رمان عشق صوری پارت 34

 

 

-دوست داری من خوشحال باشم!؟

سرش رو یکم کج کرد و دستمو که یه طرف صورتش بود بوسید و جواب داد:

-معلوم که دوست دارم…

با شستم صورتشو نوارش کردم و گفتم:

-پس بزار برم دانشگاه…بزار کارایی رو انجام بدم که دوست دارم…

بی حرف بهم خیره موند.سکوتش ترسناک بود چون حس کردم الان دوباره جارو جنجال راه مینداره و منو به سواستفاده گری از شرایط محکوم میکنه اما خوشبختانه بعداز یکم سکوت گفت:

-شرط داره…

هه! شرط! میخواست برای من شرط و شروط بزاره. درحالی که از قبل به من گفته بود با هیچ کدوم از کارای من مشکلی نداره.
لعنتی!
پرسیدم:

-باشه بگو…چه شرطی

دستشو روی سینه ام کشید و آهسته مالیدش و همزمان جواب داد:

-به شرطی که آسته بری آسته بیای…نمیخوام با هیچکدوم از همکلاسی های پسرت رابطه داشته باشی.حتی درحد سلام و علیک کردن…

چقدر حالم از این حرفها بهم میخورد.دوست داشتم بزنم تو گوشش و بهش بگم عوضی من نوکر و برده ی تو نیستم اما…
اما خوب و عاقلانه که فکر میکردم باخودم به این نتیجه می رسیدم من باید درس و دانشگاهم رو ادامه بدم پس چاره ای نبود جز سازش …
یه لبخند زورکی تصنعی روی صورتم نشوندم و گفتپ:

-باشه…باشه عز….ی…زم…باشه…

خیره تو چشمهام پرسید:

-قول میدی!؟

تو دلم پورخندی زدم و به حال و احوال خودم و گفتم:

-قول میدم…

مسخره بود آدم برای طبیعی ترین حق و حقوق خودش همچین حرفهایی بزنه اما چاره چه بود.سرش رو تکون داد و گفت:

-باشه…از فردا میتونی کلاساتو بری…

اینو گفت و شروع کرد به باز کردن کمربندش.خیلی سریع شلوارش رو از پا درآورد و خیمه زد روی تنم…
سرش رو فرو برد تو گردنم و شروع به بوسیدن و مکیدن پوست گردنم کرد.
ظاهرا من هرباری برای هر خواسته ای باید یه دست به فرهاد میدادم!
شرتم رو از ما درآورد و خودش رو باهم تنظیم کرد.
دوتااهام رو سفت گرفت و مرد*ونگیشو یه ضرب واردم کرد.
چشمامو بستم و سرم رو به عقب خم کردم و آاااه کشیدم.

آه تو گلویی کشید و گفت:

-چقدر تنگی تو ..اوممممم…تو نظیر نداری…

برخلاف اون لذتی نمی برم.هیچ لذتی.هرچی بود از سر اجبار بود. از سر ناچاری…
شروع کرد خودش رو تند تند عقب و جلو کردن.
لحاف رو چنگ زدم و با فشردن پلکهام روی هم از درد گفتم:

-آاااااه….ه…..

لذت میبرد از درد کشیدن و آه کشیدن من.پهلوهام رو سفت گرفت و سرعت حرکاتش رو بیشتر و بیشتر کرد….

 

* شیوا *

به لباسهای توی ویترین نگاهی پر دقت انداختم. از بین همه ی اون لباسهای مجلسی که تن مانکن بود چشمم رفت سمت یه لباس دو بنده ی کوتاه که در ظاهر مدل ساده ای داشت اما بخاطر رنگ و طراحی روی پارچه اش و خرده ظرافتهاش حتی مانکن رو هم تبدیل کرده بود به یه داف.
با دست بهش اشاره کردم و گفتم:

-خب نظر تو چیه مونا خانم !؟

حین چت کردن چند لحظه سرش رو بالا گرفت و با نگاه کردن به لباس انتخابی من گفت:

-خوبه! خوشگل…به تو هم باید بیاد!

ببین من کی رو برای کمک در انتخاب لباس همراه خودم آورده بودم.مدام سرش تو گوشی بود.
کلافه با آرنج به پهلوش زدم و گفتم:

-غلاف کن اینو دیگه لامصب! سیر تو نمیشی از چت کردن با امیر !؟

بالاخره گوشیش رو که حسابی بخاطرش رو اعصاب من رفته بود گذاشت کنار وگفت:

-گیر دادی به اینا…حواسم هست این مدت سگ اخلاق شدیا…نکنه باز با شهرام زدی به تیپ و تاپ هم!؟ آخه امیر هم میگفت اونم سگ اخلاق شده…

بدون اینکه نگاهش کنم چندقدمی جلو رفتم و در حین تماشای بقیه ی لباسها گفتم:

-بره به درک!

آهسته خندید و قدم زنان پشت سرم اومد و گفت:

-پس درست فکر کردم.قاطی پاتی کردین واسه هم.حالا این بهم ریختن سیم پیچی ار طرف تو بوده با اون!؟

رفتم داخل تا از فروشنده بخوام لباس رو برام بیاره و همزمان گفتم:

-اون…زورگو و قلدر! فکر میکنه منو خریده!

از پشت سر زد روی شونه ام و گفت:

-در هر صورت عزیز جان اون گوشی نازنینتو روشن کن.خوب نیست گوشیتو خاموش میکنی و با گوشی خونه به من زنگ میزنی…

با نفرت و عصبانیت گفتم:

-روشن کنم که بازم بهم زنگ برنه و امرو نهی بکنه !؟ عمرا

روی صورتم یه لبخند نشوندم و از فروشنده ی مرد خواستم لباس رو برام بیاره تا پروف بکنم.
کنارم ایستاد و گفت:

-شهرام به امیر گفته که به من بگه که به تو بگم اون گوشی تخمیتو روشن نگه داری…

سرمو به سمتش چرخوندم و گفتم:

-به امیر بگو تا به شهرام بگه که من گفتم اون گوشی تخمیمو روشن نگه نمیدارم و بره به درررررررک !

فروشنده لباس رو برام آورد و با خوش رویی گفت:

-بفرمایید.خدمت شما.تشریف ببرید پروف کنید رنگش البته خیلی بهتون میاد.انتخاب خیلی خاصیه…

تشکر کردم و با برداشتن لباس به سمت اتاقکهای پروف رفتم.مونا با عجله به دنبالم اومد و گفت:

-لج نکن…با هرکی لج میکنی با شهرام لج نکن

سرمو با عصبانیت به سمتش چرخوندم و گفتم:

-چرا؟ مثلا میخواد چه غلطی بکنه!

مضطرب دور و اطراف رو نگاهی انداخت و بعد گفت:

-شهرام عصبانی بشه خدمت هردومون میرسه نه فقط خدمت تو…

پوووووفی کردم و گفتم:

– مثلا میخواد چه غلطی بکنه هممم!؟ میدونی چیه؟ اون عادت کرده…عادت کرده امر و نهی بکنه و به همه دستور بده…عادت کرده همه درمقابلش ترس و لرز داشته باشن اما من اونجوری نیستم.به من ربطی نداره اون عادت داره به زورگویی اما جوابشو نمیدم تا بسوزه…

سری به تاسف برای منی که رو به روش ایستاده بودم تکون داد و گفت:

-این زبون سرخت سر سبزتو به باد میده شیوا…

پوزخندی زدم و گفتم:

-متاسفانه یا خوشبختانه من اصلا از شهرام جون شما نمی ترسم!

یه نگرانی ای از بابت این موضوع داشت که اصلا برای من قابل درک نبود.درسته شهرام ترسناک بود ولی خب واقعا چه غلطی میتونست بکنه؟ میخواست اسلحه کمریش رو از پشت کمرش بیرون بیاره و یه گلوله تو مخمون خالیه بکنه؟
نفسشو باحرص بیرون فرستاد و گفت:

-شهرام دوباره به امیرگفت که من به گوشت برسونم.گفت اون بار آخری با یه حالت کلافه گفت به تو بگی گوشی لعنتیتو روشن بکنی وگرنه…

اخم کردم و گفتم:

-خب وگرنه چی !؟

-بقیه اشو نگفت فقط تا همینجا نقل و قول کرد…

دستمو تکون دادم و گفتم:

-دیوااانه.. دیوونه ای تو بخدا…چرا اینقدر ترسو نباش! ترسو نباش رفیق…

برخلاف مونا که بخاطر دوستی امیر احساس میکرد شناخت نسبتا بیشتری نسبت به شهرام داشت منی که خوب میدونستم اون چقدر وحشیه ، آرومتر بودم.
برای من اهمیتی نداشت که نزدیک به چهارروز گوشیمو خاموش کرده بودم تا نتونه بهم پیام بده یا زنگ بزنه.
لباس رو مقابل خودم گرفتم و گفتم:

-میخوام اینو بپوشم.نظرت چیه!؟

دست به سینه با سر کج شده نگاهم کرد.پای چپش رو دو سه بار خیلی آروم تکون داد.نگاه های طمانینه اش خندوندم.
بعدهر چند لحظه سکوت گفتم:

-یه جوری نگام میکنی انگار رو به روت یه نفر ایستاده که قرار دست به حماقت بزرگی بزنه!

دستشو بالا آورد و گفت:

-دقیقااااا….بازی بااعصاب شهرام یعنی بازی با دم شیر.یعنی حماقت..

سرمو جلو بردم و گفتم:

-توداری همه چیزو جدی میگیری…خیلی هم جدی میگیری…من فقط دلم نخواست جوابشو بدم…

-تو تعجب میکنی که جدی میگیرم و من تعجب میکنم که چرا نمیگیری!؟ به روی خشو شهرام‌نگاه نکن…

-بیخیال…

خواستم برم که دستمو گرفت و گفت:

-شیوا…تو چند روز جوابشو ندادی و اون دوبار هشدار داده نزار به بار سوم برسه

دستمو از توی دستش بیرون کشیدم و گفتم:

-بیخودی داری شلوغش میکنی مونا…اون هیچ کاری نمیتونه بکنه…ما وسایلمونو بردیم خونه ی جدید…به زودی هم قراره اونجا زندگی بکنم .باآژانس میرم شرکت با آژانس هم برمیگرم …هیچ غلطی نمیتونه بکنه آدرسمم نمیتونه پیدا کنه مگه اینکه تو بهش بگی…

کنج لبش رو داد بالا وقتی دید من مجاب بشو نیستم و بعد گفت:

-میدونی چیه رفیق…باید به استحضارت برسونم متاسفانه متاسفامه اون عادت داره به حرف گوش کنی ادما و حالا این نافرمونی ها چنان کفریش میکنه که ممکن بدترین واکنش رو از طرفش ببینی

لبخندی سرخوشانه زدم و گفتم:

-نگران نباش دوست عزیز و ملوسم! آمریکا هیچ غلطی نمیکنه!

سری تکون داد و گفت:

-اگه این آمریکا پدرمونودرنیاورد!

خندیدم و پرسیدم:

-خب…بگو ببینم…لباس رو بپوشم!؟

از فکر شهرام بیرون اومد و گفت:

-آره خیلی خوشگله…یارو هم که گفت رنگش خیلی بهت میاد

خوشحال و با ذوق کیفمو دادم دستش و گفتم:

-پس من برم لباس بپوشم! وقتی پوشیدمش درو وا میکنم بیا داخل

-باشه برووو

به سمت اتاقک رفتم.درش رو وا کردم و رفتم داخل.لباسو آویزون کردم و مشغول باز کردن دکمه های لباسم شدم و همزمان از همونجا خطاب به مونا گفتم:

-برای میکاپ بنظرت پیش کدوم آرایشگر برم!؟

صداش از بیرون خیلی ضعیف به گوشم رسید:

-پیش گلسا میریم دیگه ..من که فقط کار اونو قبول دارم

مانتوم و بعدهم تیشرتم رو درآوردم و گفتم:

-آره فکر کنم گلسا بهتر باشه….یه وقت چیزی به امیر نگی

پرسید:

-راجب چی!؟

سرمو به در نزدیک کردم تا حرفامو بشنوه و بعد گفتم:

-راجب عروسی دیگه…نمیخوام از طرف تو جای منو به اون شهرام عوضی بده…

چندتا سرفه کرد و گفت:

-شیوا لباسه خوب بود ..؟ پوشیدی!؟

لخت شدم و گفتم:

-آره دارم میپوشم….مونا گوش دادی چیگفتم؟ اصلا دوست ندارم اون قوزمیت بفهمه من کجام

دوباره شروع کرد سرفه کردن و بازم بحث رو پیچوند:

-خب اندازه بود!؟

-الان دارم میپوشم…مونا…فکر کنم باید کفش مناسبش هم بخرم….خب داشتم چی میگفتم…آهان….
نبینم به امیر بگی قراره با من بیای مهمونی امیر بدونه به اون قوزمیت عوضی آدرس رو میده ..

یه لگد آروم به در زد و گفت:

-شیوا…

-کوفت…هی میپیچونی که بعدا بگی نشنیدی من چیگفتم.مونا به امیر بگی نگفتیا…

لخت که شدم لباس رو پوشیدم و خودم تو اون آینه های سرتاسری برانداز کردم.خیلی ازش راضی بودم اونم بعدار کلی پاساژ گردی..

لبخند رضایت آمیزی زدم و گفتم:

-خب پوشیدم…ازش خوشم اومد…بیا تو نگاه کن

عقب عقب رفتم و بدون اینکه بچرخم درو باز کردم و دوباره به خودم توی آینه خیره شدم اما در کمال ناباوریم بجای مونا این شهرام بود که اومد داخل اتاقک و بعدهم درو از داخل قفل کرد.
چشمام از تهجب و وحشت درشت شد.
خیلی آروم به سمتش چرخیدم و پرسیدم:

-تو اینجا چی میخوای!؟

دستهاشو توی جیبهای شلوارش فرو برد و کمرش رو به در اتاقک تکیه داد وبهم خیره شد.
این نگاه هاش اصلا معنی خوبی نداشت.اصلا…
با تدس بهش خیره شدم که گفت:

-خب…داشتی میگفتی…ادامه بده

نفس پر ترسی کشیدم و گفتم:

-برو بیرون…

سرش رو آهسته تکون داد و گفت:

-قوزمیت! پس من قوزمیتم! اوکی…خب…بقیه اش!؟

آب دهنمو با ترس قورت دادم و یک قدم عقب رفتم.آخه این لعنتی اینجا چیکار میکرد!؟ اگه الان یه جن میومد داخل من کمتر می ترسیدم:

-برو بیرون شهرام…برو

پوزخندی زد.نگاه های جدی و خونسردش اعصابمو به هم می ریخت.میخواست به من ثابت بکنه هر وقت هرجا دلش خواست و بخواد میتونه باشه.
سرتاپام رو برانداز کرد و گفت:

-حالا دیگه گوشیتو رو من خاموش میکنی هان!؟

اخم کردم.سعی میکردم خودم رو خونسرد و نترس نشون بدم ولی فکر کنم چندان تو این کار موفق نبودم.یه ابهت و اخمی داشت که آدم رو می ترسوند.
با ترس گفتم:

-بهت گفته بودم شهرام…گفته بودم نمیخوام باهات صحبت کنم.اصلا میدونی چیه!؟دوست داشتم خاموشش کردم ..

خشمگین به سمتم اومد و دستشو زیر گلوم گرفت و کمرمو کوبوند به دیواره ی اتاقک.مچ دستشو گرفتمو با ترس به چشمهاش نگاه کردم.دندون قروچه ای کرد و باحالتی عصبی گفت:

-که دوست داشتی آره!؟ من و تو یه قرارهایی باهم داشتیم دختر کوچولو…یادت که نرفته؟ هوم!؟

دو دستی مچش رو گرفتم.کم کم داشت فشار دستش رو بیشتر و بیشتر میکرد.
تو همون حالت گفتم:

-تو هم قرار نبود با من اونطوری رفتار بکنی! قرار نبود مثل…

فشاری به گلوم آورد که باعث شد نفسم بند بیاد و دیگه نتونم جمله ام رو ادامه بدم و پایان برسونمش.خشمگین دندون قروچه ای کرد و گفت:

-اونی که قراری رو تعیین میکنه منم نه تو شیوا.. .حالیته!؟

دستشو چنگ زدم و با صدای خفه و ضعیفی گفتم:

-دا…ری…خف….ه ام میکنی….

گلوم رو ول کرد و من به سرفه کردن افتادم.نفس که میکشیدم حس میکردم گلوم زخم.بالای سرم ایستاد و گفت:

-گوشیت!؟

سرمو بالا گرفتم و گفتم:

-به تو چه!

دستشو بالا آورد که بزنه توی گوشم .غریزی دستهام رو جلوی سرو صورتم گرفتم که نزنه.
خیلی سخت خودش رو کنترل کرد و من اینو به وضوح حس کردم.
دستش رو که بالا آورده بود نزدیک به صورتم ثابت نگه داشت و بعد انگشتاش رو دون دون مشت کرد تا یه جورایی به خودش اجازه ی کتک زدن رو نده.
یه نفس عمیق پر حرص کشید و گفت:

-گوشیت!؟

این سوال تک کلمه ایش چنان منو ترسوند که نتونستم از جواب ندادن طفره برم و برای همین گفتم:

-تو کوله ام…

قدم زنان عقب رفت و با باز کردن در مونا رو صدا رد و گفت:

-کوله پشتیشو بده!

حالا میفهمم چرا مونا هی سرفه میکرد و پرت و پلا تحویلم میدید.میخواست بهم بفهمونه شهرام اومده اما من لعنتی متوجه نشدم.
مونا کوله رو بهش داد و اون دوباره درو بست و تو جیبهای کوله پشتی یه دنبال گوشی موبایلم گشت تا بالاخره پیداش کرد.
کیف رو انداخت جلوی پام و دستشو رو دکمه ی پهلوی گوشی گذاشت تا روشنش بکنه.
با حرص دستهامو مشت کردم و گفتم:

-تو حق نداری اونو بدون اجازه ی خودم روشن بکنی!؟

پوزخندی زد و با خشم گفت:

-اونی که باید و نباید تعیین میکنه منم نه توووو…

یک قدم رفتم جلو و گفتم:

-نمیخوام روشنش کنم!

انگشت اشاره اش رو به سمتم گرفت و گفت:

-مهم نیست تو چی میخوای مهم اینه من چی میخوام

زور گویی هاش کلافه کننده بود.آخه اصلا چجوری فهمید من اینجام!؟ از کجا سرو کله اش پیدا شد.
دلم میخواست با جفت دستهام خفه اش کنم.
عصبانی تر از چند لحظه پیش گفتم:

-شهرام تو دیگه داری شورشو درمیاری….

نیشخندی زد و گفت:

-عه جدا؟ مرسی که بهم گفتی…

دستمو سمت گوشیم دراز کردم اما اون دستشو پس کشید و با تکون انگشت اشاره اش گفت:

-نوچ نوچ….تو خلاف نظر من هیچ غلطی نمیتونی بکنی و نباید بکنی….هیچ غلطی!

دستمو سمت گوشیم دراز کردم اما اون دستشو پس کشید و با تکون انگشت اشاره اش گفت:

-نوچ نوچ….تو خلاف نظر من هیچ غلطی نمیتونی بکنی و نباید بکنی….هیچ غلطی!

با نفرت بهش خیره شدم.دوست نداشتم اون گوشیمو روشن بکنه اما باخودخواهی و قلدری تمام اینکارو انجام داد.
تند تند نفس میکشیدم و با اون چشمای تنگ شده ام که خشم و نفرت توش موج میزد نگاهش میکردم.
روشن که شد پرسید:

-رمز!؟

وقتی یه نفر به یه نفر بگه رمز گوشیت رو بده عین این بود بگه مسواکتو بده اما حالا اینکار شهرام برای من وحشتناکتر و بی ریخت تراز حتی گرفتن مسواک شخصی بود.
تکیه از پشت برداشتم و پرسیدم:

-رمز گوشیم!؟ چدا باید اینکارو بکنم !؟

دو قدم جلو اومد تا فاصله اش باهم بیشتراز چندسانت نباشه.با همون گوشی دو سه بار روی شونه ام زد و گفت:

-تو از جای دیگه داری پر میشی که از اینور سردی و ککت از بهم زدن قراردای که بامن داشتی نمیگزه! بگو…رمز…؟

عبوس نگاهش کردم.به خونش تشنه بودم.رفتم جلو که ازش بگیرمش اما دستشو وسط قفسه سینه ام گذاشت و گفت:

-شیوا رمز…

خشمگین و کلافه و پر حرص گفتم:

-نمیخوام…نمیخوام تو رمز گوشیمو بدونی! اصلا چرا باید بدونی!؟چرا؟ مگه تو چیکاره ی منی!؟ چون باهم یه قرارداد داریم؟ نمیخوام نمیخواااام….

تکرار کرد:

-رمز

-حالیته داری زور میگی!؟

دستمو بلند کردم تا گوشی رو ازش بگیرم اما دستشو پس کشید و با حالتی که دست کم از تهدید نداشت گفت:

-شیوا..رمزو میگی یا اینجارو رو سرت خراب بکنم!؟

وایی که از حرص و خشم زیاد دلم میخواست گریه کنم و هوار بکشم.آخه چرا زور میگفت! زدم تخت سینه اش و گفتم:

-زور میگی زور میگی…دلم نمیخواد رمز گوشیمو بدونی

با شک گفت:

-حتمااا یه غلطی کردی که دلت نمیخواد بدونم…رمز شیوا رمززززز…

ولوم صداش رفته رفته داشت بالاتر می رفت.نمیدونستم چه غلطی بکنم.راه درویی هم که نبود. یه عمیق ترسناک کشید.
صورتش پر غیظ تر شده بود.
برای بار آخر گفت:

-رمززز؟

نه!چاره نبود هرچند میدونستم بعدش بدترین واکنش رو از من میبینه. آهسته جواب دادم:

-دیاکو…

تا اینو گفتم دستشو بالا برد و محکم زد توی گوشم.شوکه نگاهش کردم.کارد میزدن خونش در نمیومد.با دهن باز و چشمای درشت شده بهش خیره شدم.
دستمو خیلی آروم بالا آوردم و گذاشتم روی صورتم.میسوخت …انگار آتیشم زده بودن…
بدون چک کردن گوشی پرتش کردتو بغلم و با زدن یه پوزخند از اتاقک پروف بیرون رفت….
ماتم زده رفتنش رو تماشا کردم.
من و مونا سر یه شوخی و یه مسخره بازی این رمز رو برای گوشی من گذاشتیم اما حالا فکر شهرام بخاطرش تا کجاها که نرفته….
یلافاصله بعد رفتن اون مونا اومد سمت در و بازش کرد.
بهم زل زد.
دستمو پایین آوردم و بدون حرف نگاهش کردم.
نیازی به اینکه چه اتفاقی افتاده نبود چون فکر کنم همه چیز براش قابل حدس بود.
بعداز یه سکوت طولانی گفت:

-سعی کردم بهت بفهمونم اینجاست ولی …

خم شدم و لباسم که افتاده بود روی زمین رو برداشتم.هنوزم تو شوک رفتارش بودم.
آهسته گفتم:

-درو ببند میخوام این لباسو دربیارم….

مونا غمگین و با تاسف گفت:

-من بهت گفته بودم شیوا..گفته بودم اون هرجور شده پیدات میکنه…گفته بودم گوشیتو خاموش نکن….

زیر لب گفتم:

-مرده شور ریختشو ببرن ..ازش متنفرم…پسره ی روانی بیخودی…

قبل از بستن در گفت:

-بجون شیوا اگه من چیزی لو داده باشم…

پشت بهش گفتم:

-درو ببند مونا…

نگران پرسید:

-تو که فکر نمیکنی کار من!؟

نگران بود من نسبت بهش بدبین بشم ولی احتیاجی نبود که تلاش بکنه اعتماد منو به دست بیاره.
حالا دیگه شهرام رو خوب میشناختم…..
آهسته و برای اینکه خیال نا آروم مونا آروم بشه گفتم:

-میدونم….نمیخواد تلاش کنی خودتو بیگناه نشون بدی

آه آرومی کشید و گفت:

-شهرام کلی آدم داره شیوا…من که قبلا بهت گفتم…تو نمیتونی بپیچونیش

به صورتم توی آینه نگاه کردم.جای انگشتاش هنوز رو پوستم خود نمایی میکرد.
رمز رو پرسید چون شک کرده بود به اینکه دل من با دیاکوئه و به همین خاطر اونجوری سگ شد…

قبل بستن در گفت:

-شیوا

بدون اینکه برگردم سمتش گفتم:

-چیه!؟

غمگین‌گفت:

-صدای دستشو شنیدم بشکنه دستش الهی…

حرفی نزدم.اصلا چی داشتم واسه گفتن.سرمو پایین انداختم و اون گفت:

-بپوش بیا بیرون….منتظرت میمونم…

پارت های قبلی همین رمان

1 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست