رمان عروسک پارت 9

 

به در که رسید، قبل از باز کردنش به سمتم برگشت و گفت :
-پیراهنمو بپوش تا ببرمت خرید.
خسته و آزرده نگاهش کردم که روشو برگردوند و دستشو روی دستگیره گذاشت اما باز نکرد.
اروم به سمت پیراهنش که روی میز ارایش بود رفتم و برش داشتم و دوباره تن زدم.
اخرین دکمه ارو هم بستم که در باز شد و شهریار گفت :
-بله؟
-سلام بابا.
با شنیدن صدای روهام،سریع به سمت در رفتم و پشت شهریار ایستادم و با عشق نگاهش کردم.
شهریار که متوجه حضورم شده بود دستشو دور مچم حلقه کرد و منو جلو کشید و کنارش ایستادم.
روهام با دیدنم،‌با ذوق جیغ زد :
-وای مامان.
و داخل اومد و محکم بغلم کرد.
دستاشو محکم‌دور کمرم حلقه کرد و با هیجان گفت :
-تو نرفتی مامان. نرفتی، نرفتییییی. وای مامان مرسی.
با چشمهای پر از اشک به شهریار خیره شدم که ناراحت به روهام نگاه میکرد.
روهام ازم فاصله گرفت و خطاب به شهریار گفت :
-مرسی بابا. مرسی باباجونیم. به خدا تکی یه دونه ای.
شهریار با ابروی بالا رفته نگاهش کرد که روهام یه پاشو، پشت پای دیگه اش قایم کرد و نفسی کشید‌.
-تکی؟!یه دونه ای؟ اینارو از کجا یاد گرفتی؟
روهام با سر به زیر افتاده فقط سکوت کرد که شهریار تشر زد :
-با شمام روهام خان.
دلم برای روهام و مظلومیتش اتیش گرفت که دست دیگه امو روی دستش که دور مچم بود گذاشتم و اروم صداش زدم :
-شهریار؟!
به من‌نگاه کرد که لب زدم :
-دلمو به اتیش نکش.
نگاه خیره اش به لبم باعث شد یکم سرخ بشم و دستمو از روی دستش بکشم.

اما اون مچ دستمو رها نکرد، در عوض نگاهش به سمت چشمام اومد و خطاب به روهام ، خیره تو چشمای من گفت :
-مثل اینکه باید ابراهیم رو ازت دور نگه دارم.
سر روهام سریع بالا اومد و گفت :
-نه. اون خیلی خوبه‌ من…
که نگاه عاقل اندر سفیهانه شهریار، ساکتش کرد‌.
-هرجور شما بگید بابا.
دلم برای روهام سوخت. برای پسرم که شیطنت باقی بچه ها رو نداشت. با دیدن لبخند رضایت روی لبای شهریار، عصبی شدم و دستمو کشیدم که نگاهم کرد و ابرو بالا داد.
توجهی نکردم و محکمتر کشیدم که رها نکرد.
عصبی نفسمو به بیرون فوت کردم که صدای شهریار بلند شد.
-اگه مایلی اماده شو و با منو مامانت بیا بیرون.
روهام با هیجان نگاهم کرد و بعد با شعف رو به شهریار گفت :
-چشم بابا. چشم.
و سریع از اتاق بیرون زد.
عقب کشیدم و خواستم به سمت تخت برم که مچ دستمو کشید اجازه نداد.
به سمتش برگشتم و منتظر نگاهش کردم که ابرویی بالا داد و گفت :
-راحته نه؟
گیج نگاهش کردم که ادامه داد :
-اینکه بدونی یه نفر روت حساسه و دوستت داره.
بعد ازش سواستفاده کنی.
اول متوجه منظورش نشدم اما وقتی که دقت کردم، اخم بدی کردم و گفتم :
-من سواستفاده کردم؟!
با چه رویی واقعا میتونی همچین حرفیو بزنی؟
اصلا کاریت دارم من؟!
مطمئن سری تکون داد و گفت :
-بله.
تو سواستفاده میکنی. وقتی که دارم دلیل رفتارشو میپرسم و درست تو همون لحظه صدام میکنی.
این سواستفاده اس چون میدونی من تشنه شنیدن اسمم از زبونتم.
تشنه اینکه چیزی ازم بخوای و من‌انجامش بدم

طوری صحبت میکرد که انگار عاشق دیرینه منه و منتظره تا هر خواسته ام رو براورده کنه.
در صورتی که اصلا اینطور نبود و چیزی که من شاهدش بودم، خودخواهی محض اون ادم تو روابطش بود‌.
نفسی کشیدم و گفتم :
-مطمئنی؟
تو تشنه خواسته های منی؟
تشنه انجام دادنشون؟
و منتظر نگاهش کردم.
انگار خودش متوجه حرفم شد که نیشخندی زد و گفت :
-دوره اش گذشته.
دوره اینکه فکر کنی زرنگی و بخوای منو گول بزنی.
اگه میگم تشنه ام،‌اره واقعا هستم.
دلم میخواد ازم چیزی بخوای و من اونو بهت بدم.
دلم میخواد بهم تکیه کنی، اجازه بدی مشکلاتتو حل کنم.
نه اینکه تو‌بخوای رهات کنم و من قبولش کنم.
این چیپ ترین حرکتیه که میشه تو جواب عشق یه ادم انجامش داد‌.
اینکه بهش بگی رهام کن چون خیلی دوسم داری.
-و تو اونی هستی که دوسم نداری!
اونقدر محکم و جدی اون جمله رو گفته بودم که حتی شهریار هم میخکوب شده نگاهم میکرد.
ابرویی بالا دادم و گفتم :
-عشق که بیاد، عقل میره کنار‌
تویی که تو تک تک کارات و حرفات پر از سیاست رفتاریه، عاشق نیستی.
چون عاشق نمیتونه به جز معشوق به چیزی فکر کنه.
اسم عشقو لگدمال نکن، چیزی که تو داری فقط یه هوس…
-زودتر اماده شو . لباسات تو کمده حمومه.
و از اتاق بیرون رفت و در رو بست.
مات به جای خالیش نگاه کردم و ابرویی بالا دادم. رفته بود؟!
کم اورده بود؟! یا حرفم عصبیش کرده بود!
چقدر این شهریار با شهریاری که اوایل دیده بودم فرق داشت.

لباسمو پوشیده بودم و تو اتاق منتظر شهریار بودم. در که باز شد ایستادم و با دیدن روهام لبخند زدم. اون هم با دیدنم لبخند زد و به سمتم اومد.
-مامان؟
-جون مامان؟
کنارم ایستاد و گفت :
-بریم خرید،‌بعدش خونه میری؟
چشمام پر از ناراحتی شد و چرا قبلاً اینقدر رو این موضوع حساس نشده بود؟
روبروش روی پاهام نشستم و سعی کردم لحنم ملایم باشه.
-چرا اینقدر برات مهم شده عزیزم؟
-چون دلم برات تنگ شده. چون تو دوماه نیومدی پیشم.
چقدر نحوه ابراز احساستشون متفاوت بود. روهام با ناراحتی بیان میکرد.
و شهریار با تشر یادم مینداخت که دوماه پا تو خونه اش نذاشته بودم و ناراحت بود.
-عزیزدلم من به شما گفتم وقتی بخوای برگردی پیش بابات من نمیتونم…
-مگه شما مامان من نیستی؟
-چرا، هستم.
-خب دیگه. پس چرا مامانای بقیه با باباهاشون زندگی میکنن اما شما نه؟
مات بهش نگاه کردم و چرا فکر میکردم که اون چیزی متوجه نمیشه؟! چرا یادم نبود اون دیگه همون پسربچه ای نیست که بره مهد و خیلی بزرگتر از اینا شده.
-خب…خب…خب ببین ما جدا شدیم از هم.
-مامان بابای کیانم جدا شدن. من ازش پرسیدم گفت مادرش هر هفته نمیاد خونه پدرش بمونه.
یا پدرش مثل بابا که عاشق شماست، عاشق مادرش نیست. گفت پدرش همش کتک میزنه و مادرش اونو میبره خونه اش. خودش نمیاد
اما من میبینم بابا چقدر دوستون داره. همیشه با ابی از شما حرف میزنه. همش میگه مراقبتون باشن
تازه شما همیشه میاین اینجا.
این دوماه که نیومدین بابا خیلی عصبی بود. اخرشم گفت کار خودشه و حالا…
-بریم.

همونطور نشسته مقابل روهام، سر بالا اوردم و به شهریار نگاه کردم.که دست به جیب ایستاده بود و سخت نگاهمون میکرد.
روهام بله ای گفت و از کنارش رد شد. من هم ایستادم و شالمو مرتب کردم که صداشو شنیدم و سرم با مکث بالا اومد.
-از حرف کشیدن از بچه ها متنفرم. حرفی هست، سوالی هست، از خودم بپرس‌
دلم نمیخواد تفکرات من از زبون یکی دیگه به گوشت برسه.
جلو رفتم که به عقب برگشت و من هم دنبالش قدم برداشتم.
-میگه چرا جدا از هم زندگی میکنیم؟
سری تکون داد و با جدیت گفت :
-سوال خوبی پرسیده و تو چی جواب دادی؟
-گفتم جدا شدیم.
نیشخندی زد و گفت :
– و جواب اون.
-گفت مادر کیان جدا شده اما نمیره خونه پدرش.
دستشو از جیبش بیرون اورد و به لبش کشید و سری تکون داد.
-خوبه خوبه. مشخصه که به من رفته.
با دهن باز نگاهش کردم و با شک پرسیدم :
-اینا رو تو بهش یاد دادی؟
-فکر کردی من اینقدر توانایی ندارم تا خودم باهات حرف بزنم؟ ناامیدم کردی رهایش.
خودمو جمع و جور کردم و در صدد توجیه حرفم براومدم :
-نه خب…اخه من به خواسته های اون اهمیت زیادی میدم.
مقابل در ایستاد و نگاه بدی به سر تا پام انداخت که باعث شد خجالت بکشم.
-در جریان هستم که من فقط برات اهمیتی ندارم نیازی به بازگو کردنش نیست. اما خب من ترجیح میدم خودم وارد عمل بشم تا بشینم و ببینم بقیه کارمو پیش میبرن.
و تو…
تو‌چشماش خیره شد و محکم گفت :
-تو کاری هستی که مختص به خودمه.
چیزی که فقط من حق دارم بهش فکر کنم و انجامش بدم.

در رو باز کرد و از در پشتی عمارتش بیرون زد. نفسی کشیدم و دستی روی گونه هام گذاشتم.
من گیر افتاده بودم. جایی که روهام بود و یه مرد با یه عشق افسانه ای و اخلاقی خودخواهانه که غیر خودش کسیو ادم حساب نمیکرد و حالا من اونقدر براش با اهمیت شده بودم که منو جزو کاراش حساب کنه و بگه فقط خودش باید بهم توجه کنه.
چندتا نفس عمیق کشیدم و از در بیرون زدم.
شهریار جلوی در ماشین ایستاره بود و به سمت من نگاه میکرد.
تند قدم برداشتم تا زودتر بهش برسم که دستشو بالا نگهداشت و من از سرعت قدمام کم کردم.
کنارش که ایستادم، در رو کامل باز کرد، من هم کنار روهام نشستم و شهریار مقابلم نشست. این ماشینش رو دوست نداشتم.
اونقدر بزرگ و لوکس بود که حس بدی بهم دست میداد.
وقتی به عمق رابطه امون فکر میکردم خودمو دختری میدیدم که در ازای پول وارد یه رابطه پرخطر و نامشروع شده.
دختری که به خاطر اینده خواهرزاده اش، چشم رو کثافت بودن طرفش بسته و خودشو بهش عرضه کرده.اما حقیقت این هم نبود، من رابطه ای رو شروع نکرده بودم و در واقع وقتی به خودم اومدم شده بودم طرف یه رابطه که توش بوی خون و پول به مشامم میخورد.
راننده رو نمیدیدم وبرامم مهم نبود.
-بریم شهربازی؟
به سمت روهام نگاه کردم و دلم نیومد بگم این لباس، که اینقدر رسمیه به درد شهربازی نمیخوره.
-بله.
روهام اخجون کشداری گفت که نگاه شهریار روش طولانی شد.
-با این لباسا؟
-روهام همیشه یه ساک لباس تو ماشین همراهشه.
نگاهی به ماشین کردم و گفتم :
-همیشه با این میره و میاد؟
شهریار با ارامش سری تکون داد و گفت :
-اره.
-زیاد بزرگ نیست؟
برق لبخندو تو چشماش دیدم.
-برای اون اره اما برای چهارتا بادیگارد همراهش نه.
-چهارتااااا؟؟

نگاهش با تفریح روم بالا پایین شد و بعد سرشو به سمت پنجره برگردوند.
-بعضی وقتا خیلی خوردنی میشی
درست عین بچه ها و معصوم. یه جوری که ادم از دیدنت لذت میبره.
با ابروی بالا رفته نگاهش کردم و جوابی بهش ندادم.
در واقع اولین باری بود که این طوری ازم تعریف میکرد.
من با همه سرتق بودنم، با همه لجباز بودنم بعضی وقتا خیلی مظلوم میشدم.
اما هیچکسی نبود تا اینو بهم گوشزد کنه
تا بگه که من گاهی وقتا چقدر معصومم.
چقدر دوست داشتنی ام.
-ساکت شدی!
شونه ای بالا انداختم و گفتم :
-حرفی ندارم.
نگاهش روم مکث کرد و بعدچیزی نگفت.
تا رسیدنمون به مرکز خرید چندبار روهام و شهریار باهم صحبت کردن و دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد.
وقتی رسیدیم، شهریار پیاده شد و منتظر نگاهمون کرد. من پیاده شدم و بعد من روهام پیاده شد.
ابراهیم که ماشینو پارک کرد بهمون پیوست و باهم قدم برداشتیم.
حس میکردم بیشتر از اینکه شبیه خانواده باشیم،شبیه باندهای مافیا هستیم.
هیکل های خوب و بزرگ شهریار و ابراهیم و منی که بیش از حد ساده بودم.
روهامی که ساکت کنارمون راه میرفت و چند دقیقه بعد درست زمانی که شهریار، مچ دستمو بین انگشتای پهن مردونه اش جا داد، ابراهیم خیلی اروم و زیرکانه، روهام رو به سمت خودش کشید.
و ما دو گروه شدیم.
طوری که دیگه حتی تو طبقه های یکسانی هم نبودیم.
به عقب برگشتم و با ندیدن روهام و ابراهیم گفتم :
-عه‌ وایسا وایسا.
اما توجهی به حرفم نکرد، پس دستمو روی ساعدش گذاشتم و گفتم :
-با توام صبر کن.

3.6/5 - (16 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
1 سال قبل

کاشکی هر روز پارت میزاشتی
.
ولی خوبه

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x