رمان عشق صوری پارت 32

 

دستاش آروم آروم بالا میومدن و نرم نرمک خودشونو به سینه هام می رسوندن.دست من همچنان رو ی دستگیره بود.
سرم رو خیلی آروم پایین آوردم و نگاهی به انگشتاش که یه نیمچه تلاش هم واسه باز کردن گره ی حوله داشت انداختم.
امیدوارم بیشتر از این پیش نره…
از پشت بیشتر بهم چسبید و یه جورای مردونگی باد کرده اش از روی شلوار به باسنم مالید و همزمان شروع به مکیدن گردنم کرد تا مثلا تحریکم بکنه.
بیشتر از این نتونستم پیشروی هاش رو تحمل بکنم.
دو دستی دستهاش رو گرفتم و از روی شکمم برداشتم و بعد از توی کمد یه پیرهن و شلوار کشیدم بیرون و چند قدمی ازش فاصله گرفتم و گفتم:

-من خسته ام…

همین جمله ی دو کلمه ای من به سرعت کلافه اش کرد.
عصبانیت و کلافگی همه جوره از حالت صورتش مشخص بود.
دست به کمر شد و پرسید:

-تو برای چی هی از من فرار میکنی!؟ من تورو نکنم کی رو بکنم..

سرمو برگردوندم سمتش و با لحن تندی گفتم:

-با من درست حرف بزن فرهاد..
درست…ادعای پولداری و جنتلمنی داری ولی حتی بلد نیستی حرف بزنی…

دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:

-باتو باید همینطور صحبت کرد…چون لیاقتت اینه…من به عشق تو میام خونه…به عشق اینکه بیام اینجا و توی لعنتی تو روم بخندی…لوندی کنی برام و دلمو خوش بکنی اما تو…اما توی لعنتی همه چی رو از رهر مارهم بدتر میکنی.. یه جوری ازم دوری میکنی انگار غریبه ام

من هیچ حسی بهش نداشتم و از لمس بدنم توسط دستهاش حس ناخوشی بهم دست میداد.
حرفها و رفتار دیشبش هم که این حس رو دو صد چندان کرده بود.
لباسهارو تو مشت گرفتم و گفتم:

-من فقط الان حوصله اینکارو ندارم بیخودی داری برای خودت هزار جور مدل تعبیرش میکنی!

به سرعت اومد سمتم.مچ دستمو گرفت و تو صورتم با تشر گفت:

-حوصله؟ حوصله نداری…چرت و پرت تر از این جوابی نداشتی بهم بدی!؟

خدایا! آخه چرا من باید گیر کنم تو همچین موقعیتی…
مچ دستمو با دلخوری عقب کشیدم و گفتم:

-چرا وقتی از جای دیگه عصبانی هستی سعی میکنی این عصبانیتتو رو من خالی کنی!؟؟

 

-من از جای دیگه عصبانی نیستم من وقتی میام اینجا و تو اینجوری پسم میزنی عصبانی میشم…

دیگه ادامه ندادم.نفس عمیقی کشیدم و رو برگردوندم تا با نگاه نکردن به چشمهاش بیشتر از این خودم رو درگیر این بگومگوهای اعصاب خورد کن نکنم.
چند دقیقه ای بینمون سکوت و آرامش برقرار شد تا وقتی که اومد سمتم.
از پشت بازوهام رو اهسته مالید و گفت:

-چرا آخه منو از لمس تنت محروم میکنی!؟ تو برای من نباشی میخوای برای کی باشی….؟

سرش رو خم کرد و گردنم رو زبون زد.
تحریک و حشری شده بود اما من دلم نمیخواست حتی لمسم بکنه.
به سکس که فکر میکردم تنم از انزجار مچاله میشد.
خواستم جلو برم که نذاشت و گفت:

-بمون سر جات شیدا….تو زن منی حق منی…دلم میخواد لمست کنم….تو باااید پنو تمکین کنی

از اون “باید”محکمش احساس سرگیجه بهم دست داد.برای اینکه شرش رو کم بکنه و بیشتر از این آزارم نده گفتم:

-من…من نمیتونم بزارش برای یه وقت دیگه…

سرانگشتاشک روی پهلوهام حرکت داد و جوری که انگار داره از لای دندونای روهم فشرده شده اش حرف میزنه بیخ گوشم گفت:

-ولی من الان میخوام چون الان حسش اومده سراغم…الان تورو میخوام….

نمیخواستم باهاش رابطه جنسی داشته باشم که یه بار دیگه احساس کنم یه غریبه بهم تجاوز کرده.. سرمو تکون دادم و گفتم:

-تو حسش رو داری ولی من نه…من ندارم..

دو بازوم رو گرفت و از پشت کشوندم تو بغل خودش .سرش رو برد تو گردنم و با مکیدنش گفت:

-گفتم که…الان تورو میخوام نه هیچ زمان دیگه ای…الان….

دو بازوم رو گرفت و از پشت کشوندم تو بغل خودش .سرش رو برد تو گردنم و با مکیدنش گفت:

-گفتم که…الان تورو میخوام نه هیچ زمان دیگه ای…الان….

صورتم از انزجار درهم مچاله شد.لبهاش که به پوست گردنم مالیده میشد احساس میکردم یه نفر به زور داره باهام اینکارارو انجام میده.
یه تلاش کوچولو که همزمان تلاشی بود برای عصبی و جری تر نکردنش سعی کردم خودمو از آغوشش بیرون بکشم:

-فرهاااد…

دستهاشو از روی حوله بالا آورد و رسوند به سینه هام و شروع کرد مالیدنشون.برخلاف اون من اصلا لذتی از کارش نمی بردم و حتی احساس بد تجاوز بهم دست داده بود.
با صدایی که نشون از حشری شدنش میداد گفت:

-جوووونم…

دوباره خواهش کردم و گفتم:

-فرهاد خواهش میکنم ولم کن…من الان اصلا آمادگیشو ندارم…

پشت حوله رو داد بالا و همزمان شلوار خودش رو کشید پایین.میتونستم حدس بزنم میخواد چیکار بکنه و حتی تصورش هم منو بهم می ریخت.
اصلا نمیخواستم از پشت باهاش رابطه ی جنسی داشته باشم.
بدون توجه به خواهش های من به کارهاش ادامه داد و گفت:

-تو زن منی و وظیفه ات اینه نیازهای جنسی من رو رفع کنی…فهمیدی ؟ پس بیخودی ادای بی حوصله هارو درنیار…تو باید به زندگی در کنار من عادت کنی…باید منو دوست داشته باشی…میفهمی!؟

سر مر*دونگیش رو که به س*وراخ باسنم نزدیک کرد دیگه خواهش نکردم و بجاش باعصبانیت سعی کردم بچرخم سمتش و بعد گفتم:

-لعنتی میگم نمیخوام رابطه داشته باشم نمیخوام…نمیخوام نمیخوام…

صدای دادم تو فضای اتاق پیچید.هلش دادم به عقب و با سفت گرفتن حوله خواستم ازش دور بشم اما اون دوباره دستمو گرفت و کشوندم سرجای اول.
عصبانی بود و میدونستم اگه بازم اصرار بکنم حتما کار به خشونت جنسی هم می رسه اما من واقعا امادگی یه رابطه ی جنسی رو نداشتم.
داد زدم:

-ولم کن لعنتی ولم کن وگرنه جیغ میکشم…

یه بار دیگه پشتم ایستاد و سر مردونگیشو به باسنم نزدیک کرد.جوری بین خودش و دیوار نگهم داشته بود که نتونم تکون بخورم.
رد انگشتهاش روی سوراخ بازوم به وضوح مشخص بود.
محکم نگه ام داشت و بعد با گرفتن گردنم سرمو خم کرد.
قبل از اینکه مردونگیشو واردم بکنه با مشت وسط پاهاش زدم و اون با یه داد بلند و یا فحش رکیک بالاخره عقب رفت….

نفس زنون آب دهنمو قورت دادم و عقب عقب رفتم.
من آمادگی مردن رو داشتم اما رابطه با فرهاد رو نه..ازش فاصله گرفتم و بهش نگاه کردم.
دوتا دستشو وسط پاهاش گذاشت و با تا کردن کمرش گفت:

-لعنت به تو شیدا لعنت به تو هرزه ی وحشی ..تو چه مرگت شده ! چه مرگت شده تو زن منی….

قفسه ی سینه ام آهسته بالا و پایین میشد.
گلوم خشک شده بود از داد زیاد از خواهش های زیاد.
از اضطراب قرار گرفتن تو همچین لحظه ای….

نفس زنون پرسیدم:

-چرا وادارم میکنی به انجام همچین کاری وقتی بهت میگم آمادگیشو ندارم…..

صداشو برد بالا و داد زد:

-از وقتی زنم شدی همه اش همینو میگی…همه اش میگی آمادگیشو نداری….لعنت به تو…. لعنت به تو!

 

نفس عمیقی کشیدم و با اخم بهش نگاه کردم.

-چرا وادار به انجام اینکارم میکنی وقتی بهت میگم نمیخوام انجامش بدم!

دستشو از وسط پاهاش برداشت و بعداز یه داد بلند گفت:

-پس کی؟ کی میخوای انجامش بدی…تو زن منی…کاری نکن به زور وادار به انجام اینکارت کنم شیدا…کاری نکن دست و پاهات رو بیندم به تخت و کاری کنم که تا عمر داری یادت نره….

چشم از نگاه های خصمانه اش برداشتم و به سمت تخت رفتم.
روی لبه ی تخت نشستم درحالی که اون حوله ی کوتاه همچنان دور تنم بود.

هنوزم عصبانی بود.عصبانی از اینکه چرا من همراهیش نکردم.
دست خودم نبود.واقعا دست خودم نبود.
هیچ حسی بهش نداشتم و بدتر اینکه با کارهاش با رفتارهاش با اعمالش و آزارهاش منو از خودش متنفر کرده بود.
با همچین آدمی چطور میتونستم حس خوب و ارتباط خوبی برقرار بکنم!

مشغول بستن کمربندش شد و همزمان گفت:

-تورو باید یه موقع آدمت میکنم شیدا ..
.زبون نرم به درد تو نمیخوره

کمربنشد رو که بست به سمت در رفت اما قبل رفتن ایستاد و سرش روبه سمتم برگردوند و گفت:

-لباس بپوش و بیا بیرون تا دسته گل جدید مادر پاکدامنت رو بهت نشون بدم.

کمربندش رو که بست به سمت در رفت اما قبل از خارج شدن از اتاق ایستاد و سرش روبه سمتم برگردوند و گفت:

-لباس بپوش و بیا بیرون تا دسته گل جدید مادر پاکدامنت رو بهت نشون بدم.

متوجه حرفش نشدم.باخودم گفتم شاید یه طعنه باشه ولی نبود.از لحنش مشخص و پیدا بود که یه جریان هست شاید همون چیزی که شیوا گفت و من باور نکردم و جدیش نگرفتم.
جلو رفتم و گفتم:

-از چی حرف میزنی!؟

پوزخند زد و بعداز یه نگاه رقت انگیز گفت:

-مطمئنم میدونی

عصبانی جواب دادم:

-نه نمیدونم تو آگاهم کن

بازهم با طعنه گفت:

-خیلی نگران نباش….به زودی صدای طبلش بلند میشه

میخواستم ازش سوال بپرسم ولی خیلی سریع از اتاق بیرون رفت.
حرفهاش دستپاچه و نگرانم کرد.دلم نمیخواست حقیقت داشته باشه….
دلم نمیخواست چیزی که شیوا بهم خبرشو داد و حالا فرهاد داشت تیکه اش رو میپروند حقیقت داشته باشه…
دل ناگرون با ذهنی مشغول دوباره به سمت کمد رفتم.
یه بلوز و شلوار گلبهی رنگ ست پوشیدم و با بستن موهام یه شال حریر مشکی سرم انداختم و از اتاق بیرون رفتم.
آب دهنمو قورت دادم و پاهام رو دنبال خودم تا توی حیاط کشیدم.
حسم خوب نبود. حسم خوب نبود چون اگه ازدواج مامان حقیقت داشته باشه عمرا اگه میتونستم سرم رو بالا بگیرم.
همینجوری روزی هزار وعده به بهانه های مختلفی بهم سرکوفت میزدن و وای به روزی که ازدواج دوباره ی مامان هم به لیست سرکوفتهاشون اضافه بشه!
پله هارو که بالا رفتم متوجه بحث و بگو مگوی شهره و فرهاد شدم.
داد میکشید سرفرهاد و ازش میخواست حقیقت رو در مورد زخمهاش بهش بگه….
موهام با دست زیر شال فرستادم و جلوتر رفتم.
شهره صداشو انداخته بود روی سرش و گفت:

-به من دروغ نگو فرهاد…بگو کی این بلارو سر صورتت آورده؟؟ کی !؟ بگو تا پدرشو دربیاریم

فرهاد که فقط سعی داشت مادرش رو آروم بکنه گفت:

-گفتم که خفت گیر بودن….

شهره دستشو بالا آورد و انگشت اشاره اش رو به سمت فرهاد گرفت.اون همچنان باور داشت قضیه یه ماجرای خفت گیری ساده نیست برای همین گفت:

-تو دروغ می فرهاد…دروغ میگی…راستش رو به من بگو کی این بلارو سرت آورده !؟

-مادر مادر….گفتم که خفت گیر بودن!

سرش رو تکون داد و گفت:

-ولی من که باور ندارم.میگم نکنه کار فادیا باشه یادته که…اون روز که اومد دم در دعوا و داد و قال راه انداخت تهدید کرد که….

همین که چشمش به من افتاد حرفش رو خورد و دیگه ادامه اش نداد.
مشکوک حرف میزدن و مشکوک رفتار میکردن اما بیشتر از اون هم چیز دیگه ای متوجه نشدم از حرفهاشون چون بحثشون رو ادامه ندادن.
جلو رفتم و گفتم:

-سلام…

پشت چشمی نازک کرد و بدون اینکه جواب سلامم رو بده روی صندلی نشست.خدمتکارو صدا زد و ازش خواست ناخن هاش رو براش سوهان بزنن…
به رفتارهای ناخوشایندش عادتی داشتم که کم کم داشت تبدیل میشد به عادت دیرینه.
نشستم رو صندلی و زل زدم به فرهاد.
نگاه هام پرسشی و کنجکاو بودن….
کنجکاو بودم چون میخواستم بدونم چی راجب مادرم میدونه.
وثتی نگاه های خیره و پرسشی منو به خودش دید خم شد و از روی میز یه کارت دعوت برداشت و انداخت سمتم و پورخند زنان پا روی انداخت.
کارت رو برداشتم و از توی پاکت بیرونش آوردم.
با طعنه گفت:

-تماشا کن…

با دیدن عکس مادرم درکنار مردی که نمیشناختم کپ کردم و شوکه شدم.
سرمو آهسته بالا آوردم و گفتم:

-این الکیه…یه شوخیه….

پورخند بلندی زد و گفت:

-هه! شوخی! هیچ شوخی ای در کار نیست ظاهرا مادر عزیز تر ار جانت قصد تجدید فراش داره…

شهره خانم با تمسخر سعی کرد این اتفاق رو چماق کنه روی سرم:

-اونم وقتی که چند ماه از مرگ شوهرش نگذشته…

دوباره و دوباره اون کارت عروسی رو نگاه کردم.چرا مامان اینکارو کرد آخه !؟ چرا!؟….
کارت رو بالا گرفتم و پرسیدم:

-کی اینو بهت داد…

-خودش..

اینبار نوبت شهره بود که با زهر کلامش دل منو بشکنه و از درون برنجونم:

-ظاهرا مستانه خانم رو عشق مست کرده!

کارت دعوتو باخشم توی دست مچاله کردم.
حتما باید می رفتم پیش مامان…حتما

کارت دعوتو از خشم توی دست مچاله کردم.
حتما باید می رفتم پیش مامان.باید ازش میخواستم دست از اینکارها و رفتارهاش برداره و بیشتر از این منو خجالت زده و سوژه ی این و اون نکنه …
هه! جشن عروسی تالار…خدایااا…انگار بار اولش بود که میخواست ازدواج بکنه!

کارت رو توی مشتم اونقدر فشار دادم که له و مچاله شد و یه گوله ازش باقی موند.
سنگینی نگاه های تمسخر آمیز شهره سوهان روحم شده بود.
فرهاد پوزخند زد و گفت:

-واقعا مادرت قصد داره ازدواج بکنه!؟ هه…دل خیلی خیلی جووونی داره !

گرچه 99 درصد احتمال میدادم این ازدواج حقیقت داشته باشه اما بازهم به طرز مسخره ای حرفهایی زدم که خودمم نسبت بهشون هیچ ایمان و باوری نداشتم رو به زبون آوردم:

-این…این شاید…این شاید یه شوخی باشه…یه شوخی..

شهره نگاهی به دستهای سوهان کشیده اش انداخت و بعد با همون لحن پر تمسخر و طعنه دارش گفت:

-هیچ زنی به شوحی تالار رزرو نمیکنه و کارت دعوت پخش نمیکنه…هه! ظاهرا اصلا تنهایی رو دوست نداره…

فرهاد پاش رو آهسته تکون داد و همونطور که پای راستش رو آهسته میجنبوند گفت:

-خوش قیافه اس! مادر خوش سلیقه ای داری!

شهره بازهم با حرفهاش نمک پتشید رو زخم سر باز من:

-بهتره بگی مخ زن قهاریه…

 

-در هر صورت باید بهش تبریک گفت…هه!

شهره نگاهی به دستهای سوهان کشیده ی خودش انداخت و بعد از روی صندلی بلند شد و گفت:

-امیدوارم بچه هاش هم مثل خودش گربه صفت نباشت..

چشماممو بستم و یه نفس عمیق کشیدم.مستانه مایه ی شرم و خجالت من شده بود و شک نداشتم من رو از سر راه خودش برداشت تا به کثافت کاری هاش با خیال راحتی ادامه بده!
به محض رفتن شهره سرمو بالا گرفتم و رو به فرهادی که سرگرم گوشیش بود نگاهی انداختم و اسشمو خیلی آروم صدا زدم:

-فرهاد….

این اولینباری بود اسمش رو اینجوری صدا میزدم.شاید بامحبت و اون چون این نکته رو احساسش کرد سرش رو بالا گرفت و گفت:

-جونم!

آب دهنمو قورت دادم و به چشماش نگاه کردم.باید می رفتم پیش مامان ولی احساسم بهم میگفت ممکن فرهاد بخاطر نافرمانی هام خیلی به حرفهام گوش نده و حتی بخواد باهام لج بکنه.
با اینحال دل رو زدم به دریا و گفتم:

-میخوام برم خونه….خونه ی مادرم

منتظر بودم اخم کنه و بعد خیلی جدی و محکم بهم بگه حق همچین کاری رو ندارم اما در کمال تعجبم گفت:

-باشه عزیزم برو….

جوابش واقعا شوکه کننده بود.من اونو درحالی که شدیدا تحریک شده بود و میخواست از حق طبیعیش استفاده کنه و بهم نزدیک بشه پس زدم و حالا انتظار رفتارهای ناجور زیادی داشتم بجز اینکه یه همچین جواب جنتلمن مانندی تحویلم بده!
باور نکردم و پرسیدم:

-واقعا!؟ میتونم برم !؟

یلند شد.پیرهنش رو خیلی آروم زیر پیرهنش زد و با مرتب کردنش قدم زنان اومد سمتم…
چشمام کنجکاوانه دنبالش کرد.
مقابلم ایستاد و باخم کردن سرش بهم خیره شد.
من هنوزم فکر میکردم این حرفش یه شوخیه و هرآن ممکنه یه پاسخ کوبنده و اعصاب خرد کن تحویلم بده ولی….
آخه باتوجه به رفتاری که باهاش داشتم هیچ دلیلی نمیدیدم که بخواد باهام مهربون رفتار بکنه.
سرمو بلند کردم که بتونم صورتش رو ببینم.
پشت دستشو نوازش وار روی صورتم کشید و پرسید:

– اگه قول بدی مواظب خودت باشی آره این اجازه رو بهت میدم که بری…

نمیدونم چرا فکر میکردم داره سر به سرم میزاره.محض اطمینان خاطر گفتم:

-پس میتونم برم

همونطور که سر انگشتشو رو لب گوشتین پایینیم فشار میداد گفت:

-آره عزیزم میتونی بری…شب میبینمت!

لب زدم:

-شب !؟

خمار صورتمو از نظر گذروند و گفت:

-اهوم …شب….

لبخند زد و بعد هم خیره تو چشمهای من عقب عقب رفت و راه افتاد سمت ماشینش و حدودا ده دقیقه بعد از خونه بیرون رفت.
پس راست گفتن…سلام گرگ هیچوقت بی طمع نیست.هیچوقت…و من الان میفهمم این محبت ناخوداگاهش اصلا از سر عشق نیست.
اون هیچوقت شبیه یه جنتلمن رفتار نمیکرد هیچوقت اما الان….الان یه نموره رفتارش تغییر کرده بود.
با اینحال وقت رو تلف نکردم و به عجله راه افتادم سمت خونه.
باید قبل از اینکه اون پشیمون بشه و حق رفتن رو ازم بگیره لباس میپوشیدم و از اینجا بیرون می رفتم‌…

دو سه بار زنگ خونه رو فشار دادم و بعد چند قدم عقب رفتم و نگاهی به کوچه انداختم.
این کوچه خاطرات خوبی برای من به همراه نداشت. مرگ بابا، طلبکارها، همسایه های هیز…مردهایی که شبونه به بهانه ی مامان اینجا میومدن…و و و هزار یک جور درد دیگه اما من حاضر بودم اینجا بمونم ولی….ولی به زندگی پر نکبتم با فرهاد دمدمی ادامه ندم.
دوباره جلو رفتم و زنگ رو فشار دادم تا اینکه بالاخره در باز شد و من با شیوا چشم تو چشم شدم.
از دیدنم تعجب کرد.البته منم تعجب کردم اما از قیافه ی عبوس اون.
دلگیر و ناراحت و عصبی یه نظر می رسید درحالی که تو خونواده ی ما اون پرانرژی ترین، پر جنب و جوش ترین و شلوغ ترین بود.
عینک آفتابیم رو از روی چشمام برداشتم و گفتم:

-سلام!

کنار رفت تا من بیام داخل و بعد گفت:

-چه عجب عالیجناب فرهاد اجازه داد شما بیای اینجا…

از کنارش رد شدم و رفتم داخل.تو حیاط کوچیک کارتن هایی بود که نشون میداد اونا بعضی وسایل رو جمع کردن.
همینطور که از لای اون جعبه ها رد میشدم پرسیدم:

-اینجا چخبره شیوا !؟ چرا وسایل اینجارو جمع کردین!؟

درو بست و قدم زنان اومد سمتم و جواب داد:

-چون ما قراره از اینجا بریم!

شدت تعجبم بیشتر شد.چشم از جعبه ها برداشتم و چرخیدم سمتش.متعجب نگاهش کردم و پرسیدم:

-چی!؟ میخواین برین!؟ کجا میخواین برین!؟

نشست رو لبه ی حوض.موهای سیاه موج دارشو پشت گوش زد و با طعنه گفت:

-خونه ی بابای جدید!

دلخور شدم از این حرف.فکر نمیکردم همه چیز اینقدر جدی باشه.پس حرفهای فرهاد صرفا تیکه و طعنه نبودن.حقیقتهایی بودن که مثل پتک روی سر من آوار شد.
کیفم آهسته و آروم از لای انگشتام افتاد روی زمین.ناباورانه گفتم:

-پس فرهاد درست گفت…اون میخواد ازدواج کنه!

رو به روم ایستاد و پرسید:

-فرهاد از کجا میدونست!؟

-مامان خانم کارت دعوت براش فرستاد

اینو که از زبون من شنید شروع کرد خندیدن.روی یکی از جعبه ها نشست و بعد گفت:

-مامان مارو باش! فکر میکنه مگان مارکل! کارت دعوت میفرسته هه…احمقانه اس…باورت میشه شیدا!؟ اون یه تور خوشگل سفارش داده…یه تور لخت با دنباله ی بلند و یه تاج گل زیبا… مرده عین ریگ براش پول خرج میکنه …جواهراتی براش میخره که با دیدنشون برق از چشمات میپره….
خونه اش تو بالا شهر…ماشین زیرپاش از یه میلیاردهم قیمتش بالاتره! اصلا خدا انگار اون رو دو دستی با لک لک ها فرستاده روی زمین تا تقدیم مامان بکنه….

حرفهای عجیبی میزد شیوا.عجیب و جدید.واقعا مانان میخواست با یه همچین آدمی ازدواج بکنه!؟
پرسیدم:

-تو اون مرد رو دیدی!؟

سرش رو تکون داد و گفت:

-اهوم… همیشه مثل بابا لنگ دراز فقط سایه ای از حضورش رو میدیدم تا وقتی که دعوتم کرد رستوران
خوشتیپ و جذاب بود و پولدار….میدونی چیه…اون همون مردی بود که مامان جدیدا باخودش میاوردش خونه…اون درست از همون موقع تلاش میکرد مارو به وجود اون عادت بده….

پارت های قبلی همین رمان

1 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

  • حالم از شیدا بهم میخوره
    بیچاره فرهاد لیاقتش رو نداری احمق
    درسته اجبار بوده ولی دیگه به انجام رسید نباید اینقدر گوه باشه شیدا
    اونم مرده خب نمیتونه ببینه زنش اینطوری باهاش رفتار میکنه حقش بود یه کتک درست حسابی از فرهاد بخوره
    نویسنده جان بابا یکم اوضاع رو تغییر بده شیدا رو آدم کن

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست