رمان عروسک پارت 51

 

باید میگفتم اره؟!
یا میگفتم نه؟!
اصلاً خوشبختی چی بود!
چی رو میشد خوشبختی، معنا کرد!
اینکه صبح با خستگی و کسلی بری سر میز صبحونه
بعد کسی باشه که بهت برسه
برات تو بشقابت غذا بریزه
حواسش باشه چی میخوری
چی دوست نداری بخوری، چی دوست داری بخوری!
یا حتی اینکه صبح با شادی پاشی
بری سر میز تنها بشینی چون تنهایی!
کدومشون خوشبخت بودن؟
از نظر من هردوشون خوشبخت بودن!
خوشبختی قاعده و قانون نداشت..
اینطوری نبود که بگیم دو به علاو ه دو حتما میشه
چهار!
که اگه صبح قبل ۹ بیدار شی
حتما خوشبختی!
یا اینکه اگه روزی بیشتر از ۳۰ بار بخندی خوشبختی.
خوشبختی رو باید میشد لمس کرد
تو اون لحظه ای که پر از غمی
پر از استرسی اما وقتی یه نفر باعث میشه لبخند بزنی
و تو توی اوج دردها و مشکلات
هنوز لبت به خنده باز میشه
پس خوشبختی!
– رهایش؟!
به میترا نگاه کردم که بیرون اسانسور ایستاده بود
و نگاهم میکرد.
کِی رسیده بودیم؟!
پوفی کشیدم و از اسانسور بیرون رفتم.
باهم به سمت در خروجی ساختمون رفتیم.
اصغر مقابل پل ایستاده بود
با دیدنمون به جلوتر اشاره کرد
سری تکون دادم و دست میترا رو گرفتم
و همونطور که به سمتی که اصغر اشاره کرده بود
میرفتم گفتم :
– اروم بیا زیاد عجله نکن.
– نگران نباش.
لبخندی بهش زدم و دلم میخواست بگمنمیتونم!

که شاید بتونم نگران خودم نباشم
که نگران اتفاقاتی که برای خودم میفته نباشم
اما برای تو…نه! برای تو رو نمیتونم.
سخت ترین کار دنیا هم همینه!
با رسیدن به ماشین اصغر، در صندلی عقب رو باز
کردم
و همونطور که میترا رو هدایت میکردم
تا داخلش بشینه
دفترچه میترا رو از کیفم بیرون اوردم
از سقف ماشین به سمتش سُر دادم
و گفت م :
– داروهاشو بگیر لطفا.ً
سری تکون داد و همونطور که دفترچه رو میگرفت
چشمی گفت و رفت.
من هم نشستم و به در رو بستم.
سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و نفسی کشیدم
چشمامو بستم و گفتم :
– آخییییییییییش.
– خسته شدی؟
تو همون حالت گفتم :
– چندوقتیه همه چی انگار تو همه!
ارامش…ارامش…نیست.
و تلخندی زدم.
– ارامشو باید ساخت.
اینو گفت و دستشو روی دستم گذاشت
لبخندی زدم که امیدوار بودم ببینه
– با چی باید ساخت؟! مواد لازمش چیه؟
– اینکه جایی باشی که دوس داری!
– همیشه ممکن نیست!
– جایگاهت رو دوست نداری؟!
فکری کردم و جایگاهم کجا بود؟!
– اینکه تو زندگی شهریار باشی رو دوست نداری؟!
صدای باز شدن در که اومد دیگه چیزی تو جوابش
نگفتم
– ببخشید شما؟!
با صدای پر سوال میترا چشم باز کردم
و نگاهم به مردی خورد که روی صندلی راننده نشسته
بود
تو کسری از ثانیه فهمیدم کی بود!
همونی که اون روز توی رستوران میخواست منو
ببره.
دستم به سمت دستگیره رفت
که قفل مرکزی رو زد.
– رهایش؟
میترا ترسیده بود…استرس داشت..
دکتر گفته بود هربار که استرس میگیره
انگار که داره بچه اشو هل میده تا بدنیا بیاد

لبخند پر استرسی زدم و گفتم :
– میترا! ایشون اشنان نگران نباش
میترا پر ترس نگاهش بین من و مرد رد و بدل شد
مرد اما لبخند قدرشناسانه ای زد
و به سمتم برگشت و نگاهم کرد
– سلام خانوم.
توجهی نکردم و بزاق دهنمو قورت داد م
نگاهی به بیرون انداختم
چرا اصغر نمیرسید!!
– آقا میخوان شما رو ببینن.
نفس ع میقی کشیدم و تیمسار…
تیمسار که ترسی نداشت…هیچ ترسی نداشت
چرا باید استرس میگرفتم؟!
نیم نگاهی به صورت رنگ پریده میترا انداختم
و رو به مرد گفتم :
– ایشون نمیتونه.
دلمنمیخواست بگم مادرمه.
میترسیدم که اگه بفهمه کیه بلایی سرش بیاره
مرد هم نگاهی به میترا کرد
و با دیدن حالش گفت :
– ایشون تو ماشین میمونن شما با من میاین.
ناچار و ناراضی نگاهش کردم.
تنها راهی که صدمه ای به میترا نمیزد همین بود
بی حرف دستم رو باز روی دستگیره گذاشتم
که اینبار قفل رو باز کرد
دررو باز کردم که دست میترا روی پام نشست
– کجا میری؟ بمون الان اصغر…
لبخندی زدم و گفتم :
– مجبورش نکن که از اسلحه اش استفاده کنه
هیچی نیست میترا.
من میرم و تو منتظر باش تا اصغر بیاد.
میترا سری تکون داد و گفت :
– نه. نمیذارم. اجازه نمیدم ازم بگیرنت.
اینو گفت و با هر دو دستش بازومو گرفت.
– خانوم؟ متاسفم اما دارید مجبورم..
میترا که انگار روانی شده بود
کیفش رو برداشت و دسته کیفش رو تو یه حرکت دور
گردن مرد انداخت
و همونطور که میکشید جیغ میزد.
وقتی دیدم دست مرد به سمت دستی رفت
سریع میترا رو عقب کشیدم

دسته کیف از دستاش رها شد
و مرد هم خودشو جلو کشید
اگه میترا رو عقب نمیکشیدم
مرد دستی رو میکشید و صندلی میخوابید
حتی تصور خوابیدن اون روی شکم میترا
و فشار وارده به بچه..
قبل از اینکه میترا حرکتی کنه پیاده شدم
و مرد هم سریع پیاده شد و قفل رو قبل بستن فعال کرد
میترا با شوک به پنجره چندبار ضربه زد
وقتی دید در باز نمیشه
ناراحت نگاهم کرد
مرد به سمتم اومد و پشتم ایستاد
تفنگش رو دراورد و خیلی نامحسوس پشت کمرم قرار
داد
– معذرت میخوام اما مجبورم.
نمیخوام بعد این همه وقت آقا رو منتظر نگه دارم.
میتونستم حدس بزنم که میترا اون اسلحه رو دیده
– همراهم…
– نگرانشون نباشید الان راننده اتون برمیگرده.
با هدایت مرد به سمت ماشین مدل بالای سفیدی رفتم
امیدوار بودم شهریار حواسش به شنود
و ردیاب باشه
و بتونه منو ردیابی کنه.
توی ماشین که نشستم مرد در رو بست
خودش به سمت صندلی راننده رفت
به عقب برگشتم و اصغر رو دیدم
که از داروخونه بیرون اومد
و همراه پاکت داروها
به سمت ماشین رفت
نفس عمیقی کشیدم که مرد در رو بست
و سریع ماشینو روشن کرد
اصغر نگاهی به دور و بر کرد
و با دیدن ماشین ما، سریع دستشو پشت کمرش برد و
اسلحه اشو دراورد
که مرد پیچید توی کوچه دیگه ای.
– لطفا کمربندتون رو ببندید نمیخوام اتفاق بدی براتون
بیفته و آقا ناراحت بشه.

درست روی صندلی نشستم و به جلو نگاه کردم.
– رییست کیه؟
– بهم گفتن چیزی بهتون نگم.
– تیمساره مگه نه؟!
جوابی نداد که به سمتش برگشتم و تکرار کردم :
– رییست تیمساره؟!
امیدوار بودم که بگه آره
یعنی واقعا هم همینطور بود
از حرفای سامیار و شهریار اون روز همینو متوجه
شده بودم
که اون ادم از سمت تیمسار اومده بود
– چرا جوابمو …
– چرا اینقدر به خودتون سخت میگیرید؟
چشماتو ببندین و از سکوت لذت ببرید
شما روزهای سختی رو پشت سر گذاشتین
این ارامش حق شماست.
با حرص نگاهش کردم که توجهی نکرد
فقط موسیقی بی کلامی رو پلی کرد
و خودش هم با ارامش شروع کرد به رانندگی.
برای اولین بار توی عمرم
دلم میخواست که شهریار زودتر از هرکسی پیدام کنه
دلم میخواست با همون اخلاق گندش
همون دعواهای همیشگیش بیاد و نجاتم بده.
اما انگار اینبار همه چی متفاوت بود
این رو وقتی متوجه شدم که ماشینش توی مکانیکی
بزرگی ایستاد
متعجب به مکانیکی و اون همه مرد نگاه کردم
همونطور که پیاده میشد گفت :
– همراهم بیاین.
تیمسار اینجا بود!!؟
متعجب پیاده شدم و به دنبالش قدم برداشتم
به سمت ماشین بزرگی رفت که روش رو با چادر
پوشونده بودن
میتونستم سنگینی نگاه مکانیک ها و مشتری ها رو
روی خودم حس کنم.
مرد چادر رو برداشت و در جلو رو برام باز کرد
ماشین مشکی رنگ مدل بالایی بود
روی صندلی شاگرد نشستم که در رو بست.
اونها همشون زرنگ بودن.
همشون از ماشین های متفاوتی استفاده میکردن
مثل کاری که سامیار کرده بود.

خودش که نشست نگاهی بهم کرد.
– کمربندتون لطفا!
نفس عمیقی کشیدم و با حرص کمربند رو بستم.
دیگه حالم داشت از خودش و ر ییسش و دستوراتش
بهم میخورد.
– متاسفم اما باید اینو بو کنید.
به سمتش برگشتم که دیدم دستمال پارچه ای و شیشه
دی اتیل اتر دستشه.
با ابروهای بالا رفته نگاهش کردم
که لبخندی زد و گفت :
– آقا گفتن خودتون انجامش بدید.
مخالف ارتباط فیزیکی هستن.
و خب امیدوارم درکم کنین .
– من چشمامو میبندم.
– بیهوشی خواستن!
با حرص نگاهش کردم و دستمال و شیشه رو از
دستش کشیدم
دستمالو برداشتم و در شیشه رو باز کردم
دستمالو روش گذاشتم و سریع برعکسش کردم
و بعد دستمالو روی صورتم گذاشتم
و شیشه رو به سمتش گرفتم.
نفس های عمیقی کشیدم و هرگز فکر نمیکردم که
خودم خودمو بیهوش کنم.
چشمام بسته شد و دستم پایین افتاد.
**************************
– از کِی بیهوشه؟
– بعد از تعویض ماشین آقا.
– گمونم دوز زیادی مصرف کرده!
– بله متاسفانه.
میخواید جناب تیموری رو خبر کنم؟!
– تیموری نگاهش هرز میپره مناسب این موقعیت
نیست .
به سرابندی خبر بده.
– چشم قربان.
– میز رو هم بگو کم کم آماده کنن و بیارن بالا
نمی خوام وقتی به هوش اومد ضعف داشته باشه!
– چشم قربان.
– سیروس..
– بله قربان؟!
– میدونم تو یکی از وفادارترین ها هستی اما..
لمسش که نکردی؟
– نه قربان همه چی طبق خواسته خودتون بود.
– خوبه! میتونی بری!

چشم که باز کردم سقف ابی رنگ اتاق توجهمو جلب
کرد
چندباری پلک زدم تا دیدم واضح شد
سرمو به سمت چپ برگردوندم
پنجره و میز تحریر کنارش
یه لحظه حس کردم تو عمارتم.
نحوه قرارگیری میز و پنجره…
– پس بالآخره بیدار شدی!
صداش…اون صدای تیمسار نبود…
صدای یه مرد جوون بود…یه مرد حدودی سی و چند
ساله!
سرم به سمت راست چرخید
اولین چیزی که تو دیدم قرار گرفت
پیراهن ساتن مشکیش بود.
یقه ای که دوتا دکمه اولش باز بود
فک زاویه دار و لبهای…
– ام…امکان نداره.
لبش به لبخندی با ز شد و گفت :
– خوشحالم که اینجا میبینمت.
تو قلمروی خودم!
خودمو همونطور دراز کشیده عقب کشیدم
و نالیدم :
– ام.امکان نداره…تو…تو مُردی!
ن…نباید…نباید زنده باشی!
– حالا که هستم رهایش!
– ت…تو…اون…
داشتم از پشت میفتادم که سریع به سمتم خیز برداشت
مچ دست مو گرفت و نگهم داشت
با ترس به چشماش نگاه کردم که با ولع نگاهم میکرد
دستمو کشیدم که منو جلو کشید
روی تخت نشستم که رهام کرد.
عقب کشید و دوباره روی صندلی نشست.
– از دیدنم شوکه شدی و البته حق هم داری
اما فرار!
من آسیبی بهت نمی زنم رهایش.
– تو…مُرده…
– و خب حالا زنده ام.
روزانه آدمای زیادی میمیرن
و ادمای زیادی هم متولد میشن.
چرا اینطور نگاهش نمیکنی؟ که من دوباره متولد شدم.
اینو گفت و دستاشو باز کرد.

چقدر…چقدر حرکاتشون شبیه به هم بود..
این…این عین یه خواب بود
ادمی…ادمی که مقابلم بود…
– به فرار فکر نکن اینجا از امنیت بالایی برخورداره
توام بعد از استفاده از اون ماده بیهوشی
یکم گیجی و وضعیت مناسبی نداری.
زیرلب زمزمه کردم :
– دارم توهم میزنم. داری توهم میزنی رهایش
از خواب بیدار شو چشماتو باز کن
هنوز توی ماشین نشستی…نشستی تا بری
پیش تیمسار…
اخمی کرد و سر جلو اورد تا حرفامو بهتر بشنوه
– اره من…من دارم میرم پیش تیمسار..
این فقط یه خوابه مزخرفه..
باور دارم که تیمسار…
– تیمسار؟!
پر از سوال اینو پرسید که نگاهش کردم.
عقب کشید و ناراضی تکرار کرد:
– واقعا اینقدر انتظارتون پایین بود؟
این عمارت…این امپراطوری..
این جلال و شکوه…اونوقت تیمسار؟
من کوچیکترین بی احترامی بهت نکردم
همونطور که لایق یه اصلانی بود اوردمت پیش خودم.
به نظرت رفتار شاهرودی ها اینطوریه؟
اون هم با دختر میترا؟!
مات بهش نگاه کردم ک ه گفت :
– میترا تو ماشین بود درسته؟!
همونی که به خاطرش حاضر شدی بیای!
با ترس نگاهش کردم ..
اگه میفهمید…اگه متوجه هویت…
– از من نترس رهایش.
من برای هرکسی خطرناک باشم
برای تو مشکلی ایجاد نمیکنم!
به هرحال من و تو قرار بود روزی باهم صاحب بچه
بشیم.
من با کسی که برای زندگی باهام انتخاب شده بدرفتاری
نمیکنم.
– من انتخاب شدم تا فقط بچه اتو بدنیا بیارم
و بعدش تو رهام کنی!
کاری که با دختردایی من انجام دادی شهریار اصلانی!

جفت ابروهاش بالا رفت و دقیق نگاهم کرد :
– چیزیو از قلم ننداختن!
اون قبلاً اینقدر رک نبود!
همه چیزو برای همه توضیح نمیداد
در واقع اون از یه اصلانی هم اصلانی تر بود.
باور کنم کسی که حتی من بعضی وقتا ازش پیروی
میکردم
اینطور در مقابل تو خلع سلاح شده…
سری کج کرد و نگاهشو به انتهای تخت داد
طوری که انگار داره یه خا طره رو روایت میکنه
گفت :
– اخرین بار که دیدمش…
اخرین بار که قرار بود من زنده باشم…
یادمه داشتم گریه میکردم.
تو دستم کلی دیازپام پیدا کرده بود
قرصهایی که با بدبختی خریده بودم
خریده بودم تا به زندگی خودم پایان بدم
چون یه شروع اشتباه با دخترداییت داشتم…
بین حرفش پوزخندی زد و گفت :
– هنوزم ضعیفم…
ضعیفم که حتی نمیتونم اسمشو به زبون بیارم
اونروز امیر نجاتم داد
بهم گفت اشتباه کردم قبوله
اما قرار نیست تاوانش زندگی من باشه
گفت اون دختر با اون وضعیت حقش همین هم بوده
گفت حق هر دختری که به عشق اطمینان میکنه
همینه !
نگاهشو به من داد و به صورت ماتم خیره شد.
ریشخندی با دیدن حیرتم زد و گفت :
– تو چی؟!
تو رهایش اصلانی!
تو هم به عشق اعتماد کردی؟
توهم تاوان این اطمینانت رو پرداخت کردی؟
یا تو زرنگ بودی و گول نخوردی.
تکونی به سرش داد و نگاهش از اون بی حسی مطلق
دراومد
– من نبودم…چندسال استرالیا بودم
اگه بودم این فرصت نصیب اون نمیشد
سهم من بودی اما…
اما اون روز ضعفم تو رو ازم گرفت!

نیشخندی زد و گفت :
– نمیتونم بگم خوش قیافه تری
یا حتی اینکه از اون جذاب تری
نه!
تو حتی ازش پایین تر هم هستی
اما تو پاکی…چیزی که شرط میبندم امیر رو هم به
سمتت کشیده
چیزی که باعث شده ایلیا دل به میتراببنده رو نمیدونم
اما تو…میشه از چند فرسخیت هم تشخیصش داد
سر جلو اورد و چشماشو بست و بو کشید :
– میشه استشمامش کرد
دست جلو اورد و روی دستم گذاشت
– میشه لمسش کرد
چشم با ز کرد و بهم خیره شد
که دستمو عقب کشیدم
اون هم جفت دستاشو بالا اورد و گفت :
– قصد کاری ندارم.
دیگه دلم نمیخواست حرفاشو بشنوم
من خوب میدونستم نقشه امیر برام چی بود
خوب میدونستم اون برای انتقام اومده بود سراغم
یادم بود که قرار بود طعمه باشم
که عشقش رو باور کردم و قرار شد قاتل مادرم باشم
نمیخواستم از زبون جلادی مثل اون بشنوم.
– رهام کن تا برم.
– تو زندانیم نیستی.میتونی بری.
من تو رو به زور و اجبار نگهت نمیدارم
در واقع زن عقدی برادرم برای من…
ببین من فقط خواستم بیارمت تا منو ببینی.
سالها از اصلانی ها شنیدی
از ثروت از مالشون
اما دیدی تهش چی شد؟
هر کدوممون یه گوشه دنیا تحت حفاظتیم.
من استرالیا…تو تو خونه داییت..روهام تو مدرسه
شبانه روزی…و اهورا تو یه عمارت…
اون همه رو میشناخت…
– من اومدم تا فقط تک به تک اصلانی ها رو ببینم
اومدم تا بگم میتونیم زندگی خودمونو داشته باشیم
یه امپراطوری برای خودمون
بدون حضور تیمسار!

3.9/5 - (10 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
AmirAli
AmirAli
1 سال قبل

عالی😍😎

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x