رمان عروسک پارت 32

 

بعد از امضا زدن وفتر و سند ازدواج، شهریار تشکری کرد و خواست هزینه اشو بده
که مرد دستش رو رد کرد و گفت :
-از شهریار میگرفتم اما امیر…
خیلی وقته منتظرم واسه امیر کاری انجام بدم .
شهریار لبخندی زد و گفت :
-اینقدر به امیر بها نده حاجی.
ادما همه لنگ همن.
عاقد هم خندید و دستی به شونه شهریار زد و گفت :
-همه؟! امیر فرشته ای بود که هیچوقت لنگش پیدا نمیشد
سعی کن‌پیداش کنی و بهش بگی که برگرده.
خیلیا منتظرشن.
دیدم که فک شهریار سفت و سخت شد و فقط سری تکون داد
عاقد نگاهی به من کرد و گفت :
-مراقب همدیگه باشید
-بریم.
شهریار اینو گفت و منتظر نگاهم کرد
حسم بهش چی بود؟!
حالا که زن شرعی و قانونیش بودم!
حالا که واقعا طبق قانون و عرف زنش بودم
از پله ها پایین میرفتیم که گفتم :
-چرا منو زن خودت نکردی؟
یه لحظه مکث کرد و بعد خندید
-الان زنِ کی هستی؟
-زنِ امیر شاهرودی.
-امیر شاهرودی یه اسمه فقط
اون‌منم که بهش واقعیت میدم.
-چند تا شناسنامه داری؟
نگاه تفریح واری بهم انداخت و گفت :
-یه ده بیست تایی دارم .
با حرص نگاهش کردم که خندید و گفت :
-چیه ؟
-زیاد میخندی.
تیز نگاهم کرد و گفت :
-زیاد داری حرف میزنی!
-اگه امیر برگرده…منو‌میدی بهش؟
-اگه برگشت اره خب تو‌زنشی!

مات و با دهن باز نگاهش کردم که از محضر بیرون رفت و وقتی صدای قدمامو نشنید به سمتم برگشت و با دیدن قیافه ام خنده ای کرد و گفت :
-نگران نباش‌
امیر که برگرده، شهریار میمیره.
تو خودتم ترجیح میدی بری پیش اون تا پیش من.
-من…من عقد توام.
به سمتم اومد و بازومو تو دستش گرفت و همونطور که منو پایین میکشید گفت :
-خب اونم عقدت کنه.
-من ادمم ارث و میراث نیستم
اصلا تو یه جو غیرت نداری اینقدر راحت از این میگی که یکی دیگه باهام ازدواج کنه؟
بد نگاهم کرد و در ماشینش رو باز کرد و گفت :
-دو جو غیرت دارم و گفتم هروقت من مُردم.
ادم مُرده هم کاری از دستش برنمیاد
اما وقتی زنده ام دست هیچ احد الناسی بهت نمیرسه
سوار شو.
روی صندلی شاگرد نشستم که در رو بست و خودشم به اون سمت ماشین رفت.
تازه سوار شده بود که گوشیش زنگ خورد و جواب داد :
-بله؟
خیله خب اره . بهت که گفته بودم اوکیه تو راهم.
تو داری خودتو به کشتن میدی
روزانه خیلیا همین حال تو رو دارن.
صدبار گفتم رهایش قابله نیست که بخواد کارای زن تو رو بکنه
براش پرستار بگیر.
چند لحظه ساکت شد و بعد نیشخندی زد و به حالت‌مسخره ای سر تکون داد :
-اها عذاب وجدان‌داره؟
میخواست قرص بخوره که نداشته باشه.
توام سر شیرفلکه رو محکم میگرفتی که همه رو اینطوری به گ…ا ندی
من میفهمم چی میگم تو نمیفهمی
گور بابای ناموس بابا.
هی ناموسته ناموسته. من اونو به زنِ تو بودن قبول ندارم
حالا هی بگو. اگه قطع کنی حرکت میکنم اقای ناموس پرست

با حرص تماسو قطع کرد و ماشینو روشن کرد
-هی ناموسته ناموسته
من ریدم به تو و خودم که ناموسم بخواد میترا..
-داری راجع به مادر من حرف میزنی.
نگاه خنده داری بهم انداخت و گفت :
-آخ عزیزم چرا نگفتی؟ یادم نبود.
و بعد چشم غره ای رفت و رو برگردوند.
-کجا میریم؟
-خیلی حرف میزنی برات گرون تموم میشه
ادمی که شوهرشو به مرد غریبه میفروشه که اینقدر حرف نمیزنه
چون شوهرش هر لحظه میتونه قصد کشتنش رو کنه.
به سمتم برگشت و محکم‌نگاهم کرد و تکرار کرد :
-هوم؟
بیصدا و صامت فقط نگاهش کردم و‌چیزی نگفتم
شاید فقط برای بستن دهنم‌گفته بود اما میدونستم به بدترین روش ممکن زهرش رو برای فروختنش به ابراهیم بهم میریخت
اون ادمی نبود که این خیانتو تحمل کنه
با رسیدن به خونه میترا و سپنتا نفسی بیرون دادم
حداقل تنها نبودیم
تو پارکینگ که پارک کرد باهم وارد اسانسور شدیم
تو اسانسور یاد اتفاقات صبح و ابراهیم افتادم که به شهریار نگاه کردم و‌نگاه اونو روی خودم دیدم و سریع سر پایین انداختم.
در اسانسور که باز شد بیرون رفتم و سپنتا رو جلوی در دیدم
نگاهش نگران روی من بود و با دیدنم لبخند زد و گفت :
-حالت خوبه رهایش؟
نمیفهمیدمش! جوری رفتار میکرد که انگار علاقه زیادی بهم داره
واقعا نقش یه پدر رو بازی میکرد و کدوم پدری ۱۰سال از بچه اش بزرگتر بود؟
-از من و تو حالش بهتره که گیر این دوتا مادر و دختر افتادیم.
نسلمون تباه شده پسر. بفهم.
سپنتا نگاه بدی به شهریار انداخت و گفت :
-نسلت تباه شده بود عقد دائمش نمیکردی.
-دیدم تو تا خرخره تو لجنی نتونستم طاقت بیارم.

به سمتش برگشتم و نگاه بدی بهش انداختم
لجن؟! سپنتا تا خرخره تو لجن بود؟
-اگه زندگی با میترا برات مثل مردابه
پس لطف کن و از زندگیش برو بیرون.
من و اون بدون شماها زندگی سالم تری داریم.
سپنتا اخمی کرد و گفت :
-من چیزی گفتم؟!
غیر از ابراز علاقه و نگرانی واسه مادرت چیزی از دهن من شنیدی؟
حرفای اونو چرا به ریش من میبندی؟
و به شهریار نگاه کرد و ادامه داد :
-وقتی نزده میرقصه تو دیگه براش بندری نزن برادر من که اونم بره رو ویبره!
دهن باز کردم چیزی بگم که بازوم تو دستش اسیر شد
و صداشو شنیدم :
-تو و مادرت زندگی سالم تری دارین؟
اونم وقتی ما نباشیم؟!
همین ما دوتا شما رو به هم نزدیک کردیم.
من نبودم هنوز نمیدونستی میتراسرمدی کیه.
ته تهش یه عمه که گاهی وقتا زنگ میزنه
و به هزارتا بهونه باهاش تلفنی حرف میزنی.
نمک نشناس نباش رهایش.
و منو به جلو هل داد که سپنتا کنار رفت
و وارد شدم، اونم به دنبالم وارد شد و کنارم ایستاد
خم شدم و کفشمو دراوردم
که صدای میترا رو شنیدم :
-رهایش؟
سریع ایستادم و خواستم به سمتش برم
‌که چون شهریار بازومو نگه داشته بود نمیتونستم
عصبی نگاهش کردم که اونم‌با ابروی بالا رفته نگاهم کرد
-باهم اومدیم باهم میریم داخل.
-اینجام قانون داره؟
سپنتا دستشو روی ساعد دست شهریار گذاشت و گفت :
-بیخیال پسر حداقل امروز رو زهر نکن
-زهر نکنم؟! منو فروخته به پسر دوزاری سرگرد مصطفوی.
سپنتا گیج اخمی کرد و به شهریار خیره شد.

من اما به سپنتا خیره شدم
چرا شهریار جوری از ابراهیم حرف زده بود که انگار اونو میشناخته
حتی قبل از اینکه وارد باندش بشه!!
سپنتا اخمش باز شد و با تعجب گفت :
-سامیار؟!
مات بهش نگاه کردم و اونا ابراهیمو از کجا میشناختن!
اصلا چرا باید شهریار و سپنتا اینقدر خاطرات مشترک داشته باشن؟!
-اره خود دیلاقش.
دوساله داخلمونه و لو ندادم قضیه رو
بلکه ادم بشه و کاری نداشته باشه
اما شده موی دماغ و حالا خانوم که معرف حضورته
همونی که بعضی روزا میگی دخترته و برات مهم نیس من کی ام
نباید اذیتش کنم،‌منو بهش فروخت.
قول و قرار کردن مچمو بگیرن بندازن زندون
این به روهام و طلاق برسه
اونم به ترفیع درجه.
پوزخندی زد و گفت :
-جوجه دو روزه دنبال ستاره های پُره.
خبر نداره زیرپاشو ناجور خالی میکنن!
کافیه بفهمن دنبال…
-برو تو رهایش.
پر ازسوال به سپنتا که حرف شهریار رو قطع کرده بود نگاه کردم که لبخندی مصنوعی زد
شهریار هم دستمو رها کرد
که نیم نگاهی بهش کردم
و دیدم با اخم نگاهم میکنه
محلی ندادم و از راهرو خارج شدم
با دیدن میترا روی کاناپه لبخندی زدم و به سمتش رفتم
منو که دید اونم لبخندی زد و دستاشو از هم باز کرد
-بیا عزیزدلم.
اون لحظه حس کردم تنها کسی که واقعا و بی هیچ چشمداشتی دوستم داره میتراست.
اون بود که پای بی ابرویی موند و منو به دنیا اورد
که خودش رفت اما حق زندگی رو ازم نگرفت
خم شدم و محکم بغلش کردم
اما حواسم بود به شکم تختش فشاری نیارم

بین دوتا کتفم رو مالید و صداش از کنار گوشم بلند شد :
-خوبی مامان؟ دردت بجونم ببخشید.
مات عقب رفتم و نگاهی به چشمای پر از اشکش انداختم
با دیدن نگاهم چونه اش لرزید و بغضش شکست
-به خدا من…
-چرا اینطوری میگی؟ چیو ببخشم اخه؟
-این بچه رو من گفتم سقطش کنیما
اما سپنتا نذاشت.
الا بلا گفت باید بدنیا بیاد
به خدا من شرمندتم تو رو ول کردم و حالا..
دلم سوخته بود اما نباید ناراحتش میکردم
زن باردار بود مادر بود و از همه مهمتر…
مادرِ من بود!
-چرا باید سقطش میکردی اخه؟
این بچه نعمت خداست. برای چی بکشیش؟
چون منو تو دوازده سالگی باردار شدی؟
چون نتونستی منو بکشی؟
نتونستی آبروتو نگهداری با کشتن من؟
چرا اخه مامان.
نگهش دار بزرگش کن مادری کن براش.
منم…منم..
سخت بود اما باید میگفتم.
باید یه بارم که شده نقش درست رو بازی میکردم
-منم براش خواهری میکنم
به وقتش مادری هم میکنم.
قلبم لرزید، لبم لرزید، چونه ام هم لرزید
اما گفتمش.
گفتم تا بفهمه حالا که اون بچه هست
باید براش عمرشو بذاره
عمری که پای من نذاشته بود!
دستاش صورتمو لمس کردن و نگران پرسید :
-تو خوبی مادر؟!
جات خوبه؟ زندگیت خوبه؟
همه اش با خودم میگم بزرگترین غلط زندگین فرستادنت تو زندگی شهریار بود.
چرا باید طمع اون مال و ثروت رو میکردم
که پرپر شدن تو رو ببینم!

تلخندی روی لبم جای گرفت و چیزی نگفتم
میترا تحت تاثیر وضعیتش بیش از حد مهربون و پر عاطفه شده بود
چیزی که هیچوقت نبود
اون همیشه محکم بود
همیشه اون بود که رابطه اش با سپنتا رو هدایت میکرد
و حالا…
مثل همه زنهایی شده بود که ضعیف بودن
که تکیه گاه میخواستن!
شده بود خودِ من!
-اینقدر صورت زن منو فشار نده.
میترا با شنیدن صدای شهریار عصبی اخمی کرد و گفت :
-کی اینو راه داد تو؟
-میترا جان، عزیزم قرار بود عصبی نشی.
-هربار اینو ببینم عصبی میشم.
-زشته که به مادرزنم بگم ادب داشته باش اما..
عاصی شده به سمت شهریار برگشتم که دیدم یه تای ابروش بالا رفته و خیره اس به نگاهم
تو همون حالت گفت:
-حیف که خانومم گفته بسه.
اونقدر مسخره اون جمله ها رو به زبون میورد
که دلم میخواست مغزش رو بترکونم.
حالم داشت ازش بهم میخورد.
ادمی مثل اون که بی توجه با شرایط، فقط میخواست برتری خودشو اثبات کنه.
-چی میخورید بیارم؟
-آب خنک بیار که عطش این مادر دختر بخوابه سپنتا.
اینو گفت و دستمو کشید و به سمت مبل دونفره برد.
-بسه شهریار. چی میخوری عزیزم؟
به سپنتا که این سوالو پرسیده بود نگاه کردم و سری تکون دادم.
-دیدی که گفتم آب یخ.
پر از حرص دستمو از دست شهریار بیرون کشیدم و با فاصله ازش روی مبل نشستم
که اونم کنارم نشست و دستشو روی تاج مبل گذاشت
به حالتی که انگار تو بغلش فرو رفتم.
-شربت میارم.
-برام شیرینی میاری سپنتا؟ یکم حالم…

هنوز حرف میترا کامل نشده بود
که عقی زد و زرداب ریخت.
سریع از روی مبل بلند شدم و به سمتش دوییدم
سپنتا هم از اشپزخونه بیرون اومد
دستپاچه نگاهی کردم و گفتم :
-چیکار کنم؟ چیکار کنم؟
شهریار عصبی چشم غره ای رفت و کنارم نشست و گفت :
-دستتو از بالای شکمش بردار
بذار پشتش و بمال.
و بعد ضربه ای به پای سپنتا زد و گفت :
-توام برو یه شربت بیار براش.
خوبی میترا؟
میترا بیحال سری تکون داد که یهو دوباره عق زد
و اینبار روی پیراهن شهریار بالا اورد.
-هیععععععععع
با دهن باز به فضاحت پیش اومده نگاه کردم
شهریار بی هیچ واکنشی فقط خیره به میترا بود
به سپنتا که کنار اپن ایستاده بود
و مات به ما نگاه میکرد نگاه کردم.
نمیدونستم اگه شهریار قصد کشت میترا رو کنه
باید چه واکنشی نشون بدم..
-من…من…
شهریار سری تکون داد و گفت :
-حامله ای دیگه!
اگه از عمد انجامش میدادی تیکه تیکه ات میکردم
ولی خب حامله ای.
بلند شد و با صدای بلندی گفت :
-میرم حموم.
و نگاهی بهم کرد و گفت :
-برام لباس بذار.
و به سمت حموم رفت.
همونطور که پشت میترا رو میمالیدم زیرلب صلوات میفرستادم.
سپنتا با سینی حاوی سه تا جام شربت اومد
اولیو به طرف دهن میترا گرفت و گفت :
-بخور عزیزم.
دیگه چی موند تو اون معده ات اخه.
بخور یکم جون بگیری.

میترا با ناراحتی گفت :
-گند زدم به لباسش.
متعجب بهش نگاه کردم.
اون برای اینکه روی شهریار بالا اورده بود، ناراحت بود؟
مگه نه اینکه اون دونفر از هم متنفر بودن!
پس چرا نگران هم میشدن!
چرا شهریار هم مثل من تا میترا عق زد
بلند شد و به سمتش اومد.
چرا داشت کمک میکرد بهش؟
چرا میترا خجالت زده شده بود.
-براش…براش لباس ببر.
-میبرم تو شربت بخور.
-ب…ببر.
عاصی شده پوفی کشیدم که نگاهم به سپنتا خورد
شونه ای بالا انداخت و سری تکون داد
-تو کمدم کلی لباس هست.
منم تو جوابش سری تکون دادم و بلند شدم
به سمت اتاق خوابشون رفتم و در رو باز کردم
وارد شدم و کلید برق رو زدم
نگاهم رو عکسایی موند که روی پاتختی بود
تازه اونا رو اونجا چیده بودن
چون تا حالا چشمم بهشون نخورده بود.
جلوتر رفتم و به عکس شهریار و سپنتا نگاه کردم
خیلی جوون تر از الان بودن..
جفتشون از چهره هاشون شور و شیطنت میبارید
دوتا پسر بیست و یکی دوساله تو عکس بودن
که داشتن میخندیدن
و دستاشون دور گردن همدیگه بود
قاب عکس دیگه هم برای من و میترا بود
اوایل که فهمیده بودم مادرمه
جدا از سایه این دو مرد،‌روزهای خوب و خوشی رو میگذروندیم.
با باز شدن در به عقب برگشتم.
شهریار با نیم تنه برهنه تو قاب در سرویس ایستاده بود
حوله سفید رنگی دور کمرش بسته شد
و موهاش هم مرطوب بود.
نگاهی بهم کرد و دستی بین موهاش کشید و گفت :
-یه پیراهن و شلوار بده.

اگه نگاه میترا از بیرون اتاق روی ما نبود
تو اتاق رهاش میکردم و میرفتم
اما حیف که توجه میترا به ما بود
و من نمیخواستم مشکلی براش پیش بیارم
به سمت در کمد رفتم و بازش کرد
تو‌رگال ها دنبال پیراهن و شلواری بودم
که باهم، همخونی داشته باشن که در بسته شد
به سمت در برگشتم و با دیدن شهریار با اون لبخند کنج لبش بزاق دهنم‌رو قورت دادم
نگاهمو دوباره به کمد دادم
در واقع از زیر نگاهش در رفتم و گفتم :
-در رو باز کن.
-میخوام لباس بپوشم.
-صبر کن من برم‌بعد.
و اولین پیراهن و شلواری که دستم اومد رو برداشتم و روی تخت پرت کردم
نگاهمو‌پایین انداختم و در کمد رو بستم و به سمت در رفتم
که مقابلم ایستاد و مانع شد
باز هم سرمو بلند نکردم و نگاهم به پایین بود
-کجا؟
-برم پیش میترا. نیازم داره.
-تنها کسی که نیازت داره منم!
میترا الان سپنتا کنارشه. لباساتو دربیار.
مات و با چشمای گشاد شده سر بلند کردم
و نگاهش کردم که دیدم جدی بهم خیره شده.
-داری…داری شوخی میکنی؟
-تو صورت من ردی از شوخی هست؟
درشون بیار تا خودم دست به کار نشدم..
قدمی عقب رفتم و گفتم :
-درنمیارم حالا هم برو کنار وگرنه جیغ میکشم همه بفهمن میخوای چیکار کنی؟
نیشخندی زد و گفت :
-جیغ بکش خب. چون ولت نمیکنم.
به سمتم قدم برداشت که رفتم روی تخت
تا ازش پایین برم و شهریار رو هم دور بزنم
که سریع خیز برداشت سمتم و بازوم رو گرفت
روی تخت افتادم و خودش هم اومد روم خیمه زد
پر از ترس نگاهم به وضعیتمون بود که گفت :
-از من فرار میکنی؟!

4.3/5 - (11 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
13 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Nika
1 سال قبل

نویسند جون دستت درد نکه ، خیلی زحمت کشیدی :rose:
رمانت خیلی هیجانی و جالب هست .

مهدیه
مهدیه
1 سال قبل

امیر خود شهریار هست و مال زمانی هست که شهریار پلیس بود و آدم خوبی بوده اون عاقده گفت منتظرم امیریم بهش بگو برگرده منظورش اینبود که مثل قبل بشو من مطمئنم امیر همون شهریار هست.

فری
فری
پاسخ به  مهدیه
1 سال قبل

اره منم همچین فکری کردم که انقدر راحت به رهایش گفت می ری با اون
ولی الان یذره شخصیت شهریار رو مخ شده خبلی پیچیدش شده انقدرام دیگه خوب نیست:grin:

GT
GT
1 سال قبل

واقعا من الان دیونه دیونم هیچیی نفهمیدم ولی من یه جورایی شخصیت شهریار رو بیشتر دوس دارم تا امیر خیلی رو مخ شده الان

اردیبهشت41
اردیبهشت41
1 سال قبل

عالیه.اما معماییه

NASIM
NASIM
1 سال قبل

این یارو شهریاره ؟!:neutral_face: .شهریار خیلی اتیکت دار حرف میزد . حتی به ابراهیم واسه حرف زدنش گیر میداد . حالا میگه سر شیر فلکه رو… :sweat_smile::joy:بعیده

⁦^_^⁩
⁦^_^⁩
1 سال قبل

خیلی خوب بود خسته نباشید.فقط کاشکی میشد یه روز یکی از شخصیت های رمان خلاصه ای از گذشته رو توضیح بده ببینیم چی به چیه کی به کیه.ولی درکل عالی بود:rose:

گیسو
گیسو
1 سال قبل

دمت گرم نویسنده

شیرین
شیرین
1 سال قبل

:heart::heart::heart:وای خیلی عالی بود پاینده باشی نویسنده جان

Sina
Sina
1 سال قبل

اقااااا من مغزم داره هنگ میکنه
راوبط خانوادگی اینا چجوریه؟

ayliiinn
عضو
پاسخ به  Sina
1 سال قبل

حوصلم سر رفته بیا بازی کنیم!

parmidaw_sh
parmidaw_sh
پاسخ به  Sina
1 سال قبل

والا من هنوزم نفهمیدم فقط میخونمش به امید اینکه بالاخره بفهمم چی به چیه:sweat_smile:

GT
GT
پاسخ به  Sina
1 سال قبل

واقعا من الان دیونه دیونم هیچیی نفهمیدم ولی من یه جورایی شخصیت شهریار رو بیشتر دوس دارم تا امیر خیلی رو مخ شده الان

13
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x