رمان عشق صوری پارت 39

 

اینو که گقتم خیالش راحت شد.سرش رو با آسودگی تکون داد و گقت؛

-خب اینجوری بهتره!حتی اگه اونا یه قصر هم داشته باشن به هر حال من فکر میکنم اگه فقط تو اونجا باشی بهتره!

لبخندی گوشه ی لب فرهاد نشست.لبخندی که حس میکردم جنسش از جنس بد طعنه و کنایه است!
تکیه اش رو به صندلی داد و گفت:

-به هر حال بهتره قبلش بهتره حسابی مطمئن بشی که اون قرار نیست باشه!

بجای من این شیدا بود که رو به سوی شوهر مریض افکارش کرد و گفت:

-دلیلی نداره مطمئن بشه! اون پسر نامزد داره! احتمالا به زودی هم ازدواج میکنه!

پوزخندی تاسف بر انگیز زدم.افکار فرهاد سیاه بودن.مهم نیست نیست حساسیتهاش گاهی در مورد برخی مسائل بی مورد نبودن و اتفاقا درست از آب در میومدن مهم این بود که اون یه آدم با تفکر سیاه و تاریک بود که فقط خدا به داد شیدا برسه!
سرمو کج کردم و با زدن لبخندی تصنعی و دندون نما گفتم:

-آدم گاهی با دیدن بعضی از آدما که ذهن سیاهی دارن خوشحال میشه که تفکراتش چقدر خوب هستن و چه انسان قابل تحملی هست نسبت به اون بعضیا! موندم بعضی آدمارو چه جوری اطرافیانشون تحمل میکنن!

شیدا با اشاره چشم و ابرو ازن خواست زبون به دهن بگیرم اما حرص خوردم فرهاد تو اون لحظه اونقدر برام شیرین بود که بازهم توجهی به ایما و اشاره های اون نکردم. از روی صندلی بلند شدم و گفتم:

-خب! من دیگه برم برقصم! حوصله ام کم کم داره سر میره!

از اونجا دور شدم و سمت جمعیت رفتم.دنبال یه کیس مناسب بودم شبم رو باهاش بگذرونم.یه جوری که زمان به سرعت بگذره….
چهره ی پسرهایی که مهمان بودن رو نگاه میکردم و بر اساس ظاهر یا جلوشون تیک میزدم یا ضربدر و اینجوری تو ذهنم ردشون میکردم یا می پذیرفتمشون !

همینجور داشتم لای جمعیت می لولیدم که چشمم به مونا و امیر افتاد.
هردوتاشون داشتن بلند بلند میخندیدن و از بودن در کنار هم کیف میکردن…
ناخوداگاه روی صورت من هم لبخند عریضی نشست و اون لبخند حاصل دیدن اون دوتا بود.
من مطمئن بودم هیچوقت نمیتونن همو ترک کنن و ته دوستیشون ختم میشه به ازدواج!
همینجور که داشتم تماشاشون میکردم قدم میزدم که ناغافل خوردم به یه نفر.
چرخیدم سمتش و با شرمندگی گفتم:

-ببخشید! ببخشید حواسم نبود…

پسر جوونی بود که خوشبختانه از اینکه پاشو لگد مالی نکردم خیلی ناراحت نشد حتی بجاش لبخندی زد و گفت:

-ایراد نداره …مهم نیست!

خواستم رد بشم که پرسید:

-ببخشید خانم…

ایستادم و جواب دادم:

-بله!

دستشو چندبار پشت گردنش کشید و گفت:

-شرمنده ..حمل بر بی ادبی نباشه ولی…من میتونم یه سوال ازتون بپرسم!؟

نمیدونم اون به عنوان یه غریبه چه سوالی میتونست ازمن داشته باشه اما در هر صورت صاف ایستادم و پرسیدم:

-سوال!؟ چه سوالی!؟

بدون خجالت گفت:

-شما تنها هستین!؟

اخم کردم و پرسیدم:

-چطور مگه!؟

چون اخمم رو دید فهمید یکم نسبت به این سوال دچار حساسیت شدم برای همین خیلی سریع گفت:

-ببخشید قصد فضولی و بی احترامی نداشتم من فقط میخواستم یه پیشنهاد بدم!

چشمامو ریز کردم و پرسیدم:

-پیشنهاد؟ چه پیشنهادی!؟

لبخند زد و گفت:

-میخواستم اگه تنها هستین بهتون پیشنهاد رقص بدم!

وقتی داشت این حرف رو میزد من نامحسوس سرتا پاش رو نگاه میکردم.
بد نبود.خیلی خوشقیافه و جذاب نبود اما خوشتیپ و خوش لباس چرا…
یه پیرهن طوسی -یخی پوشیده بود ک یه شلوار فاق کوتاه مشکی…
دو سه دکمه ی اول پیرهنش رو باز کرده بود که سینه های ورزیده اش مشخص باشن… سینه هایی که مشخص بود موهاشو اصلاح کرده!
دوباره پرسید:

-برقصیم !؟

فکر کنم اصلا دلم نمیخواست تا خود صبح اونجا تک و تنهابمونم و سماق بکشم یا رقصیدن بقیه رو تماشا بکنم برای همین گفتم:

-باشه!

لبخند عریضی زد و بعد دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:

-مرسی که این افتخارو به من میدی…

خب! فکر کنم حق این پسر مودب بود که دستم رو توی دستش بزارم…
جدا از این من خودمم دیگه حوصله ام سر رفته بود و دلم میخواست این شب مثلا بخصوص رو مثل بقیه خوش بگذرونم…فارغ از تمام دردها و مشکلات!
دستم رو توی دستش گذاشت و باهم به وسط سالن رقص رفتیم.
جایی که همه مشغول رقص و پایکوبی و خوشحالی و بزن و بکوب بودن.
جو خوبی بود.وقتی همه دورو بری هات میخندن و می رقص و لذت میبرن ناخواسته آدم تحت تاثیر اون جو به وجد میاد و حس خوبی بهش دست میده که برای منم همینطور بود!
اون وسط شروع کردیم رقصیدن.
و الحق که رقاص خیلی حرفه ای بود حتی حرفه ای تر از من دختر…
اون دستشو دور کمر من حلقه کرد و من یه دستمو رو رو دوشش گذاشتم وحین رقص گفتم:

-خیلی خوب و حرفه ای می رقصی!

واقعا همینطور بود و مم باهمه ادعایی که در انواع رقص داشتم اونم بخاطر کلاسهای مختلف اما کاملا مطمئن بودم اون پسر از هر لحاظ بهتره.
لبخند زد و منو چرخوند و همزمان جواب داد:

-نظر لطفته خوشگل خانم!

وقتی منو تو هوا چرخوند از شوق زیاد بلند بلند خندیدم.حرکاتی که اون انجام میداد ورای حرفه ای بودن بود.یکم صدام رو بردم بالا و گفتم:

-وای تو عالی میرقصی!

اون هم برای اینکه صداش به گوش من برسه ولومش رو بیشتر کرد و جواب داد:

-خب اگه خوب نمی رقصیدم غیر طبیعی بود!

منو از هوا گذاشت روی زمین و بعد دستهامو هم ریتیم باآهنگ تکون داد.در ادامه ی بحث کنجکاوانه پرسیدم:

-چطور!؟ چون زیاد مهمونی میری و میرقصی!؟

به چشمهام نگاه کرد و گفت:

-نه چون مربی رقصم!

جوابش زیپ دهن منو بست.پس یارو معلم و استاد رقص بود یه جورایی! حرفه ای بودنش از اول منو به شک انداخت اما فکر نمیکردم استاد رقص باشه.
لبخندی زدم و گفتم:

-پس من الان دارم با یه مربی رقص حرفه ای میرقصم!

خندید و گفت:

-آره!

اینجوری کیف ماجرا بیشتر شد.هم کیفش بیشتر شد هم برام هیجانی تر شد.اینکه بخوام با یه معلم حرفه ای رقص ، برقم.برام شبیه به یه تمرین بود.
دستمو گرفت و من به دورش چرخیدم و اون بی مقدمه گفت:

-یاشار…

-چی!؟

-اسمم…اسمم یاشاره

حین رقص گفتم:

-آهان! منم شیوام!

دستشو زیر کمرم گذاشت و منم خم شدم.سرش رو آورد پایین و چند وجبی صورتم گفت:

-از آشنایی باهات خیلی خوشحالم شیوا خانم!

لبخند دست و پا شکسته ای زدم و گفتم:

-مرسی! منم همینطور

کمرم رو بلند کردم و خوشحال تر از قبل به رقص ادامه داوم تا اینکه یه پسر کوچولو اومد سمتمون و منو صدا زد:

-خانم…شیوا خانم….شیوااا خااانم…

چون صداش رو شنیدم ایستادم و دیگه نرقصیدم.سرمو به سمتش چرخوندم و با اشاره به خودم پرسیدم:

-با منی!؟

سرش رو تکون داد و همونطور که با پولهای توی دستش بازی بازی میکرد جواب داد:

-بله مگه شما شیوا خانم نیستی!؟

سرمو تکون دادم و گفنم:

-چرا هستم

دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:

-یه لحظه میاین باهاتون کار دارم!

اصلا نمیشناختمش و نمیدونم باهام چیکار داشت.
با اینحال از اون پسر جوون فاصله گرفتم و گفتم:

-من برم ببینم چی میخواد!

با خوش رویی گفت:

-باشه حتما ولی زود بیایااا..من تازه موتورم راه افتاد

خندیدم و گفتم :

-باشه حتماااا!

به ناچار دستمو توی دستش گذاشتم و همراهش رفتم.جلوتر از من راه افتاده و منم پشت سرش قدم برمیداشتم. حین راه رفتن پرسیدم:

-میگم کوچولو مطمئنی منو با کسی اشتباه نگرفتی!؟

سرشو تکون داد و گفت:

-آره!

کنجکاو پدسیدم:

-پس داری منو کجا میبری!؟

منو دنبال خودش کشوند و گفت:

-بیاااا.
.بهت میگم…

لبخند زددم و دنبال اون بچه کوچولو راه افتادم هرچند مطمئن بودم اشتباه گرفته وگرنه یه بچه کوچولو چه کاری میتونست با من داشته باشه.
خندیدم و گفتم:

-تو با من چیکار داری آخه کوچولوی خوشمزه !؟؟

بالاخره منو از جمع دور کرد و بعد با اون صدای کودکانه ی بامزه اش گفت:

-من با شما کار ندارم یکی دیگه باهاتون کار داره…

منو کشوند کنار میزی که کسی پشتش ننشسته بود.حرفهاش عجیب غریب بودن یعنی اولش فکر میکردم اشتباه گرفته اما رفته رفته نه.
رو به روش ایستادم و پرسیدم:

-خب پسر کوچولو…بگو بیینم با من چیکار داری!؟

اومد جلو و تو گوشم گفت:

-یه آقای گفت بهت بگم اگه بازم با اون پسره رقصیدی هردوتانونو نفله میکنه!گفت کافیه فقط بهش نزدیک بشی بعدش قید همچی رو میزنه و همینجا گوشمالیت میکنه!

ناباورانه بهش نگاه کردم.قطعا اینا حرفهای شهرام بودن.اصلا بع جز اون کی میتونست منو تهدید بکنه!؟ با اینحال واسه این
که مطمئن بشم گفتم:

-کی بهت گفت اینارو بهم بگی؟

پولای توی دستش رو بالا آورد.چهارپنج تا ده هزارتومنی بودن.لبای صورتیش رو کج کرد و گفت:

-یه آقای دیگه…یه اقای این پولارو بهم داد گفت ایناورو بکنم…

دستشو گرفتم و پرسیدم:

-میتونی بهم نشون بدی اون آقاهه رو…؟

نا اینو ارش خواستم سرش رو چرخوند بلکه اونو ببینه و بالاخره بعد از چند لحظه انگشتشو به پشت سر اشاره کرد و گفت:

-اوناهش…داره مارو نگاه میکنه…اون آقا کت شلوارمشکی…

سرمو برگردوندم و رد دستشو دنبال کردم و رسیدم به شهرام.نفس پر حرصی کشیدم و کمرم رو راست کردم.
صاف ایستادم و از همون فاصله بهش نگاه کردم.
نگاه های غضب آلودش به خودم رو حتی از دوردست هم میتونستم ببینم.
گره ی کرواتش رو شل تر کرد و بعد نگاه پر اخمش رو ازم برگردوند.
آخه این زور نبود !؟ یعنی چی که من حتی نمیتونستم برقصم!؟
آحه چرا من باید پا سوز مشکلات اون میشدم !؟ به من چه که ممکن بود نامزدش منو ببینه آخه … لعنت به تو ودردسرات شهرام!
نمیدونم چرا باخودش به این نتیجه مشکلات خودش مشکلات منم هست!
رو کزدم سمت بچه کوچولو و دمغ گفتم:

-مرسی پسرجون…میتونی بری

پولاشو تو جیبش گذلشت و گفت:

-باشه

دست به سینه و عصبی خیره شده بودم به جمعیت که همون پسره دوباره اومد سمتم.
انگار که ده ساله باهم دوستیم به اسم کوچیک صدام زد و گفت:

-شیوا…کجا موندی پس!؟

سرمو به سمتش برگردوندم و بهش نگاه کردم.دلم میخواست باهاش برقصم چون حین رقص حتی بهم میگفت چیکار نکنم و چیکار کنم و حتی میتونستم بگم تو اون مدت زمان کوتاه خیلی چیزا ازش یاد گرفتم اما خب…کاریش نمیشد کرد!شهرام حان فرمود حق رقص ندارم…
آهی کشیدم و گفتم:

-ببخشید ولی فکر نکنم دیگه بتونم برقصم!

باشنیدن این حرف چنان به تعجب افتاد که مطمئن شدم اصلا انتظارشو نداشته.جلوتر اومد و پرسید:

-چرا آخه!؟

لبخندی زورکی و تصنعی زدم و گفتم:

-راستش یکم…یکم خسته ام

چشمامو ریز کرد و پرسید:

-مطمئنی!؟ آخه به ما داشت خوش میگذشت!؟

برای اینکه حرفمو باور بکنه نشستم رو صندلی و گقتم:

-یله بله! راست مچ پام یکم درد گرفته فکر کنم یه کوچولو باید استراحت بکنم

بجای اینکه بیخیال بشه و بره اومد سمتم و کنار پام زانو زد و گفت:

-عه! نونه پیچ خورده بزار پاتو ببینم!

نمیدونم چرا ولی سنگینی نگاه های شهرام رو از دور کاملا احساس میکردم.آدم کله خرابی بود و میترسیدم تهدیدش رو عملی بکنه برای همین خیلی سریع پام رو پس کشیدم و گفتم:

-نه نه! نگران نباش…چیز خاصی نشده فقط یکم خسته ام بخاطر خستگی اینجوری گرفته شده!

فکر نکنم حرفمو باور کرد.با این حال بلند شد و گفت:

-مطمئنی؟ من از این چیزا سردرمیارما….میخوای چک کنم!

هووووف! چقدر سمج بود.حالا واسه اینکه مخ بزنه چه پاچه خواریا که نمیکرد.لبخندی زورکی زدم و گفتم؛

-بله! مطمئنم…مرسی که نگران شدین…

به ناچار شونه بالا انداخت و وقتی دید من هیچ جوره مجاب نمیشم گفت:

-اوکی! هرجور دوست داری!

چند قدمی ازم دور شد اما یعد سرش رو برگردوند سمتم و گفت؛

-در هر صورت من همین دور و اطرافم…مشکلی بود صدام بزن

بازهم به زور لبخندی زدم وحرصی گفتم:

-باشه باشه حتما!

اون رفت و من با حسرت رفتنش رو تماشا کردم.آخه چرا همه اینجا باید بکوبن و برقصن و حالشو ببرن بجز من !؟
دستمو مشت کردم و زیر لب یه چند تا فحش درشت نثار خودشو اموات و جد و آبادش کردم…

پسره ی عوضی واسه خودش میگشت و میچرخید و حال میکرد اونوقت واسه من پیغوم و پسغوم میفرستاد که اگه به این و اون نزدیک شدی ال میکنم بل میکنم!
عصبی که میشدم کنترلم رو از دست میدادم مثل اون لحظه که سبد پراز میوه رو تقریبا داشتم خالی میکردم.
آخرین چیزی که برداشتم یه موز بود اما همینکه خواستم پوستشو بکنم مونا که بالاخره از رقصیدن فارغ شده بود اومد سمتم و گفتم:

-اهوووی! چخبرته باباااا! حواسم هست عین قحطی زده ها داری میلونبونی! به فکر وزنت باش …حالا خوبه خودت میگی هر وقت میری شرکت وزنت میکنن ….

چپ چپ نگاهش کردم.البته حق با اون بود نباید پرخوری میکردم خصوصا که از خواسته بودن یه کوچولو باید وزن کم بکنم. دستمو زیر چونه ام گذاشتم و پرسیدم:

-چه عجب ! تایم استراحت بهم دادین!؟

نشست رو به روم و با لبخند گفت:

– نه بابا! شهرام جونش احضارش کرد!

دستمو زدم رو میز وبانفرت و خشم گفتم:

-مرده شور ریخت شهرام جونو ببرن!

مونا باز خندید و بعد موزی که از دست من قاپیده بود رو خودش پوست کند و حین خوردنش گفت:

-فکرشو بکن! من بیچاره یه راست از اینجا باید برم پیش مامان بزرگ! هووووف! نمیدونم چقدر غر غروئہ…میدونم تا فردا مخمو میخوره!

اوضاع اون بدتر از منی که از تنهایی وحشت و واهمه ی زیاد داشتم بدتر نبود.
لب و لوچه ام رو کج و گوله کردم و گفتم:

-خوشبحالت! منو بگو که امشب باید تک و تنها تو خونه قبلی بمونم!من توروزم هم اونجا احساس امنیت نداشتم وای به الان!

متعجب پرسید:

-جدا!؟ خب چراااا…مگه قرار نشد بری خونه ی بابای شهرام؟ مگه حتی وسایلتونو نبردن!

سرمو بالا و پایین کردم و بی رمق گفتم:

-چرا ولی از فردا شب میرم اونجا نه امشب….

اون خوب میدونست خیلی ازتنهایی میترسم برای همین از شنیدن این حرفها تعجب کرد.چشماشو گرد کرد و پرسید:

-پس امشب کی پیشته!؟

ماباقی موز رو از دستش قاپیدم و گذاشتم دهنم و باهمون دهم پر جوابش رو دادم:

-هیچکس!خودم تنهاااام!

-خب چه کاریه! پاشو برو پیش شیدا…امشبو پیش اون بمون!

این بدترین پیشنهاد ممکن بود.حاضر بودم شب رو تنهایی کنار جن و پری سر کنم ولی نرم پیش شیدا با اون شوهر رو اعصابش!
دماغم چین خورد و کنج لبم بالا رفت.این واکنش من نسبت به هرچیز غیر قابل تحملی بود.چونه بالا انداختم و گفتم:

-اصلا حرفشم نزن!ترجیح میدم تا خود صبح تنهایی از ترس بلرزم ولی نرم خونه ی شیدا

چپ چپ نگاهم کرد و گفت:

-چرااااا؟؟؟ آخه از شیوا به تو نزدیکتر هم کس دیگه ای هست!؟

دستم رو آهسته رو میز زدم و گفتم:

-از شوهرش خوشم نمیاااد!متنفرم ازش….

دستشو زیر چونه اش گذاشت و با طمانینه نگاهم کرد و گفت:

-مبشه بفرمایی چرا ازش متنفری؟ ناسلامتی دوماتونه ها…

پوست موز رو انداختم دور و دستمو مشت کردم.
در مورد صحیح بودن احساساتم شک و شبه ای نداشتم برای همین با نفرت جواب دادم:

-حس میکنم اونم از من بدش میاد.میدونی…عشق اون شبیه عشق و دوستی خاله خرسه است…همیشه نگرانم …

با تعجب پرسید:

-نگران چی!؟

-نگران شیدا…الان که فکرشو میکنم دلیل مخالفتهای شدیدش رو میفهمیدم…زندگی کنار مردای شکاک و بدبین و حساسی مثل فرهاد از جهنم هم بدتر…و شیوا واقعا تو جهنم!

یکم فکر کرد و بعد گفت:

-من که مثل تو فکر نمیکنم…درست مدام گیر میداد اما از نگاه هاش مشخص دوستش داره.از اینکه خیلی روش حساس بود

پوزخند تلخی زدم و گفتم:

-مخش معیوب! دلیلش معیوبی مخش!درهرصورت من که ترجیح میدم امشب خونه بمونم اما پیش اونا نباشم

مونا ناچار شونه بالا انداخت و گفت:

-هرجور دوست داری…بشین باهمون جن و پری سر کن!

خواستم جوابش رو بدم ولی نتونستم واین بابت حضور غیر منتظره ی امیر بود.دو طرف کتش رو مرتب کرد و گفت:

-مونا بلندشو…

مونا پرسشی نگاهش کرد و بعد گفت:

-چرااا بلند بشم…؟ میخوام پیش شیوا باشم…

بجای امیر این شهرام بود که قدم زنان به سمتمون اومد و گفت:

-چون من میخوام

3.4/5 - (7 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست