رمان عروسک پارت 18

 

در رو باز کرد و منو به بیرون هدایت کرد.
با بیرون گذاشتن پام توجهم به نور کم سالن جلب شد.
-روشن کنم؟
-نه نه.
و دستمو از دستش بیرون کشیدم.
یه حس موذی تو قلبم میخواست همچنان دستم تو دستش باشه اما عقلم نه.
تا همینجاشم که مغلوب خواسته های شهریار بودم بس بود.
تا از خودم استقامت و محکم بودن نشون نمیدادم،‌انگار که افسارم دستش بود
و به هر طرفی که دلش میخواست منو‌ میکشوند.
-میتونی بگردی.
-ن…
-قبل جواب دادم امتحانش کن.
اینو گفت و از کنارم رد شد.
از پشت بهش نگاه کردم که فقط با یه شلوارک روی پارکت های سرد خونه راه میرفت.
خودم هم صندل به پا نداشتم و ترجیحم پابرهنه بودن بود.
اتیشی تو قلبم بود که با هیچ سرمایی خاموش نمیشد.
به سمت ست مبلمانش رفتم و خواستم‌روش بشینم‌که توجهم به یه تابلو جلب شد.
تابلویی که با پارچه روش رو پوشونده بودن..
نگاهی به شهریار کردم که به اپن تکیه داده بود و گوشی بیسیم دم گوشش بود.
قدمی به سمت تابلو برداشتم و بعد منصرف شدم
اگه میخواست بقیه ببینن پس چرا پارچه گذاشته بود؟
یه مسئله شخصی بود و نباید خودمو اینقدر خودمونی میدیدم.
خودمونی تر از منی که لباسش تنم بود؟
این سوال قلبم بود و دومرتبه جلو رفتم.
رو پنجه پاهام بلند شدم و پارچه رو کشیدم که یکمش افتاد و گیر کرد به تاج بالای قابش..
تا همونقدرش هم که مشخص شد، گواه از خاص بودن قاب میداد…
سر چندنفر مشخص شده بود و انگار یه عکس خانوادگی بود…
صدای پاشو شنیدم و بعد صدای خودش:
-بله اشتراک ۱۴۵۹ منتظرم.
دستش روی پارچه نشست و پایین کشیدش که من مات و مبهوت به تابلو خیره موندم.

من ماتِ تابلو بودم و صدای اون از بغل گوشم بلند شد:
-میگفتن اصلانی ها خانواده با شرافتی بودن..
فقط تنها ادمای مزخرفشون پدر من بوده و شروین!
شاهین اصلانی زن داشته اما زن صیغه میکرده.
یه روز زن صیغه ایش با خواهر کوچیکترش میاد و شروین هم همراه شاهین بوده.
شروین از خواهره خوشش میاد و مخشو میزنه و با وعده وعید گولش میزنه
دختره همخوابش میشه و عاشقش..
شروین هم عاشق میشه و وقتی گند بارداری دختر درمیاد و شروین به قتل میرسه
اونم فرار میکنه..
زمانی که پِی اصل و نصبشو تیمسار میگیره به زن صیغه ای شاهین میرسه و همه چی خراب میشه..
این عکس…یه عکس دسته جمعیه!
پدرِ من علاقه ای به خاله ات نداشت
اما شروین عاشق میترا بود..
نمیدونم چرا و چه طوری
اما دختر تیمسار با اون مال و منال و موقعیت براش بی اهمیت شده بود…
فکر و ذکرش فقط میترا بود
و عاقبتش شد موندن این عکس تو این خونه
به سمتش برگشتم که دیدم نگاه اونم به منه :
-گفتم شاید دلت بخواد پدرتو ببینی!
پدری که حتی اسمش هم تو شناسنامه ات نیست!
دومرتبه به تابلو نگاه کردم..
شاهین پدر شهریار و زنی تو اغوش هم..
میترای نوجوون هم تو اغوش یه پسر دیگه..
پسری که من فرم چشمهام و ابروهام و لبهام به اون رفته بود..
پسری که اگه زنده بود باید پدر صداش میزدم…
-این…این…
-این شروینه!
پدرت.
تک خنده مبهوتی زدم و اشک از چشمام ریخت..
-این عکسو وقتی گرفتن که فهمیده بودن بارداری..
میترا کارو خراب کرد..
هول پول و ارث باعث شد همه چیو خراب کنه
گرچه…
اونم بچه بوده فقط ۱۲سال!
اما قدم بزرگی برداشته بود…

قدمی جلو رفتم و دستمو روی پیراهن شروین کشیدم
تصورش کردم
اینکه زنده بود و من تو آغوشش بزرگ میشدم
اینکه وقتایی که ناراحت بودم منو تو آغوشش میگرفت و بغلم میکرد
اینکه سرمو روی قفسه سینه اش میذاشتم و صدای قلبش رو گوش میدادم
اشکی از گوشه چشمم ریخت و آهی کشیدم
-میبرمت سر مزارش
سریع سری تکون دادم و نفس عمیقی کشیدم
-نمیخوام برم
-چرا؟
-اون…اون مال ما نبوده..
-یعنی چی؟
-اون سهم دختر تیمسار بوده.
نباید میترا باهاش وارد رابطه میشد..
صدای تک خنده ماتش اومد و بعد حرفش :
-اما اون عاشق میترا بوده
میترا هم همینطور.
رابطه شروین و دختر تیمسار یه نامزدی بود تو خونه
یه چیز تحت لفظی بین پدرهاشون
اما عشق مهم تره.
عشق مقدس تره.
با چشم های اشکی به سمت شهریار برگشتم و گفتم :
-حرفاتو چقدر قبول داری؟
بین منو تو یه چیز تحت لفظیه.
اگه من عاشق یکی دیگه بشم
حق دارم برم؟
ابروهاش به طرز وحشتناکی تو هم گره خوردن و گفت :
-همه چیو باهم قاطی نکن.
سر بالا انداختم و تخس گفتم :
-جوابمو بده.
-بین من و تو عشقیه که خودت نادیده اش میگیری
بدن هاییه که باهم به اوج لذت رسیدن
هیچ نادیده ای بینمون نیست
اما رابطه شروین با اون دختر، فقط به خاطر پیوندهای کاری بوده
به خاطر نفوذ سرهنگ
به خاطر قدرت تیمسار..
-سرهنگ؟؟
-اره پدربزرگمون سرهنگ بوده.

تک خنده مبهوتی کردم و گفتم :
-پدربزرگمون پلیس بوده
اون سرهنگ بوده و بعد تو…تو یه خلافکار؟
یه قاچاقچی دختر؟
یه مرد عضو مافیا؟!
فکش سخت شد و نگاه گرفت
-اینا به هم هیچ ارتباطی نداره.
-چرا…داره!
-نه نداره. راه و رسم هرکسی به خودش مربوطه.
-به منی که میخوای تا زنت بشم هم مربوط نیست؟
-زیادی داری حرف میزنی.
نیشخندی زدم و ابرویی بالا دادم
-هاع. الان شد حرف زیادی.
نگاهم کرد و گفت :
-هرچیزی که بهت ربطی نداشته باشه و ازش بگی میشه حرف زیادی
متوجهی؟
دستمو پایین کشیدم و گفتم :
-نه فقط تو متوجهی.
که با چهارتا جمله و حرف سر خودتو شیره میمالی.
که خیانت شروین رو با عشق توجیه میکنی.
هیچ درک میکنی دختریو که تو یه حرکت خودشو نامزدشو میکشه؟
چرا چون دنیا براش به اخر رسیده.
همین الان اگه مرد مشکلی داشته باشه
میگن ایراد از زنه.
پس اون سالها معلوم نیس که چقدر سرکوفت شنیده بود
که چه قدر سرش منت گذاشته بودن.
تیمسار از عشق زیادش نمیخواد انتقام بگیره
از شدت عذاب وجدانش میخواد یه کاری کنه!
اینو مطمئن باش.
چشم غره ای بهم رفت و گفت :
-تحلیل کارهای تیمسار نه به من مربوطه نه تو!
من بهت یه پیشنهاد کوچیک دادم همین.
دلت میخواد بری پیش پدرت یا نه.
ازش رو برگردوندم و همونطور که به سمت مبلها میرفتم گفتم :
-تا وقتی اصل ماجرا رو نفهمیدم نه.

صدای قدمهاش اومد و بعد دستم کشیده شد و خودم هم به عقب برگشتم
خیره تو نگاه عصبی و عصیانگرش بودم که صداش به گوشم رسید :
-این حرفت یعنی چی؟
یعنی اصل ماجرا چیز دیگه ایه؟
نگاهم تو چشماش در نوسان بود و اره.
-اصل ماجرا شاید همه اش این نباشه
هنوز خیلی چیزای دیگه هست
و شاید مهم ترینشون اینه…
پدر روهام کیه!
انگار ضربه بزرگی بهش زده بودم
که مات نگاهم کرد و قدمی عقب رفت، خواستم دستمو از دستش بیرون بکشم که اجازه نداد و به خودش مسلط شد.
-این فکرا مسخره اس.
-نه مسخره نیست. چیزی که من حسش میکنم مسخره نیست.
چیزی که درکش میکنم مسخره نیست.
روهام هنوز مشخص نیست پدرش کیه…
از بین دوندونای به هم چسبیده اش غرید :
-پدر روهام منم!
-من پدر بیولوژیکیشو میگم…یا نکنه اونم تویی؟
با پوزخند و تمسخر این حرفو بهش زدم
اما چیزی از اتیش چشماش کم نشد و فقط نگاهم کرد.
-چیه جوابی نداری اقای اصلانی؟
مرد بزرگ؟
چرا نمیگی که پدرش تویی؟
چرا ساکت شدی،دیدی؟
شناسنامه، کارت ملی، اوراق هویتی!
همه و همه بگه اون روهام اصلانیه
اما وقتی نطفه اش از تو ن…
-مگه تو میدونی از کیه؟!
اونقدر مطمئن گفته بود که ترسیده بودم.
بعضی روزا که بابا مواد میکشید، که مامانم نئشه میشد و من میموندم و روهام چندماهه.
حس میکردم دنیا به آخر رسیده.
حس میکردم درست جایی ام که نه راه پس دارم و نه راه پیش
اون زمان ها دلم میخواست یه تفنگ داشته باشم و تو مغزم ماشه اشو بچکونم
و از تموم فکر و خیالهام راحت بشم

خودمو بکشم و دیگه نیازی نباشه تا به اینده روهام فکر کنم
که نگرانی شیرخشک تموم شده اشو نداشته باشم
نگرانی زخم بین پاهاش و ختنه ای که هنوز نشده بود.
نگرانی مای بیبی سایز کوچیکی که از سوپرمارکت میدزدیدم و دیگه داشت تموم میشد.
من اون روزا همراه با روهام قد کشیدم
بزرگ شدم و به جای جفتمون درد کشیدم.
حالا مردی به اسم شهریار اصلانی
مردی که با یه بشکنش میلیاردها پول جلوی پاش ریخته میشد
میگفت من خبر ندارم پدرش کیه!
و شاید اون باشه.
منی که قد سالها برای روهام هم پدر بودم و هم مادر!
پلکی زدم و تکونی به لبهای نیمه بازم دادم
-نه.
گلوم خشک شده بود و چشمام مات بودن
این امکان نداشت.
امکان نداشت که شهریار پدر روهام باشه
که من با پدر روهام خوابیده باشم
با کسی که خواهرم عاشقش بود..
با کسی که خواهرم به خاطر بدنیا اوردن بچه اش، فوت کرده بود.
-ت…تو…تو اونی هستی که ۵نفرو فرستادی سراغش؟!
۵…۵نفرو فرستادی سراغ دختری که تازه بکارتشو از دست داده بود؟
جوابی نداد و فقط مچ دستم بین انگشتاش فشرده شد
درد داشت؟! به خدا که هیچ دردی نداشت
من‌روحم خراشیده شده بود
من باورهام خراب شده بود
امروز به چی فکر میکردم و حالا چی نصیبم شده بود!
-رهای…
-منو صدا نزننننننن
جوری جیغ زدم که خودمم مونده بودم
با وحشت به دستم‌که تو‌دستش بود خیره شدم
و محکم کشیدمش و عقب رفتم
قدمی جلو اومد که دوباره جیغ زدم :
-جلو نیااااا…جلو نیاااااا
جفت دستاشو جلوی بدنش نگهداشت و گفت :
-باشه نمیام. توام عقب تر نرو.

نگاهم به چشمهاش بود که سفیدیش سرخ شده بود و فکش سفت شده بود
-رهایش..
دستامو به سرم گرفتم و ناله کردم :
-صدام نکن بی شرف..
صدام نکن کثافتتتتتتت
تو…تو بابای روهامی؟
من…من خودم روهامو از بخش نوازادان تحویل گرفتم…
من رفتم کیف زدم واسه پول بیمارستان..
تو‌ماشین نشستم و پسره…پسره دستمالیم کرد بعد من…من کیفشو زدم
میفهمی؟
من از پاکیم گذشتم تا روهامو بگیرم..
حالا…حالا میگی پدرشی؟
حالا که ۸سالش شده؟
اون روزایی که هیچی نبود بخوریم..
روزایی که از بوی منقل و وافور بابام نئشه میشد کجا بودی؟
تو ..تو میدونی چندبار به خاطرش دعوا کردم؟
چندبار لگد خوردم هوم؟
میدونی به خاطر اینکه بتونه راه بره، خودم کفش نداشتم؟
اما برای اون از این کفشا خریدم که تاتی تاتی بره؟
که با هر قدمش صدا میداد و اشک تو چشمام جمع میشد؟
با پشت دست اشکهامو پاک کردم و با نفرت گفتم :
-تو چی میدونی هاااااااان؟
تویی که تو کاخت نشسته بودی
و از تجاوز ۵نفره به خواهرم لذت میبردی..
تویی که..
-کار من نبود.
-دروغ نگووو.
-میگم کار من نبووووووود.
نعره زده بود و رگ گردنش برجسته شده بود
-من فقط خواستم بسوزونمت
که هی از روهام نگی، از داشتنش، از اینکه من پدرش نیستم.
نطفه اش از من نیست اما من براش پدری کردم.
اون با اعتبار من داره زندگی میکنه

با چنان حرص و نفرتی نگاهش میکردم که تو چشمهاش ناراحتی و ترس رو میدیدم.
اما نمیتونستم این حس رو از خودم دور کنم
اگر فقط یه درصد…یه درصد امکان داشت که اون پدر روهام باشه
من خودم با دستهای خودم اونو میکشتم و از بین میبردم.
و هرگز هم بابتش تاسف نمیخوردم
چون من برای مرگ مظلومانه خواهرم هرگز داغم التیام پیدا نکرده بود
-اونطوری نگاهم نکن.
-تنها چیزی که میتونه مقابلت برای داشتنم بایسته و قد علم کنه همینه!
اینکه تو پدر روهام باشی.
عصبی چشم بست و‌ بعد پیشونیش رو فشرد.
-نیستم!
نیشخندی زدم و گفتم :
-بهتره که نباشی.
چشم باز کرد و با چنان عصبانیتی نگاهم کرد که اگه تو حالت عادی بودم با وحشت از مقابلش فرار میکردم
اما اون لحظه اونقدر خودم درگیر نفرت بودم که هیچ ترسی ازش نداشتم.
پس عقب گرد کردم و به سمت مبل رفتم
روش نشستم و پاهامو تو شکمم جمع کردم و اونا رو بغل گرفتم.
-هربار با هر حرفی قراره همه تلاش های منو خراب کنی؟!
که تموم بافته های منو ریسه کنی؟!
جوابی ندادم و سرمو روی زانوهام گذاشتم.
-باتوام رهایش.
زمزمه کردم :
-با من نباش.
-منتظر جوابتم.
-این زندگی خواسته توئه.
انتخاب توئه پس به من ربطی نداره.
نشستنش جلوی پاهام رو دیدم اما توجهی نکردم.
-میتونی نگاهم کنی و حرف بزنی!
-نمیخوام‌خسته ام.
مکثی کرد و گفت :
-از سر و کله زدن با من؟
از فکرای مسخره‌ی توی سرت؟
پوزخندی زدم که شونه هام تکونی خورد و چشم بستم.

4.3/5 - (14 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
12 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
1 سال قبل

This is very good :ok_hand_tone1::ok_hand_tone1::ok_hand_tone1:

parmidaw_sh
parmidaw_sh
1 سال قبل

پارت بعد کی میاد پس؟

Zahra
Zahra
1 سال قبل

خیلی هیجان انگیز شده

Zahra
Zahra
1 سال قبل

خیلی هنجان انگیز شده واقعا از نویسندهدتشکر می کنم از رمان خوبش

اردیبهشت41
اردیبهشت41
1 سال قبل

واوووووووچه هیجانی
چه معمایی
قلمت طلا

zeinab
zeinab
1 سال قبل

ها؟!🙄بابای روهامه😐
یعنی این از دختر دایی رهایش بچه داره:/بعد عاشق رهایشه:/

1 سال قبل

فرزین کی بود اصلا؟!

!!
!!
پاسخ به 
1 سال قبل

پسر تیمسار

Atoosa
Atoosa
1 سال قبل

اگه شهریار بابای رهام باشه ازش حالم بهم میخوره 😒
ممنون نویسنده خیلی عالی

!!
!!
1 سال قبل

ایشششش این مردک پدر روهامه ؟!!
اگه اینجوری باشه خیلی مضخرفه

!!
!!
پاسخ به  !!
1 سال قبل

احتمال داره فرزین پسر تیمسار پدر روهام باشه؟!

I AM VERY SINGLE
I AM VERY SINGLE
1 سال قبل

خیلیم عالی نویسندهی عزیز موفق باشی

12
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x