رمان عشق صوری پارت 166

 

خیلی سریع جواب داد:

-معلوم که اینطور نیست…

کاملا مطمئن گفتم:

-ولی من فکر میکنم همینطوره.از اینجا بودنمم راضی نیستی.
باشه…شب بخیر!

خواستم بچرخم و به سمت اون یکی اتاق برم که دستم رو گرفت و با نگه داشتنم گفت:

-شیوااااا…این مزخرفات چیه میگی!؟

شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:

-اصلا هم مزخرف نیستن.
جز این چی میتونه باشه!

اسمم رو جوری به زبون اورد که دیگه ادامه ندم:

-شیوااااا…ادامه نده…

بی توجه به حرفش ادامه دادم و گفتم:

– تو خوشت نمیاد پیشت باشه منم دیگه بیشتر از این اصرار نمیکنم…درستش همینه!

بدون اینکه دستمو رها بکنه نفس عمیقی کشید و سرش رو پایین انداخت.
اومد جلوتر…بهم نزدیک تر شد و بعد سرش رو آورد جلو و گفت:

-شیوا ..من همین حالاش هم دارم خودمو کنترل میکنم با تو کاری رو انجام ندم که غریزه ام هی به خاطرش بهم فشار میاره.
تضمین نمیدم اگه اینقدر بهم نزدیک باشی بتونم خودمو کنترل کنم.
نمیخوام فاجعه به بار بیاد.درکم کن…

خدای من!
واقعا تمام این مدت به خاطر اینکه یه وقت نتونه خودشو کنترل کنه از من دوری میکرد!؟

خدای من!
واقعا تمام این مدت به خاطر اینکه یه وقت نتونه خودشو کنترل کنه از من دوری میکرد!؟
برای اینکه وسوسه نشه دست به بدنم بزنه!?
شنیدنش از طرف اون که یه زمانی حس میکردم هیز ترین مرد دنیاست واقعا عجیب بود.
دستمو تکون دادم و گفتم:

-بیخیال بابااااا…نگو که اینکارا و رفتارا واسه دست نزن به بدنم من یا رابطه بود!

خیلی جدی جواب داد:

-دقیقاااا… به همین خاطر بوده! نمیخوام یه وقت اتفاقی پیش بیاد که…

حرفشو با گرفتن دستشهاش ناتموم گذاشتم.
انگشتهاش رو به آرومی فشردم و با خیره شدن به چشمهاش گفتم:

-خب اگه پیش بیاد چه ایرادی داره؟

دستهاشو پس کشید و چون خوب میفهمید و میدونست منظورم از گفتن این سوال اعلام آمادگی برای چه کاری هست گفت:

-بیخیال شیوا!

خیلی سریع گفتم:

-جدی میگم…من واقعا با این مسئله مشکلی ندارم.
هیچ مشکلی ندام

با جدیت و تاکید گفت:

با جدیت و تاکید گفت:

– دیگه ادامه نده!

دوباره رفتم سمتش و بازهم دستهاش رو گرفتم.
اما من دلم میخواست در نهایت اینکارو با اون انجام بدم.
فقط با اون حتی اگه قرار نباشه بهش نرسم.
تصور انجام اینوار با کس دیگه ای برای من کابوس بود واسه همین گفتم:

-من خوابیدن با تورو دوست دارم حتی اگه ختم بشه به اون چیزی که میترسی اتفاق بیفته…
اصلا بیفته…چی میشه مگه؟
آسمون به زمین میاد !؟
اتفاقا من خیلی هم دلم میخواد با تو پیش بیاااااد

نفس عمیقی کشیدم.
گویی مقابلش شیطان رجیم ایستاده بود و هی ترغیبش میکرد به انجام اعمال خاکبرسری.
کفری گفت:

-شیوا بیخیال! داری بنزین می ریزی رو آتیش!

یحتمل در این جمله بنزنین اشاره به حرفهای من بود و آتیش اشاره به حشریت و تمایل آقا که.
درهر صورت لبخندی عریض روی صورت نشوندم و گفتم:

-ولی من جدی جدی دلم میخواد اینکارارو باتو انجام بدم…

چشمهاشو بازو بسته کرد و انگشت اشاره اش رو تهدید کنان تکون داد:

-بس کن…خب؟ بس کن

لبخندی لواندانه رو صورت نشوندم و پرسیدم:

لبخندی لواندانه رو صورت نشوندم و پرسیدم:

-بیخیال سرکوب این احساس شو….من حس خوبی دارم از خوابیدن با تو!

وقتی اصرارهای من رو دید، انگار که از بیان حقیقت به غلط کردن افتاده باشه، کمی از خودش فاصله ام داد و گفت:

-اینقدر کرم نریز شیوا…

پیچ و تابی به تنم دادم و با عشوه گفتم:

-من آماده ی هر گونه ارتباط جنسی ام عششششقم!

چپ چپ نگاهم کرد و گفت:

-عجوزه!

اینو گفت و با خاموش کردن چراغهای هال،ازم فاصله گرفت و به سمت اتاقش رفت.
به دنبالش رفتم و با خباثت صدامو کلفت کردم و گفتم:

-بیا منو …بیا منو بخور…بیا منو بچلون…

کفری و بدون اینکه نگاهم بکنه گفت:

-شیوااااا…برو تو اون یکی اتاق

اذیت کردنش کیف و لذت فراوان داشت.
بدنمو قر دادم و گفتم:

-نیمخواااام…میخوام پیش تو بخوابم…میخوام رو اونجات بالا و پایین بشم و…

تقریبا داد زد:

-شیوا گمشو…

بلند بلند خندیدم و گفتم:

-نمیرم نمیرم…

پتورو کشید روی صورتش، دستهام رو بالا بردم
پتورو کشید کنار و
دراز کشید روی تخت و گفت:

-چراغ رو خاموش کن و برووو…

بازم نرفتم.
هنوزم دلم میخواست اذیتش کنم.
از روی تخت رفتم بالا و
چارچنگولی به سمتش رفتم و گفتم:

-شهراااام…زود باش دیگه…بیا منو لخت کن.

پتورو سفت گرفت و سرش رو از زیر پتو بیرون نیاورد.

4.4/5 - (67 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
9 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ندا
neda
1 ماه قبل

بابا فاطی این شیوا دیوونه اس ، ب زور میگ بیا منو بکن… بابا دختر یذره عزت نفس داشته باش 😂

ندا
neda
پاسخ به  Fatemeh
1 ماه قبل

آرع دیگ 😅

علی
علی
1 ماه قبل

متن ها رو کمتر کن!!!!!!

ana
ana
1 ماه قبل

خواهشاً زود تر پارت بعدی بزارین همش منتظریم

Hadis
1 ماه قبل

حالم از شیوا بهم میخوره ،رفتارای یک دختر رو میبره زیر سوال

جانان
جانان
1 ماه قبل

حالم از رفتارهای شیوا بهم میخوره الحق که دختر مستانه اس

Mobina
Mobina
1 ماه قبل

آدمایی مثل شهرام خیلی کم گیر میان
دمت گرمممممم باباااا

9
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x