رمان عروسک پارت 50

 

ناراحت نگاهش کردم
چرا همچین فکری می کرد؟!
کی گفته بود که ازش متنفرم؟!
مگه اصلاً میشد آدم از هم خونِ خودش…
از برادر خودش…از کسی که باهاش نه ماه تو شکم
مادرش بوده
متنفر باشه؟!
به خدا که نمی شد…
من حتی وقتی نمیشناختمش هم دلم براش رفته بود
چه برسه به الان…
الان که می دونم اون کیه..
چه طور بهش نفرت بورزم؟!
به مردی که چشماش با اشک بهم دوخته شده..
– من ازت متنفر نیستم…
لبخند تلخی زد
– من اگه میومدم…اگه به شنیده هام اعتماد نمیکردم…
– منم به شنیده هام اعتماد کردم.
منم باور کردم که داییم پدرمه
که میترا عمه امه. حتی با ور کردم فقط یه قل بودم
باور کردم شهریار دوستم داره
که سپنتا فقط یه مزاحم بود
باور کردم که روهام رو دو دستی سپردمش به شهریار
که اسمش رفت تو اون شناسنامه.
منم مقصرم…منم اسیرِ چیزایی ام که شنیدم.
پس…پس توام ازم متنفری؟!
اره؟
سر کج کردم و با دلهره نگاهش کر دم.
– ما…میترا حتی سراغت رو هم نگرفت
تو رو داد به تیمسار!
توام متنفری؟!
چیزی نگفت و فقط نگاهش رو گرفت
اما من جوابش رو گرفته بودم
تو دلم گرفته بودم…اون جواب رو با مغزم بهش رسیده
بودم
وقتی که میترا اینقدر ازش میترسید
وقتی که اینقدر ازش هراس داشت و کسی اونا رو با
هم تنها نمیذاشت
وقتی با دیدنش کارش به بیمارستان کشید
پس میدونست که اهورا ازش نفرت داره
که منتظره تا بهش زخم بزنه!

دلم میخواست فقط چند دقیقه جای میترا باشم
جای اون باشم تا ببینم اون چطوری میتونه اینقدر
تحمل داشته باش ه
که با دخترش هرچندوقت یکبار به بهونه حال و احوال
پرسی یه عمه و برادرزاده حرف بزنه
و پسرش رو هم سپرده باشه دست بزرگترین دشمنش
دلم میخواست بدونم این حجم از خود داری..
این حجم از صبوری و دل فراخی رو از کی به ارث
برده بود…
پس چرا من قلبم برای روهام میرفت
بر ای روهامی که چندروز ندیده بودمش
و میترا بچه هاشو اینقدر راحت دور انداخته بود.
– اون ما رو دور انداخت، اهورا؟
با اتمام سوالم به اهورا نگاه کردم
که دیدم سر بلند کرده و با افسوس نگاهم میکنه.
تلخندی زدم و گفتم :
– دور انداخت نه؟ منو تو رو…و حالا…
حالا یه بچه داره! شوهر داره. زندگی…
اون بچه…اون تو دامن پر مهر مادرش بزرگ میشه
باباش دست نوازش رو سرش میکشه
اون بچه واسه خاطر خوردن ترشی های سفارشی
رستوران از مادرش کتک نمیخوره
نه؟!
اهورا با دلسوزی نگاهش تو صورتم گشت
و همراه با اولین قطره اشکی که از چشمم پایین ریخت
نچی کرد.
– عزیزدلم!
دستشو از دستم بیرون کشید
و بازومو تو دست گرفت و منو به سمت خودش کشید
محکم بغلم کرد و سرشو روی سرم گذاشت
– دخترک من!
خواهر کوچولوی من. باور کن…باور کن که میترا…
چنگی به پشت لباسش زدم و گفتم :
– میترا ما رو دوست نداشت
اه عمیقی کشیدو با صدای خشداری گفت :
– اون …اون مجبور بود یعنی…
یعنی ما بدموقعی اومدیم!
ما…
تک خنده ای پر از غم کرد و ادامه داد :
– اون فقط ۱۲ سالش بود رهایش.

میدونستم..
خودم هم میدونستم که سن میترا برای بارداری اون هم
دوقلو خیلی کم بوده
که خطرات زیادی هم کشیده
اما تموم این چندسال که حقیقت رو فهمیده بودم ساکت
بودم
تموم این چندسال به روش نیورده بود م
نه روی اون…با هیچ کس صحبتی نکرده بودم
چون هیچ کس دردی که من کشیده بودم رو نکشیده
بود
هیچکسی نمیتونست درکم کنه
اما اون نه…اهورا خودِ خودم بود
همون قل دیگه ای از من که درست مثل خودم رها شده
بود
اهورا هم حسرت مادر داشت
اهورا هم به شکم میترا با ناراحتی نگاه میکرد
اون هم حس میکرد که در حقش اجحاف شده
دعا میکرد که ایکاش جای اون بچه باشه؟
– دلم میخواست جای اون بچه باشم.
بچه ای که همه برای اومدنش شادن…همه خوشحالن
ما تو بدموقعی اومدیم…
حتی کسی از اومدنمون هم خوشحال نشد!
نفس عمیقی که کشید رو حس کردم
حس کردم که با کلی درد نفس کشید
با حسرت با غم و اندوه!
– رهایش؟!
ناراحت خندیدم و گفتم :
– الان که دیگه نیست…الان که کسی نیست و فقط
خودمونیم
پس چرا حرف نزنم؟!
من دلم داره میترکه اهورا!
دستش بین دو کتفم رو نوازش کرد
– بگو …اگه فکر میکنی خالی میشی
که دیگه خیالت راحت میشه بگو
اما جلوی من نگو دلت داره میترکه
چون طاقت ندارم دیگه..
دیگه نمیتونم وقتی بهت رسیدم رهات کنم.
لبخندی زدم و نفس عمیقی کشیدم
اشک از چشمام پایین ریخت
و صورتمو به لباسش مالیدم.

شروع رابطه خواهر برادری ما از همون روز بود
شروع تماس ها، لبخند ها، صمیمیت ها
و این میون چیزی که دلمو میشکست
رفتنِ روهام به استرالیا بود
اینکه من دلم براش تنگ شده بود…
شهریار هنوز همون آدم قبل بود
هنوز اجازه نمی داد من حتی با روهام تماس بگیرم.
با میترا دیدار کرده بودم
اما چیزی به روش نیورده بودم
یعنی ازم خواسته بودن که به خاطر موقعیتش چیزی
نگم
که مجبور به توضیح باشه
من هم فقط تو جواب سپنتا سری تکون دادم
و باز هم ب غضم رو فرو خوردم.
سهم من از مادرم قد پرسیدن یه سوال هم نبود
و این قسمت دردناک ماجرا بود!
رابطه خوب و من اهورا باعث شده بود
شهریار با خیالِ راحت تری درگیر کارهاش باشه
چون اهورا نسخه دوم خودش بود
و حواسش خیلی خیلی خیلی به من بود.
روی مبل نشسته بودم و به شهر یار و اهورا نگاه
میکردم
درگیر کارهاشون بودن
و سرشون تا قفسه سینه خم شده بود تو لپ تاپ
پاروی پا انداختم و گفتم :
– امروز میترا نوبت دکتر داره!
توجهی بهم نکردن که نچی کردم
پامو پایین اوردم و تن جلو کشیدم
– امروز میترا نوبت دکتر داره.
– چشم ایلیا روشن.
چپ چپ به اهورا نگاه کردم
و بعد به شهریار نگاه کردم که اخم کرده بود
و نگاهش با جدیت و دقت به مانیتور بود
– ازم خواست باهاش برم.
یه تای ابروی شهریار تو همون حالت بالا رفت
اما نگاهم نکرد
اهورا یه لحظه نگاهم کرد
و دومرتبه نگاهشو به لپ تاپ داد.
– شنیدین چی گفتم؟
گفتم میخوام با میترا برم دکتر

اهورا سر بلند کرد و خواست چیزی بگه
که شهریار تک سرفه ای کرد و تو همون حالت گفت :
– شنیدن شنیدم. اما خب قرار نیست جایی بری!
با چشم های درشت شده نگاهش کردم
که دیدم اهورا لبخندی زد و سر پایین انداخت
– یعنی چی که قرار نیست؟!
مادرمه! میخوام باهاش برم دکتر. تنهایی…
– یه نره خر شوهرشه با اون بره.
با حرص گفتم :
– اون نره خر کار داره نمیتونه.
شهریار سری تکون داد و همونطور که خم شده بود و
چیزیو تو دفتر یادداشت میکرد گفت :
– توام نمیتونی.
– یه دلیل منطقی بیار تا قانع بشم.
– دلیل از این منطقی تر که شوهرت اجازه نمیده؟
پوفی کشیدم و گفتم :
– اون وقت دلیل منطقی شوهرم چیه؟
– شوهرت منطق نداره پس دنبال چیزی نباش.
نالیدم :
– شهریااااااااااااار.
– جوابی نداد که با عصبانیت گفتم :
– حداقل نگاهم کن نترس کارت عقب نمیفته.
مکثی کرد و خودکار رو روی دفتر انداخت
سر بلند کرد و جدی و خاموش نگاهم کرد
عصبی شده بود؟! منم شده بودم!
نباید میفهمیدم چرا اجازه نمیده با میترا برم؟
خیره تو چشماش شمرده شمرده و محکم گفتم :
– من…می…خوام…با..میترا…برم…دکتر!
– منم اجازه نمیدم.
وقتی جوابی ندادم و فقط با حرصو آز نگاهش کردم
ابرویی بالا داد و پرسید :
– تموم شد؟!
عصبی به اهورا نگاه کردم
که خموش و با لبی که روش لبخند نقش بسته بود
به دوئل بین ما نگاه میکرد
– تو نمیخوای چیزی بگی؟
ناسلامتی مادرته!
دستاشو بالا برد و گفت :
– منو قاطی نکن حوصله غرغرهای شوهرتو ندارم.
هرچی هست خودتون حلش کنین!

با عصبانیت زیادی گفتم :
– برات متاسفم اهورا!
خندید و سری تکون داد و گفت :
– آخه شما تاسفت هم قشنگه!
چپ چپ نگاهش کردم و رو به شهریار گفتم :
– با اصغر میریم و میایم.
فقط بی صدا نگاهم کرد که خودمو جلوتر کشیدم.
خیره به من گفت :
– اهورا برو بیرون چند لحظه.
اهورا نگاهی به من و بعد به شهریار کرد
در حالی که سعی میکرد لبخند نزنه بلند شد
و گفت :
– خوش بگذره عزیزانم.
و به سمت در رفت.
مات نگاهش کردم که بیرون رفت و در رو بست.
شهریار هم بلند شد و به سمتم اومد
عقب رفتم و به پشتی مبل تکیه داد م
که شهریار مقابلم ایستاد و دستاشو روی دسته مبلی
که روش نشسته بودم گذاشت
خم شد روم و بادقت نگاهم کرد.
منم فقط نگاهش میکردم که گفت :
– خب! حالا حرفت و بزن.
کجا میخواستی بری و چرا؟!
واقعا فکر میکرد وقتی اینقدر بهم نزدیکه
و اینطوری نگاهم میکنه میتونم دوباره اون حرفا رو
عنوان کنم؟
چه قدر باید پرجرات میبودم تا انجامش میدادم!
– خب؟ منتظرم رهایش!
اروم خواستم از زیر دستش در برم
و بلند بشم که روم خیمه زد و صورتش تو فاصله کمی
از صورتم قرار گرفت.
– م…میترا تنهاس…سپنتا کار داره..
اونم…اونم باید بره چکاپ.
– خب این به تو ارتباطی نداره.
نتونستم جلو گشاد شدن چشمام و طلبکاری لحنم رو
بگیرم.
– اون مادرمه!
ابرویی بالا داد و گفت :
– توام ز ن منی. انتظار داری رهات کنم بری؟
– میخوام فقط باهاش..
– اون بیرون ادمای زیادی منتظرن به من ضربه بزنن
میفهمی؟

تخس گفتم :
– اون مادرمه میفهمی؟!
نیشخندی زد و نگاهش بین چشمام جابجا شد
ابرویی بالا دادم و گفتم :
– هوم؟ میفهمی؟
– تو میزان فهم و شعور من شکی داری؟
جوری عنوانش کرده بود
که انگار برای جوابش هزارتا فکر داشت
بزاق دهنمو قورت دادم و نگاهمو گرفتم
– هی هی تا کم میاری نگاهتو نگیر.
نگاهمو سریع به چشماش دادم و گفتم :
– کم نیوردم من. فقط…
– فقط فهمیدی حریف من نمیشی
همین!
جوابی ندادم و پوفی کشیدم
اعتماد به نفسی که اون داشت
شاید میشد گفت هیچ آدمی تو دنیا نداشت
وقتی دیدم هنوز روم خیمه زده
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
– خیله خب حالا تو بلند شو.
– بلند بشم ؟!
– اوهوم
– چرا؟
مات نگاهش کردم که سری تکون داد.
– چرا بلند شم؟ جام خوبه!
– تو حلق من جات خوبه؟!
سرشو جلوتر اورد و با لحن مرموزی گفت :
– کلاً چسبیده به تو…داخلِ تو…
با شنیدن کلمه ای که گفت چشمام گشاد شد
سریع نگاهمو گرفتم و
بیشعوری زیرلب نثارش کردم.
مردک نفهم! این چه وضع حرف زدنش بود!
یکم خجالت هم خوب چیزی بود
صدای بلند قهقهه اش اومد.
– چی شد؟ گرخیدی که شما!
نگاهش نکردم و فقط خیره به فرش گفتم :
– میخوام برم.
– جات خوبه!
پوفی کشیدم و باز هم نگاهش نکردم.
– رهایش؟

واقعا فکر میکرد نگاهش میکنم؟
اون هم وقتی اونطوری حرف زده بود؟
حالا هرچقدرم که با ناز صدام کنه
یا بخواد منتم رو بکشه!
– نگاهم کن شما ببینم.
– نمیخوام تو خیلی بی تربیتی!
– د اخه دختر کوچولو. من انجامشم دادم
اونوقت تو از حرفش خجالت میکشی؟
وای خدایا!
این چه چرندیاتی بود که اون میگفت
واقعا چه طور میتونس ت اینقدر منحرف باشه!
– هوم؟! نکنه یادت میره اخرشبا کجایی و…
چشمامو بستم و گفتم :
– محض رضای خدا ساکت باش.
– من برای رضای خدا کاری نمیکنم.
با حرص تو همون وضعیت گفتم :
– پس گربه ای!
وقتی نفساش دم گوشم نشست
خواستم گردن کج کنم که اجازه نداد.
– اره دقیقا گربه ام. کورم هستم
باید لمس کنم تا بفهمم چه خبره!
اینو که گفت طاقت نیوردم و به سمتش برگشتم
که بینی ام به بینی اش برخورد کرد
دیدم که صورتش تقریبا چسبیده به صورت منه
و نگاهش پر از شیطنت روی لبامه.
– اهورا میاد برو عقب.
نگاهشو بالا کشید و خندون گفت :
– مگه میخوام چیکار کنم؟ خب بیاد!
یه لحظه به خودم لعنت فرستادم
این چی بود که من گفتم آخه!
– هی. ..هیچی…کلی گفتم بهم چسبیدی!
– نه دیگه راستشو بگو. چه فکرایی تو سرته؟
به هرحال توام واسه خودت حق انتخاب داری
حق تایم حق مکان.
اگه فانتزیت تو هال و…
دستامو روی قفسه سینه اش گذاشتم
و هلش دادم عقب که یه ذره هم تکون نخورد.
— برو عقب ببینمممم.
– گفتم که جام خوبه! توام حرفتو بزن.
– جای من بده!

– عه؟! دلت میخواد کجا باشی؟!
با خجالت نگاهش کردم و نالیدم :
– شهریاااار.
– جون دلم؟
– اذیتم نکن. برو کنار اهورا میاد ما رو میبینه.
سر جلو کشید که وحشت زده نگاهش کردم
لبش رو روی گونه ام گذاشت و منو بوسید
بعدش سر عقب کشید و تو چشمام نگاه کرد
وقتی دید نگاه منم خیره بهشه لبخند زد
عقب رفت و دستاشو از روی دسته مبل برداشت
صاف ایستاد و چند قدم عقب رفت
دستاشو تو جیب شلوارش فرو کرد و گفت :
– به اصغر میگم ببردت..
بین حرفش ایستادم و با خوشحالی گفتم :
– واااای…من…
– اما…
گیج نگاهش کردم که تکرار کرد :
– تا اینجاش اوکیه؟!
سری تکون دادم و منتظر نگاهش کردم.
– خب…اما بعدش…چندوقتیه که فاصله گرفتی…
اینو حواس ت هست؟
مات نگاهش کردم که اینبار اون منتظر نگاهم میکرد.
– حواست هست رهایش؟
اروم سری تکون دادم.
– میتونی یه کم حواستو جمع کنی؟
که یادت بیاد من کی ام خودت کی هستی؟
چه نسبتی بینمونه؟
چه وظایفی نسبت به هم داریم؟
داشت غیرمستقیم میگفت…
داشت غیرمستقیم به روم میورد…
چاره ای هم جز قبول کردنش نداشتم
نه برای میترا بلکه برای خودمون
اون واقعا تو رابطه نشون داده بود مرد صبوریه
من هم دیگه از اون حس اولم فاصله گرفته بودم
حضور اهورا و گفتنش از گذشته اشون
باعث شده بود تا نسبت به شهریار باز هم دل گرم بشم
تا باز هم باهاش رویا بافی کنم
و یادم بیاد اون هم یه ادمه
یه ادم که میتونه عاشق باشه
میتونه دوست داشته باشه…میتونه عشق بده
و عشق بگیره!

با اطمینان نگاهش کردم که دیدم
نگاه اونم جدی به چشمامه.
وقتی نگاه من و اطمینان داخلش رو دید
لبخندی ز د و به اتاقم اشاره کرد
من هم با شوق به سمت اتاقم رفتم.
**********************
همونطور که از مطب دکتر بیرون میومدیم
رو به میترا گفتم :
– دیدی که!
دکتر هم گفت استرس نداشته باش.
نفسی بیرون داد و جوابمو نداد.
حس میکردم میخواست چیزی در رابطه با اهورا بگه
اما چون فکر میکرد من خبر ندارم
پس توانایی گفتنش رو نداشت.
سری با افسوس تکون دادم و دکمه اسانسور رو زدم
اخ میترا! میترا! میترا!
چه کاری بود که تو نوجوونیت کردی
که هنوز هم نمیتونی ازش صحبت کنی
چه جور دل از بچه هات کندی!
مگه نمیگن بچه پاره تنه!
مگه نمیگن بچه از گوشت و خون آدمه
من قلبم برا روهامی که بچه ام نبود میرفت
تو چرا بچه هاتو رها کردی !
من اگر روزی صاحب بچه میشدم.
حاضر بودم بمیرم اما ازشون جدا نشم..
یه هوس…طمع ثروت…تورو سالها از همه چی دورت
انداخت…
شروین اصلانی ارزششو داشت؟
مایملک اصلانی ها ارزش این همه سال تنهاییو
داشت؟!
– همه چی خوبه؟
از فکر دراومدم و نگاهش کردم
نگاهش به زمین بود
اما با حس کردن سنگینی نگاهم، به سمتم برگشت
لبخندی زد و دوباره تکرار کرد :
– خیلی تو فکری! پرسیدم همه چی خوبه؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم :
– تقریبا همه چی خوبه. یعنی چیزی …
– با شهریار خوشبختی؟
چه قدر سوال سختی بود.
شهریار!!

 

4.1/5 - (7 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x