رمان عروسک پارت 8

 

فشار دستش دور مچ دستهام بیشتر شد و دیدم که اتیش خشم تو چشماش شعله کشید.
سر که خم کرد و لبش روی لبم نشست، با نفرت سرمو تکون دادم اما با دست ازادش محکم فکمو گرفت که عصبی تکونی به سرم دادم اما رهاش نکرد و اینقدر بهش فشار اورد که اخی گفتم.
-من خودم مرگت میشم اگه بخوای خودتو ازم بگیری. ارزوی مرگ که دیگه چیزی نیست رهایش.
خودم عزراییلت میشم و جونتو میگیرم. جون تو، جون ننه بابای مفنگیت و حتی جون پسرمون.
پس منو تحریکم نکن که اگه اب معدنی تو قفسه ماشینه، من تفنگم همیشه خشاب پر همراهمه. ۴تا گلوله و بعد۳تا قبر کنار قبر راحله و یه قبر تو مقبره خانوادگیم برای تو!
بعد از اتمام حرفش، پوزخندی به چشمای وحشت زده ام زد و سر جلو کشید و لب پایینمو به دندون گرفت و کشید. چشم بستم که رهاش کرد و گفت :
-دردت میاد رهایش. تا اخر عمرت امروز دردت میاد.
و همینطور هم شد. وقتی چندساعت بعد اون روی تخت با یه شلوارک نشسته بود و داشت با لبتاب یه ویدئو کال برای جلسه اش با یکی از مدیرای شعبه اش میرفت، من کنارش با یه وجب فاصله روی تخت دراز کشیده بودم و میترسیدم که بلند بشم و خودمو تو اینه نگاه کنم.
خودی که چندساعت بی محرمیت،بی هیج سندیتی زیر دست و پاش جون دادم و اون بود که با حرص میگفت حقم بوده.
میتونستم تصور کنم تمام تنم کبود شده. که جای دندونهاش و رد ناخن هاش روی بدنم مونده.
شکمم درد فجیعی داشت و من زنی بودم که دیشب پا به دنیای زنونگی گذاشته بودم.
دست لرزونمو بلند کردم و صورتمو پاک کردم و اروم روی تخت نشستم. متوجه شدم که مکثی بین جملاتش کرد و بعد دومرتبه صحبت رو از سر گرفت.
ملحفه پایین تخت رو دور خودم پیچیدم و اروم روی پاهام ایستادم.
هردو پام میلرزید و واقعا من تحمل زیادی داشتم که هنوز بیهوش نشده بودم اون هم‌بعد از کاری که اون باهام کرده بود.

دستمو اروم به پایین تخت گرفتم و قدم برداشتم. احساس میکردم هر آن، تموم انرژیم ته میکشه و غش میکنم.
-بقیه اطلاعاتو ابراهیم بهت میده.
کجا؟
توجهی نکردم بهش و قدم دیگه ای برداشتم که پاهاشو مقابل خودم دیدم، این صحنه که من پاهام برهنه بود و اون شلوارک تا زانوش توی دیدم بود بیشتر از هرچیزی بهم فشار میورد.
منظره ای که خواه ناخواه نشون دهنده نوعی صمیمیت بینمون بود. صمیمیتی که من کوچیکترین علاقه ای به وجودش نداشتم.
-نگام کن ببینم کجا؟
حرف که زدم متوجه شدم که صدام چقدر گرفته اس و حق هم داشتم. بعد از اون همه جیغ و داد و تقلا…
-برم سرویس‌
-حموم؟
سری تکون دادم اما سر بلند نکردم تا نگاهش کنم.
-صبر کن باهم میریم.
این جمله اما اونقدر شوکه کننده بود که سر بلند کردم و مات نگاهش کردم‌.
حموم و باهم؟! چرا فکر میکرد که من این کارو انجام میدم؟!
قدمی عقب رفتم و پایین ملحفه رو چنگ زدم.
-چته؟
نیم چرخی زدم تا راه رفته رو برگردم و روی تخت دراز بکشم و به دیشبی فکر کنم که هرچی داشتم و نداشتم رو از دست دادم.
اما بازوم توی دستش اسیر شد و مجبور شدم بایستم.
-مسخره بازیا چیه؟
زبونتو قورت دادم و خبر ندارم که صدات درنمیاد؟
تموم تنم از برخودد دستش باهام مورمور میشد و من لحظات فوق العاده وحشتناکیو با این مرد سپری کرده بودم.
لحظاتی که ناتوانی منو به رخم کشیده بود.
اینکه من یه زن بودم و بدنم مخالف خودم رفتار میکرد. اینکه بدنم تشنه هر لمسش بود و چه طور تو طول رابطه این امر به جفتمون ثابت شده بود.

و من اون نگاه پیروز شهریار رو دوست نداشتم. نگاهی که انگار بهم میگفت میبینی؟ بدنت هم منو قبول کرده! که تو داری اوج لذت رو میچشی و باز هم طلبکاری!
چشم بستم و گفتم :
-میخوام بخوابم.
-خوبه واقعاً نگران زبون دومتریت شده بودم. نیازی به خواب نیست. باید غذا بخوریم.
-سیرم.
دستمو کشید که تو بغلش پرت شدم،‌چشمامو باز کردم و اون منو به سمت خودش برگردوند.
-سیری؟! یادم نمیاد چیزی به خوردت…
صدام میلرزید وقتی با حرص گفتم :
-بسه.
از اون لحن پر از شیطنتش بیزار بودم.
از اینکه میخواست از رابطه ای حرف پیش بکشه که برای من تجربه اش چیزی کمتر از مرگ نبود.
-نه رهایش. بس نیست. ما تازه باهم وارد رابطه شدیم و من از اون دسته مردهایی هستم که عاشق صحبت درمورد رابطه هامم.
دوست دارم تصویر پارتنرم رو ببینم وقتی که درمورد نزدیک ترین قسمت رابطه امون صحبت میکنم.
و تو هم باید عادت کنی.
-من…من پارتنرت نیستم.
-اوه.
بازومو رها کرد و دستشو زیر چونه ام گذاشت و سر پایین افتاده امو بالا کشید اونقدر که نگاهم تو‌چشماش فیکس شد.
-اون لوس بازیهای من عزیز نیستم و فلان؟
نیشخندی زد و گفت :
-خیله خب.
و سرشو خم کرد دم گوشم و با لحن مرموزی گفت :
-میخوای زنم باشی؟!
عصبی تکونی به خودم‌ دادم که رهام نکرد، مشتی به قفسه سینه اش زدم که لاله گوشمو به دندون گرفت.
یه لحظه حس کردم کل تنم منجمد شد و بی حرکت شدم.
لاله گوشمو اروم رها کرد و گفت :
-اروم باش رهایش.

چیزی نگفتم که با همون لحن بم و محکمش گفت :
-البته تو الانم زنمی.
با نفرت نگاهش کردم که نیشخندی زد و گفت :
-شک داری؟ وضعیت تو و ملحفه دور تنت و منی که موهام هنوز خیسه، نشون دهنده همین حرفه.
-این که تو ناموس سرت نمیشه دلیل بر این نیست که با چهارتا حرکت…
-چهارتا حرکت؟!
تک خنده ای زد و گفت :
-دختر جون، کاری که من باهات کردم و تو بهش میگی چهارتا حرکت، بقیه باهاش تولید نسل و بقا میکنن.
از معنی ای که تو جمله اش نهفته بود تنم لرزید.
خودشم متوجه حرکتم شد که با حالت خبیثانه ای نگام کرد و گفت :
-ترسیدی نه؟
هنوز واسه بچه دار شدنت زوده؟
با صدایی که میلرزید گفتم :
-این…این شوخی اصلا قشنگی نیست…
لبخندش محو شد و چشماش شدن دوتا گوی یخ.
-و من گفتم که شوخیه؟!
مات و یکه خورده به چشماش نگاه کردم. یعنی چی که شوخی نبود؟! اون…اون…اگه جدی بود یعنی‌..
-تو همچین کاری نمیکنی.
-چرا؟!
-تو…تو میدونی که من موندگار نیستم.
اخماش تو هم رفتن و با حالت بدی نگاهم کرد.
-موندگار؟ باشه موندگار نباش.
اما به وضعیتت دقت کن. تو توی وجب جا و یه اتاق چسبیده به من داری نفس میکشی. داری حرف میزنی چون من میخوام.
حالا میگی موندگار نیستی؟
چطوری و با چه اعتماد به نفسی؟
کلافه گفتم :
-شهریار ما قرار داشتیم باهم. روهام رو هر چندروز ببینم و …
با عصبانیت گفت :
-دوماه دیدن روهام نیومدی.
-چون تو اذیتم میکردی.
یه لحظه انگار عقل از سرش پرید و کنترل خودشو از دست داد که منو به عقب هل داد ، با تعجب نگاهش کردم و گفتم :
-چته؟
که به سمتم هجوم اورد.

عقب رفتم که به دیوار خوردم و خواستم به سمت تخت برم که سریع مقابلم ایستاد و دستو بالای سرم به دیوار تکیه داد.
با چشمهای ترسیده نگاهش کردم که دیدم سفیدی چشماش سره شده و با چنان حرصی نگاهم میکنه که زبونم بند اومد.
-من اذیتت کردم؟! من؟
چیکارت کرده بودم؟! غیر این بود که فقط میگفتم کِی برمیگردی؟
که حواسم بهت بود‌؟
نه. نمیتونستم از ترسش ساکت باشم و اون هرطور که میخواست مهمل به هم ببافه. من واقعا تحملشو نداشتم.
-حواست بهم بود؟
نیشخندی زدم و گفتم :
-کدوم حواس؟ تو عین یه جانی دنبالم بودی. کل روز میتونستم سایه شوم بادیگاردهات رو دنبال خودم حس کنم.
میدونی افتضاح کجا بود هان؟
وقتی بود که تو پاساژ برام مشکل پیش اومد و تو به سی دقیقه نکشیده از اون مجتمع باکلاس بالاشهریت سر و کله ات تو پاساژ یه محله متوسط پیدا شد.
اونم با چی؟!
با سه تا ماشین غول پیکر مشکی و ادمایی که هرکدوم از ماشیناشون غول تر بودن.
تو آبروی منو تو محل کارم ب…
-بسه.
-نه چرا بس نیست. باید بشنوی تا بفهمی چه طوری منو از کار…
مشت محکمی کنار سرم به دیوار زد و نعره زد :
-بسسسسسه
ساکت با چشم های از حدقه دراومده نگاهش کردم که نفس عمیقی کشید و گفت :
-ابرو؟!
و چشم تنگ کرد و با حرص نگاهم کرد.
-از کار بیکارت کردم؟!
حق داشتم.
کاری که بخوای تو با ده تا نره خر سر و کله بزنی همون بهتر بیکار بشی.
دست دیگه اشو بالا اورد و انگشت اشاره اشو به کنار شقیقه ام رسوند و عصبی چندبار باهاش به سرم فشار اورد

سرمو کنار کشیدم که با حرص گفت :
-آبرو میخوای؟!
بهت گفتم که خودم آبروت میشم.
که من مغزم نمیکشه واسه اینکه تو بری برای بدست اوردن پولی که من تو یه روز در میارم یک ماه دوشیفت کار کنی.
بهت گفته بودم تو فقط بشین، تلویزیون ببین، غذا بخور، باشگاه برو، تفریح برو، برو خرید.
گفتم پول همه اشو میدم بهت.
گفتم کارت میدم بهت،‌روزانه شارژش میکنم برات.
تو چی گفتی هان؟
چشمک عصبی زد و گفت :
-چی گفتی ؟ یادت نیست؟
گفتی اون پول حرومه. گفتی من نون حروم نمیدم دهن خودم.
د اخههههه…
جیغی کشیدم که خودشم متوجه شد از نعره اخرش ترسیدم که نفسشو کلافه به بیرون فرستاد و دیدم که سیبک گلوش بالا پایین شد.
-د اخه نفهم. اون لقمه تو دهن روهام میره، فقط تو دهن تو نره؟
الان لقمه بابات حروم نیست؟
مگه بابات خودش واسه من کار نمیکرد؟
مگه از خداش نبود من بیام سراغت هان؟
چندبار گفته بود روهام مادر میخواد؟
چندبار غیرمستقیم تو رو بهم وصل کرده بود هوم؟!
د یادت بیار لامصب.
یادت بیار کی بودی. یادت بیار من کی ام.
عین مومنای درجه یک نباش رها ساقی.
اون کلمه،‌اون لقبی که من باهاش خطاب شده بودم روزگاری تموم ترسم از دنیا بود.
منی که تو ۱۴سالگی از زور کتک هایی که خورده بودم واسه بابام مواد میخریدم و گاهاً هم اگه داشت پخش میکردم.
به ماه نکشیده بود که تو محل بهم میگفتن رهاساقی دختر رامین خمره.
به بابام میگفتن خمره چون همه مواداشو تو خمره عتیقه مادرش گوشه هال جا میداد و اون خمره چشم خیلیا رو گرفته بود.
اما بابام میگفت یادگار مادرمه و هیچوقت به کسی نمیدادش.

حالا اون لقب، لقبی که تا ۱۷سالگی روم بود و به زور از رو خودم برداشتمش،‌بازم بهم اطلاق شده بود.
اما دیگه محمد نعشه نبود که صدام کنه :
-رهاساقی جوووووون. عجب اسمی ننه ات گذاشته روت. فقط ساقی موادی؟
ساقی درد بی درمون ما نیستی نه؟
و‌دست به شلوارش میگرفت و من جیغ زنان و گریه کنان فرار میکردم و اون غش غش میخندید و بی جون داد میزد :
-ندووو رها ساقی. میفتی اوخ میشیا خخخخخخ
دیگه کاظم نبود تا تو راه خفتم کنه و به زور چاقو ، موادها رو بگیره و بعد دو طرف کوچه رو بپاد و یه بوسه رو لبم بزنه و بگه :
به به. تو خوش طعم تری تا این لعنتیا.
و سرخوش ولم کنه و من گریه کنم و اون اواز سر بده :
-طعم عسل داره لبات رهاساقیییی
طعم عسللللللل
میدونستم تو چشمام اشک جمع شده بود و به خاطر همین نگاه شهریار میخکوب چشمام شده بود.
میدونستم که از گفتن اون اسم پشیمون شده.
با چونه لرزون گفتم :
-من ساقی نیستم.
چشم بست و وقتی چشم باز کرد ارومتر بود.
-میدونم.
اینبار که حرف زدم، اشک از گوشه چشمام ریخته بود.
-من رهاساقی نیستم. من اسمم…اسمم…
دیگه بغض امونم داد و به هق هق افتادم که صدای نفس بلندش اومد و بعد کشیده شدم تو بغلش.
دستاش دورم حلقه زدن و سرش روی سرم قرار گرفت.
-تو رهایشی. تو فقط رهایشی. رهایش اصلانی.
صدای خودشم گرفته و خشدار شده بود.
و اون چرا ناراحتم میکرد وقتی خودش هم طاقت ناراحتیمو نداشت؟!
دستش نوازش وار روی سرم حرکت کرد و صدای ضربه هایی به در توجهمونو به خودش جلب کرد. منو از بغلش بیرون کشید و به سمت در رفت.

4.1/5 - (10 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
8 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Nrgs
Nrgs
1 سال قبل

پارت بعدی کی؟؟

عسل
عسل
1 سال قبل

چند وقت یکبار پارت گذاری هست؟

Atoosa
Atoosa
1 سال قبل

عالیه نویسنده👌👌

helma
1 سال قبل

الو داداش قادر من پیام گذاشتم ولی انگار پاک شد
.
من یه مشکلیی دارممم
.

hadis
hadis
1 سال قبل

عالیه فقط چند روز یه بار منتشر میشه

اردیبهشت41
اردیبهشت41
1 سال قبل

فوق العادهاست.

helma
1 سال قبل

👌👌👌👌

8
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x