رمان عروسک پارت 52

 

مات بهش نگاه کردم..
اون چی گفته بود؟! بدون حضور تیمسار؟
– تیمسار برای میترا یعتی یه قتل که دیر یا زود رخ
میده
یعنی یه خون که بالاخره ریخته میشه
چه الان که حامله اس چه بعدها
اما اگه نباشه…اگه ما برای خودمون قدرت داشته
باشیم
اگه شاهرودی ها توی زندگیمون…
– امیر شاهرودیه!
ابرویی بالا داد و با دقت نگاهم کرد.
– هنوز تاوان عشقت رو پس ندادی؟
یعنی هنوز امیدی هست که بخوای بهش پایبند باشی؟
نگاه ماتم رو ازش گرفتم.
امید!! رفتن از پیش تیمسار؟!
واقعا دیگه نقش تیمسار برای همیشه محو میشد؟
– داری بین جون میترا و زندگی با امیر یکیو انتخاب
میکنی؟
داری میسنجی نه؟
فقط نگاهش کردم که تکونی به سرش داد
– منم یه روز بین جنازه پسرم و جنازه خودم
ترجیح دادم خودم کشته بشم اما نشد.
ترجیح تو چیه رهای ش؟
اینو پرسید و نگاه دقیقی بهم انداخت.
ترجیح من؟! بین تیمسار و امیر؟!
من؟! اصلا تا حالا کسی نظر منو خواسته بود؟
نیشخندی زدم و اروم و زیرلب گفتم :
– من؟! رهایش؟
یعنی حالا مهمم؟! کسی هست که بخواد ببینه من چی
میخوام؟
و از بخت بد اون ادم شهریار اصلانیه!
– بهت وقت میدم فکر کنی
به سیروس میگم ببردتت البته بعد معاینه ای که دکترم
ازت میکنه
نمیخوام کوچیکترین مشکلی برات پیش بیاد
چون حدس میزنم برام بیشتر از اسم یه اصلانی اهمیت
داری!
– منو…منو ولم میکنی؟
خندید و گفت :
– انتظار داری نگهت دارم و در ازاش پول بخوام؟
متاسفم اما من شهریار اصلانی ام!

فقط نگاهش کردم
چرا این آدم اینقدر متفاوت بود
چرا هیچ کسی شبیه بهش پیدا نمی شد؟!
مگه منو ندزدیده بود!
پس چطور رهام میکرد…اصلاً برای چی منو به اونجا
برده بود!
فقط برای اینکه ببینه منو؟
یا حرف بزن ه؟! اون میتونست بهم تلفن بزنه
– تا چندساعت دیگه ردتو میزنن
شاید ناراحت بشی با فهمیدنش
اما خب…من راحتت کردم!
گیج نگاهش کردم که دستشو تو جیبش برد
یه دستمال تا شده رو بیرون اورد و به سمتم گرفت
نگاهی به دستمال و بعد به چشماش کردم
خونسرد نگاهم کرد
با ترس دست جلو بردم و ازش گرفتم
وقتی تو دستم گرفتم و بازش کردم
مات بهش موندم…واقعا.ً..واقعا اینکارو کرده بود؟
– ک…کجا بود؟!
نگاهی به پشتم کرد و سریع همنگاهشو برداشت
– کتفت!
نفس عمیقی کشیدم و دستمو بردم عقب
کتفم رو لمس کردم
– یه برش نازک بود و یکم خون!
واست چسبش زدم. حالا میتونی راحت هرجایی بری
– من…من جایی ندارم!
لبخندی زد که فهمیدم این مرد با شهریاری که بهم
نشون داده بودن فرق داشت.
– همیشه رو میگم…هرجایی که دلت میخواد!
بیصدا نگاهش کردم و بعد نگاهمو به اون ردیاب داد م
چطور درش اورده بود!
از کجا میدونست …خب خودش یه اصلانی بود
حتما این روش تو خونوادشون بود
حتما خودش هم داشت!
نگاهمو بالا کشیدم و به شونه اش داد م
دستش رو بلند کرد و پشت گردنش گذاشت
– اینجا بود …اونم درش اوردم.
با تعجب نگاهش کردم
– ما ربات نیستیم…ادمهای بالغیم
ما نیاز به کنترل بی نهایت ندار یم.

– اینکه هرچی میگیم بشنون
هرجایی میریم بدونن…
ما باید از خودمون اختیار داشته باشیم
باید حرف ناگفته داشته باشیم
یه مکان مخفی فقط برای خودمون!
اما نداریمش میدونی چرا؟
چون تو وهله اول چیزی به اسم امنیت رو نداریم
چون حریم شخصی نداریم!
اصلانی فقط یه فامیلی نیست
شبیه به اسمه برای همه …
هرکی داشته باشدش باید برای بقاش تلاش کنه
مهم نیست میخواد یا نه
که اصلاً راضیه از اون اسم یا نه.
من بی عرضه بودم..
من اون اسم و فامیلو به جبر پدرم میخواستم..
اجبار بود که تهش به این همه سال دوری کشید
که شناسنامه ام دست امیره!
که پسرم منو نمیشناسه!
که امیر منو قایمم کرده و به همه گفته مُردَم!
اون لحظه…لحظه ای که گفت امیر خبر داشت
شاید بدترین لحظه عمرم بود
اینکه بفهمم اونم خبر داشته..
که اون روز وقتی منو بُرده سر قبرش
وقتی منو بُرد ارامگاه هم ه چیو میدونسته
میدونسته اون زنده اس
اما به من دروغ گفته!
عشق، واقعا این بود؟!
این که اینقدر راحت به ادمی که عاشقشیم دروغ بگیم؟
به ادمی که بهمون اطمینان داره
ادمی که بهمون اعتماد کرده رو فریب بدیم؟!
آخ…آخ…آخ!
دستی به صورتم کشیدم و چشم بستم.
هربار که می خواستم اعتماد کنم…هربار که امیدوار
میشدم…
چیزی رو میفهمیدم که باز ناامیدم میکرد!
– من میرم و تنهات میذارم
چندساعت دیگه پیدات میکنن بعد نهایت استفاده رو
ببر
اگر بخوای…

گوشیش زنگ خورد که حرفشو قطع کرد
از جیبش بیرون اورد و با دیدن صفحه لبخند زد.
تماس رو جواب داد و روی اسپیکر گذاشت :
– سلام داداش!
– کِی برگشتی؟
صدای خودش بود…صدای امیر!
– میخواستی بیای استقبالم؟!
اما یکم دیر شده داداشی.
– میخواستم بهت ادرس و عکس رهایشو بدم
تا بگم نری طرفش
بگم دست نذاری رو نقطه ضعفم!
– من نقطه ضعف تو کاری ندارم فقط…
فقط با دخترعموم یه دیداری داشتم.
– نظرت چیه از اسپیکر برش داری تا راحت تر و بهتر
حرف بزنیم؟!
شهریار خندید و بهمنگاه کرد
سرمو به علامت منفی تکون داد م
که نفسی بیرون داد و گفت :
– زن و شوهرا که از این حرفا باهم ندارن
راحت باش غریبه اینجا نیست!
امیر هم با حرص خندید و گفت :
– کجایی شهریار؟!
– جای دوری نیستم…جایی هم نمیرم
و صد البته جایی هم نمیبرمش.
یه گپ و گفت دوستانه بود
دکترم معاینه اش کنه…
– چیکارشششش کردی؟
شهریار با ابروهای بالا رفته به من نگاه کرد و گفت :
– چطور باهاش تو یه خونه زندگی میکنی!
اون میتونه اسیب جبران نشدنی به گوشت برسونه!
بیصدا نگاهش کردم که صدای نفس عمیق امیر اومد:
– دکتر برای چی؟!
– بیهوشش کردیم…یعنی خودش استشمام کرد
و دزش دستش نبود
زیاد استفاده کرد و زمان برد تا به هوش بیاد
برای همین میخوام معاینه بشه
من سر جو ن اصلانی ها شوخی ندارم!
– میکشمت شهریار میدونی؟!
– کاریو بگو که بتونی!
تو منو به عنوان برادرت میبینی…قابیل بودن رسم تو
نیست!

نمیتونستم باور کنم که این حد از علاقه بین شهریار و
امیر جریان داشته باشه
– امیدوارم که دستت بهش نخورده باشه!
– متاسفم اما باید بگم خورده!
صدایی از اون سمت خط نیومد و بعد انگار چیزی
شکست.
شهریار لبخند زد و گفت :
– اینقدر عصبانیت…
– یا آدرس رو میدی یا وقتی که اومدم جوری کتکت
میزنم که تا چند هفته نتونی راه بری شهریار اصلانی!
انتخاب با خودته!
مات به گوشی نگاه کردم
شهریار خندید و رو به من گفت :
– این وحشی بازی هاش رو ندیده بودی هنوز؟
امیر همیشه یه رگش واسه دیوونه بازی فعاله.
موندم چطور جلوی تو خودشو کنترل کرده!
و تو برادر عزیزم
هرجور که راحتی! دلم برای دعوا باهات تنگ شده.
در واقع…
تماس که قطع شد از سمت امیر
شهریار لبخندی زد و گوشیو بالا گرفت .
– خب گفتم که! دیوونه بازیو دوست داره!
چند تقه به در خورد که شهریار صاف نشست و بلند
گفت :
– بله؟
– سرابندی هستم اقا.
– بفرمایید داخل.
در باز شد و نگاهم به مرد میانسالی خورد
که با کیف سامسونت و کت و شلوار کرم رنگ وارد
شد
بدون نگاه به من و خیره به شهریار گفت :
– سلام اقا سلام خانوم.
شهریار لبخند رضایت بخشی زد و ایستاد.
– خوش اومدی دکتر سرابنده!
اما چرا اینقدر زود!؟
– از بیمارستان برمیگشتم که باهام تماس گرفتن.
میدونید که نزدیک به اینجاست!
ابروهای شهریار بالا رفت و خیلی جدی گف ت :
– اوه بله! یادم نبود.
و دستشو به سمتم دراز کرد و گفت :
– بفرمایید راحت باشید

برام جالب بود
شاید بیشتر از جالب بودن برام تعجب اور بود
اینکه شهریار اینقدر با همه خوب رفتار کنه
جدیت رفتار امیر رو نداشت
بیخیالی اهورا رو هم نداشت…
حتی شیطنت سپنتا رو هم نداشت!
دکتر سرابندی روی صندلی نشست و خودشو جلو
کشید
نگاهی بهم کرد و پرسید :
– مشکلتون چیه خانوم؟
چی باید میگفتم؟!
– بیهوش شده بود و خب زمان برد تا به هوش بیاد
میخوام بدونم دز رو زیاد مصرف…
– اینطوری زیاد مشخص نمیشه
اما خب حال عمومیشون که خوبه.
دست جلو اورد و نبضم رو گرفت.
– نبضشون هم تقریبا مرتبه..
– چرا تقریبا؟!
با ترس به شهریار که جلوتر اومده بود
و طلبکار نگاه میکرد نگاه کردم.
دکتر سرابندی خندید و گفت :
– چون میترسه! طبق شواهد هم از شما وحشت داره!
شهریار با تعجب زیادی نگاه کرد و گفت :
– از من؟!
بعد به من نگاه کرد و پرسید :
– از من میترسی؟! من که کاریت ندارم.
لازم بود بگم وقتی آدمهات تو روز روشن منو دزدیدن
یا خودت اینقدر عجیب غریبی
باید ازت بترسم؟!
هر ادم سالمی تو همچین موقعیت هایی ترسو تجربه
میکرد
– اسمتون رو به یاد دارید؟
– بله.
دکتر لبخندی زد و چندتا سوال دیگه پرسید
ری اکشن هام رو هم بررسی کرد و عقب کشید
– همه چی مرتبه جناب اصلانی!
خیالتون راحت باشه.
شهریار لبخندی زد و گفت :
– ممنونم دکتر سرابندی!

دکتر سرابندی کیفش رو جمع کرد و ایستاد
سری ب رای من کج کرد
و بعد به شهریار نگاه کرد.
– بیشتر از اینها به گردن من حق دارید جناب اصلانی
شهریار لبخندی زد و دستشو به سمت در گرفت.
– باهم قهوه بخوریم؟
خیلی وقته با ادم جدیدی مصاحبت نداشتم.
دکتر سرابندی لبخندی زد و گفت :
– با کمال میل. خدانگهدار خانوم.
– خداحافظ.
با هدایت دست شهریار به سمت در رفت
و شهریار در رو باز کرد و دکتر بیرون رفت.
خودش هم به سمتم برگشت و با دقت نگاهم کرد.
– استراحت کن تا امیر بیاد دنبالت…
از در داشت بیرون میرفت
که توی چهارچوب از حرکت ایستاد
و به سمتم برگشت و نگاهم کرد.
– از من هم نت رس! من خطری برات ندارم!
– ر…روهام؟!
لبخند خسته ای زد و دست چپشو تو جیب شلوارش فرو
برد
و یه طرفه ایستاد و گفت :
– اون فقط یه ادمه که بیش از حد دوستش دار م
و ترجیح میدم همیشه از دور نگاهش کنم.
همینقدر اروم و بی خطر!
من نیومدم تا بلایی سرتون بیارم
اومدم تا بگم تیمسار هم میتونه جایی تو زندگیمون
نداشته باشه
حتی امیر!
– مگه…مگه بهش نمیگی داداش؟
– من بهش میگم و پیشنهادم اما به سمت توئه.
با خودته که بخوای باهاش بمونی یا نه!
من فقط پیشنهادش رو میدم
حتی اگه قبول هم کنی مطمئن باش امیر رهات نمیکنه
نه تو و نه منو!
همو نطور که الان به سمت اینجا حرکت کرده.
و داره تموم حرفامونو میشنوه!
با دهن باز و وحشت زده نگاهش کردم.
با دیدن صورتم اروم خندید.
– هنوز شوهرت رو نمیشناسی!

و حقیقت رو هم عنوان کرده بود!
من هنوز امیر رو نمیشناختم!
اونقدر نمیشناختم که تا قبل پیدا شدن شهریار، اون رو
شهریار خطاب میکردم
با اینکه میدونستم اسمش امیر شاهرودیه!
اما…
– از دیدنت خوشحال شدم رهایش.
مات نگاهش کردم که باز لبخندی زد و گفت :
– امیر که بیاد فکر نکنم مجالی بمونه
اونقدر ضربتی که…
تک خنده ای کرد و چنگی به ج لوی موهاش زد :
– مهم نیست…بریم دکتر سرابندی!
در که بسته شد نگاهم به اون ردیاب افتاد
چطوری درش اورده بود!
اگه امیر میدیدش چه واکنشی نشون میداد!
اونو تو دستم گرفتم و محکم فشارش دادم
نفسی بیرون دادم و به شهریار فکر کردم.
نه اجباری کرده بود و نه حتی تماس فیزی کی مهمی
برقرار کرده بود
خیلی اروم حرف زده بود
اما تمام فکر و ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود!
شاید ترفندش همین بود…
همین که اینقدر راحت برخورد کنه
و ادم رو درگیر کنه!
هنوز هم برای من باورش سخت بود
باور اینکه اون پدر روهام بوده باشه…
شهریار اصلانی همیشه برای من یه اسم بود
اوایل اسم یه مرد که گاه و بیگاه تو زندگیم
نقشی ایفا میکرد و میرفت
بعدها اسم مردی که بهم ابراز علاقه کرده بود
که حاضر بود اسم روهام بره تو شناسنامه اش…
که برام از ارث و میراث حرف زده بود
یکم بعد کسی بود که شوهرم شده بود
صوری یا هرطور دیگه ای…
و بعدها کابوسی که همیشه برام یاداور حماقتم بود
در نهایت شد اسمی که وجود خارجی نداشت
و حالا…
حالا صاحب اون اسم…
شهریار اصلانی…کسی که سالم و سلامت مقابلم
ایستاده بود
برگشته بود!
کسی که روهام متعلق به اون بود!

ساعت های بعدی تو سکوت مطلق گذشت
شهریار اصلانی دیگه بهم سر نزده بود
نه تنها خودش بلکه افرادش هم نیومده بودن..
من هم هنوز روی تخت نشسته بودم و اون ردیاب توی
دستم بود.
در که به طرز بدی باز شد سرم به سمت در چرخید
امیر توی قاب در ایستاده بود و نفس نفس زنان نگاهم
میکرد
نگاهم روی لباس سفیدش نشست که سرخی خون
روش نشسته بود.
درگیر شده بودن؟!
پس چرا من هیچ صدایی نشنیده بودم!
نگاهش روی بدنم گشت و به دست مشت شده ام رسید
نفس عمیقی کشید و به سمتم اومد.
پشت سرش سیروس بود و بعد ایلیا…
اسلحه اش روی سر سیروس بود و شهریار اصلانی
گوشه ای دست به سینه ایستاده بود
و انگار که در حال تماشای فیلم بود
امیر مقابلم ایستاد و خم شد سمتم.
– میتونی راه بیای یا بغلت کنم؟
با چشمای خسته ام نگاهی بهش کردم و گفتم :
– درش اورده!
با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد
که دوباره تکرار کردم :
– خیلی وقته درش اورده!
گیج نگاهی روونه ام کرد و مثل خودم اروم گفت :
– چیو؟!
دستمو بالا بردم و مقابل چشماش گرفتم
بازش کردم و گفتم :
– اینو!
نگاهش از چشمام به دستم رسید
روی ردیاب زوم شد و بعد دیدم که نفس عمیقی کشید
سیبک گلوش بالا پایین شد
چشم بست و با حرص باز کرد.
– کی درش اورد؟
– چطوری بازم پیدام کردی؟
بی توجه بهم به سمت شهریار برگشت و نگاه بدی
بهش انداخت
شهریار اما لبخندی زد و گفت :
– دخترمون میپرسه چطوری پیداش کردی!

لفظ دخترمونی که به کار برده بود
انگار برای امیر خیلی ثقیل اومده بود
که به سمتش حمله کرد و تا ایلیا و سیروس بگیرنش
یقه شهریار رو گرفت
و اونو به دیوار کوبید و غرید :
– میتونی دهن گشادتو ببندی یا نه؟
شهریار هم خونسرد جواب داد :
– میتونم اما نمیخوام!
– بسه امیر!
– آقا…
شهریار بی توجه به ایلیا و سیروس که سعی میکردن
جو ر و اروم کنن
گفت :
– خیلی بد عصبی میشیا.
اونقدر که اصل ماجرا یادت میره
سوال ازت پرسیده خب جوابشو بده!
چی میشه مگه؟!
امیر پر از خشم به شهریار نگاه کرد
مکثی کرد و بعد یقه اشو رها کرد
قدمی عقب رفت و سرش به سمت من برگشت
جدی نگاهم کرد…نیشخندی زد
و سری بالا پایین کرد و ناگهانی سرش به سمت
شهریار برگشت
و دست بالا برد و مشت محکمی به پای چشمش زد
سیروس و ایلیا به سمتشون پریدن
و شهریار دستشو به زیر چشمش کشید
و سر خم کرد و نفسشو بیرون فرستاد
تو همون حالت نگاهی بهم کرد
امیر دستشو از دست ایلیا کشید و به سمت شهریار
نشونه رفت
– از این به بعد…
با دیدن نگاهش به من، خم شد
و دستشو دور یقه اش محکم گرفت و اونو بالا کشید
– نمیتونی چشماتو نگه داری؟
– گفتم که! میتونم اما نمیخوام!
ایلیا عصبی به شهریار نگاه کرد
اما سیروس با تعجب نگاهشون کرد.
– خواستن رو نشونت میدم من.
صبر کن فقط!

4.8/5 - (5 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
زری
زری
1 سال قبل

رمان قشنگیه 😊فقط کاش فاصله پارت گذاری ها کمتر بشه

شیرین
شیرین
1 سال قبل

وای چه هیجانی شده

فاطمه
فاطمه
1 سال قبل

ممنون از شما. خیلی عالیه. نویسنده ی واقعی هستید. فقط فکرمیکنم اگه این رمان فیلم میشد، با بازیگران عالی رتبه چقدر عالی بود.

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x