رمان عروسک پارت 54

 

قدردان نگاهش کردم که به سمت اشپزخونه رفت.

– شام میخوری؟

بسته ها رو تو کیفم جا دادم و گفتم :

– باید برم تا متوجه نشدن.

هرچی بیشتر سرشون تو بیمارستان گرم باشه

دیرتر یاد من میفتن گرچه…

تا الان باید متو جه شده باشن.

کوله رو برداشتم و مقنعه ام رو مرتب کردم.

کوله رو انداختم روی دوشم که صدای پشت هم زنگ

اومد.

ترسیده به در نگاه کردم که مشت های محکمی به در

خورد.

دستی به بدنم کشیدم و شهریار که ردیاب رو دراورده

بود

بابا اروم بلند شد و رو به ما گفت :

– برید. ببرش ب الا پشت بوم.

مامان سریع به سمتم اومد و دستمو گرفت

– درو باز کنید. از طرف جناب اصلانی اومدیم.

مامان دستمو کشید که به دنبالش راه افتادم و از

نردبون بالا رفتیم.

بالای بوم ایستادیم که جلوتر رفتم و سرکی کشیدم

اصغر بود که بیرون در ایستاده بود

بابا در رو باز کرد که از سر کوچه ماشین دیگه ای هم

داخل پیچید

و پشت ماشین اصغر ایستاد

بابا نگاهی کرد و پرسید :

– بله؟ چه خبرتونه…

در باز شد و امیر پیاده شد.

بابا با دیدن امیر یکه خورد و بعد جلو رفت

– سلام اقای اصلانی چیشده؟ نکنه رهایش کاری…

امیر بابا رو کنار زد که قلبم فشرده شد

بابا به دنبالش وارد خونه شد

مامان دستمو کشید و اروم گفت :

– برو اون سمت. میدونی که میرسه به راه اهن.

برو.

تاکسی خطی بگیر یچیزی که…

– نمیخواید بگید چی شده؟

مامان هولم داد سمت بوم همسایه و دستمو ول کرد.

نگاهی به عقب انداختم که مامان عصبی با سر اشاره

زد و من هم پریدم.

کوله روی دوشم بود و قدمهامو نامطمئن برمیداشتم

اینبار یه فرار واقعی بود

فراری که همه رو در جریانش گذاشته بودم

فراری که همه به نوعی توش دخالت داشتن

دستامو توی جیب هودیم فرو کردم و

سر پایین بردم.

کجا باید میرفتم؟!

با اون همه پولی که تو کوله ام بود!

به راه اهن که رسیدم وارد سالنش شدم

روی صندلی های انتظار نشستم و پاهامو دراز کردم

خوابیدن اینجا بد نبود؟!

نگاهم به مردمی بود که میرفتن و میومدن

کدومشون مثل من داشتن فرار میکردن؟!

کدومشون اما داشت برمیگشت پیش خانوا ده اش؟

من اگه میرفتم کِی برمیگشتم!

پسر ادامس فروشی به سمتم اومد که پوفی کشیدم

روهام هم اگه شهریار اصلانی باباش نبود

اگه اخرین وارثشون نبود

همچین سرنوشتی داشت!

کدومشون امیر تو زندگیشون نداشتن

تا حواسشون بهشون باشه و نجاتشون بده!

تا جای خالی پدرو براشون پر کنه!

بلند شدم و دست تو جیبم کردم

یه ده هزارتومنی دراوردم و بهش دادم.

جعبه ادامسو به سمتم گرفت

که دوتا ادامس گرفتم و گفتم :

– میشه برام دعا بخونی؟ بقیه پولو پس نده.

فقط دعا کن نجات پیدا کنم!

گیج نگاهم کرد که لبخندی زدم

و به سمت در سالن رفتم.

کلاه هودیمو جلوتر کشیدم و دستمو روی دستگیره در

گذاشتم.

– خانوم رهایش اصلانی به اطلاعات..

خانوم رهایش اصلانی به اطلاعات!

مات سرجام ایستادم و سرم به سمت باجه برگشت

کدومشون منو صدا میزد؟!

جلوی همشون کلی ادم ایستاده بود.

نگاهم به چهارتا مرد کت شلواری خورد و پیراهن

سفید امیر…

چیزیو از جیبش دراورد و به سمت زن گرفت.

دوتا بود…دوتا شناسنامه!

زن شناسنامه رو گرفت و بررسیشون کرد

دستگیره در تو دستم فشرده شد

امیر یه قدم عقب رفت و دستشو روی گوشش گذاشت

سر کج کرد و بعد شونه هاش بالا رفتن

س رش به عقب برگشت

ایرپاد توی گوشش بود؟!

– خانوم ببخشید…

نگاهم به امیر بود که نگاهش توی سالن گشت میزد

به سمت زن برگشتم که گفت :

– میخواستم برم بیرون میشه…

امیر…امیر صدای منو اطرافیانمو میشنید

سرم به سمت امیر برگشت

که دستش کنار گوشش بود و نگاهش به من.

اخم ریزی کرد و با دقت نگاهم کرد

قدمی به سمتم برداشت که سریع در رو باز کردم

و بی توجه به اینکه زن ایستاده

درو کشیدم که محکمبه زن خورد و افتاد

خودم هم بیرون دویدم…

باید چیکار میکردم!

چطور باید فرار میکردم و حرفی هم نمیزدم!

اون شنود کجا بود!

چطوری قطعش میکردم!

با تموم قدرتم میدوییدم و حتی به عقب نگاه هم

نمیکردم

چون ممکن بود منو عقب بندازه..

صدای دویدنهاشون و فرود اوردن پاهاشون روی

زمین میومد.

ت ا مر د دنبالم بودن … نگاه مردم بهم اونقد ر عجیب ۵

… بو د که

همه فکر میکردن من ازشون دزدی کردم

اما اونا قرار بود منو بدزدن!

به نفس نفس افتاده بودم اما بازم میدوییدم

اگه اینبار تسلیم میشدم

اگه اینبار کنار میکشیدم تا ابد حسرت میخوردم

من هنوز میتونستم تحمل کنم

هنوز میتونستم تلاش کنم تا پیروز بشم!

با دیدن یه موتور و پسری که داشت پشتش میشست

فکری به ذهنم رسید

به سمتش دویدم و سریع روی ترکش نشستم

پسر با تعجب به سمتم برگشت.

سریع ضربه ای به شونه اش زدم و گفتم :

– برو. پول یه روز کاملتو میدم.

برو.

نگاهی به پشت سرم کرد و بعد گاز داد و حرکت کرد.

دستامو دو طرف کاپشنش محکم کردم

و گرفتمش.

– چرا داری فرار میکنی؟

داشت میشنید؟ مطمئن بودم که داشت میشنید

حرفامونو.

– دارم زندگیمو نجات میدم.

– به لباسات نمیخوره…

– چی؟

– به لباسات نمیخوره اینقدر باکلاس حرف بزنی

واقعا چیز میزی ندزدیدی؟

– اونی که لباس سفید داشت شوهرمه.

کلی مال و املاک داره اگه همین الان…

همینجا بزنی رو ترمز و منو بدی بهش

و ازش طلب پول کنی بهت نمیده.

چون فکر میکنه وظیفه ات بوده..چون اینطوری تربیت

شده

پس منو ببر به جایی که میگم و در عوضش…

منم پول درامد یه روز رو بهت میدم.

به سمتم برگشت و نیم نگاهی بهم کرد.

– میخواستیش؟

نیشخندی زدم و گفتم :

– یه زمانی اره اما…

– سفت بچسب میخوام لایی بکشم.

آقاتون زیای کنه اس پشتمونه.

محکم گرفتمش و خودمو بهش چسبوندم.

صدای موتوری که پشت سرمون بود اونقدر زیاد بود

که به عقب برگشتم.

با چشمای گشاد شده به امیر که روی موتور گرون

قیمتی نشسته بود نگاه کردم.

– اونو دیگه از کجا اورد…هیععع…

به خاطر سبقت ناگهانی ، جیغی کشیدم و درست نشستم

سرمو به پشتش چسبوندم که صدای خنده اش بلند شد

– هی هی یکمم عفتو حفظ کن

بگیرنمون مستقیم بازداشتگاه!

عقب کشیدم و با فاصله نشستم

اما محکم دو طرف کاپشنش رو گرفتم.

صدای گاز موتور نزدیکتر شد و بعد صدای:

– چقدر میخوای تا بکشی کنار خیابون؟

نگاهش نکردم.

– چشمم اب نمیخوره تو پولی بهم بدی!

– مطمئن باش بیشتر از حقوق یه روزته!

پس شنیده بود!

– مثلا دو روز؟! خب!

تو که تونستی تو یه دیقه همچین موتوری جفت و جور

کنی

بهتر از این دخترم میتونی جور کنی!

پس ما بدبخت بیچاره ها رو بذار برای خودمون

از طبقه خودت دنبال جفت باش.

اینو گفت و گاز داد و سبقت گرفت.

لبخندی روی لبم نقش بست اما چیزی نگفتم.

باقی راه رو حواس جفتمون بود که امیر ما رو تعقیب

نکنه.

و ادرس رو هم تیکه تیکه داده بودم.

با رسیدن به پانسیونی که بار قبل سامیار رو اونجا

دیده بودم لبخند زدم.

– اینجاست.

نگاهی بهش کرد و توقف کرد.

ازش فاصله گرفتم و پیاده شدم.

همونطور که زیپ کیفمو باز میکردم گفتم :

– ممنو…

بین حرفم گاز داد و رفت که متعجب داد زدم :

– پ…پولت؟!

به سمتم برگشت و خندید و بلند گفت :

– بعدا از شوهرت میگیرم.

خندیدم و با قدردانی نگاهش کردم و براش دست تکون

داد م

اون هم بوقی زد و سریع رفت.

نگاهی به در پانسیون کردم و نفسی کشیدم

واردش شدم و با رسیدن به اتاق ها نگاهی به بقیه

کردم.هیچ کسی اشنا نبود.

– جانم؟

به سمت زن برگشتم جدید بود.

اون خانومِ قبلی…

– ببخشید خانومی که قبلاً اینجا بودن، نیستن؟

لبخندی زد و گفت :

– عطیه استعفا داده.

روی تخت توی یکی از اتاق های پانسیون نشس ته بودم

نگاهم به روبرو بود

و پاهامو تو بغلم جمع کرده بودم.

باقی حرفام به زن رو نوشته بودم توی کاغذ

و ازش خواسته بودم اونم بنویسه!

تعجب نگاهش و اینکه فکر کرده بود خل و چلم…

نیشخندی زدم و به کارم فکر کردم.

ازش خواسته بودم با سامیار مصطفوی تماس بگیره

که تم اس بگیره و بگه رهایش اصلانی اینجاست

گفته بودم وقتی من دور و برش نیستم انجامش بده

در اتاق محکم باز شد

که با تعجب سر بلند کردم و به در نگاه کردم

با دیدن سامیار مصطفوی اونم بدون ویلچر توی قاب

در

سریع درست نشستم و از تخت پایین اومدم

دهن باز کرد حرفی بزنه که دستمو جلوی بینی ام گرفتم

فقط نگاهم کرد که سریع دفترچه رو برداشتم

خانوم ترابی اونو بهم داده بود

خودکار رو برداشتم و شروع کردم به نوشتن

و بعد دفترچه رو به سمتش گرفتم.

شروع کرد به خوندن و بعد اخم گنگی کرد

نگاهم کرد و بعد نگاهش روی تنم گشت

فکر کرده بود میتونه اینطوری پیداش کنه؟

من حتی توی حموم هم همه جا رو لمس کردم!

چرا شهریار اون رو هم درنیورده بود!

در رو بست و به سمتم قدم برداشت

دفترچه رو ازم گرفت و شروع کرد به نوشتن :

– چرا اینجایی؟!

ازش گرفتم و منم نوشتم :

– فرار کردم.

همونطور که روبروم بود سر جلو کشید

خوند و سری تکون داد

دستشو روی شونه ام گذاشت و منو نشوند روی تخت

خودشم کنارم نشست و خودکارو گرفت

همونطور که دفترجه دستم بود اون توش نوشت :

– بار قبل هم همین رو گفتی

اما به خاطرش ویلچرنشین هم شدم.

چجوری اعتماد کنم؟!

با چنان ابروی بالا رفته ای نگاهش کردم

که اونم شاکی نگاهم کرد.

خودکار رو گرفتم و نوشتم :

– جاهامون عوض شده؟

اون تویی که همه اش میخواد منو بدزده

ببره و دستگیرم کنه!

اونوقت من بهت اعتماد کردم و زنگ زدم بیای سراغم

بعد تو حالا مطمئن نیستی؟

واقعا برای عضو پلیس شدن شجاعت زیاد نیاز نیست؟

اخه تو یه ذره اشم نداری نگار!

چپ چپ نگاهم کرد که دوباره نوشتم :

– دیر یا زود پیدام میکنن.

میتونی از این فرصت استفاده کنی

و فوقش دوباره یه مدت رو ویلچر بشینی

میتونی هم کاریم نداشته باشی

اونوقت اگه تا ابد گیر نیفتم حسرت میخوری.

چون اگه یه بار دستمو پس بزنی

دیگه دستتو نمیگیرم حتی برای کمک به من هم اگه

دراز شده باشه!

پوزخندی زد و شونه بالا انداخت.

خودکار رو گرفت و نوشت :

– گویا کم کم ژن اصلانی ها داره بروز میکنه

خودرای شدی مغرور شدی شجاع شدی!

با ابروی بالا داده فقط نگاهش کردم.

پوفی کشید و نوشت :

– خیله خب امشبو…

سریع خودکار رو گرفتم که با تعجب نگاهم کرد.

نوشتم :

– امشب نه! میترسم میان…بریم.

چندثانیه به جمله ام نگاه کرد

سری کج کرد و پشت هم پلک زد.

پوفی کشید و بعد به من نگاه کرد

خودکار رو گرفت و نوشت :

– من تنهایی زندگی میکنما.

تک سرفه ای کردم و نگاهمو گرفتم.

خب چیکار میکردم!؟ مجبور بودم.

انگار فهمید خودم خجالت کشیدم که دوباره نوشت :

– اوکیه پس جمع کن و…

با صدای زنگ گوشیش سریع پرید و درش اورد

صداشو قطع کرد و به صفحه خیره شد

مات نگاهش کردم که گوشیو به سمتم گرفت.

نگاهی صفحه انداختم که اسم تماس گیرنده رو دیدم.

– شهریار اصلانی.

اون که خبر از زنده بودن شهریار نداشت

پس اون امیر بود!

چرا زنگ زده بود…یعنی فهمیده بود کی پیشمه؟

صدای زنگشم که پخش شد

اخی گفتم و با درد نگاهش کردم.

گوشیو سمت خودش گرفت

و شروع کرد به نوشتن. به سمتش رفتم و کنارش

ایستادم

و خوندم :

– خونه من نمیشه بریم. میاد اونجا

میبرمت جایی که تحقیق میکنم توش

زیاد راحت نیست اما…به بعدش فکر کردی؟

امشب پیش من و بعد بهاشو بدی…

بعدش چی؟

نیشخندی زدم و بدون گرفتن گوشیش نوشتم :

– اگه به بعدش فکر میکردم اینجا نبودم

الا ن تو عمارت نشسته بودم با امیر و بقیه

داشتم فیلم میدیدم.

به بعد، بعد فکر کن!

با ابروی بالا رفته نگاهم کرد و لبی کج کرد.

لایکی بهم نشون داد که اروم خندیدم.

وسایلمو جمع کردم و باهم از اتاق بیرون رفتیم.

سامیار به سمت خانم ترابی رفت

و من هم فاصله گرفتم تا چیزی نشنوم.

– عه…تو؟!

سرجام ایستادم و به عقب برگشتم

یکی از دخترایی که بار قبل دیده بودم.

لبخندی زدم که سامیار نگاهی به جفتمون کرد

و بعد روشو گرفت.

دختر به سمتم دویید و گفت :

– بابا دست خوش. با معاون میای با کلانتر میری.

تنها میتی با کلانتر میری. خبریه؟

چشمکی بعد حرفش زد که فقط نگاهش کردم

چی میگفتم!

– لال شدی؟ یا بهت گفت با ماها حرف نزنی؟

اخه همیشه میگه ما دخترای بدی هستیم

پس همون خانومشو نصیحت کرده!

واو! ماشالله عجب خانوم حرف گوش کنی! کلانتررررر

دمت گرم.

چشمامو بستم و پلک هامو محکم به هم فشار دادم

داشت میشنید! امیر داشت میشنید!

و من هیچ کاری نمیتونستم بکنم.

فقط خدا خدا میکردم که اسمشو نگه که کسی اسم

سامیارو نگه…

نگاهم به دختره بود که با تعجب به ری اکشن هام نگاه

میکرد

قدمی جلو اومد که سامیار با قدمهای محکمی به

سمتمون اومد

دست اورد و بازوم رو گرفت و منو همراه خودش

کشید.

دختر مات نگاهمون کرد که سامیار محل نذاشت.

باهم از پانسیون خارج شدیم و دستمو رها کرد

دنبالش راه افتادم تا به ماشینش رسیدم

صندلی عقب نشستم و دراز کشیدم

از شدت فشاری که روم بود داشتم بیهوش میشم…

چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم.

– مزخرفه…مزخرفه…مزخرفه!

صدای نفس عمیق اونم شنیدم…

چه حالی داشت که برای نجات جونش و رسیدن به

خواسته اش

حتی توانایی صحبت هم نداشت؟!

ماشینو روشن کرد و حرکت کردیم.

جلوی یه خونه دوطبقه قدیمی ایستاد و از اینه نگاهم

کرد.

در رو باز کردم و پیا ده شدم

نگاهی به اطراف کردم که اونم پیاده شد و دزدگیر رو

زد.

دستمو به سمتش دراز کردم و نگاهش کردم

نگاهی به دست دراز شده ام کرد و بعد گوشیشو

دراورد

کف دستم گذاشت و منتظر نگاهم کرد

نوشتم :

– امیر تعقیبت کرده بود این چندسال.

به نظرت اینجا رو بلد نیست؟

ازم گرفت و نوشت :

– تازه خریدمش!

– بازم…

– اینکه تو به من پناه بیاری!

اینکه از من کمک بخوای مطمئن باش اخرین فکر

امیره!

تا وقتی اون فکر به ذهنش برسه ما رفتیم.

فقط نگاهش کردم که با اطمینان پلک زد.

سری تکون دادم که دستشو پشت کمرم گذاشت

و منو به جلو هل داد.

در رو با کلید باز کرد و نگاهم کرد.

نفسی کشیدم و وارد شدم. از پله ها بالا رفتم.

به پاگرد که رسیدم دستمو کشید و ایستادم.

در رو با کلید باز کرد و نگاهم کرد.

وارد شدم و اون هم پشت سرم اومد

یه خونه مجردی بود.

وسایلش همه اشون تقریبا نو بودن و نور کمی داشت.

خودمو روی مبل انداختم که به کفشام اشاره کرد

تو همون حالت به زور درش اوردم و پرتشون کردم دم

در

که محکم به در خوردن.

با تاسف نگاهم کرد و سری تکون داد و به سمت

اشپزخونه رفت.

صدای روشن کردن گاز اومد.

سر برگردوندم و دیدم که داشت چایی دم میداد.

کوله ام رو دراوردم و کنارم گذاشتم

زیپش رو باز کردم و به پولهای توش نگاه کردم.

باید کجا میرفتم؟!

وقتی شناسنامه ام دستش بود!

اون سمت کوله ام نشست و نگاهی بهش کرد

با دیدن پولا ابرویی بالا داد و خندید.

شاکی نگاهش کردم که دستشو زیر گلوش کشید

و زبونشو بی رون انداخت و سر کج کرد.

مسخره! فکر میکرد از امیر دزدیدم؟

گوشیشو ازش گرفتم و نوشتم :

– پولای خودمه. این همه سال دو شیفت کار کردم

کار کردم تا با روهام یه زندگی خوب داشته باشم.

اونوقت الان به دردم خوردن!

خوند و بعد سر بلند کرد

یکم خیره نگاهم کرد و بعد نوشت :

– برادرت کمکت نمیکنه؟

– فکر کنم اون بیشتر برادرِ امیر باشه!

همه ادمای دور و بر من بیشتر طرف اونن.

حتی میترا باهام نیومد…

چند دقیقه چیزی نگفت و بعد ضربه ای به بازوم زد.

دستمو روی محل ضربه اش گذاشتم و نگاهش کردم.

4.7/5 - (7 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
donia_hkimi
donia_hkimi
1 سال قبل

پارت بعد و کی میزارین؟؟؟

شیرین
شیرین
1 سال قبل

عالی بود خسته نباشی واقعا بر دلم چسبید ممنونم بابت همه چیز داش ادمین

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x