رمان عروسک پارت 49

 

از راه پله بالا رفتم و به سمت اتاقن دویدم
در رو باز کردم و خودم رو داخل پرت کردم
در رو بستم و بهش تکیه دادم
نفس نفس ز نان خیره به روبروم بودم..
اولین روزی که اهورا رو دیدم به ذهنم اومد
جلوی مقبره اصلانی ها
میگفت اومده سر بزنه …چرا متوجه نشدم؟
چرا فکر میکردم برای قبر عمه اش اومده؟
چرا وقتی که اینقدر باهام خوب رفتار میکرد
چرا وقتی که همه اش اسم منو میورد
همش راجع به میترا میگفت…
چرا پرس و جو نکرده بودم
چرا از نگاه های فراری میترا نفهمیده بودم
اونقدر از دست خودم شاکی بودم
اونقدر از زمین و زمان عصبی بودم
که نمیدونستم باید چه رفتاری نشون بدم!
نفس عمیق و بلندی کشیدم و سر تکون دادم.
ا هورا برادر من بود…برادرِ خونی ..برادرِ تنی…
برادر هم خونِ من رو شهریار بزرگ کرده بود
شهریار مسئول زنده موندنش شد…
چقدر بین من و شهریار نقطه اشتراک بود
چقدر نزدیک بودیم در عین اون همه دوری!
نیشخندی زدم و با افسوس تکیه امو از دیوار برداشتم
سرنوشت ما دو نفر به هم گره خورده بود
یه جورایی انگار هرگز قرار نبور رهایی داشته
باشیم…
نرسیده به تخت در اتاقم باز شد
عصبی به سمت در برگشتم تا چیزی بگم
که شهریار تو چهارچوب ایستاد
عقب رفتم و نگاهمو گرفتم.
میگفتم برو بیرون؟!برو از اتاق خودت بیرون؟
برو چون میخوام فکر کن م؟
چون خسته شدم از این همه راز و پنهان کاری؟
– میخوام استراحت کنم.
– مشکلی نیست.
به سمت تخت رفتم و گفتم :
– تو که هستی نمیتونم.
اینو گفتم و روی تخت نشستم و ملحفه رو کنار زدم
اروم خزیدم زیرش
پاهامو دراز کردم و ملحفه رو روی خودم کشیدم
به شهریار نگاه کردم که هنوز همونجا ایستاده بود.

نگاهی بهم کرد و جلوتر اومد.
در رو با ارامش بست و کامل داخل اومد
نگاهی به اتاق و وسایلش کرد
فکر میکرد که چیزی رو میشکونم؟!
من عصبی بودم…خسته بودم…ناراحت بودم..
اما دیگه انگار عادت کرده بودم..
انگار همش انتظار روزی رو میکشیدم
که بفهمم اهورا چرا اینقدر روی من حساسه..
چرا اینقدر ازم اسم میبره به عنوان ناموسش..
و حالا بهش رسیده بودم
اما یه سوال تو ذهنم بود
– روزایی که نقشه کشیده بودی تا گولم بزنی
تا به اسم شهریار اصلانی باهام وارد رابطه بشی
تا راه نصفه اش و ادامه بدی
عاشقم کنی باردارم کنی رهام کنی
اصلا روزی که خواستی میترا بمیره
و من بشم قاتلش!
اون روز…اون روز امیر شاهرودی
به اهورا فکر کردی؟!
به اونی که میگفتی جای برادرته!
که میگفتی خودت بزرگش کردی!
به اون و دلش فکر کردی؟!
به اون و خواهری که به جرم قتل مادرشون روونه
زندان میشد؟
نگاهش روی چشمام ثابت شد..
انگار که میخواست با نگاهش بپرسه :
– برای چی این سوالو پرسیدی؟!
همونقدر رنجیده نگاهم کرد…
اما من اینبار سر بالا دادم
امروز سرِ من بالا بود نگاه من بالا بود
چون این من بودم که امروز محق بودم
– به اهورا فکر کردی یا نه؟!
یا وسطای این انتقام مزخرفت یادت اومد چه خبره
که ما کی هستیم و چه نسبتی داریم…
باز هم جوابی نداد و به نگاهش ادامه داد.
نیشخندی زدم.
– معلومه که حواست نبود وگرنه ادم با خواهرِ برادرش
ازدواج میکنه؟
اونم زوری؟!
ادم زنشو تهدید میکنه به نداشتن کسی
اونم وقتی که یه برادر به اون بزرگی داره!
برادری که اومده تا طلاق خواهرشو بگیره؟

سر کج کرد و نیشخند زد.
– طلاق؟!
مطمئنی تصوراتت درسته از اومدن اهورا؟!
من هم نیشخندی زدم و گفتم :
– شنیده هام درسته…
چشمتنگ کرد و سر صاف کرد
قدمی جلو اومد و آمرانه گفت :
– پس تو حرفامونو شنیدی!
با اینکه ترسیده بودم اما گفتم :
– باید بیشتر مراقب پشت سرت باشی امیر شاهرودی!
نگاهی به ملحفه که تو دستام مچاله شده بود انداخت
و با تاسف سری تکون داد.
– این قدر می ترسی و باز هم عقب نمی کشی؟!
– ترس بر ادر مرگه!
از مرگ هم می ترسم اما هر روز دارم به موعدش
نزدیکتر میشم.
سری بالا پایین کرد و نچی کرد.
– حرفای فلسفی به درد من نمی خوره
کلاً عقلم رو یه مدار کار می کنه اونم…
تا به خودم بیام خم شد و با دست ملحفه رو گرفت
و محکم کشیدش
که جیغی زدم و از بین دستام ول شد
اونو پرت کرد و سریع خودش روی تخت اومد
من هم به عقب برگشته بودم تا از اون سمت تخت
پایین برم
که سریع بازومو گرفت و منو کشید
که به پشت افتادم روی تخت
خودش هم سرشو اورد جلو و تو فاصله کمی ازم
نگهداشت.
با ترس و قفسه سینه ای که تند تند حرکت میکرد
نگاهش کردم
اون هم نگاهش بین چشمام نوسان داشت..
– مدار عقل من همینه!
زور!!
به دست بیار تا از دستت نره حتی شده با اجبار.
من منتظر گذشتن ساعت نمیمونم
ساعتو میکشم جلو!
پس با همچین آدمی از حرفای پنهونی داداشت نگو.
چون پاش بیفته سر همه رو چال می گیرم!
چشمکی زد و ادامه داد :
– گرفتی که؟

با حرص نگاهش کردم و جواب دادم :
– نه نگرفتم!
چون تو سر هر کیسو بتونی جدا کنی
با اهورا نمیتونی هیچ کاری داشته باشی!
نیشخندی زد و گفت :
– دخترک کوچولوی من!
عروسک من!
اهورا معاون شرکتیه که من دایرش کردم
با من قرارد اد داره تا چندسال اینده سر کارش بمونه
وگرنه ضرر مالی بزرگی بهش می رسه!
تخس گفتم :
– برای نجات دادن من از پولش میگذره…
اصلانی ها برخلاف شاهرودی ها ناموس رو به پول
ترجیح میدن…
دیدم که خون تو چشماش دوید..
دیدم که با عصبانیت دندون رو دندون سابید.
– ناموس فرو شی شاهرودی ها رو کِی دیدی اصلانی؟!
کِی دیدی که واسم زبون دراز کردی؟!
ترسیده خواستم عقب تر برم
که به تاج تخت خوردم
– حرفی که از دهنت درمیاد رو مزه اش کن
وگرنه من حرف اندازه دهنت بهت یاد میدم.
اینو گفت و عقب رفت
دستمو رها کرد و تا خواستم بلند بشم
دستشو جلوی بدنم حایل کرد
و خودش هم کنارم دراز کشید.
دستشو عقب کشید و گفت :
– دراز بکش.
– نمیخوام اینجا باشم نیاز به فکر دارم.
– فکر کن.
– اینجا تنها نیستم باید..
– باید یه جا تنها باشی تا بتونی فکر کنی؟
– آره.
– خیله خب.
اینک گفت و به سمتم چرخید.
تو یه حرکت منو جلو کشی د و محکم بغلم کرد
پاش رو هم روی پام گذاشت
و گفت :
– حالا دیگه تو بغلمی..
اونجا هم فقط خودتی، تنها!
خوب فکر کن!

خدای من!
این دیگه چه کاری بود!
باید تکونی به خودم دادم
دماغم به قفسه سینه اش چسبیده بود
و نمیتونستم حتی یه سانت تکون بخورم.
– اینطوری نفس همبه زور میکشم
چه برسه که بتونم فکر کنم.
اذیت کن شهریار.
– چیه؟ تا چند دقیقه بهش که همش امیر شاهرودی
بودم!
الان شدم شهریار؟!
جالبه واقعا برام!
یه وقت کم نیاری از زبون شما!
عصبی پوفی کشیدم و سعی کردم تکونی به دستم بدم
به زور دستمو بالا کشیدم و مشتی به قفسه سینه اش
زدم
البته مشت که نه!
فقط انگشتامو جمع کردم و به حالا مشت از فاصله دو
سانتی به قفسه سینه اش کوبیدم
– میخوام برم پیش اهورا.
– اون داره با رفیق شفیقش اختلاط میکنه!
– باید برم…
باید بدونم چرا این همه سال بیخیال ما زندگی کرده!
– بیخیال بیخیالم نبوده
مجبور شده اینطوری وانمود کنه
تا شما رو از شر تیمسار نجات بده
پوزخندی زدم و تکرار کردم :
– شر تیمسار!
و تونست نجات بده؟
طلبکار گفت :
– اره. به نظرت الان شری گردن تو رو گرفته؟!
– تویی که عین چی دورم پیچیدی! شر نیستی؟!
سرشو پایین اورد و یکم حصار دستشو شل کرد
عقب رفتمکه خیره تو چشمام گفت :
– که من شرم دیگه؟
چشماش چقدر تو اون لحظه زلال و پاک بودن
اونقدر قشنگ که دلم میخواست ساعت ها توشون
غرق بشم
از غفلتم سواستفاده کرد و خم شد
دماغمو گاز گرفت و عقب رفت.

آخی گفتم و دماغمو به قفسه سینه اش مالیدم
– نکن داری اب دماغ پاک میکنی با لباسم؟
با حرص گفتم :
– نه خیر دارم میمالمش تا دردش کمتر بشه.
– یه گاز بود فقط دختره!
– دندون نیست که از انبر بدتره!
تخس نگاهش کردم که سر عقب داد و بلند خندید.
– کوفت
خواستم دوباره مشت بزنم که گفت :
– دوستت دارم.
دهن باز شده ام و دست مشت شده ام همونطور موندن
سر پایین اورد و با اشتیاق نگاهم کرد
نگاهش اول به چشم چپم بود و بعد چشم راست.
وقتی شگفت زدگیم رو دید دوباره گفت :
– دوستت دارم رهایش.
من خیلی دوستت دارم دختر کوچولوی من!
چونه ام از بغض لرزید و رو برگردوندم.
نمی شد…اینطوری نمی شد…
خیلی…اون…
نفس عمیقی کشیدم تا بغضمو قورت بدم.
– هی هی! نگام کن ببینم!
نگاهش نکردم و سریع سرمو به قفسه سینه اش
چسبوندم
تند تند بزاق دهنمو قورت دادم
بهمگفته بود دوستت دارم!
گفت خیلی خیلی دوستت دارم دختر کوچ ولوی من!
چقدر این جمله به دلم نشسته بود
چه قدر لذت برده بودم از این جمله.
بالاخره تو یه شرایط عادی به زبونش اورده بود.
بالاخره گفته بود که منو دوست داره…
– رهایش!
– نگاهت نمیکنم.
تو صداش خنده موج میزد :
– با توام ها دختره!
نمیخوای یه نگاهی کنی؟!
این چه وضعی تیه اخه.
بهت گفتمدوستت دارم اونوقت تو رو میگیری؟
الان باید بپری روم.
– خودت زحمتشو کشیدی دقت کن ببین کجایی.

بلندتر خندید و محکم تر بغلم کرد
سرش رو روی سرم گذاشت و گفت :
– میخوام بخوابم تکون نخور.
چیزی نگفتم و طولی نکشید که صدای نفس هاش
پیچید.
اون روز تا ساعتی که شهریار از خواب بیدار بشه
تو همون حالت…همون حالتی که تو بغلش بودم
به روزهایی که از سر گذرونده بودیم فکر میکردم
به اتفاقاتی که برامون رخ داده بود
به تموم سرگذشتی که داشتیم…
گاهی به این فکر میکردم
که اگه هرگز به شاه ین قول نمیداد
که ادامه راه شهریار رو بره الان کجا بود
گاهی هم به اینکه اگه عاشقم نمی شد
یا اگه سپنتا عاشق میترا نمی شد
من الان کجا بودم
توی زندان منتظر حکم اعدامم؟!
یا شاید هم تا به حال به جرم قتل مادرم اعدام شده
بودم!
به این فکر کردم که چه آینده ای رو می خوام
حالا که کسی نبود..
حالا که نیازی به مخفی کاری نداشتم!
باید راحت فکر می کردم
من هنوز به شهریار علاقه داشتم
مردی که روزی به زور منو همراه خودش کرد
تا مادرم رو بهم نشون بده…
تا منو وارد نقشه های پلیدش کنه!
منو عاشق کرد تا بتونه راحت انتقام بگیره…
من هنوزم عاشق بودم…
هنوزم مثل قبل دلم میخواست بخنده
هنوز هم وقتی که عصبی میشد و رگه های سرخ توی
سفیدی چشماش میشستن
لبخند روی لبم مینشست
هنوزم دوست داشتم تا لمسم کنه
با دیدن نگاه خیره اش به خودم
و توجهش به من لبخند روی لبم مینشست.
آره…من در مفتضحانه ترین حالت ممکن …
با وجود تمام رفتارهام که سعی میکردم شهریارو پس
بزنم
اما هنوز دوستش داشتم
هنوز عاشقش بودم و راهی برای نجات هم نمیدیدم!

اینکه اهورا برادرم بود یا نه…
اینکه اون حرفها رو شاید حتی برای گمراه کردن
سامی ار به زبون اورده بود
یا نه حقیقت داشت، هم فکرم رو به خودش مشغول
کرده بود
جایی خونده بودم
شوک اول، شوک وحشتناکیه…
شوکی که تا ابد فراموش نمی شه
و برای پذیرش اتفاقی که افتاده هم زمان زیادی نیازه!
اما به مرور زمان وقتی اتفاقات عجیب زیادی رخ بده
وقتی هر بار یه اتفاق نادر باعث بشه شوکه بشی
کم کم دیگه خودت هم عادت می کنی…
من این بار زیاد شوکه نشده بودم
من مادری داشتم که فقط دوازده سال ازم بزرگتر بود
پس داشتن یه برادر از همون مادر
برام خیلی هم تعجب آور نبود!
اون روز وقتی که شهریار از خواب بیدار شد
و من رو غرق در افکارم دید
بیصدا بلند شد و قبل از رفتنش بوسه ای به سرم زد..
دقیقه های بعدی وقتی در اتاقم باز شد
من خودمو بیشتر تو ملحفه قایم کردم
و شخصی پشت سرم روی تخت نشست.
– نمیدونم چه طوریه…چه طوریه که هرچی می شه
هرچی بیشتر می گذره همه چی عجیب تر می شه
به جای کم شدن سوال هام…
سوال های من دارن دوبرابر می شن.
دغدغه هام دارن بیشتر می شن
تا قبل از آشنایی با تو یه مادر داشتم یه پدر
روهام بود و منی که دوشیفت کار میکردم
تموم فکرم این بود که کار کنم
کار کنم تا مامان منت نذاره
تا نگه روهام رو میخواستیم بدیم بهزیست ی
تموم فکر و ذکرم روهام بود
بعدش…بعدش تو اومدی…
تو اومدی و شدی یه دغدغه
واسه فرار کردن از دستت خیلی تلاش کردم
بعدش تو میترا رو اوردی
گفتی مادرمه…منو بزور بردی ببینمش..
رابطه ام با میترا خوب شد
باز هم تو اومدی
اومدی و از ارث و میراث اصلانیها حرف زدی

نیشخندی زدم و دومرتبه ادامه دادم :
– اونقدر گفتی که ارث و میراث اونا حق منه
اونقدر از سهم الارث گفتی
که میترا رو هوایی کردی
گفتی اگه دختر شاهین بشم
اگه به جای دخترخاله ای که فوت شده اسمم بره تو
شناسنامه شاهین
اگر برای محرمیت به شاهین
محرم تو بشم تا بتونم تا ابد بهش محرم باشم
منو زنت کردی
وقتی سپنتا با میترا ازدواج کرد
وقتی روز عقدشون فهمیدم اون کیه
فهمیدم همه کارات نقشه داشته
وقتی دنبال فرار بود م
اما تو اخرین ضربه رو زدی!
روهام رو فرزند خودت کرده بودی…
راهمو بستی و من شدم اونی که هفتگی و ماهیانه
مهمون عمارتت شدم
تا بتونم پسرمو ببینم…
حالا…حالا برام یه داداش اوردی..
یه داداش از خون خودم..
یه داداش که منو مثل جونش دوست داره
الان ببین دغدغه هام چقدرن
میترا…بچه اش…سپنتا…روهام…
تو…اهورا…خودم..
این همه فکر بر ای من زیادیه…
این همه استرس برای نداشتن…
برای از دست دادن…اینا واقعا برای من زیادیه!
من…من دنبال ارامش بودم
دنبال اینکه یه شب بدون نگرانی بخوابم
که یه روز فقط دوشیفت کار نکنم
اما حالا…حالا کلی پول دارم…کلی ثروت
ولی هنوز نگرانم..حتی بیشتر از قبل!
نمیدونم چیکار باید کنم
نمیدونم چطور از همه دوست داشتنی هام مراقبت کنم
نمیدونم چرا حتی نمیرم سراغ اهورا
نمیرم تا بهش مشت بزنم و بگمچرا..
چرا تا حالا منو به حال خودم رها کرده!
چرا الان اومده تا یه بار بشه روی دوشم!

نفس عمیقی کشیدم و اهی پشت بندش…
– من نیومدم تا بار روی دوشت باشم
اومدم تا تنها نباشی…تا تنها غصه میترا رو نخوری
غصه بچه اشو نخوری
اومدم تا ببینم میخندی…تا…
من نمیدونستم تو کجایی..خیلی وقت بود که امیر دورم
کرده بود
که منو فرستاده بود استرالیا
من فقط از روهام خبر داشتم
فقط و فقط اونو میدیدم و با اون کانکت بودم
من نمیدونستم میترا زن ایلیاست
نمیدونستم امیر چه نقشه ای داره
اگه بودم…اگه…لعنت بهت!
با چشمای گشاد شده به مقابلم خیره شده بودم
شهریار نیومده بود تو اتاق بلکه اهورا اومده بود.
اروم ملحفه رو پایین تر دادم
و به سمتش برگشتم.
روی تخت نشسته بود، دقیقا پشت سرم
با دستاش، دو طرف سرش رو گرفته بود
و کلافه به جایی اون طرف تر از تخت نگاه می کرد
نمی دونستم باید چیکار کنم!
لمسش کنم؟! صداش بزنم؟!
یا فقط نگاهش کنم تا زمانی که بتونه خودش رو جمع
و جور کنه!
نفس عمیقی کشیدم و یه لحظه کوتاه چشم بستم
” از عقلت استفاده کن رهایش! ”
چشم باز کردم و دستمو پیش بردم به سمت دستش
و لمسش کردم و پایین کشیدمش
که سرش به سمتم برگشت.
چشماش سرخ شده بودن و نوک بینی اش قرمز شده
بود
دلم نمی خواست حتی فکر کنم که بغض کرده..
که اون سرخ شدن برای این بود که کم اورده
مات پرسیدم :
– گریه میکنی؟!
نفس لرزونی کشید که دستشو کامل پایین کشیدم
و بین دو دستم گرفتم.
– اهورا؟!
نیشخندی زد و به چشمام نگاه کرد.
– ازم چقدر متنفری؟!

4.1/5 - (11 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x