رمان عروسک پارت 46

 

– اگه میتونستم پیداش کنم هیچوقت از خودتون
نمیپرسیدم
– چیزی که نمیتونی پیداش کنی رو چطور بهش
رسیدی؟
چیزی که خودت نمیتونی دست بهش پیدا کنی
چطور به عنوان سوالی که جواب هم داره مطرحش
کردی؟
نگاهش کردم و گفتم :
– تلخ حرف میزنی.
شونه ای بالا انداخت و عقب کشید تا اول من وارد بشم
– شاید چون خسته شدم.
– از چی؟!
– از اینکه میترا ازم بترسه.
گیج نگاهش کردم که دستشو از جیبش بیرون اورد و
پشت کتفم گذاشت
و اروم هلم داد داخل و خودش هم پشت سرم وارد شد.
– پس خودتم میدونی…
– من خیلی چیزا میدونم اما قرار نیست بابت همشون به
بقیه جواب بدم.
نمیدونستم تحت چه واکنشی تو مغزم گفتم :
– من هم بقیه ام؟
یه لحظه ایستاد و خودم هم به سمتش برگشتم.
یه پله ازش بالاتر بودم
نگاهی بهم کرد و خندید :
– تو بقیه نیستی برام.
اما یه سوالت اگه جواب داده بشه جنگی راه میفته اون
سرش ناپیدا.
الان که خیلیا همه چیو میدونن
اما ساکت موندن تا زندگی اروم بگذره قشنگ تره…
– چرا؟ چه جنگی؟!
– نمیرید بالا؟
نگاهم از سپنتا به شهریار که تو چهارچوب بود خورد
سپنتا دومرتبه منو به جلو هل داد و گفت :
– اولین نفری که جنگو شروع میکنه شوهرته!
بی حرف نگاهمو از شهریار کندم و قدمهای تندتری
برداشتم
در رو به عقب هل دادم و کفش هامو دراوردم و وارد
شدم.
– سپنتا؟!
– تو اتاقیم.

باشه ای گفتم وشال و مانتوم رو دراوردم و روی دسته
مبل گذاشتم
نفسی کشیدم و به سمت اشپزخونه رفتم
در یخچ ال رو باز کردم و وسایل موردنیاز برای تهیه
شام رو بیرون اوردم
دلم میخواست خودمو مشغول کنم و به چیزی فکر نکنم
دلم میخواست چیزی یادم نیاد
اینکه چیشده
اینکه حتی اهورا چی گفته
که چه اشاره ای به شهریار داشته
سری تکون دادم و چندلحظه چشم بستم
– خوبی؟
سریع چشم باز کردم و در یخچال رو بستم
بدون برگشتن به سمت شهریار لبخندی زدم و
میدونستم که میبینه
– خوبم.
– گیجی!
– حرف زیاده کسی هم نمیگه واسه همین…
– حرفای زیاد واسه ماهاست
نمیگیم که گیج نشی که ارامشت به هم نخوره.
اگه قراره…
سریع به سمتش برگشتم و گفتم :
– پس بگو
من گیجم ارامشم هم به هم خورده…
مگه حرفت همین نبود؟
که اگه قراره ارامشم به همبخوره گفتن و نگفتنش
فرقی نداره؟
نفس عمیقی کشید و نگاهش تو چشمام نوسان داشت.
– حرفم همین بود اما…
ترجیحم همین نیست رهایش.
ترجیحم اینه هنوزم ندونی.
ناراحت نگاهش کردم
نمیخواستن بگن؟ نمیخواستن به قول خودشون ارامشم
به همبخوره؟
باشه نمیگفتن…
منم دیگه اصراری نمیکردم
وقتی چیزیو زیاد درخواست کنی
بقیه فکر میکنن چقدر که اهمیت داره برات
و از سر دوئوندنت لذت میبرن!
– باشه نگو..منم دیگه اصراری نمیکنم
جفت ابروهاش بالا رفت و گفت :
– امیدوارم.

لبخند مسخره ای زدم و سری تکون دادم
– آره امیدوار باش.
چشم تنگ کرد و نگاهم کرد
و وقتی دید واکنشی نشون نمیدم و حرفی نمیزنم از
اشپزخونه بیرون رفت.
شام که اماده شد به جمعشون پیوستم.
میترا روی کاناپه دراز کشیده بود و واقعا بارداری
همین قدر سخت بود؟
اگر شهریار هم بچه می خواست من باید اینقدر تحملش
می کردم؟!
یه لحظه از فکری به ذهنم رسید مات موندم!
شهریار بچه می خواست؟!
یعنی واقعا من حاضر بودم به خاطر اون بچه دار بشم؟
اونم وقتی که ناگفته های زیادی تو زندگیش داشت؟
اصلاً ب دون رازهاش، زندگی با شهریار
با وجود خلافکار بودنش
ترسناک بودنش چطور ممکن بود؟
من نباید چشم روی عقل می بستم
و روی قلب باز می کردم!
این می تونست بزرگترین اشتباهم تو این رابطه باشه.
– شنیدی که دکتر چی گفته
یکم اروم باش یکم استرس نداشته باش
به چیزی فکر نکن میتر ا.
نگاهم به سپنتا خورد که با چهره ناراحتی به میترا
خیره بود و این ها رو می گفت
تن جلو کشیدم و گفتم :
– خودش که نمی خواد استرس داشته باشه
حتما چیزی دلیلشه.
سپنتا نگاه کوتاهی به شهریار انداخت و بعد به من
نگاه کرد
نفس عمیقی کشید و به میترا نگاه کرد.
– گفتم که خیالت تخت چرا قانع نمیشی؟
– خب…
اهورا بین حرفم پرید و گفت :
– من آدمخور نیستم میترا.
من حوصله خراب کردن زندگی ایلیا رو هم ندارم.
پس فکر نکن حالا که اومدم خبریه.
یا قراره گند بزنم تو همه چی.
حق من یه خونواده بود و هست.
فقط اومدم دنبال حقم.

خانواده؟!
اهورا تن جلو کشید و آرنج دستاشو روی زانوهاش
گذاشت و با نگاه خیره ای به میترا گفت :
– تا وقتی نوک پیکان به سمتت کج نشده اروم باش
هنوز وقت داری تا بخوای توضیح بدی
کسی که ازت توضیح بخواد هم فقط منم
پس تا وقتی که من کنارتم
تا وقتی من توی تیم توام قرار نیست کسی بازخواستت
کنه
– اهورا!
اهورا در جواب اعتراض سپنتا تک خنده ای کرد و
گفت :
– چیه پسر؟
دارم راستشو میگم.
کی جز من حق داره که بخواد چیزی بهش بگه!
شهریار نیشخندی زد و کامل به پشتی مبلش تکیه داد .
اهورا سرش به سمت شهریار برگشت و تیز نگاهش
کرد.
شهریار اما محلی به نگاهش نگزاشت و گفت :
– شام آماده اس؟
سری تکون دادم و گفتم :
– اوهوم. فقط یکم زود…
بلند شد و همونطور که به سمت آشپزخونه میرفت
گفت :
– بیارش.
روز خسته کننده ای بود.
زودتر بخوریم و هرکی بره پی کار خودش.
اهورا بیا کمک.
اهورا هم بلند شد و من هم به تبع اونا بلند شدم
و رو به میترا گفتم :
– غذای تو رو میارم اینجا.
– میتونه بخوره؟
خواستم چیزی بگم که صدای اهورا بلند شد :
– محدودش نکن.
هرچی که بخواد می تونه بخوره!
هرچیزی!
پس بیخود چرت نگو!
وزنش کمه باید بره بالا. نه چربی داره نه فشار خون.
سپنتا باشه ای گفت و رو به من گفت :
– پس لطفا بیار براش عزیزم.
لبخندی به سپنتا زدم و به سمت اشپزخونه رفتم.

وارد اشپزخونه شدم و به سمت فر رفتم.
دستکش دستم کردم و در فر رو باز کردم.
استیک ها رو بیرون اوردم که بوشون تو خونه پیچید.
اهورا سر جلو اورد و هووومی کشید
و پر لذت گفت :
– پسر این عالیه!
من دیگه همیشه تلپم تو خونه اتون.
لبخندی بهش زدم که شهریار همونطور که بشقاب ها
رو جمع میکرد گفت :
– گه نخور باشه؟
مات به شهریار نگاه کردم که اهورا با پا لگد محکمی
به باسنش زد و گفت :
– نه نگران نباش نمیخورم
میخوام فقط دست پخت رهایشو بخورم.
با دهن باز به بلبل زبونیش خیره شدم
الحق که برادر بودن و خوب هم از پس هم برمیومدن
من چقدر ساده بودم که مات میموندم از حرفاشون.
واقعا برای خودم متاسف بودم.
پوفی کشیدم و دستکش ها رو دراورد م
و استیک ها رو دونه دونه تو دیس چیدم.
سس مخصوصی که اماده کرده بودم رو هم ریختم
روش
و بعد دیس رو روی میز گذاشتم.
– بیا اینجا میترا.
به سمت اهورا برگشتم و گفتم :
– اونجا بشینه…
– تنهایی بیشتر بهش اضطراب میده
چرا تو جمعمون نباشه؟
روم نمیشد بگم چون از تو میترسه
اما انگار از نگاهم خوند که گفت :
– خودم میارمش.
و از اشپزخونه بیرون رفت.
خودم سریع به سمت اپن رفتم و نگاهشون کردم
– پاشو بریم.
سپنتا که فکر کرد اهورا با اونه گفت :
– نمیام کنار میترا میخورم.
اهورا لگدی به باسنش زد و گفت :
– گمشو بابا چه خودشو مهم میدونه
پاشو من با میترام.
سپنتا با تعجب پرسید :
– کجا برید؟

اهورا که دید ، سپنتا تکون نمیخوره و همونطوری
نشسته
عصبی خم شد و دستشو کشید و بلندش کرد
بعد هم خم شد سمت میترا و دقیق نگاهش کرد.
– بلند شو.
میترا با مکث روی کاناپه نشست که اهورا اروم
بازوش رو گرفت.
– خب نشسته دیگه همینجا.
اهورا همونطور که میترا رو بلند میکرد گفت :
– من نمیخوام بشینه
مگه مهمونتون نیستم؟
صاحبخونه تو هال و مهمون تو اشپزخونه؟
ریدی داداشم با این پذیراییت.
– درست حرف بزن اهورا.
اهورا توجهی به شهریار نکرد و به میترا کمک کرد.
– او نجا راحت تر بود.
سپنتا اینو گفت و ناراحت به شهریار زل زد
بیشتر انگار می ترسید
دلش می خواست که شهریار آرومش کنه.
نمیدونم شهریار چیکار کرد که سپنتا چشم بست و
نفسی کشید
و بعد خودش به دنبالشون قدم برداشت.
اهورا با سر به صندلی اشاره زد و گفت :
– بده عقب.
سریع صندلی رو عقب کشیدم که میترا رو روش
نشوند.
خودشم صندلی کناریش رو برداشت و نشست.
رو به نگاه متعجبمون نیشخندی زد و گفت :
– ریختمو نبینه بهتره.
شهریار چشم غره ای براش رفت و بعد خطاب به سپنتا
گفت :
– کمک کن.
و تو بشین رهایش.
– بقیه رو…
جدی گفت :
– بقیه رو من و ایلیا میاریم
تو بشین .
من هم صندلی کنار اهورا رو انتخاب کردم و نشستم.
اول میخواستم کنار میترا بشینم اما اجازه دادم سپنتا
اونجا بشینه.

شهریار و سپنتا کم کم میز رو چیدن
و تو این فاصله من سعی می کردم زیاد به اهورا توجه
نکنم
به این که دست زیر چونه اش زده بود
و خیره به میز بود و هرازگاهی هم با نوک انگشتش
طرحی روی میز میکشید
و نگاهشو سمت میترا روونه میکرد
اما نگاه میترا خیره به اهورا بود
و باهر بار برخورد نگاهشون اهورا ابرویی بالا میداد
و میگفت :
– الان شوهرت میگه زنم میترسه
والله اینطور تو منو نگاه میکنی من باید بترسم نه تو!
و نفسشو بیرون می داد.
سپنتا هم چشم غره ای به اهورا میرفت
و برای میترا لبخند روونه میکرد.
میز که چیده شد شهریار و سپنتا هم دور میز نشستن.
اهورا دیس رو برداشت و به سمت میترا گرفت.
– بخور که باید چاق بشی
دیدم که یه لحظه سپنتا خواست دستشو جلو ببره که
شهریار سریع بازوشو گرفت
دست سپنتا هم مشت شد و نگاهم به چشماش خورد
که داشت خودش رو می کشت که اروم باشه.
اهورا زیر چشمی نگاهی به سپنتا کرد
و بعد خیلی بیخیال خودش برای میترا یه استیک
گذاشت و همونطور که دیس رو به س متم میگرفت
گفت :
– واست اونی که سسش کمه رو گذاشتم
نمیخواستم اذیت بشی.
تا اسلایس اخرشو میخوری میترا.
ببینم بشقابت خالیه…
– شاید…
اهورا خیلی جدی سر بالا اورد و به سپنتا نگاه کرد.
– میذاری کارمو بکنم یا نه؟
– اذیتش نکن.
– چاقو زیر گلوشه؟
و رو به من که نگاهشون میکردم گفت :
– بکش.
یه استیک برای خودم گرفتم و خودمو باهاش مشغول
نشون دادم.
اهورا هم برای خودش کشید و بعد به سمت سپنتا
گرفت.

سپنتا نفس عمیقی کشید و برای خودش کشید.
– الان که چی؟! میشه بگی بدونم؟
شاکی سر بلند کردم و به اهورا نگاه کردم.
انگار نگاهم رو حس کرد که به سمتم برگشت.
– ببینش توروخدا یه جور رفتار میکنه
انگار من میترا رو به زور نشوندم.
– مگه نشوندی؟
– دلم خواست اینجا غذا بخوره مشکلیه؟
سپنتا با حرص خندید و گفت :
– دلت خواست؟
داری راجع به ادم حرف میزنی
ادمی که از قضا زن منه!
چشمای اهورا تنگ شد و گفت :
– نیازیه منم دهن باز کنم؟ هوم؟
و بعد رو به شهریار کرد و گفت :
– دهن باز کنم یا نه داداشم؟
خودت بگو بهم چیکار کنم.
شهریار پوفی کشید و فقط نگاهشون کرد.
به میترا نگاه کردم که سرش پایین بود و استیک رو
برای خودش تقسیم میکرد.
– افری ن میترا تو بخور.
اهورا با چنان خونسردی ای و حس رییس مابآنه ای
اینو گفت
که اگه شهریار، سپنتا رو نگرفته بود
مشتش تو دهن اهورا میخوابید.
اهورا نیشخندی زد و با ابروی بالا داده نگاهش کرد
که سپنتا دستش رو محکم کشید و گفت :
– ولم کن امیر.
ولم کن این جوجه رو من…
– ایلیااااا!
– خیله خب خیله خب.
دستمو ول کن کاریش ندارم. به جون خودش کاریش
ندارم.
شهریار مردد نگاهش کرد و بعد رهاش کرد.
سپنتا لبخند مهربونی به میترا زد و نشست روی
صندلی.
اهورا با ارنجش ضربه ارومی به بازوم زد و گفت :
– غذاتو بخور.
نگاهی به شهریار کردم که خونسرد نگاهم میکرد
با دیدن نگاهم به بشقابم اشاره کرد و خودش هم
استیک برداشت و تو ظرفش گذاشت

تا صرف غذا تموم بشه دیگه صدایی جز برای
درخواست وسایل روی میز از کسی بلند نشد.
به محض تموم شدن غذای اهورا، سپنتا جوری بلند
شد که صندلیش تکون محکمی خورد
و اگه خودش نمیگرفتش میفتاد.
لبخندی به همه زد و به سمت اهورا اومد
دست انداخت دور بازوش و همونطور که بلندش
میکرد گفت :
– بیا کارت دارم
اهورا هم نیشخندی زد و گفت :
– چششششششم بابا جون.
سپنتا با شنیدن کلمه ای که اهورا گفته بود
با چشمای گشاد شده نگاهش کرد و کشیدش.
– اگر خوردی به میترا کمک کن بره بشینه رو کاناپه.
خودتم پیشش باش.
– ظرفا.
شهریار ایستاد و گفت :
– من جمع می کنم اهورا میشوره.
جوابی ندادم و به میترا نگاه کردم.
پلکی زد و گفت :
– بریم.
لبخندی بهش زدم و ایستادم و به سمتش رفتم
کمکش کردم بایسته و با هم به سمت سالن هال رفتیم.
اونو روی کاناپه نشوندم و بلند طوری که شهریار هم
بشنوه گفتم :
– برم برات پتو بیارم.
و این رو بهونه کردم و به سمت اتاق رفتم.
اروم و پاورچین پاورچین پشت در ایستادم و گوشمو
چسبوندم بهش.
– تو خل شدی مرتیکه؟
– مرتیکه باباته نفل ه. درست حرف بزن.
– این دری وری ها چیه میگی؟
این جان فشانیا چیه؟
نمیدونی هربار تو رو میبینه میره تا دم مرگ؟
نمیفهمی ازت نمیترسه؟
ازت شرم داره…خجالت میکشه..
به خاطر کاری که باهات کرده؟
– خب منم چیزی گفتم؟
میخوام شرمش بریزه ناسلامتی زنداداشمه.
– اخ اهورا…اهو را…اهورا…
– اخ سپنتا…ایلیا…سپنتا!

صدایی که از سپنتا درنیومد
اهورا با شیطنت گفت :
– جون تو قافیه رو حال کردی!
چه اسمات قشنگن کنار هم پسر.
– تو اصلا به اینده هم فکر میکنی؟
– اره فکر میکنم چطور؟
– فکر میکنی و صدام میزنی باباجون؟
واقعا…
– خب چه عیبی داره اخه…
تو که بابای بچه میترا هستی…
البته بچه تو شکمش! بابای رهایشم که هستی
فقط عارت میاد بابای من باشی؟
باشههههه باششششه جناب ایلیا شاهرودی
دارمممم برات.
– یه بارم که شده مسخره بازیو بذار کنار.
به میترا فک…
– به میترا ف کر میکنم که دهنم بسته اس
به میترا فکر میکنمممم که الان تو اتاقم
که وردست رهایش نیستم.
به میترا فکر میکنم که مثل شماها اسم و رسمم عاری
ایه.
میگی اهورا شاهرودی؟
میگم قبوله من اهورا شاهرودی ام!
میگید ۲۵ سالته؟
میگم قبوله من ۲۵ سالمه.
دیگه چی میخواین ازم؟ بگید دیگه.
دیگه چقدر به میترا فکر کنم؟
تو فکر کردی به من؟
گفتم نرو سمت اینا…به من فکر کردی؟!
گفتم دور و بر میترا سرمدی
دور و بر رهایش اصلانی نرید.
شماها بهم گوش دادید؟
نه خیر منو دایورت رو تخمای داشته نداشته اتون
کردین.
حالا هی اهورا فکر کن…اهورا فکر کن…اهورا فکر
کن…
حاجی اهورا پاره شد از بس فکر کرد
یه بارم شماها فکر کنین.
سر یه میزنم نمیتونم کنارش بشینم؟
زن شهریاره ها اما با خواست خودش نه.
دلم چقدر بسوزه که گفتم با رهایش کاری نداشته باشید
اما عدل دست گذاشتین روش
خدا شاهده خیلی خودمو کنترل کردم دست رو بزرگتر
بلند نکنم
دست رو کسی که برام مثل بابا بود چون…

 

 

4.7/5 - (6 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
6 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نازی
نازی
1 سال قبل

نگو که اهورا بچه عمه‌ی شهریار و بابای رهایش هست و عمه شهریار باردار بوده وقتی خودکشی کرده و اهورا سالم مونده😮😮😮😮😮😅
وایی فکر کن اینطوری باشه
رهایش و اهورا خواهر و برادر هستن و میترا هم بخاطر همین ازش شرم داره که…
وایی😂😂😂😂😂

zeynab
zeynab
پاسخ به  نازی
1 سال قبل

اهورا بچه ی عمه ی شهریار نیس…بچه ی میتراس،قل رهایش، خود اهورا هم می‌دونه رهایش و میترا خواهر و مادرشن🚶🏻‍♀️

شیرین
شیرین
1 سال قبل

من که آخرش خر شدم و نفهمیدم کی به کیه آه فدای این رمان بشم که همه را سرکار گذاشته

1 سال قبل

فوق العاده عالی😎😍

Erin
Erin
1 سال قبل

ادمین مرسی
فقط رمان های سایت دیگتونم شروع به پارت گذاری میکنید ؟
مثل رمان سیندرلا

6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x