رمان عروسک پارت 33

 

چی باید میگفتم؟!
-من شوهرتم رهایش
خیلی بده که مادرت بیشتر از تو شوهرداری بلده
اگه تو هم بلد بودی الان ما هم یه بچه داشتیم..
دستش روی شکمم نشست و زمزمه وار گفت :
-اینجا!
وجود یه بچه رو میشد حس کرد.
نمیخواستم حتی به چیزی که میگفت فکر کنم
یه بچه از من و اون؟؟
چه طور این اجازه رو میدادم!
غیرممکن بود.
هیچوقت تا این حد بدبخت و بی اختیار نمیشدم
که آینده خودم و روهام رو خراب کنم
که همه پل های پشت سرم رو نابود کنم.
من همیشه امید به رهایی داشتم
چون ازش باردار نبودم!
چون بچه ای این بین نبود تا به خاطرش زمین گیر این رابطه بشم.
حالا اون از داشتنش میگفت؟!
-هوم رهایش؟! تا حالا بهش فکر کردی؟
سفت و سخت گفتم :
-امکان نداره.
لحن نرم اون هم سرد و سخت شد :
-اینو تو مشخص میکنی؟
-اون بچه قراره تو شکم من باشه
اونجا رشد کنه و بزرگ بشه
پس کی مشخصش میکنه؟! تو؟
پس خودت بدنیاش بیار.
و دستامو روی قفسه سینه اش گذاشتم تا به عقب هلش بدم که با با یه دست مچ هر دوتا دستمو گرفت و بالای سرم برد و نگهشون داشت.
نگاهش بین چشمام تو نوسان بود
-من اگه بخوام…خوب گوش کن رهایش اصلانی..
اگه بخوام میتونم همین لحظه باردارت کنم
میتونم کاری کنم که شکمت چندماه بعد بالا بیاد و نتونی از بین ببریش
اما دارم از تو نظر میخوام.
به تو فرصت میدم تا انتخاب کنی.
تا خودت بخوایش و تو برام زیر و رو میکشی؟!

آره حق با شهریار بود!
می‌دونستم کافی بود بخواد تا من باردار باشم
که اراده کنه و بلای آخر رو سرم بیاره
اما فکر میکردم هنوز خیلی وقت داریم.
که مونده تا اون روز!
-با توام رهایش!
جوابمو بده.
فقط نگاهش کردم و گفتم :
-هر کاری که دلت میخواد بکن..
چشماش برقی زدن که ادامه دادم :
-تو مختاری تا هرکاری که دلت میخواد انجام بدی
منم مختارم تو جواب کارت..
ابرویی بالا دادم و اضافه کردم :
-هرکاری که دلم میخواد بکنم.
میدونی که…ادما حق انتخاب دارن.
جفت ابروهاش بالا رفته بود
و فکر نمیکرد که حرف خودش رو به خودش پس بدم!
سری کج کرد و نگاه ازم گرفت
و خیره به میز نیشخندی زد و سری تکون داد
-خیله خب.
و بعد نگاهم کرد و گفت :
-پس تو بازی دوست داری؟ آره؟
فقط بازی من یکم خشن و وحشیانه اس!
نگاهی به لبم کرد و گفت :
-امیدوارم طاقت داشته باشی.
فقط نگاهش کردم و منتظر موندم.
سر خم کرد و لبش تو فاصله چند میلی متری از لبم بود که به لبهام فاصله ای دادم
اونم با دقت نگاهم کرد
وفتی دیدم تمام توجه اش جلب شده
اروم پامو بالا اوردم و محکم به بین پاهاش کوبیدم
دستش که دور مچ دستم شل شد
دستامو کشیدم و روی شونه هاش گذاشتم و هلش دادم عقب
برام مهم نبود که حتی حوله اش کنار رفته
و تن برهنه اش مقابلمه.
روی تخت نشستم و به اون که با صورت کبود نگاهم میکرد نگاه کردم
با چنان خشمی نگاهم میکرد که میدونستم اماده اس بهم حمله کنه

-بچه که بودم…
همیشه …همیشه که میگم‌ یعنی نود و نه درصد مواقع، من از اونایی بودم که میرفتیم جایی مهمونی
همه بچه ها میپیچیدن به پام
شاید پدر مادراشون میگفتن حرومزاده ام…
نمیدونم..
اما هیچ بچه ای باهام‌دوست نبود
هرجا میرفتیم مهمونی و بهم میگفتن بدو حیاط
بدو برو با بقیه بازی کن
اما من که میرفتم بازی کنم
همه اشون باهام چپ میشدن
بازی نمیکردن و فقط مسخره ام میکردن
خیلی وقتا حتی کتک هم خوردم…
با یادآوری اون روزا تلخندی زدم و ادامه دادم :
-حتی یه بار پام پیچ خورد وقتی داشتم فرار میکردم
اما همه اینا وقتی بود که میرفتم مهمونی
تو خونه مردم اروم بودم
تو سری خور بودم
ساکت بودم!
اما همونا که میومدن خونه ما
این من بودم که میزدمشون.
سرمو بالا گرفتم و با غرور نگاهش کردم
خشم صورتش کمتر شده بود
مثل یه آدم خونسرد نگاهم میکرد
-چون اونجا خونه ما بود
چون اونجا قلمرو من بود.
کسی حق نداشت اونجا منو بزنه
هرکسی اختیار خونه خودشو داشت.
هنوزم همینم.
اینجا خونه مادرمه، اینجا خونه منه شهریار.
تو حق نداری اختیار خونه منو داشته باشی.
و نیشخندی زدم.
ابرویی بالا داد و حوله باز مونده رو کلا از دورش باز کرد
و بی توجه به برهنگیش عقب رفت و ایستاد
اخمی کرد از درد و گفت :
-یادم میمونه.
گیج نگاهش کردم که خم شد و از کشوی کمد لباس زیری برداشت

همونطور که میپوشید گفت :
-میدونی رهایش؟
این ادمهان که بهت نقشه میدن.
این ادم هان که سر نخ میدن
چه طور اذیتشون کنی چه طور خوشحالشون‌کنی
مثلاً من یاد گرفتم و یادم میمونه…
لباس زیر رو پوشید و راست ایستاد و نافذ نگاهم کرد :
-من هیچوقت به تو جایی به اسم خونه نمیدم.
من هیچ چیزی بهت نمیدم تا قلمروت حساب بشه
و منو ازت دور کنه.
مات‌ نگاهش کردم که اینبار اون نیشخند زد و خم شد.
شلوارش رو برداشت و پوشید
و بعد پیراهنشو پوشید و جلوی اینه دکمه هاش رو بست
موهاشو با دست مرتب کرد و رو به من که هنوز روی تخت نشسته بودم و به حرفش فکر میکردم ، کرد و گفت :
-لباساتو عوض کن. ترجیحم اینه که دوش هم بگیری!
و به سمت در اتاق رفت و بازش کرد
از اتاق خارج شد و در رو بست.
من اما هنوز رو تخت نشسته بودم
جمله ای که گفته بود میتونست یه تهدید باشه
میتونست حتی ابراز علاقه هم باشه!
سری تکون دادم و بلند شدم.
به سمت سرویس رفتم و خم شدم حوله خیس رو برداشتم و وارد حمام شدم
حوله رو تو‌رختکن گذاشتم و شروع کردم به دراوردن لباسهام
بعد از دوشی که گرفتم از حمام بیرون اومدم
و حوله پیچیدم دورم و وارد اتاق شدم.
تیشرت تنگی و شلوار جین ابی رنگی از لباس های خودم که تو کشوی سوم میترا بود برداشتم
و تن زدم.
موهامو با گیره ای بالای سرم گوجه ای جمع کردم
و از اتاق بیرون رفتم.
شهریار و سپنتا و میترا دور هم نشسته بودن و با هم صحبت میکردن.
سپنتا با دیدنم لبخندی زد و گفت :
-بشین عزیزم.

لبخند معذبی زدم و کنار میترا نشستم
میترا با شادی نگاهم کرد و دستشو روی دستم گذاشت و گفت :
-خوبی مادر؟
سری تکون دادم و گفتم :
-اره با دوش که کلاً سرحال شدم.
-برات چایی میارم.
سریع به سپنتا نگاه کردم و گفتم :
-نه نه. خوبم.
لبخندی زد و همونطور که می ایستاد اشاره ای به موهای خیسم کرد و گفت :
-حموم بودی می چسبه.
بی حرف نگاهش کردم که رفت.
این سپنتا با اونی که تو عمارت دیده بودم فرق داشت.
این سپنتا همونی بود که میترا از خواستنش میگفت.
اما اونی که تو عمارت به تن و بدنم تیکه مینداخت
یه عوضی بود که شهریار ساخته بود.
یه قاتل که همه ازش میترسیدن
کی باورش میشد که این ادم اینقدر خوب نقش یه کثافت رو بازی کنه؟
اما تو‌زندگی واقعیش، برای دخترِ زنش چایی بیاره؟!
چرا شهریار میخواست همه از سپنتا یه شخصیت بد تو ذهنشون داشته باشن؟!
به شهریار نگاه کردم که دیدم دوتا دکمه بالای یقه اش بازه
و داره نگاهم میکنه.
نگاهم به بین پاهاش رفت و یاد لگدم افتادم
لبخند کوتاهی زدم و به صورتش نگاه کردم.
که دیدم‌داره با تفریح نگاهم میکنه.
-میخوای دوباره امتحانش کنی؟
فقط ممکنه اینبار گازت بگیره!
مات نگاهش کردم و‌چه قدر بی شخصیت بود!
-چیشده؟ کی گاز بگیره…
شهریار تو جواب میترا به پشتی مبل تکیه داد و با تفریح گفت :
-کی که نه،‌در واقع چ…
سریع پریدم بین حرفش و گفتم :
-چرت میگه. ولش کن.
و‌چشم غره ای رفتم.

میترا با تعجب نگاهی بینمون رد و بدل کرد
و سرآخر رو به من پرسید :
-روهام خوبه؟
چی باید میگفتم؟!
وقتی که از دیروز ندیده بودمش!
چه طور رهاش کرده بودم و رفته بودم!
اهی کشیدم و گفتم :
-اره خوبه.
لبخندی زد و گفت :
-پسر خوبیه.
شبیه به مادرشه. حیف اون دختر و…
-به هرحال به عمه اش کشیده بود.
پر از نفرت به شهریار نگاه کردم
که ابرویی بالا داد و اون هم نگاهم کرد.
-چیه مگه دروغ میگم؟
حلالزاده ها یا به دایی میرن یا عمه!
-حرف دهنت رو…
میترا دستمو فشرد و گفت :
-اروم باش.
و بعد رو به شهریار پرسید :
-تو به کی رفتی اینقدر لاشخور شدی شهریار؟
حتی خود شاهین هم مثل تو نبود!
نگاه شهریار تیره شد که گیج به میترا نگاه کردم
-تو پی عمه ات رفتی؟!!
شهریار عین شیر زخمی تن جلو کشید
که سپنتا با سینی چایی اومد
و شهریار مجبور شد دوباره به پشتی صندلی تکیه بده
میترا لبخندی به سپنتا زد و گفت :
-ممنون عزیزدلم.
سپنتا هم چشمکی زد و سینی رو روبروم گرفت
اروم تشکر کردم که به سمت شهریار رفت
اون هم فنجونی برداشت و روی میز گذاشت.
دلم میخواست از میترا بپرسم مگه عمه شهریار کیه!
من تو این چندسال هنوز ندیده بودمش
و برام جالب بود که بدونم چرا اون همچین واکنشی نشون داده!
صدای زنگ موبایلی اومد که سپنتا به سمت اپن رفت و گوشی شهریار رو برداشت و بهش داد
-الو؟
تویی ابراهیم؟ همه چی خوبه؟
خیله خب. باشه میام سراغت.
باشه.
تماس رو قطع کرد و رو به سپنتا گفت :
-بپوش بریم.

میترا اعتراض کرد :
-کجا بیاد؟
شهریار نیمخیز شده به میترا نگاه کرد و گفت :
-باید به تو بگم؟
-قرار بود بذاریش کنار!
-میبینی که گذاشتمش کنار
دقیقا ور دل تو.
که چایی بریزه و عین عروس خانوما با لبخند ملیح تعارف کنه‌
پس دردت چیه هان؟
و چشمکی زد و سری تکون داد و گفت :
-هوم؟‌دردت چیه میترا؟
-من یه زندگی آروم میخوام.
چیزی که…
شهریار راست ایستاد و پوفی کشید.
-د الان مگه زندگیت اروم نیس زن؟
روم بالا اوردی کاریت نداشتم چون ناموس این نره خری
از این ارومتر؟!
چه بلایی تا حالا سرش اومده که الان فاز برمیداری؟
-اتفاق یه بار میفته!
-ببین منو…
نگاه همه امون به شهریار بود
که سری تکون داد و قانع کننده گفت :
-اره اتفاق یه بار میفته اما…
خوب گوش کن…اما…
من اجازه نمیدم همون یه بار هم واسه عزیزام بیفته
اگه شوهر توئه، برای من رفیقه..
برادره…همپاست!
پس فکر نکن عین خیالم نیست.
که برام مهم نیست بلایی سرش بیاد
از تو…
انگشتش رو به سمت میترا نشونه رفت و گفت :
-از تو بیشتر براش نگرانم!
پس تز نده. الانم بشین این چایی های عروس خانومو بخور
ایراداشو بگیر شب بگو
بار بعدی بهتر دم بده!
و چشم غره ای رفت و به سمت در رفت.

نگاه خندون و مبهوتم به سپنتا خورد
که با دقت به فنجون های چایی نگاه میکرد
شهریار هرچه قدر که خواسته بود
بهش متلک انداخته بود!
-سپنتاااااااا!
سپنتا با شنیدن داد شهریار سریع به سمت اتاقشون رفت
که صدای میترا رو شنیدم :
-یه روزمون بی استرس نمیگذره‌
-میخوای بگم تنها بره؟
خنده کوتاهی کرد و گفت :
-نه که به حرفت گوش میده!
شونه ای بالا انداختم و گفتم :
-امتحانش ضرری نداره.
-نمیخواد بذار برن.
باهم باشن خیالم جمع تره.
سپنتا که از مقابلمون رد میشد گفت :
-مراقب هم باشید.
میترا سری تکون داد که لبخندی زد
در که بسته شد گفتم :
-میترا؟
نگاهم کرد و با تموم عشقی که یه مادر میتونست داشته باشه گفت :
-جونم دخترم؟
-عمه شهریار کیه؟
یکه خورده نگاهم کرد که سریع گفتم :
-خودت گفتی به عمه اش رفته.
اونم عصبی شد.
عمه اش کیه؟!
سری تکون داد و گفت :
-مهم نیس.
-میت…
بین حرفم پرید و ابرویی بالا انداخت و گفت :
-برو تو اتاقم داروهامو بیار.
گیج نگاهش کردم که تکرار کرد :
-برو تو کشوی اول قرصامو بیار.
-درد داری؟
پلکی زد و گفت :
-نه. تو بیار.
سریع بلند شدم و به سمت اتاق دویدم.
در کشو رو باز کردم و هرچی دنبال قرص گشتم پیدا نکردم.

گیج به عقب برگشتم تا از چهارچوب در به میترا نگاه کنم
که دیدم‌نگاهش به منه و با دستاش چیزی مثل دفترچه رو نشون میده.
دومرتبه کشو رو وارسی کردم که دفترچه ای رو دیدم.
خودکار کنارش رو برداشتم و کشو رو بستم.
همونطور که به سمتش میرفتم گفتم :
-خب الان اینو…
-بیارش و حرفی نزن. باید بخورمشون.
متحیر بهش نگاه کردم و میخوردشون؟!
چیو میخواست بخوره؟‌دفترچه رو؟
کنارش نشستم که سریع دفترچه رو گرفت و خودکارم گرفت
چیزی نوشت که دلم میخواست میمردم اما نمیخوندمش :
-تو خونه شنوده، توی بدن تو هم هست!
بدن منم هست!
پس چیزی نگو.
چه طور یادم رفته بود!
چه طور حواسم نبود!
شهریار همینطوری فهمیده بودابراهیم بهم چی گفته!
سقلمه ای بهم زد که دومرتبه یادداشتش رو خوندم :
-شهریار و سپنتا یه نسبتی با تیمسار دارن.
اینو چند وقته فهمیدم
اما نمیدونم چه نسبتی!
خودکار رو ازش گرفتم و روی برگه نوشتم :
-بگو فامیلی تیمسار چیه
شاید بتونم‌کمکت کنم.
نگاهی بهم کرد و سری تکون داد.
نچی کردم و نوشتم :
-نترس خودمو به خطر نمیندازم
گرچه خطری بیشتر از اینکه گیر اینا افتادیم؟
یکم نگاهم کرد و بعد خودکارو از دستم گرفت :
-به خدا حق نداری بری دنبالش
من فقط بهت میگم و تو هم انگار که نشنیدی.
بسپارش به من تا خودم حلش کنم فهمیدی؟
سری تکون دادم که کلمه ای رو نوشت که از صبح بعد دفترخونه درگیرم کرده بود :
-اسمش اینه؛ امیرهوشنگ شاهرودی!

5/5 - (6 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
10 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ayliiinn
عضو
1 سال قبل

من رابرت پتینسون خیلی دوست میدارم!

اردیبهشت41
اردیبهشت41
1 سال قبل

عالیه

AYNAZ
1 سال قبل

رمانتون عالیه اما فکر نمیکنین که دیگه دارین زیادی پیچیدش میکنین

Sogol
Sogol
1 سال قبل

امیر شاهرودی:astonished:
همونی که شهریار با شناسنامش رهایش رو عقدر کرده:confused:
عجب چیزیه این رمان:dizzy_face:
خدااااااااااس به خدا خداس:exploding_head:

نازی
نازی
1 سال قبل

یا خدا:rofl::rofl::rofl::rofl:
الان این امیر کیه چیه:joy:
محصول کجاست:joy::joy::joy:
وِر اریو فرام مستر شاهرودی؟:joy::joy::joy::grinning:

حنا
حنا
پاسخ به  نازی
1 سال قبل

ور ار یو فرامو خوب اومدی:rofl::joy::joy::joy:

Sina
Sina
1 سال قبل

چیمیشه یکم پارتارو زود زود تر بزارین:slight_smile::pray:

Nika
1 سال قبل

دستت درد نکنه نویسنده ،:pray_tone1::thumbsup_tone1::ok_hand_tone1:
وایییییییی ، چه هیجانی :speak_no_evil:
نکنه این شهریار همون تیمساره ؟؟
فقط کلاه گیس زده و بوتاکس کرده ؟؟ :thinking::fearful::scream:

حنا
حنا
پاسخ به 
1 سال قبل

احتمالا شهریار (امیر) محصول مشترک خاندان اصلانی و خاندان شاهرودیه حدس میزنم
احتمالا پسر عمه رهایشه و ازخانواده پدری با تیمسار نسبت داره

مهرناز
عضو
1 سال قبل

قادر چه عکس قشنگی گزاشتی برای پارت :heart_eyes:

10
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x