رمان عشق صوری پارت 47

 

-کسی رو ندارم برم پیشش!

همین جواب یه سکوت سنگین بینمون برقرار کرد.
اگه من خانواده داشتم که وضعم این نبود و یکی مثل این فرهاد عوضی به خودش فرصت و اجازه ی همچین کارایی رو نمی داد!
دو سه قدم برداشت و گفت:

-پس بهتره بری داخل! باهات میام تا مطمئن بشم آسیبی بهت نمی رسونه…

اون به راه افتاد و منم پشت سرش قدم برداشتم هرچند هنوزم ترس و نگرانی داشتم.
هنورم حس میکردم فرهاد باز ممکنه منو کشون کشون تا این خونه ی مخوف بیاره…
پله های منتهی به ورودی رو بالا رفت و ایستاد تا منم خودم رو برسونم.
نفسم تو سینه حبس شده بود.
سرم گیج رفت….
دستمو به ستون سر راه تکیه دادم که دوید سمتم و قبل از اینکه از حال برم بازوم رو گرفت و به همون ستون تکیه ام داد و پرسید:

-هی…شبدا…خوبی!؟رنگت پریده….فکر کنم فشارت افتاده

نه خوب نبودم.مجموع اتفاقات تلخ امروز به حدی ضعیفم کرده بود که روی پاهام نمیتونستم بند بشم. با اینحال چشمامو باز و بسته کردم و لب زدم:

-آره ..خ…خوبم!

با تاسف براندازم کرد.حال و روز الان من شاهکاری از طرف برادرش بود.
نفس عمیقی کشید و گفت:

-بعید بدونم خوب باشی…صدرصد مطمئنم تو به پزشک احتیاج داری….باید بری بیمارستان!

سرمو تکون دادم و گفتم:

-نه…نه من خو…

حرفمو تموم نورده بودم که همونجا مقابل چشماش از حال رفتم و افتادم روی زمین…

نیمه هوشیار بودم.یه جورایی شبیه به قرار گرفتن تو خواب و بیداری و تو اون حالت هم میتونستم متوجه بودنشون در اطراف خودم باشم.
نرم نرمک برام مرور شد چه اتفاقات تلخی رو پشت سر گذروندم.
تون زیر زمین..اون جونورها…اون رزوبت و هوای سرد…رد کمرد بندهایی که سوز میدادن و فرزادی که مثل یه ناجی پیداش شد…

همصون گرداگردم بودن و من صدا و بعضی مکالماتی که بینشون رو و بدل میشد رو میتونستم بشنوم هرچند پلکهای سنگینم قصد باز شدن نداشتن …
سرم رو به زحمت کج کردم و نگاهی بهشون انداختم حواسشون پی من نبود چون داشتن بحث میکردن.
دیدم تار بود اما از پس تشخیص صورتهاشون بر میومدم.
فرزاد با عصبانیت خطاب به پدر و مادرش و فرهاد گفت:

-شما باخودتون چیفکر کردین!؟تئوریتون چیه آخه!؟ میکشیم دیه میدیم؟ این تئوریتون؟ زده به سرتون؟ دیوانه شدین!؟

شهره پشت چشمی نازک کرد و گفت:

-چه نیتی ازفتن این حرفها داری فرزاد هات!؟ اومدی همه چی رو بهم بریزی و بری!؟

فرزاد که از وقتی چشمش به من افتاد احساس کردم یه سری مسائل مبهم براش تازه شدن ولوم صداش رو برد بالا و گفت:

-من اومدم همچی رو بهم بریزم…!؟ من !؟

-آره تو…خود تو …

سرش رو با تاسف تکون دادو گفت:

-د اگه نیومده بودم که الان یه جنازه رو دستتون بود.اون احمق قاتل بود و تو مادر قاتل…من از اونجا نکشونده بودمص بیرون الان باید جنازه اش رو تحویل ننه اش میدادین!؟ حالیتون اصله!؟

فرهاد که از حالت آشفته ی صورتش مشخص بود حسابی دستپاچه است و از کارش پشیمون سرشو بالا گرفت و در توجیه کار زشتش گفت:

-تو خز هیچی خبر نداری..حقش بود…باید تنبیه میشد!من بهش عشق دادم پول دادم ثروت دادم ولی…

هه! هنوزم داشت همون مزخرفات رقت انگیزش رو تکرار میکرد.همون مزخرفاتی که حال منو بیشتر و بیشتر ازش بهم میزد.
فرزاد که دقیقا نمیدونم از چی اونقدر آتیشی شده بود هجوم برد سمت فرهاد و با گرفتن یقه پیرهنش گفت:

-احمق بی شعور دیر رسیده بودم مرده بود..میفهمی؟ مرده بود…

پدرشون بی سرد صدا رفت و یه گوشه نشست و متفکرانه به زمین خییره شد اما شهره دست از دخالتها و حرفهای بی محتوا و زور گویانه اش برنداشت و با لحن تندی رو به فرزاد گفت:

-این دیگه به تو ربطی نداره فرزاد.بهتره تو مسائل خصوصیشون دخالت نکنی.زن خودش…مختار هرکاری دلش میخواد باهاش بکنه به کسی هم ربطی نداره…اصلا حقش بوده که این بلارو سرش بیاره!

فرزاد نگاهی سراسر طعنه و تاسف به سمت شهره انداخت و گفت:

-حقشه!؟ دختر مردمو به نکاح پسرت درآوردی که تا تقی به توقی میخوره تا پای مرگ بکشونیش و بگی حقشه!؟؟

شهره سرش هم بابت دردهایی که من متحمل شده بود درد نمیکرد.
اشاره ای به من کرد و گفت:

-بیخودی شلوغش نکن…فعلا که سر و مر و گنده اس و ازهمه هم سالمتر!

فرزاد ناباورانه به شهره نگاه کرد.خداروشکر که دست کم یه نفر تو این خونه با نوع نگاه هاش و حرفهاش ثابت کرد یه شیدا نامی میون مغزهای زنگ زده ای اسیر و گرفتار …
با تاسف بار ترین حالت ممکن خندید و بعد گفت:

-باورم نمیشه..شماها خودتونو زدین به کوری و کری و ندیدن و نشنیدن!؟ انگار نه انگار همین چنددقیقه پیش اینجا بود و داشتین حرفهاش رو گوش میدادین!
دختر بیچاره تا مرز سکته کردن پیش رفته بود…تنش پراز کبودیه…

فرهاد سینه پسر کرد و گفت:

-زنم اختیارشو دارم…

فرزاد با عصبانیت دست فرهاد رو گرفت و هلش داد سمت من و گفت:

-بفرما آقای اختیار دار! تحویل بگیر! یه جنازه ی دیگه بنداز رو دست خودت…

شهره که رفتار کاملا متفاوتی با فرزاد داشت عصبانی و خشمگین دو سه قدمی به سمتش رفت.
مهر و محبت و تعصبی که از خودش برای فرهاد بروز میداد با نوع رفتاری که در برابر فرزاد داشت گیج کننده بود.
دستشو به سمت من دراز کرد و گفت:

-ابن دختره به فرهاد خیانت کرده…حقشه بوده که فرهاد اینکارو باهاش کرده اگه حقش نبود هیچوفت اینکارو نمیکرد…

ابن دیگه خیلی زور داشت که جلوی آدمی که برای اولینبار منو مببیه اینجوری راجبم بد بگن.
خیلی آروم و به سختی چشمام رو باز کردم و نگاهی به وضعیت خودم انداختم.
هنوزم کت فرراد تنم بود و البته یه ملحفه هم روی تنم پهن بود که تا زیر گلوم کشونده بودنش بالا…
نگاهی به سرم وصل شده به دستم انداختم و بعد با همون حس درد عضلانی و احساس بدی که تو شقیقه هام تحمل میکردم نیم خیز شدم.
فرهاد بلافاصله اومد سمتم.کنارم نشست و دستمو گرفت و گفت:

-شیدا…خوبی عزیزم !؟

عزیزم…به من میگفت عزیزم.دست بیجونمو از توی دستش بیرون کشیدم و پا نفرت و ته مونده ی انرژی و رمقی که تو جسم و جونپ مونده بود گفتم:

-از من رور شو عوضی…به من نگو عزیزم…نگو….

رفتار و حرفهای من توجه و نگاه بقیه شون رو کشوند سمتم.
دوباره سعی کرد دستمو بگیره و بعد پرسید:

-حالت خوبه شیدا!؟

دلم میخواست باهمین دستهام خفه اش کنم.بغضمو قورت دادم و گفتم:

-میخواستی منو به کشتن بدی و حالا داری حالمو میپرسی!؟
ازم دور شو…فاصله بگید نمیخوام ببینمت….میفهمی…نمیخوام…

دلم میخواست باهمین دستهام خفه اش کنم.دلم‌میخواست اونقدر سرش نعره بزنم که عالج و آدم‌بفهمن من گیر چه آدمای خونخواری افتادم.
بغضمو قورت دادم و گفتم:

-میخواستی منو به کشتن بدی و حالا داری حالمو میپرسی!؟ازم دور شو…فاصله بگیر نمیخوام ببینمت….میفهمی…نمیخوام…تو میخواستی منو بکشی…میخواستی منو…منو بکشی…

به سختی خودمو کشیدم بالا.
جوری رفتار میکرد انگار هیچ اتفاقی بینمون نیفتاده.
انگار نه انگار که میخواست زنده به گورم بکنه.
شهره عصبانی و خشمگین به سمت فرزاد پا تند کرد و گفت:

-بفرما ..تحویل بگیر! ببین باحرفهات چه جوری شیرش کردی! ببین چه آتیشی به راه انداختی..هیچی دیگه.خانم خودش خیانت کرده حالا لقب قاتل هم بسته به نافمون!

ذره ای برام مهم نبود شهره چی میگه و راجبم چی فکر میکنه.فقط میدونستم دیگه اینجا امنیت جانی ندارم و نمیخوام بمونم.
خودم رو کشیدم بالا و با کندن و جدا کردن سرم از مچ دستم ، ملحفه رو از روی بدنم کنار زدم وپاهامو از روی کاناپه گذاشتم روی زمین.
فرهاد بالای سرم ایستاد و گفت:

-کجا میخوای بری؟

با نفرت ودرحالی که حتی دلم نمیخواست چشمم به صورتش بیفته گفتم:

-هرجایی غیر اینجا…هرجایی غیر از کنار توی عوضی

بازوم رو گرفت و منی که هنوز حال و هوام خوب نشده بود رو چرخوند سمت خودش و گفت:

-برای رفتن ازاینجا باید اول از روی جنازه ی من رد بشی. تو هنوز راجب اون کار کثیفت به من توضیح ندادی…

براش مهم نبودقراره بود چه بلایی سرم بیاد.مهم نبود تو اون زیر زمین ترسناک میون اونهمه مار و جونور دیگه تا مرز سکته کردن برم.
قصاص قبل محاکمه کرد و اگه برادرش نبود شک نداشتم جونی برام نمی موند و حتی حالاهم حاضر نبود بیخیال بشه و به حال خودم رهام بکنه.
دستهای بی جونم رو روی قفسه ی سینه اش گذاشتم و با تمام توان و انرژی هلش دادم به عقب و گفتم:

-ازم دور شو کثافت….تو می خواستی منو بکشی بدون اینکه حرفهامو بشنوی…بدون اینکه توضیحاتمو بشنوی…نمی مونم… دیگه اینجا نمی مونم….

پاهام می لرزیدچون بی رمق و بیتوان بودن.دستمو به ستون تکیه دادم و چندقدمی به جلو رفتم باید لباس میپوشیدم.
یاید از این قتلگاه می رفتم.
شهره با پوزخند گفت:

-خوبه والا! زبونشم که سه متر!

زل زد تو چشمهام.انگشت اشاره اش رو به سمتم گرفت و داد زد:

– تو به پسر من خیانت کردی…تو گه کاری کردی حالا پسر منو مقصر میدونی!؟

اینو گفت و بعد هم سر چرخوند سمت شوهرش و گفت:

-تو یه چیزی بگو !؟ این دستپخت توئہ….

پدرفرهاد از روی مبل بلند شد و همونطور که سمت اتاقش پا تند میکرد گفت:

-این مشکل خود فرهاد! بهتره خودش حلش بکنه!

نفس زنان به سمت پله هارفتم.باید لباس میپوشیدم و از این گَند خونه بیرون می رفتم.
فرهاد دنبالم اومد و فریاد زد:

-نمیزارم از اینجا بری شیدا..نمیزارم ازم دور بشی حتی یه ساعت چه برسه به…

چرخیدم سمتش و جیغ کشیدم…جیغی که گلوم باهاش سوخت و زخم شدنش رو احساس کردم.
برام خط و نشون میکشید . برای منی که آب از سرم گذشته بود.
با جدیتی که بهش حالی میکرد اصلا قصد شوخی ندارم گفتم:

-به خداااا قسم اگه بهم نزدیک بشی خودمو از پشت بوم همین خونه ی کوفتیت میندازم پایین …نشد خودمو دار میزنم…نشد قرص میخورم…نشد رگ دستمو میزنم….

مصمم بودنم باعث شد عقب نشینی کنه و چند قدمی ازم دور بشه.
دستهاشو بالا آورد و گفت:

-یاشه…باشه به حرفهات گوش میدم فقط…فقط نرو خب…خواهش میکنم شیدا…نرو عزیزم…

التماس میکرد بمونم.منو اونو خوب میشناختم.وابسته بود به من اما همونقور که دوستم داشتم همونقدرهم از هر خطایی که میکردم نهایت اسنفاده رو برای آزار دادنم میبرد.روانی بود. یه روانی تمام عیار…
درحالی که از عصبانیت به نفس نفس افتاده بودم بریده بریده گفتم:

-امشب خوب شناختمت…تو.. تو یه روانی هستی…همتون روانی هستین…همتون میخواستین منو بکشین…تو مادرت پدرت….نمیخوام…نمیخوام اینجا بمونم.ازتون شکایت میکنم…شکایت میکنم…

دستمو رو نرده ها گذاشتم و با نفسهایی بریده بریده هرجور شده پله هارو به زحمت بالا رفتم و خودمو رسوندم به اتاق.

دستپاچه و باعجله درحالی که مطمئن بودم اگه یکم دیگه اونجا می موندم حتما یه بلایی سرم میاوردن ابن قوم یهود به سمت پا تند کردم.
مغزم هنگ کرده بود.
کت فرزاد رو از تنم درآوردم و یه پیرهن پوشیدم و رو اون پیرهن یه مانتو به تن کردم.
کت رو انداختم دور وبا برداشتن شال و کیفم از اتاق زدم بیرون.
وقتی سمت پله ها رفتم از همون بالا شاهد جرو بحثهاشون شدم.
شهره با داد و بیداد گفت:

-اگه چشم خوشبختی مارو نداری از اینجا بزن بیرون..

فرزاد با تاسف نگاهی به حال و روز خانواده اش انداخت بعد به سمت در رفت که از خونه خارج بشه وهمزمان جواب داد:

-هه! شاهد خوشبختیتون بودم…عجب خوشبختی ای…خوشبختی ای که میخواست آغشته به خون اون دختر بشه

وقتی از پله ها اومدم بیرون ، حضور من اونو متوقف کرد.
دستهامو دور تنم حلقه کردم ودرحالی که از سرما می لرزیدم سرم رو خم کردم از کنار فرهاد رد شدم و به سمت در رفتم.
دوید سمتم و گفت:

-شیدا عزیزم…شیدا….شیدا..خواه…

ایستادم و چرخیدم سمتش.دستمو به نشونه ی ایست دراز کردم و داد زدم:

-به من نزدیک نشو!

تا اینو گفتم ایستاد.مفس عمیقی کشید.دندوناشو روهم فشرد و گفت:

-تو هیچ جارو نداری بری…

خصمانه و دشمن ستیز براندازش کردم و گفتم:

-داشته باشم یا نداشته باشم به تو هیچ ربطی نداره…نزدیک بشی یا خودمو میکشم یا توی کثافت رو! روانیم کردی. فرهاد…روانیم کردی…نمیخوام تو قتلگاهت بمونم…نمیخوام!

دویدم سمت در که بزنم بیرون.شهره که حالا مطمئن شده بود پسر عاشق پیشه اش از پس من برنمیاد و نمیتونه نگهم داره رو کرد سمت فرزاد و گفت:

-چشم خوشبختی برادرتو نداشتی! نداشتی که اینجوری آتیش بپا کردی…

هه! داشتن اون بوبخت رو مواخذه میکردن.فرزاد کلافه گفت:

-دست بردار از این چرند گویی…

-چرند گویی نیست حقیقت…موندی و نگاهش میکنی؟ برای یه بارهم شده تو زندگیت به درد برادرت بخور و جلوی اون زنیکه بگیر یا لااقل ببرش جایی که آروم بشه و دست از پا خطا نکنه و واسمون بی آبرویی بالا بیاره!

عوضی عوضی.. حرفهاش تو سرم اکو میشدن و روح و جسمم رو ضعیفتر میکردن.اما دیگه محال بود اونجا بمونم.
محال بود.
کفشهامو پوشیدم و از سکو به سمت پله ها رفتم و با طی کردن حیاط در رو باز کردم و از خونه زدم بیرون …
هوا سرد بود و تاریک.حلقه ی دستهامو به دور بدنم تنگتر کردم.
وقتی به لحظه هایی که پشت سر گذروندم فکر میکردم تنم مور مور میشد و بدنم می لرزید.
مثل دیوونه های سرگردون وسط همون کوچه ی تاریک و خلوت و خالی از آدمیزاد به سمت خیابون اصلی می رفتم که صدای بوق ماشین از پشت سر منی که غرق بودم تو خودم رو هوشیار کرد.
به گمون اینکه مزاحم هست سرمو بالا گرفتم و با ترس نگاهی به پشت سر انداختم.
من توان جنگیدن با یه دردسر جدید رو نداشتم برای همین خواستم به سمت پیاده رو بدوم که همون موقع ماشین یکم عقبتر توقف کرد و بعد صدای فرزاد منو سر جا ثابت نگه داشت:

-شیدا صبر کن…منم فرزاد…

خودش رو که معرفی کردایستادم و دیگه به راه رفتنم ادامه ندادم.قفسه ی سینه ام تند تند بالا و پایین میشد و انگشتام از سرما می لرزید.
خیلی آروم به سمتش چرخیدم.
در رو باز کرد و پیاده شد و اومد سمتم.سر تا پام رو نگاه کرد. شاید اون تنها کسی بود که شاهد رفتارهای پلید خانواده اش با من بود. چشمهاش روی صورت و موهای پریشون پخش و پلا شده روی پیشونی و چشمهام ،به گردش دراومد.
با صدای بم آرومش گفت:

-خیابونا واسه تو امن نیست اونم این موقع….

سرمو تکون دادم و گفتم:

-نمیخوام برگردم به اون خونه…نمیخوام برگردم که بندازنم تو زیر زمین …که مارا از روی تنم رو بشن و قورباغه ها و مارمولکها جلو چشمام رژه برن….نمیخوام برگردم…

حتی وقتی داشتم حرفش رو میزدم هم تنم از ترس و لرز تصورشون می لرزید.در ماشین رو همونطور باز نگه داشت و اومد سمتم و گفت:

-این بیرون برای تو خوب نیست…ناامن!

سرمو تند تند تکون دادم و آروم آروم عقب رفتم و با دلخوری گفتم:

-برنمیگردم اونجا! محال برگردم…تو هم اگه اومدی منو ببری بهتره برگردی چون ممکن نیست من…

حرفم تموم نشده بود که دستشو بالا آورد و گفت:

-نه نه! من تورو مجبور به انجام کاری که نمیخوای نمیکنم! بیا سوارشو…ماشین من امن تر از خیابون نیست!؟

مردد نگاهش کردم.نمیدونستم باید بهش اعتماد بکنم یا نه.عقلم میگفت اون برادر فرهاد و پسرهمون خانواده است و نباید باورش کنی و قلبم…
قلبم میگفت اون همون کسیه که از دل اون کثافت خونه بیرونت کشید و نجاتت داد…
کسی که سر خانواده اش واسه خاطر آزار دادن تو داد و بیداد راه انداخته بود.
نفس عمیقی کشیدم وبعداز یه مکث طولانی که صرف فکر کردن شد بالاخره لب باز کردم و گفتم:

-اگه بخوای منو اونجا ببری هیچوقت نمیبخشمت….

با اطمینام گفت:

-گفتم که من تورو مجبور به انجام هیچ کاری نمیکنم …هیچ کاری!

تو لحنش، صداش، و حتی کلماتی که به کار میبرد حس و اطمینانی بودکه تونستم باورش کنم برلی همین
قدم زنان سمت ماشینش رفتم و صندلی جلو نشستم.
تمام اون مدت ایستاده بود وقتی من سوار شدم رضایت به نشستن داد.
در ماشین رو بست و با روشن کردنش از کوچه خارج شد…
همین دور شدن از خونه یه جورایی منو آروم کرد و باعث شد آتیش خشمم یه کوچولو فرو کش بشه.
نگاهمو دوخته بودم به بیرون که گفت:

-فرهاد خیلی نگرا….

حرفش تموم نشده بود که سرم رو برگردوندم سمتش و با خشم و نفرت گفتم:

-اگه بخوای حرف اونو پیش بکشی همین الان پیاده میشم!

جدیت و خشمم رو که دید دستشو بالا برد و گفت:

-باشه..باشه من حرفی نمیزنم..

سرمو تکیه دادم به شیشه و خیره شدم به جایی که اگه ازم میپرسید میگفتم نمیدونم….
تو فکر بودم.تو فکر اینکه چیشد…چیشد کع به این نقطه رسیدم…
چرا تلاش نکردم که پا توی این زندگی نزارم!؟
چرا خودمو خلاص نکردم و تن دادم به این خفت خاری!؟
چرا….

پارت های قبلی همین رمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست