رمان عروسک پارت 53

شهریار عین ادمای مست خندید و گفت :

– عاشق تهدیداتم!

اینکه دهن پر میکنی و تهش…

سر بالا داد و نچی کرد

– تهش هیچ کاری نمیکنی ! میدونی چرا؟

چون ضعفت خونواده اس!

چون از وقتی مامان اومد تو خونه زندگیمون.

بهت گفتن برادر بزرگه ای

گفتن حواست باشه که من با اومدن مادرت ناراحت

نشم

که دلم نشکنه.

که اگه برادر ایلیایی برادر منم باشی!

که اگه عموم عمه اتو جوون مرگ کرد

ربطی به من نداره!

عین همینارم به من گفتن!

به من گفتن جوری نباشم که ناراحت بشی

نگم اینجا خونه منه بگم خونه امون!

کاری نکنم فکر کنید برادرم نیستید!

از اینکه عمه اتون عموی منو کشت حرف نزنم!

میبینی؟!

جفتمون رو با کلی نصیحت پر کردن و بعد رو در روی

هم قرارمون دادن

اما من برادر کوچیکه بودم

من همون داداش سر به هوا بودم

که حتی ایلیا هم مراقبم بود!

واسه همین هنوزم احساس مسئولیت م یکنی

هنوزم داداش بزرگه ای!

وگرنه که دلت نمیسوخت…منو فراریم نمیدادی

میذاشتی بمیرم و همه چی تموم بشه!

حتی…حتی…اگه همین الان رهایش بگه

اونو بکش چون…چون دختردایی امو کشت

تو نمیکُشی!

حتی اگه بگه بین من و اون…یکیو…

یکیو انتخاب…انتخ…

باقی حرفش گفت ه نشد و تو دستای امیر از حال رفت.

با تعجب نگاهش کردم

که امیر تکون محکمی به شهریار داد

و صداش زد :

– هی! هی! شهریار؟

بیا پایین رهایش.

سریع از روی تخت پایین رفتم که امیر دست انداخت

زیر پای شهریار و زیر گردنش

اونو بلند کرد و به سمت تخت اومدن

– قرصاشو مگه نمیخوره؟

مات نگاهشون کردم که امیر اونو روی تخت گذاشت

و نبضش رو گرفت.

عصبی تکرار کرد :

– با توام سیروس. مگه قرصاشو نمیخوره؟!

– م…میخورد…من…

ناامید ادامه داد :

– نمیدونم.

امیر با حرص نگاهش کرد و بعد گوشیشو بیرون اورد.

شماره ای گر فت و گوشیو تو بغل ایلیا انداخت.

– ادرس بده بگو بیاد.

و بعد شروع کرد به باز کردن دکمه های لباس شهریار

و همزمان باهاش حرف زد :

– هی پسره! با توام.

اومدی زنمو دزدیدی رفتی

الان فکر کردی بیهوش بشی دلم میسوزه؟

یه کتک عین سگ ازم طلب داری

میدونم چه بلایی سرت بیارم!

بار آخرتم باشه قرصاتو نخوردی

خداتومن پولشو ندادم که تو بذاریش رو طاقچه و…

– داره میاد.

به تیموری گفته بودی؟!

امیر فقط سری تکون داد که اروم گفتم :

– تیموری هیزه!

سر همشون به سمتم برگشت

امیر اخمی کرد و گفت :

– چیه؟! تو مگه دیدیش؟!

به شهریار نگاه کردم و گفتم :

– اون گفت تیموری نیاد…گفت اون هیزه !

خوشش نمیاد اون بیاد…

– خیله خب!

امیر با حرص گفت و بعد براندازم کرد.

سیروس لبشو گاز گرفت و سر پایین انداخت

ایلیا هم نگاهش دور اتاق گشت.

– قرصاش کجاست؟ اگه بدین بهش…

امیر به سمتم برگشت و طلبکار بهم زل زد.

– خب؟!

نگاهش کردم و قدمی عقب رفتم

به جای اینکه من طلبکار باشم اون طلبکار بود؟!

– امیر!

امیر با ندای هشدار دهنده ایلیا سرشو برگردوند

و پوفی کشید.

دومرتبه نبض شهریار رو گرفت و گفت :

– اون دکتر لامصب داره…

حرفش قطع شد که متعجب بهش زل زدم

و دیدم که نگاهش به شهریاره و مات مونده

به صورت شهریار نگاه کردم و با دیدن خونی که از

بینی اش جریان گرفته بود ترسیده نگاهشون کردم.

امیر سریع اونو دومرتبه بغل کرد

و با عجله به سمت در رفت و تقریبا نعره زد :

– ماشینو روشن کن سیروس. بدو.

دوباره شروع شده!

سیروس و ایلیا وحشت زده دویدن و

من همونجا با ردیابی که توی دستم بود ایستادم.

– بیا رهایش!

با داد ایلیا من هم از اتاق بیرون رفتم و به دنبالشون

حرکت کردم.

سیروس تندتر از امیر دوید و ازش جلو زد

در ماشینش رو باز کرد و بعد خودش رفت صندلی

راننده نشست.

امیر ب ا شهریار صندلی عقب نشست و ایلیا هم جلو

نشست.

کنار امیر نشستم و در رو بستم.

سیروس سریع حرکت کرد و از عمارت خارج شدیم.

نگاهم به جای اینکه به منظره بیرون باشه

به امیر بود که چطور شهریار رو تو اغوش گرفته بود

و با نگرانی به رد خون روی صورتش زل زده بود

اون همون ادمی بود که بهش مشت زده بود؟

صدای شهریار تو مغزم میپیچید :

واسه همین هنوزم احساس مسئولیت میکنی

هنوزم داداش بزرگه ای!

وگرنه که دلت نمیسوخت…منو فراریم نمیدادی

میذاشتی بمیرم و همه چی تموم بشه!

حتی…حتی…اگه همین الان رهایش بگه

اونو بکش چون…چون دختردایی امو کشت

تو نمیکُشی!

حتی اگه بگه بین من و اون…یکیو…

یکیو انتخاب “

اون حقیقت رو گفته بود…

شهریار اصلانی نقطه ضعف امیر شاهرودی بود!

انگشتانو بیشتر کف دستم فشردم

باز دم عمیقی بیرون دادم و نگاهمو ازشون گرفتم.

از اینجا به بعد نمیخواستم فکر کنم…

میخواستم تماشا کنم!

– چندوقته نخورده؟

– نمیدونم…من همون نسخه ای که دکتر جدیدشون

تجویز کرده بود

رو تهیه کردم براشون.

صورتحسابم خودم براتون فرستادم.

میدونید که اقا تازه دیشب وارد خاک ایران شدن!

ایلیا با تعجب به سیروس نگاه کرد

و گفت :

– دیشب؟!

پس روز حمله به رستوران…

– خواسته خودشون بود اما وقتی درست انجام نشد

برگشتن و دستور دادن منم کاری انجام ندم.

از اینه به من نگاهی کرد

و اضافه کرد :

– حداقل تا دستور بعدی!

– اهورا …پس حمله به اون…

– فقط دستورشو داش…

– نمیخوام صدای هیچکدومتونو بشنو م.

به جای حرف زدن پات رو بیشتر فشار بده

متوجهم که نمیتونی همزمان دوتا کار انجام بدی

و دلم هم نمیخواد تاوانش بشه…

پوف بلندی بین حرفش کشید و غرید :

– تندتر برو.

– چشم.

به محض رسیدن به بیمارستان در رو باز کردم

و بیرون پریدم که امیر هم سریع پیاده شد

ایلیا به سمتش اومد و دونفری شهریار رو بلند کردن

سیروس هم ویلچر جلوی بیمارستان رو برداشت

شهریار رو روش گذاشتن

و هر سه به سمت ورودی اورژانس دویدن.

قدم اولو برداشتم اما همونجا ایستادم.

نگاهی به سر در بیمارستان کردم

و قدم برداشته رو عقب رفتم

به در ماشین تکیه زدم و دست به سینه شدم

اونجا برای من…اون ادما برای من…

تکون محکمی به سرم دادم.

– اونا فقط ضرر بودن!

اونا فقط بهم ازار میرسونن.

حریم شخصی براشون اهمیتی نداره.

براشون مهم نیست که حسم چیه

که دلم میخواد چطور باشم

چطور زندگی کنم…حتی چطور نفس بکشم!

به اسم خاندان اصلانی هر بلایی سرم میارن!

برای بقای نسلی که اعضاش دور تا دور دنیا پراکنده

ان

که حتی تو کشور خودشون ارامش ندارن

که امنیت ندارن!

مجبورم میکنن طبق خواسته اشون رفتار کنم!

من…من متعلق به اینجا نیستم.

ردیاب تو مشتم فشرده شد.

– من ازاد بودم. رها ساقی بودم…

اما باز هم ازاد بودم!

دو شیفت کار میکردم اما ازاد بودم!

من مثل اسمم رها بودم!

حالا اما چی ام؟!

امروز تو دست یه نفر و فردا رفیقش

امروز شهریار و فردا امیر

یه روز سپنتا و بعد ایلیا!

من میترا نیستم!

عشق برای من کافی نبود…اینکه…ا ینکه…

اگه کسی دوستم داره پس هرکاری کنه

اگه دوستم داره پس هرچی بگه…

اینجور حرفا تو کت من نمیره!

من ازادیمو میخوام…پسش میگیرم.

دست بردم به سمت در صندلی جلو و بازش کردم

ردیاب رو با دستمالی که دورش پیچیده شده بود

روی داشبورد گذاشتم و عقب کشیدم.

در رو بست م و لبخند زدم.

اینبار دستامو توی جیب لباسم فرو کردم

به سمت مخالف بیمارستان قدم برداشتم

با هر قدم که دور میشدم لبخندم بیشتر میشد

بزرگتر میشد و من پر میشدم از حس ازادی!

****************

برای بار چندم ایفون رو فشار دادم.

اینبار که برداشت سریع گفتم :

– رهایشم میترا.

– ر هایش؟!

– اره رهایشم. درو بزن بیام بالا.

در که باز شد سریع هلش دادم و وارد شد م

از پله ها بالا رفتم و جلوی درش ایستادم.

چندتا ضربه محکم زدم که در رو باز کرد

با همون لباسایی که دیده بودمش پشت در ایستاده بود

نگران و دلواپس نگاهش روی من میگشت

لبخندی زدم که به راه پله نگاه کرد.

– اونا کجان؟!

ابرویی بالا دادم و گفتم :

– فرار کردم.

با تعجب و حیرت نگاهم کردم که خندیدم.

– گفتم بیام سراغ تو…با خودم فکر کردم …

یعنی گفتم شاید توامبخوای بیای.

با چشمهای گشاد شده نگاهم کرد و نالید :

– ف…فرار؟! شه…شهریار میدونه؟

– کدوم شهریار؟ اصلی یا قلابی؟

گیج نگاهم کرد که سرمو پایین انداختم

نفسی کشیدم و سر بلند کردم.

– با من میای؟!

بی صدا نگاهش کردم که جوابی نداد.

سری بالا پایین کردم که سریع مچ دستمو گرفت.

– ک…کجا میخوای بری؟

شوهرت اینجاست…برادراش اینجان.

من…من اینجام و تو…

دستمو اروم کشیدم که رهاش نکرد

لبخند تلخی زدم و گفتم :

– اما روحم اینجا نیست…جسمرهایش اینجاست

اما روحش اینجا نیست.

میخوام برم دنبالش…

میخوام برم دنبال روحم!

– دیوونه شدی؟! کجا بری! بیا داخل تا برگردن .

اصلا چطور…

– تو به اینا فکر نکن. فقط بگو میای؟

با دخترت میای؟!

بی حرف فقط بهمنگاه کرد

حرف نگاهشو میخوندم…اینبار خوب میفهمیدمش..

دست دیگه امو روی دستش گذاشتم و اونو عقب روندم

دستمو کشیدم و گفتم :

– متوجه شدم. بازم انتخابت من نیستم!

میترا اخمی کرد و قدمی جلو اومد

دست دراز کرد تا دوباره دستمو بگیره

که سریع دستمو پشت کمرم قایم کردم

و گفتم :

– اومده بودم تا ببرمت اما خب…

قدم بلندی برداشتم و محکم بغلش کردم

نه اونقدر محکم که به شکمش فشار بیاد

و نه اونقدر شل که خاطره اش یادم نمونه!

نفس عمیقی کشیدم و بوش رو به خاطر سپردم.

بویی که متعلق به مادرم بود.

دستاش خواستن دورم حلقه بشن

که عقب کشیدم و لبخندی زدم.

لبخند زدم اونقدر بزرگ که که چشماش جمع بشن

که حلقه اشک توشون معلوم نشه.

که بغض تو صدام فرصت داشته باشه محو بشه.

نمیخواستم ب فهمه امیدم ناامید شده.

که اهورا حق داشته..

ما هیچوقت انتخابش نبودیم!

– من…من…

سریع از پله ها سرازیر شدم و بلند گفتم :

– هروقت جاگیر شدم بهت زنگ میزنم.

– رهای…

نموندم تا صداشو بشنوم سریع از در بیرون رفتم

بستمش و فقط دویدم…

اون وقتا که دو شیفت کار میکرد م

که داییم پدرم بود…زنداییم مادرم…

که رها ساقی بودم و تو محل میدوییدم تا دست پسرا

بهم نرسه

آرزوم بود تا بزرگ بشم

تا قد بکشم و بکوبم تو دهنشون

با خودم میگفتم میرم کلاس کاراته…جودو…کونگفو…

یه چیزی یادم میگیرم و یه روز همه اشونو میزنم

که دیگه تو خیا بون هر پسریو که یه دخترو اذیت کنه

میزنم

فانتزیم بود تو همین درگیریا با یه مرد اشنا بشم

با یکی اشنا بشم و بعد…

بعد عاشق هم بشیم…

تا سالیان سال خوب و خوش زندگی کنیم

با بچه های قد و نیم قدی که همشون کاراته

بلدن..جودو…کونگفو…هرچی!

اما…حالا…

حالا که دوباره اینجا بودم..

دوباره تو محله ای بودم که بچگیم توش گذشته بود

حالا میدیدم همون بچگی…همون روزای رهاساقی

بودن هم خوب بوده..

لذت بخش بوده..

که بازم لبخند روی لبم بود

توی قلبم هم پر از محبت بود اما حالا چی؟!

مقابل دروازه زنگ زده ایستادم و نفسی کشیدم

– اینجا چیکارداری دخترجون؟

– میشناسیش مرضیه خانوم؟ لباساش که میگه واس

اینجا نی.

به سمتشون برگشتم که هر دوشون با دیدنم عقب رفتن

– واه واه بلا به دور.

دختره ی خراب اومدی چیکار؟ فرار کردی ننه باباتو

دق دادی که چی بشه؟

– چیشده خاله؟

– ببینش دختره ی…خواااااهر…خواهههههر بیا ببین

کی اومدهههه

رد نگاهشو گرفتم و به عقب برگشتم

زندایی بود…خیره خیره نگاهم میکرد.

باید چیکار میکردم؟! لبخند میزدم؟

غصه میخوردم یا گریه میکردم؟

سبد خریدهاش توی دست ش محکم فشرده شد و فکش

سفت شد

حق داشت…به سمتم قدمهای تندی برداشت و مقابلم

ایستاد.

– م…

سیلی محکمی به صورتم زد که صدای سوتی از پشتم

بلند شد.

– جووون دمت گرم خاله..حقش بود..این همه وقت…

باقی حرفشو نشنیدم چون دستمو گرفت و در خونه رو

باز کرد

منو هل داد داخل و خودشم پشت سرم وارد شد

در رو محکم بست که به سمتش برگشتم

با شرمندگی نگاهش کردم.

سبد خرید رو زمین گذاشت و نگاهم کرد

دهن باز کردم که دستشو پشت کمرم گذاشت

و منو محکم به سمت خودش کشید و بغلم کرد.

– دختر قشنگم…دختر نازم…ببخش منو…ببخش که

زدمت

اونا اونا از هیچی خبر ندارن

فکر میکنن فرار کردی…اگه بدونن ما میدونیم…

از بغلش بیرون اومدم و گیج نگاهش کردم.

– م…میدونین؟

با دستاش دو طرف صورتمو قاب گرفت و گفت :

– اره…میترا زنگ زد…هر هفته از تلفن عمومی زنگ

میزد

از احوالت میگفت.

ما…ما باهات بدبودیم اما بازم دخترم بودی…

دخترمون بودی.

دیگه اومدی بمونی نه؟ اره؟

اینو گفت که اشک از چشماش بیرون ریخت

– عاشق که نشدی؟ مادرت…مادرت از اصلانی ها کم

زخم نخورد

تو…تو که با شهریار…

لبخندی زدم وسرمو سریع تکون دادم

– نه نه. هیچی نشد. من عاشق نشدم!

نفس عمیقی کشید و پیشونیمو بوسید

گونه ام جایی که سیلی زده بود رو بوسید

و دوباره به گریه افتاد.

دستامو دور شونه اش حلقه کردم و گفتم :

– من عاشق نشدم مامان. باور کن.

اومدم بمونم اما اینجا نه!

پیدام میکنن. من فرار کردم.

سریع اونو از خودم فاصله دادم و ادامه دادم :

– باید برم مامان. اومدم چندتا وسیله بردارم و

یکم…یکمم…

انگار حرفمو نگفته فهمید که گفت :

– حساب بانکیت دست نخورده اس. کارتشم هست.

خودمم دارم. میدم…

– نه نه . مامان میتونی بری پولای کارتمو خالی کنی؟

پولای کارت خودتم خالی کن.

نقد میخوام.

– نقد خطرناکه. اگه دزدا…

– مامان کارت خطرناکه. کارت دستم باشه با هر تراکنش

انگار محل مخفی شدنمو لو دادم.

سری به نشون تایید تکون داد و گفت :

– باشه. الان…الان برم؟

یا صبر میکنی تا بابات هم بیاد؟

دلش…دلش برات…

لبخندی زدم و گفتم :

– صبر میکنم.

لبخندی بهم زد و خم شد سبد رو برداشت

دستشو پشت کمرم گذاشت و منو به جلو فرستاد

– برو مادر. برو داخل.

چندوقته دلمون برای صدات تنگ شده بود

لبخندی زدم و نفسی کشیدم

من هم دلم برای این خونه تنگ شده بود

مسخره بود اما…دلم برای هوایی که بوی افیون

توش پیچیده بود

برای منقل گوشه گاز تک شعله…

برای اون سیخ ها یا قلیون و ذغال کنارش

برای بسته طعم های قلیون…

برای شیشه های مشروب و کشمش هایی که باید عرق

میشدن..

من تو یه قصر زندگی کردم اما..

اما دلم برای این خونه ۵۰ متری تنگ شده بود.

وارد که شدم لبخندم عمق گرفت

تو این خونه میتونستم ارامش رو حس کنم…

شاید مثل عمارت اصلانی ها نبود

یا خونه ای که امیر خریده بود..

اما اینجا من ، روهام، مامان و بابا عمر گذرونده بودیم

و هنوز صدای خنده هامون رو از لابلای اجرهاش

میشنیدم.

وقتی خونه رو دیدم…وقتی بابا اوم د و بغلم کرد

وقتی اونطور گریه کرد و گفت

که فکر نمیکرده کار به اینجا بکشه

بیشتر مصمم شدم تا فرار کنم!

تا خودمو نجات بدم و همراه خانواده ام برم!

نگاهی به پلاستیک مشکی که دست مامان بود انداختم

و اون هم به کوله ام نگاه کرد.

– کوچیکه. چمدون من..

– نه مامان. چمدون جلب توجه میکنه.

اینو گفتم و پلاستیکو ازش گرفتم.

بسته پول ها رو بیرون اوردم و شمردمشون.

لبخندی زدم و سه تا بسته رو پیش خودش گذاشتم.

– اما…

– نه مامان. من…باید بیشتر هم میدادم اما…

واقعا نیازشون..

اخمی کرد و گفت :

– فقط برو و خودتو نجات بده.

ما میتونیم خرج خودمونو دربیاریم

4.8/5 - (5 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
4 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
donia_hkimi
donia_hkimi
1 سال قبل

میشه بگی رمان و چجوری تو سایت قرار میدی؟

پاسخ به  donia_hkimi
1 سال قبل

میخوای رمانتو بزاری تو این سایت؟؟؟
.
اگه اره ک
رمانت کامل باشه ادمین تو سایت میزاره
ایدی تل رو بزار واسش
خودش بهت پیام میده و رمانتو پارت گذاری میکنه

𝘴ꪖꪑꪖꪀꫀꫝ
𝘴ꪖꪑꪖꪀꫀꫝ
1 سال قبل

این ک فرار کرد هیجان خوبی بود واسه رمان
موفق باشی نویسنده جان

شیرین
شیرین
1 سال قبل

داره جالب تر میشه برات آرزوهای خوب دارم رهایش…
نویسنده دمت گرم عالی بود خسته نباشی به دلم نشست این پارت…

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x