-خودش بخواد بره از جلوی چشم من میره!
نه در پشتی اینجا که احدی ازش خبر نداره جز…
-شهری…
با صدا زدن شهریار، مرد به سمتم برگشت که با چشمهای از حدقه دراومده بهش خیره شدم.
اون هم مات نگاهم کرد. انگار باور نداشت که من این کارو کنم.
-زیر پله اس. بدو.
به ثانیه نکشید که مرد ،‌به دیوار روبرومون کوبیده شد و شهریار به جاش مقابلم قرار گرفت.
نگاهش سر تا پامو رصد کرد و به جعبه بین انگشتام رسید.
-خوبی؟
من نگاهمو ازش گرفتم و به مرد دادم.
خیره بهم لب زد :
-چرا؟!
و خودمم نمیدونستم چرا!
مگه شهریار با اون چه فرقی داشت!
اون که گفته بود نه آسیب میزنه و نه کار دیگه ای میکنه.
فقط گفته بود برای شام منتظر من هستن!
چرا بهش اعتماد نکردم.

سر شهریار هم به سمتش برگشت و دیدم که فکش سفت شد.
-من…
-امانت داری اینطوریه؟!
گفته بودم هیچی ازتون نمیخوام فقط حواستون به رهایش باشه.
گفته بودم برام از خودم بیشتر اهمیت داره.
خودم با دونفر میرم بیرون و اون با هشت نفر
هشت نفری که خودمم جزوشونم.
اونوقت تو میای و میبریش؟
نمیپرسم کجا که حدسش رو میزنم.
شاهین درست میگفت!
نوچه های بقیه هیچوقت محرم خودت نمیشن!
مرد پلکی زد و گفت :
-قرار نبود چیزی تهدیدشون کنه.
فقط یه صرف شام ساده، من حتی نوک انگشتم هم به خانوم…
خیز برداشتن شهریار به سمتش رو دیدم و بعد اون که یقه اش تو دست شهریار بود:
-د اخه اگه دستت بهش میخورد که الان فرصت حرف زدنم نداشتی.
برو خداروشکر کن که میتونی نفس بکشی
که عقلت کار کرده به …
-به زنتون دست نزدم؟!
مکث شهریار به چشمم اومد و بعد جا خوردن بادیگاردها.
مرد اما نیشخندی زد و گفت :
-آقا شما به همه گفتید دخترخونده شاهین خان، به همه گفتین خواهرزاده میترا خانوم، به همه گفتید خواهری که مجبور شدید محرمش بشید و اما دخترِ میترا خانوم و آقا شروین رو محرمتون کردین تا تیمسار دستش بهش نرسه مگه نه؟
اونایی که باید شاهد باشن این دختر کیه فوت کردن و فقط میترا خانوم موندن.
میترا خانومی که سند اموالی که به اسمشونه هنوز تو گاوصندوقه خونه اتونه و از ترس تیمسار چیزیو بهش نمیدید.
چرا میخواین لاپوشونی کنین؟
تیمسار وقتی بدونه شما عاشقید به نظرتون بلایی سر خانوم میاره؟!

انگار با این جمله، فیتیله عصبانیت شهریار رو روشن کرده بود که اونو محکم به دیوار پشت سرش کوبید و گفت :
-بلایی سر خانوم بیاره؟!
اونوقت میشه بگی کی؟
تیمسار؟ تیمسار علیلی که اگه فرانچسکا نباشه و فیزیوتراپیشو انجام نده تا الان دست و پاهاش کامل از کار افتاده بودن؟!
یا نکنه فرزین؟
پسر عقب افتاده اش که فقط دنبال زنهاست و نتیجه عشق پیریشه؟!
اگه پنهانش میکنم،‌اگه میکنمش تو پستو تا هیچکی ندونه کیه
از سر ترسم نیست
که همتون میدونین معامله های غیرقانونی تیسمار دست منه و اگه بخوام میتونم امپراطوری با عظمتشون رو با خاک یکسان کنم.
اگه کاری ندارم!
چون میدونم باید گزینه ها رو نگهداشت.
حالام بیشتر از این وقت حروم کردن برات اضافه اس.
برو و به تیسمارت بگو آقا گفت، اون دختر، رهایش اصلانی زن منه.
زن عقدی، قانونی، شرعی هر مدلی که فکرشو میکنی!
اگه میخوای کاری کنی
میخوای بلایی سرش بیاری، آزادی!
تو ازادی تا انتقام بگیری و منم آزادم از تنها داشته ام محافظت کنم.
پس اگه بلایی سر خونوادت اومد ناراحت نشو.
و اونو محکم به سمت در هل داد.
مرد سکندی خورد و ایستاد و خیره تو چشمهای من یقه اشو درست کرد.
-فرق ما چی بود؟
منم بهتون ازار نمیرسوندم.
خطری نداشتم فقط یه شام و…
-فرق ما؟
بذار من بگم بهت.
شهریار عصیان کرده قدمی به سمتش برداشت و ادامه داد :
-من شوهرشم.
فرق ما اینه، شوهرشممممم.

مرد مات به شهریار موند و شهریار نیشخند زد :
-ته همه بده بستونا
ته همه دعواها و درگیری ها
اونی که چشم انتظارمه اونه.
اون منتظره من کمکش کنم، منتظره من نجاتش بدم
منتظره تا من حواسم بهش باشه!
حتی اگه من هم دشمنش باشم.
مسئله همینه و خیلی هم ساده اس!
من…
به سمتم برگشت و خیره تو چشمام گفت :
-شوهرشم!
انگار اون جمله ها، جواب منم بودن.
منی که حتی بدون یه لحظه فکر کردن، شهریار رو صدا زده بودم.
شهریاری که حتی خودش هم به زور منو نگهداشته بود.
که خودش هم کسی نبود که من با اختیار خودم پیشش بمونم.
اما اونو ترجیح داده بودم.
اما میدونستم هر اتفاقی که بیفته اون مراقبمه.
حتی اگه درخواستش رو رد کرده باشم.
حتی اگه قبول نکرده باشم به طور شرعی همسرش باشم!
نگاه خیره شهریار بهم و اون کلمه شوهرشم جوری تو مغزم هک شده بود و عواطفم رو به بازی گرفته بود که نمیتونستم ازش رهایی پیدا کنم.
مثل دختربچه هایی شده بودم که بار اولشونه پسر مورد علاقه اشون بهشون ابراز احساسات میکنه.
دلم میخواست میتونستم گذر زمانو به عقب بکشم و اون ثانیه بارها و بارها تکرار بشه.
که من سیراب بشم از دیدن و زندگی کردن تو اون لحظه
تو لحظه ای که شهریار اونطور ازم حمایت کنه و …
-اون جعبه تو دستت نشونه چیه؟
نگاهم به شهریار خورد که جلوم ایستاده بود و با ابروی بالا رفته نگاهم میکرد.
نگاهش خسته بود، قد صد سال خستگی توش بود و لحنش…لحنش‌ اما شاد بود.
نگاهم به جعبه بین انگشتام رسید و چه جوابی میدادم؟
لحظه ای که صداش زده بودم جعبه بین دستام محکم فشرده شده بود.
وقتی که نگاهش به سمتم برگشت هم همین بود و من مقاومت زیادی میکردم تا شهریار متوجه نشه که چه قدر روش حساب باز کردم!

-خیله خب..
صداش نرم و با انعطاف بود و نگاهم بالا کشیده شد.‌
چشماش با مهربونی روم بودن و من اما انگار که بار اولی بود که کسی اینطور نگاهم میکرد!
جوری که انگار با نگاهش هم نوازشم میکرد.
-به نظرم بریم خونه شام بخوریم بهتره، هوم؟
فقط سری تکون دادم که دستش دور دستم نشست و جعبه رو با دست دیگه اش بیرون کشید.
-قبولش کردی که گرفتیش اره؟
و من لال شده بودم و چرا نمیگفتم که اون مرد مجبورم کرد؟
-پس وقتی قبولش کردی اینم نشونه عشق توئه!
البته عشقی که تو نفرت دفن شده و میشه بیرونش کشید.
من‌میتونم.
اینو گفت و جعبه رو باز کرد و انگشتر رو بیرون اورد.
-ما ثبت قانونی ازدواجمونو داریم.
ثبت شرعی نداریم و شناسنامه ای که اسم پدر خودت توش باشه.
همه رو اوکی میکنم تو اولین فرصت و اما حالا…
دستمو به سمت خودش نگهداشت و انگشتر رو توی انگشت حلقه دست چپم گذاشت و همزمان با فیکس کردنش گفت :
-من تا ابد ازت محافظت میکنم رهایش.
از تو و هرچیزی مربوط به تو!
نگاهم تا چشماش بالا کشیده شد و من ادمِ دووم اوردن نبودم.
دووم اوردن نگاهی که اونقدر قشنگ و پر احساس روم بود.
و روزی اگه بهم میگفتن، یه خلافکار معروف عاشقت میشه و اینقدر با لطافت نگاهت میکنه
میخندیدم و اون فرد رو به تیمارستان معرفی میکردم.
چون همچین عشقی رو از یه جانی توقع نداشتم
و چقدر درد داشت که جانی رو به شهریار بگم!
شهریاری که برای من، از یه پسربچه هم معصوم تر بود!
دستم تو دستش فشرده شد و بالا کشیده شد.
سرشو خم کرد و روی انگشت حلقه ام بوسه ای زد و دستمو پایین کشید.
-آقا..
سرشو به سمت بادیگارد برگردوند که گفت :
-حببیب رو فرستادیم عمارت تیمسار.
-چی همراهش بود؟

-هیچی آقا فقط یه کنترل که..
سریع بمب به یادم اومد و گفتم :
-بمب!
نگاه جفتشون به سمتم برگشت و ابروهای شهریار بالا رفت و تکرار کرد :
-بمب؟
بادیگارد قبل از من جواب داد :
-بله ریموت بمب دستش بود.
-بمب…خب کجا…
-زیر ماشینت..
اینبار شهریار دستمو رها کرد و زودتر از بادیگاردش به سمت بیرون رستوران رفت.
-خوشحالیم که حالتون خوبه خانوم و نتونستن شما رو ببرن.
نگاهی به بادیگارد کردم و سری تکون‌دادم.
باید لبخند میزدم؟!
نمیتونستم‌ لبخندم نمیومد.
تواناییش رو نداشتم.
این حد از اروم بودن و علاقه و تشکر تو وجود من ، هضمش برای خودم هم زیاد بود.
خودم نمیدونستم چرا دارم اینقدر با شهریار خوب برخورد میکنم.
چرا دهنم جلوش بسته شده و زبونم مثل همیشه کار نمیکنه!
با صدای بدی به بیرون نگاه کردم و با دیدن اتیش و دود، صدای بادیگارد بلند شد :
-آقااااا..
نمیتونستم وضعیتمو شرح بدم.
اینکه با چه دلهره ای به سمت بیرون دویدم و نگاه پر از ترسم به دود و شعله های اتیشی بود که دور ماشین بود.
در رو محکم‌به عقب هل دادم و بیرون دویدم که دیدم بادیگاردها گوشه ای جمع شدن و به سوختن ماشین نگاه میکنن.
خواستم به سمت در ماشین بدوئم که دستی از پشت گرفتم و صدایی دم گوشم بلند شد :
-کجا رهایش؟
صدای شهریار بود و این من بودم که مات سرم به عقب برگشت.
سالمِ سالم بود و من دیوونه بودم که برای این ادم اینقدر نگران شدم؟
اون هم وقتی که ضربه های احساسی بدی از سمتش خورده بودم؟
و چیزی توی سرم میگفت نه.
تو فقط عاشقی!

4.2/5 - (13 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
10 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
𝘴ꪖꪑꪖꪀꫀꫝ
𝘴ꪖꪑꪖꪀꫀꫝ
1 سال قبل

خیلی خوبه فقط لطفا پارت بعدیو زودتر بزارین

1 سال قبل

وووییییی پارت بعدی کی هستتتتت😳 خیلی عالیییهههه👌🏻👌🏻

Kooky
Kooky
1 سال قبل

خیلی عالیه
لطفا بقیه پارتاشم بزارید

فری
فری
1 سال قبل

خیلی ممنون😍خدا کنه بحث انتقام نباشه

اردیبهشت41
اردیبهشت41
1 سال قبل

خیلی زیبا نوشتین

NASIM
NASIM
1 سال قبل

مرسی ادمین که شب جمعه ای پارت گذاشتی 🙂 هربار پارت با تاخیر میذاری صدا اعتراضمون درمیاد گفتم حالا که جمعه گذاشتی یه تشکر کنم 😉

Atoosa
Atoosa
1 سال قبل

خیلی عالی بود نویسنده

Reyhaneh
Reyhaneh
1 سال قبل

ممنون نویسنده جون عالی بود 🌹🌹💓💓

1 سال قبل

خسته نباشید جناب نویسنده ، این پارتتون خیلی زیبا بود ❤❤❤

خودمم
خودمم
1 سال قبل

نویسنده جان ممنون🌹

10
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x