رمان عروسک پارت 41

 

-ناموساً به سیست نمیخورد که زن بگیری ما رو ول کنی امیر.
-ولتون نکردم می‌گم ادم باشید فقط.
-دیگه اگه من ادم نیستم توام‌داداشمی که ادم نیستی
و جلو اومد و‌ ارنج هاشو روی صندلی گذاشت و گفت :
-مگه نه؟
به این حرفش لبخندی زدم که شهریار چشم غره ای بهم رفت.
-چیه هی چشم چپ می‌کنی براش؟
-به تو چه ربطی داره؟ زنمه دوست دارم.
-من دوست ندارم.
نیشخندی زدم و تو دلم گفتم :
-بخور جناب اصلانی.
حقته! یکی هم باشه حریف تو بشه مگه چی می‌شه؟!
اما برام این رفتار اهورا جالب بود
رفتار حمایتگرانه داشت
یه جورایی انگار که اون از اتفاقات بینمون خبر داشت
برای همین در مورد رفتار شهریار با من نظر میداد.
گرچه یکم شک کرده بودم که شاید از همه چیز اطلاع داشته باشه
اما شهریار رو آدمی نمیدیدم که از مسائل خصوصی زندگیش براش بگه.
-تیمسار گفت که میخواد مهمونی بده
برای بچه سپنتا!
اهی کشیدم و جریان مهمونی و حتی اردوی روهام کامل از یادم رفته بود.
پسرکم چه ذوقی داشت و من چه طور خرابش کرده بودم!
واقعا باید به محض دیدنش ازش عذرخواهی میکردم
البته اگه شهریار فرصت دیدنش‌رو به من میداد.
-میدونم.
-و مهمونی فرداشبه‌
-اینم میدونم.
-خوب با تیمسار جیک تو جیکی امیر.
-خب؟ اجازه ات لازم بود؟ که نگرفتمش؟
-نه اما جالبه که سال به سال همو نمیبینین
اما خبر از کارهای هم دارن.
-تلفن عزیزم چیزیه که خیلی وقته اختراع شده
خدا پدر مادر بل رو بیامرزه که اینکارو کرد.
-خدا پدر مادر همه رو بیامرزه.

خدا رحمت کنه ای گفتم و هنوز نمیدونستم پدرشون چه طوری فوت کرده!
-پ…پدرتون چه طور فوت کرد؟
تا حالا سنگین شدن فضا رو حس نکرده بودم
اما اون لحظه وقتی حتی انگار صدای نفس هاشون به زور بلند میشد فهمیدم سنگین شدن فضا یعنی چی!
وقتی که انگار نگاه جفتشون بی فروغ به من بود.
-تصادف.
تو جواب شهریار گفتم :
-متاسفم.
-پدر تو چه طور فوت کرد؟
مات به سمت اهورا برگشتم که دیدم تیز نگاهم میکنه.
-من…پدرم…
عاجزانه به شهریار خیره شدم که با اخم وحشتناکی نگاهش از اینه به اهورا بود.
-کشته شده! تو که بهتر میدونی.
اهورا سری تکون داد و ضربه ای با کف دست به پاهاش زد و سر کج کرد و گفت :
-میخواستم خودش بگه.
-خودش چیزی نمیدونه‌
اهورا ابرویی بالا داد و تو همون حالت نگاهم کرد :
-چرا؟
-چون حتی نمیدونستم یه اصلانی ام!
برادرت منو پیدا کرد و به مادرم رسوند.
اهورا خیره به من پوزخندی زد و گفت :
-برادرم؟
و بعد با دست به شهریار اشاره کرد.
سری به نشونه تایید تکون دادم که خوبه ای گفت.
-این مزخرفاتو…
-میخواستیش؟
گیج به اهورا نگاه کردم که بین حرف شهریار اومده بود.
سپنتا هیچوقت احترام شهریار رو زیرپا نمیذاشت
همیشه گوش به حرفش بود
اما اهورا نه!
انگار یه سری جاها شهریار رو حساب نمیکرد
نسخه دوم خود شهریار بود
دقیقاً مثل اون خواسته دیگران براش اهمیتی نداشت.
-بس کن.
-مگه دارم چیکار میکنم پسر؟

رو کرد به من و پرسید :
-ناراحتت کردم؟
جسارتی کردم؟ فضولی چیزی؟
من فقط پرسیدم تو رو میخواسته یا نه.
-باهم اشنا شدیم.
اهورا سری تکون داد و لبخند زد
اما سنگینی نگاه شهریار رو حس کردم.
-خب؟ تو یا اون؟
-اون منو…یعنی مدل عشق مردها میدونی چه جوریه که.
اهورا بیجون خندید و گفت :
-زورکیه.
منم مثل خودش خندیدم که شهریار اعتراض کرد :
-این یه چیز خصوصیه نیازی نیست توضیح بدی رهایش.
-برادرته.
گزنده نگاهم کرد که جوابمو‌گرفتم.
اون‌حتی نمیخواست برادرش بفهمه که چه طور وارد زندگیم شده.
-امیدوارم‌ زورکی نبوده باشه!
-من برای امیدهای تو زندگی نمیکنم.
-اما من برای امیدهام جون میدم داداش.
ناسلامتی اهورام!
شهریار نگاه سنگینی از اینه به اهورا کرد و بعد گفت :
-جون دادن راحته.
-من به وقتش جون هم میگیرم.
دست پرورده خودتم!
تیکه ای که اهورا به شهریار انداخت
دیدم که چطور عصبیش کرد.
اخمی که کرد،‌دندون قروچه اش
و فشار انگشتاش دور فرمون تا مرز سفید شدن بندهای انگشتش.
-پسرا؟
سر جفتشون به سمتم برگشت که به زور لبخندی زدم و گفتم :
-دعوا که نمیفتین؟
اهورا خندید و گفت :
-دعوا؟ اونم من و شهریار؟
ما فقط باهم صحبت میکنیم همین.
و ضربه ای روی شونه شهریار زد که اون هم لبخندی زد.

لبهاشون میخندید اما چشم هاشون
می‌تونستم ببینم که انگار تو‌ دوئل سختی باهم بودن.
نگاه جفتشون به هم نگاه های هشدار دهنده بود
هیچ لطافت یا رئوفتی تو نگاهشون نبود
با رسیدن به یه خونه بزرگ ویلایی که دورش نرده داشت و تو حیاطش چمن و استخر بود شهریار ماشینو‌‌ متوقف کرد.
-پسر اینجا کجاست؟
-خونه ما.
‌ و در ماشین رو باز کرد و پیاده شد.
اهورا هم همونطور که سوت میکشید در رو باز کرد و پیاده شد
من اما نگاهی به ساختمون خونه کردم.
اینجا قرار بود برای خودمون باشه؟
من و شهریار؟
دور از عمارت و ادماش؟
شاید هم برای من و امیر!
با برگشتن سر شهریار به سمتم از ماشین پیاه شدم و در رو بستم
و جلوتر رفتم.
-پسر این عالیههههه
از کجا پیداش کردی؟
-محله اش یکم ساکته و خب در واقع خیلی
اما خونه های محشری داره
یه چیزی از محشر هم اونورتر.
-شک نکن که محشره.
اینجا جون میده فوتبال بازی کنی
شهریار چشم غره ای به اهورا رفت
و من هم با تعجب نگاهش کردم
اما اون عین خیالش نبود و کلید رو ازشهریار گرفت
و نرده رو باز کرد و وارد شد.
خودشو روی چمن ها انداخت که با صدای بلندی بهش خندیدم.
-دیدن یه خل و‌چل خنده داره؟
-خیلی باحاله.
-چون ازت دفاع میکنه؟
گیج نگاهش کردم و گفتم :
-دفاع میکنه؟
-هر بچه ای معنای حرفای تو ماشینش رو میفهمید.
شونه بالا انداختم و گفتم :
-من نفهمیدم
اما در واقعیت فهمیده بودم!

فهمیده بودم اما نمیخواستم شهریار متوجه بشه
دلم نمیخواست که فکر کنه اهورا دشمنشه
دلم نمیخواست اونو به چشم دیگه ای ببینه
تو تمام این مدت دل خوشی از سپنتا نداشتم
مقصر اینکه کنار شهریار بودم
و زندانیش بودم رو سپنتا میدونستم
اما تازه فهمیده بودم که اون تقصیری نداشته.
که اگه مشکلی پیش اومده بود
اگه من تو دستای شهریار بودم
همه اش نقشه از پیش تعیین شده بود.
نه چیزی که سپنتا خودش خواسته باشه.
از طرفی وقتی میدیدم میترا اینقدر باهاش ارومه
منم نظر خوبی نسبت بهش پیدا میکردم.
اون بهترین مردی بود که میتونست نصیب میترا بشه.
-من چی؟
گیج نگاهش کردم که سری تکون داد و گفت :
-سپنتا بهترین مرده!
من چی؟ منم هستم؟
اون چه طور شنیده بود!
چشم تنگ کردم و پرسیدم :
-بلند فکر کردم؟!
خندید و گفت :
-از بلند اونورتر!
حالا من چی؟
نگاهی نثارش کردم و چیزی نگفتم.
اما واقعاً اون چی؟!
بهترین مرد بود؟!
بهترین مرد برای من؟
نفس عمیقی کشیدم و دهن باز کردم
که دستی منو کشید .
با دهن باز به اهورا نگاه کردم که خندون منو همراه خودش وارد حیاط کرد
سرم به سمت شهریار برگشت که دیدم
با لبخند محوی نگاهمون میکنه.
نگاهمو که دید لبخندش رو خورد
اما چشماش…چشماش هنوز میخندیدن!
-اینجا رو ببین دختر.
به سمتی که اشاره کرده بود نگاه کردم.
یه لونه سگ بود.
با دیدنش ناخوداگاه لبخند زدم و یاد لونه سگی افتادم که تو کارتون تام و جری بود.
-سگم داره؟

نگاهم دور تا دور گشت و گفتم :
-نه بابا اینجا که…
-از مادرت چه خبر؟
مات نگاهش کردم که نیشخندی زد
و خیره به همون لونه سگ گفت :
-کسی بهت گفته پدرت چطوری به قتل رسیده؟
دقیق نگاهش کردم که دیدم چشماشو تنگ کرده
-نه نگفتن.
نفس عمیقی کشید و پوزخندی زد :
-خوبه!
باید یه دستی میزدم :
-از کی میتونم بپرسم؟
ابرویی بالا داد و اما باز هم نگاهم نکرد.
-مادرت که فرار کرد.
از شهریار بپرس شایدم از تیمسار.
رو برگردوند و خواست بره که گفتم :
-اگه مادرمو ببینی…
به سمتم برگشت که پرسیدم :
-بلایی به سرش میاری؟
نگاهش دریای خون شد
اونقدر عصبی شده بود که انگار بدترین اتفاق ممکن براش افتاده بود.
-مادرت…هیچوقت نمیتونه زندگی خوبی تشکیل بده
همیشه نگاه من دنبالشه.
دنبال اون و زندگی که از لیدا گرفت.
-ایدا؟!
با فک سفت شده گفت :
-دختر تیمسار.
باید بهش میگفتم؟
میگفتم که مادرم ،‌زن داداشته؟
که کسی که به خونش تشنه ای عروس شاهرودی هاست؟
-اون بهت نزدیکه.
گیج نگاهم کرد و بعد اخم کرد.
-نزدیکه‌؟
اینو گفت و به سمتم قدم برداشت و پرسید :
-منظورت چیه!
قدمی عقب رفتم و زمزمه کردم :
-هیچی!

عصبی نگاهم کرد و گفت :
-فرار نکن. پای حرفی که زدی بمون.
یعنی چی که نزدیکه؟
من…کسیو…
حرفشو قطع کرد و مات نگاهم کرد.
تو نگاهش پر از شوک و ناباوری بود.
مسخره بود اگه میگفتم که دلم سوخته بود؟!
انگار بزرگترین ضربه زندگیشو خورده بود.
-زن…زن…زن ایلیا؟
چی باید میگفتم؟
وقتی اینقدری دورش خالی بود
که با یه حرف به طرف مورد نظر رسید
باید چه طور میگفتم نه؟!
بعد هم من خودم خواستم تا لو بره.
خودم خواستم قبل از گفتن تیمسار متوجهش بشه.
پوزخندی زد و دست چپش مشت شد
که جلوتر رفتم :
-میخوای چیکار کنی؟
نگاه خونبارش رو به چشمام داد.
نگاهش تو چشمام تو نوسان بود
با فک سخت و صدای سردی گفت :
-فعلا هیچی اما به وقتش انتقام میگیرم.
-اون مادرمه.
برای اولین بار اهورا با حرص نگاهم کرد
-ایدا هم برای من مادر بود.
چی میگفتم وقتی که عمه اش رو تا این حد دوست داشت؟
کدوم کلمه میتونست اهورا رو اروم کنه.
که قانعش کنه خودکشی عمه اش یه تصمیم یهویی بوده
که اره حق با اونه.
حق با اونه که مادر من باعث به هم زدن نظم خانوادگی شد.
من‌اینا رو میدونستم همه اشونو میدونستم
اما گفتن تو این شرایط واقعا هیچ فایده ای نداشت
وقتی که چشمای اهورا رو خون گرفته بود.
دلیل و منطق و هر روش دیگه ای روش جواب نمیداد.
-موفق شدی که اونو از منطقه امنش بیرون بیاری؟
به سمت شهریار برگشتم که با افسوس به اهورا نگاه میکرد.

4.4/5 - (11 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
4 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
اردیبهشت41
اردیبهشت41
1 سال قبل

زیباست

شیرین
شیرین
1 سال قبل

عاه من گیج و گیج ترم کرد
یکی بیاد توضیح بده

هلنا
1 سال قبل

رمان عالیه و حرف نداره 😍😍

Zari
Zari
1 سال قبل

🤩🤩🤩

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x