رمان عروسک پارت 20

 

روهام به سمتم دوید و بغلم کرد که منم کمرمو خم کردم
و سرمو روی سرش گذاشتم و محکم بغلش کردم
نگاهم به شهریار خورد که ملاقه رو کنار لبش گذاشته بود و داشت مزه غذا رو میگرفت
به محض خوردن یه مقدار از غذا جوری اخماشو تو هم کشید که خنده ام گرفت.
راست ایستادم و با شیطنت پرسیدم :
-بدمزه اس؟؟
ملاقه رو پایین اورد و تک سرفه ای کرد
و بی توجه بهم دیگ رو از روی شعله گاز برداشت و به سمت سطل اشغال برد
و مستقیم همه مواد داخلش رو تو سطل خالی کرد
با دهن باز نگاهش کردم که روهام هم از بغلم بیرون اومد و مات به شهریار نگاه کرد
و نالید :
-بابا؟؟
شهریار به سمتمون برگشت و گفت :
-خیلی تند بود روهام حق با تو بود.
و بعد نگاهی به ظرف ادویه ها انداخت و چشم غره ای بهشون رفت.
لبخندمو پشت لبام پنهون کردم و همونطور که به سمت شهریار میرفتم گفتم :
-مردم چه اعتماد بنفسی دارن که فکر میکنن با دوتا تخم مرغ نیمرو زدن یا سیب زمینی سرخ کردن، میتونن از پس پختن باقی غذاهام بربیان…
شهریار چشماشو تنگ کرد و سرتاپامو از نظر گذروند
و وقتی خواستم به سمت یخچال برم
آروم سر راهم قرار گرفت و به ارومی گفت :
-مردم اگه الان پسرشون تو اشپزخونه نبود
به بعضیا نشون میدادن که از پس چه کارایی برمیان
با دهن باز نگاهش کردم که چشمکی زد و سرشو خم کرد و دم گوشم گفت :
-پس مردمو انگولک نکن تا حالی به حالی بشن
و بوسه ای روی لاله گوشم زد و عقب رفت.
اول یکم مات بهش نگاه کردم که برام ابرویی بالا انداخت و با صدای چیشده روهام نگاه پر از لذتش رو از روم برداشت
منم به خودم اومدم و در یخچالو باز کردم
-بیا بریم روهام
مامانت میخواد ناهار درست کنه.

-اما دست پخت شما خوشمزه تر بودا
-دست پخت منو اخرشب گربه های محله میخورن
-مامان هنوز صبحونه نخورده
-خانومای اشپز بلدن این ما مرداییم که بلد نیستیم پسرم.
بذار سراشپز معروف به کارش برسه.
از حرص تو صداش خنده ام گرفت و لبمو گاز گرفتم
-بخند راحت باش
به هرحال نوبت خندیدن ما هم میرسه
سر عقب کشیدم و بهش نگاه کردم که بیرون اشپزخونه ایستاده بود و با شوقی که تو نگاهش بود نگاهم میکرد
با دیدن نگاهم سریع رو برگردوند و عقب رفت.
نگاهم به روهام خورد که اون هم با خوشحالی نگاهم میکرد
وقتی نگاهمو دید لبخند گشادی زد و گفت :
-دیگه به کیان میگم که مامان بابای من هم پیش همن
که مامان من تو اشپزخونه برامون غذا درست میکنه
تازه…
نیم نگاهی به پشت سرش که شهریار بود انداخت و گفت :
-میگم که بابام مامانمو خفت میکنه.
چشمام گشاد شدن که شهریار سریع به سمت روهام برگشت و مبهوت گفت :
-چی میکنه‌؟؟
روهام شرمنده نگاهی انداخت و گفت :
-اینو دیگه ابی یاد نداده.
-من تو و اون ابی رو از سقف اویزون میکنم
مرتیکه…
نگاهش که به من و چشمام خورد عصبی سر تکون داد و گفت :
-پسرتو تحویل بگیر.
اخمی به شهریار کردم و بعد با حفظ همون اخم خطاب به روهام گفتم :
-اون کلمه مناسبی حتی برای سن ما نیست عزیزم.
چه برسه برای تو گلم.
دیگه تکرارش نکن لطفا.
روهام سر پایین انداخت و اروم چشمی زمزمه کرد.
من هم‌نگاهمو گرفتم و به کارم مشغول شدم.

ناهار که خورده شد و ظرفهاشو روهام و شهریار شستن
همه کنار هم روی مبل نشستیم و به برنامه تلویزیونی نگاه کردیم
-من این قسمتشو خیلی دوست دارم
نگاهی به روهام کردم که با شوق به تلویزیون خیره شده بود
منم لبخندی زدم و گفتم :
-اره جالبه.
-میدونی مامان؟
من جاناتان رو خیلی دوست دارم
و همینطور میوی ویوی.
لبخندی به لحنش زدم و گفتم :
-میوی ویوی؟
خندید و گفت :
-اره میوی ویوی
و بعد به سمتم برگشت و دستاشو مثل کنت دراکولا بالا برد و مچش رو به سمت پایین گرفت
بین انگشتاش فاصله ایجاد کرد و گفت :
-I never say it yeah bela bela bela
با صدای بلند به اینکه دیالوگ کنت رو گفته بود خندیدم و صدای شهریار رو شنیدم.
-چرا این قسمت برات جالبه؟
روهام دستاشو پایین اورد و گفت :
-چون میوی ویوی عاشق دنیسویچه.
حتی اگه یه ومپایر نباشه.
کنت دلش میخواد اون ومپایر باشه
خانواده جاناتان دلشون میخواد انسان باشه
اما میوی ویوی و جاناتان دلشون میخواد هرچی که هست شاد باشه.
میوی ویوی مثل مامانه.
همش مراقب دنیسویچه.
مثل مامان که برای من هرکاری میکنه.
و با قدردانی بهم نگاه کرد.
پسرک کوچولوی من!
محکم‌بغلش کردم و سرشو بوسیدم.
-و کی بهت گفته مادرت برای تو هرکار میکنه؟
تو همون حالت که روهام تو بغلم بود سرم به سمت شهریار برگشت
و با ابروهای بالا رفته نگاهش کردم.

توجهی به نگاهم نکرد و فقط لبخند کوچیکی زد
دلم میخواست نگاهم کنه تا بهش بگم این چه سوالیه
یعنی چی کی بهت گفته؟
مگه من واقعا حاضر به انجام هرکاری نبودم؟!
البته که بودم.پس چرا شهریار همچین سوالیو میپرسید..
انگار که واقعاً من روهام برام کوچیکترین اهمیتی نداشت!
-نگفتی روهام!
کی بهت گفته این حرفو؟
روهام از بغلم بیرون اومد و گفت :
-من یه بار با ابی صحبت کردم
گفتم که مامان یک ماهه سراغم نیومده
اونم گفت مامان خیلی دوستم داره
همیشه حواسش به منه.
و برای من هرکاری انجام میده.
بهم گفت هیچوقت ناراحتش نکنم چون..
خیره تو چشمام گفت :
-اون بهترین مادر دنیاست..
و هرکسی دلش میخواد مادری مثل اون داشته باشه.
با چشمای پر از اشک نگاهش کردم و ایکاش که واقعاً من منتهای آرزوی هر بچه ای باشم!
-آدم درمورد مسائل خصوصیش با هرکسی صحبت نمیکنه.
-ابی دوستمه.
-تصحیح میکنم آدم با هم سن و سالهاش رفیق میشه.
-اون تنها کسیه که دارم.
شهریار از روی مبل بلند شد و گفت :
-تو منو داری و مادرتو.
همون مادری که میگی برات همه کاری میکنه.
پس ابراهیم تنها کسی نیست که داریش.
و پشت کرد به ما و به سمت اتاق رفت.
-بابا ناراحت نشد؟
-نه عزیزم.
جوابی نداد و به تلویزیون خیره شد.
من اما به راه رفته‌ی شهریار نگاه کردم و چش شده بود!
چرا از یه حرف ساده‌ی روهام که هر بچه ای تو این سن و سال امکان داره بزنه، ناراحت شده بود.
در صورتی که حرفش بد نبود
بالعکس اون از بودن و داشتن من به عنوان مادر خوشحال بود
و این برای من قدر دنیایی می ارزید..

-من برم برمیگردم.
-چشم مامان.
لبخندی بهش زدم و بلند شدم و به سمت اتاق قدم برداشتم.
اما چند قدم بیشتر نرفته بودم که ایستادم
واقعاً برای چی داشتم میرفتم؟!
اصلاً چرا میرفتم؟!
اینکه برم بپرسم چرا رفته؟ از چی ناراحت شده؟
و این پالس مثبت نبود؟!
این گواه از مهم بودن شهریار، برام نمیداد؟!
خواستم عقب گرد کنم و به سمت روهام برم که نگاهم به دست چپم خورد
و بعد حلقه توی انگشتم.
و صدای شهریار تو گوشم پیچید :
-قبول کردنش نشونه عشق توئه‌.
من اون حلقه رو قبول کرده بودم پس عشق اونو قبول کرده بودم
و عشق خودم رو هم ابراز کرده بودم.
پس چه دلیلی داشت تا نرم؟
نفسی کشیدم و محکمتر قدم برداشتم.
پشت در اتاق ایستادم و دو تقه به در زدم.
-بیا تو.
درو باز کردم و وارد شدم که دیدم پشت میز نشسته و لبتابش جلو روش بازه.
-مزاحم شدم؟
نگاهم نکرد اما مکثی کرد و گفت :
-نه بیا تو.
یه لحظه حس کردم مزاحمم و حس بدی بهم دست داد.
واسه همین یه قدم عقب رفتم و گفتم :
-من…من میرم بعداً..
به عقب برگشت و با عینکی که به چشم زده بود نگاهم کرد
چهره اش با اون عینک جذاب تر شده بود و لبخند کمرنگی روی لبم نشست
-بیا داخل و در رو ببند.
قدم از قدم برنداشتم و از درون خودخوری میکردم
که خودش نچی کرد و بلند شد
به سمتم اومد و کنارم ایستاد
در رو بست و گفت :
-بیا کارت دارم.

به سمت کاناپه، قدم برداشتم و روش نشستم و نگاهش کردم که هنوز کنار در ایستاده بود و موشکافانه نگاهم میکرد
من هم نگاهش کردم و گفتم :
-چیزی شده؟
-نمیفهمم چه طوریه که میای تو اما یهو پشیمون میشی
اگر نخوام وارد بشی همون اول میگم‌نیا.
بعدش هم من باید بیام به زور بشونمت.
لبخندی که میرفت تا روی لبم بشینه رو سریع خوردم و فقط سری تکون دادم.
اون هم سری تکون داد و گفت :
-دقیقا همین حالت.
فقط میتونم سر تکون بدم تو جواب یه سری حرکتای تو.
و بعد به سمت میزش رفت و چندتا پوشه برداشت و از همونجادست دراز کرد به سمتم و گفت :
-تا من مشغولم تو اینا رو بخون.
نیمخیز شدم و از دستش گرفتم و دوباره روی کاناپه نشستم
اون هم پشت میزش،‌روی صندلی نشست و دوبارع شروع کرد به کار با لبتاب.
نگاهی به پوشه ها انداختم و پوشه اول رو باز کردم‌
با دیدن برگه ای که عنوانش انتقال زمین های شروین اصلانی بود سریع سر بلند کردم و به شهریار نگاه کردم
-این…این..
به سمتم برنگشت و تو همون حالت گفت :
-اره.
این برگه انتقال مالکیت زمین هاست.
نه فقط این،‌بلکه همه برگه های اون پوشه ها انتقال مالکیته.
فقط تنظیم شدن،‌بخونشون و…
وسط حرفش، به سمتم برگشت و بدون‌نگاه بهم، خیره به پوشه ای گفت :
-اون پوشه ابی رنگ رو باز کن و لیست اموال رو ببین.
بعدش برگه ها رو بخون. شاید بخوای یه زمینو نگیری و یا یه زمینو کامل بگیری.
شاید بخوای معاوضه کنی. هر کاری بخوای بکنی، آزادی تا انجامش بدی.
و دومرتبه به سمت لبتابش برگشت.
-اما…اما…
-بخونشون!

خیلی محکم و دستوری گفته بود، برگه و پوشه رو کنار گذاشتم و پوشه ابی رنگ رو برداشتم.
به محض باز کردنش با لیست عریض و طویلی از دارایی های اصلانی ها روبرو شدم و شوکه برای یه لحظه به شهریار نگاه کردم.
انگار نگاهمو حس کرد که گفت :
-اصلانی ها خاندان با آبرو و اعتباری بودن…
مکثی کرد و اضافه کرد :
-و البته هنوزم هستن!
ناخوداگاه زمزمه کردم :
-اره اعتبارشون کاملا ً از شغل تو مشخصه.
-یا حرفی رو نزن یا اونقدر بلند بزن که همه بشنون.
سر بلند کردم و محکم گفتم :
-باشه.
و ادامه دادم :
-گفتم اعتبارشون از شغل شریف تو مشخصه.
حرکت دستش روی صفحه لپتاپ متوقف شد و دیدم که سرشو بالا گرفت اما به سمتم برنگشت.
-تو خودت هم یه اصلانی هستی‌.
-من زن توام.
خودمم تو جمله ای که گفتم مونده بودم و مات به شهریار نگاه کردم که تک خنده ای کرد و دستشو پشت گردنش کشید.
-اره تو زن منی و خیلی خوبه که خودت هم بهش اشاره کردی
اما عزیزم، قبل از اون، تو دخترعموی منی.
یه اصلانی با خونِ اصلانی ها.
تو با شروین مو نمیزنی رهایش اصلانی.
جوابی بهش ندادم و شروع به خوندن لیست اموال کردم.
هر ازگاهی درمورد ادرس یکی از خونه ها چیزی میپرسیدم که دیگه شهریار طاقت نیورد.
-قضیه چیه؟!
سرمو از برگه بلند کردم و گفتم :
-هوم؟ کدوم قضیه؟!
-فقط داری ادرس خونه ها رو میپرسی.
شونه ای بالا انداختم و دوباره سرمو فرو کردم تو برگه توی دستم و گفتم :
-خب تو خونه میشه زندگی کرد
تو زمین که نمیشه.
-چی کرد؟!

با شنیدن صدای شاکی اش، سر بلند کردم و نگاهش کردم که دیدم به سمتم برگشته و دستش روی تاج صندلیشه و با اخم نگاهم میکنه.
جوابی بهش ندادم که دوباره پرسید :
-چی گفتی؟!
من حس میکنم خوب متوجه حرفت نشدم.
این رو میگفت در صورتی که من مطمئن بودم اون خیلی هم خوب و درست متوجه شده.
در واقع چون متوجه منظورم شده بود اینطوری عصبی بود.
-خب خودت گفتی میتونم معاوضه کنم اموالمو! مگه نگفتی؟
-حرفتو بزن.
-خب…خب…
پوفی کشیدم و برگه رو روی کاناپه روی باقی پوشه ها گذاشتم و گفتم :
-خب من که نمیتونم تا ابد اینجا بمونم.
یکم نگاهم کرد و بعد سری بالا پایین کرد و خیلی مسخره گفت :
-اره تو که نمیتونی تا ابد اینجا باشی.
و روشو برگردوند و با نفرت گفت :
-از آدمایی که زیر حرف خودشون میزنن متنفرم.
مات نگاهش کردم و متنفر بود؟!
چرا این کلمه عین یه گلوله آتیش توی قلبم نشسته بود و داشت اتیشم میزد؟
چرا اینقدر ناراحت شده بودم!
-من…
اشک تو چشمام جمع شده بود صدام میلرزید و گفته بود ازم متنفره؟!
-من کِی زیر حرفم زدم؟
جوابی نداد که اینبار بغضم تو صدام نمایان شد و گفتم :
-با توام…شه…شهریار…
خیلی خونسرد بدون نگاه بهم گفت :
-من با تو نبودم.
-چرا بودی‌
-هر طور راحتی فکر کن.
پوزخندی از حرص زدم و گفتم :
-عادت داری همش بگی هر طور راحتی، هر طور ازادی، هر طور مختاری!
هه.
منم از ادمایی که همش ادای روشن فکرا رو درمیارن متنفرم.
از اونایی که همیشه تز میدن، همیشه رگ گردنشون واسه دور و بریهاشون کلفته.

4.4/5 - (14 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
9 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Mozhdo
Mozhdo
1 سال قبل

کاش طولانی تر بزارین و زمان زوتری پارت رو بزارین

(:
(:
پاسخ به  Mozhdo
1 سال قبل

اگه نویسنده بده ما میزاریم عزیزم هر چقدر اون بده و مدت زمانی که بده!
تقصیر ما نیست متاسفانه

NASIM
NASIM
پاسخ به  (:
1 سال قبل

سلام .میگم شما مطمئنین این رمان رو از کانال اصلی ش میگیرین ؟!چون من 4یا 5 ماه قبل اتفاقی این کانال رو دیدم ولی بعدش که لفت دادم و تلم رو حذف کردم دیگه آدرسش رو گم کردم . اما قشنگ یادمه که اون موقع متنش تا حدودا پارت 15یا 16 اینجا اومده بوده . پارت گذاریش هم مرتب بود! یعنی نویسنده از اون موقع تا حالا همینقدر نوشته :/هوف نویسنده هی رمانای آنلاین :/

(:
(:
پاسخ به  NASIM
1 سال قبل

والا نسیم جان اگه پارتی باشه ادمین میزاره میخوای یه کامنت دیگه بزار راجب همین پرسش ات بگو که تو کانال اصلی نویسنده عضو بودی و جلو تر بوده تائید نمیکنم تا ادمین اصلیش بیاد ببینه جواب بده

NASIM
NASIM
پاسخ به  (:
1 سال قبل

ادمین شما مطمئنین این رمان رو از کانال اصلی ش میگیرین ؟!چون من ۴یا ۵ ماه قبل اتفاقی این کانال رو دیدم ولی بعدش که لفت دادم و تلم رو حذف کردم دیگه آدرسش رو گم کردم . اما قشنگ یادمه که اون موقع متنش تا حدودا پارت ۱۵یا ۱۶ اینجا اومده بود و پارتگذاریش هم مرتب بود فک کنم کانال اصلی ش باید خیلی جلوتر باشه .

Fatemeh
Fatemeh
1 سال قبل

بسیار قشنگ و پر احساس.خسته نباشید🌹

Reyhaneh
Reyhaneh
1 سال قبل

مثل همیشه عالی بود نویسنده عزیز❤️❤️

اردیبهشت41
اردیبهشت41
1 سال قبل

ممنون خیلی عالی وطولانی بود
ممنونم

I AM VERY SINGLE
I AM VERY SINGLE
1 سال قبل

عالی بود مثل همیشه خسته نباشی نویسنده جان

9
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x