رمان عشق صوری پارت 48

 

یکی دو ساعتی میشد که بیخودی تو خیابونها میچرخید صرفا به خاطر اینکه من آرومتر بشم.
اگه اون نبود الان من کجا بودم!؟
تو کوچه پس کوچه های تهرون تو خیابونهای پراز گرگش باید با چه اتفاقاتی دست و پنجه نرم میکردم؟
تو فکر و همون حال و هوای ناخوش و ناخوشایند خودم بودم که ماشین رو نگه داشت.
یه لحظه ترس برم داشت.فورا سر از روی شیشه برداشتم و بهش نگاه کردم چون میخواستم مطمئن بشم منو نبرده باشه جلوی خونه اما اون به محض اینکه پیاده شو گفت:

-درو از داخل قفل کن من الان میام!

درو بست و فاصله گرفت قفل رو زدم و با یکم خم کردم خودم سعی کردم بفهمم اصلا کجاییم و اون میخواد کجا بره.
از لب جوی پرید و خودش رو رسوند به ردیف سومرپارکتهایی که اونور خیابون بودن.خیالم که از بابت نزدیک نبودن به خونه نزدیک شد دوباره سرمو تکیه دادم به شیشه.
حدودا ده دقیقه بعد بالاخره اومد اینبار درحالی که دوتا کافه دستش بود.
زد به شبشه و من فورا درهارو باز کردم.
پشت فرمون نشست و یکی از کافه هارو داد دستم و گفت:

-بخور…بدنت رو گرم نگه میداره!

موهای کوتاه نم دار ریخته شده روی پیشونیم رو از جلوی چشمام کنار زدم و نگاهی به صورتش انداختم.اونقدر دستش رو به سمتم نگه داشت تا بالاخره لیوان رو ازش گرفتم.
انگشتای دو تا دستم رو دورش حلقه کردم تا یکم چون بگیرن و وقتی گرفتن یکمش رو نوشیدم تا بدنمم گرم بشه.
ماشین رو روشن کرد و بعد گفت:

-میخوای برسونمت خونه ی پدرت !؟ فکر کنم پیش اونها باشی بهتر…حداقلش اینه که…

حرفش تموم نشده بود که سرم رو به سمتش چرخوندم و گفتم:

-خانواده ای ندارم…

بی حرکت و بدون اینکه حتی پلک بزنه نگاهم کرد و من باز گفتم:

-یعنی به اون صورت که تو فکر میکنی ندارم…
پدرم خیلی وقت پیش فوت کرده مادرمم چندمدت پیش ازدواج کرد…یه خواهر دارم که گمونم پیش مادرم.کس دیگه ای رو ندارم

حس کردم لازم بود اون حرفهارو بهش بزنم تا دیگه هی این پیشنهاد مزخرف پناه بردن به خانواده رو بهم نده و حرفش رو پیش نکشه….
وقتی حرفهام رو شنید نگفت متاسف…حتی یه قیافه ی نادم هم به خودش نگرفت که بهم بفهمونه حرفهام و سرگذشتم ناراحتش کرده.
همین سکوتش باعث شد به کنجکاوی بیفتم و بپرسم:

-چرا…

یه مکث کوتاه باعث شد تا بهش فرصت اینو بدم که بپرسه:

-چرا چی…!؟

کافه رو از لبهای خشکیده ام فاصله دادم و خیلی آهسته پرسیدم:

-چرا احساس تاسف نکردی؟ دلت برام نسوخت!؟

اگه دلش برام میسوخت اگه جوابش بله بود همین حالا ازش متنفر میشدم و قید همه چی رو میزدم و از ماشینش پیاده میشدم اما اون سوالم رو با سوال جواب داد و پرسید:

-خیلی دوست داری دلم برات بسوزه !؟

اخم کردم و لبهای خشکیده ام رو ازهم باز کردم و جواب دادم:

-نه…از دلسوزی و ترحم متنفرم!

یکم از قهوه اش رو چشید و بعد درحالی که با یه دستش رانندگی میکرد و با دست دیگه اش گاهی لیوان رو به دهنش نزدیک میکرد گفت:

-دلیلی نداره دلم واست بسوزه…مرگ تنها اتفاقیه که عادلانه بین هم تقسیم شده…حالا یکی زودتر می میره یکی دیرتر…این اتفاقیه که برای پدر تو یکم زودتر افتاده…مادرتم حق طبیعیش رو بجا آورده…ازدواج کرده این که جرم نیست…
این وسط من دلیلی نمیبینم دلم برای تو بسوزه .دلسوزی نداری…خیلی ها هستن بدتر از تو هستن..

حرفهاش رو اونقدر مطمئن و بدون دلسوزی به زبون آورد که باورش کردم و دقیقا چون اینطور بی رحم باهام صحبت کرد کنارش موندم وگرنه باخودم عهد بسته بودم در غیر این صورت همون لحظه پیاده بشم.
نفس عمیقی کشیدم و بعد گفتم:

-هرچی شنیدی دروغ بوده..

سرش رو به سمتم برگردوند و نگاهی به چشمهای پر اشکم انداختم.
عجیب دلم نمیخواست دست کم این یکنفر راجبم فکرای بد بکنه.چشماشو تنگ کرد و آهسته پرسید:

-چی دوغ !؟

بغض کردم و لب زدم:

-خیانت…من…من خیانت نکردم…هرچی از مادر و برادرت شنیدی دروغ بوده

سعی کرد نسبت به این موضوع هم خودش رو بیتفاوت نشون بده برای همین نگاهشو ازم گرفت و گفت:

-به من مربوط نیست….

دلم نمیخواست دیگه نسبت به این موضوع بیتفاوت باشه.نمیدونم چرا و به چه دلیل اما…اما یه چیزی ته وجودم بود که ازم میخواست این اجازه رو نده که فرزاد فکر کنه خیانتکارم.
دوباره گفتم:

-نمیخوام فکر کنی خیانتکارم….من خیانت نکردم…

نیم نگاهی به صورتم انداخت.به اشکی که از چشمم چکید و افتاد روی گونه ام…
چیزی نگفت ولی یه دستمال از جعبه بیرون کشید و بدون اینکه نگاهم بکنه اونو به سمتم گرفت وگفت؛

-توضیح نشانه ی ضعف! میتونی توضیح ندی!

چیزی نگفت ولی یه دستمال از جعبه بیرون کشید و بدون اینکه نگاهم بکن اونو به سمتم گرفت و گفت؛

-توضیح نشانه ی ضعف! میتونی توضیح ندی!

بیتفاوتیش دلگیر کننده بود ولی خوبیش این بود که از روشنفکریش نشات میگرفت.آخه مشخص بود زمین تا آسمون از لحاظ فکری باخانواده اش فرق داشت. اما کاش حالا میپرسید…کاش حالا توضیح منو پای ضعفم نمیذاشت و ازم میپرسید.
لیوان رو آهسته فشار دادم و گفتم:

-ولی من میخوام توضیح بدم! من….من….من خیانت نکردم ولی…ولی…

من و من میکردم ولی حرفی از دهنم بیرون نمیومد.یعنی جراتش رو نداشتم که بزنم.
پرسشی نگاهم کرد و گفت:

-ولی چی!؟

انگشتام می لرزیدن .دستمال توی مشتم مچاله شده بود و چشمام رو نیمرخ فرزادی که هر لحظه منتظر جوابم بود ثابت موند.
نفس حبس شده تو سینه ام رو رها کردم و گفتم:

-فک…فکر کنم….فکر کنم یه نفرو کشتم….

زد روی ترمز.انتظار همچین واکنشی رو داشتم. حتما ازم متنفر میشه.حتما از ماشین میندازم بیرون…حتما…حتما فکر میکنه من حقم که فرهاد اون بلاهارو سرم آورده.
سرش رو آهسته به سمتم برگروند و پرسید:

-تو چیکار کردی!؟

خودمم مونده بودم چرا دارم این حرفهارو به فرزاد میزنم.فقط…فقط حس میکردم باید اینهارو به یه نفر بگم.
ذهن من پی درپی به سمت محسن کشیده میشد و همش ار خودم میپرسیدم نکنه مرده باشه!؟
نکنه ضریه ای که من به سرش زدم باعث شده باشه اون کشته شده باشه.
بغضمو قورت دادم و گفتم:

-من…من یه نفرو کشتم…

نیشخندی زد.باورم نکرد و خب بهش حق میدادم.
خندید و بعد گفت:

-شوخی خوبی نبود.

خواست ماشین رو روشن بکنه که دستشو گرفتم و گفتم:

-این شوخی نیست….فکر کنم واقعا اینکارو کردم!

چشمهاش روی صورت پریشون و چشمهای لباب ار اشکم به گردش در اومد.متعجب پرسید:

-حواست هست داری چیمیگی!؟یعنی چی که فکر میکنی یه نفرو کشتی!؟ مکه کشتن الکیه…

این مسئله ای نبود که بی توضیح بیانش کنم.باید همه چیز رو براش میگفتم.
موهای ریخته رو صورتمو پشت گوشم زدم و گفتم:

-همه چیز خیلی پیچیده اس…

اونکه حالا متوجه شده بود چرت و پرت نمیگم و اقعا گند زدم گفت:

-خب ساده اش کم تا بفهمم…

با بغض گفتم:

-طولانیه!

دستشو پس کشید و گفت:

-طولانی یا کوتاه فکر میکنی یه نفرو کشتی…روشنم کن ببیم چه اتفاقی افتاده….

به چشمهاش خیره شدم.میترسیدم.میترسیدم حقیقت رو بگم و اون ازم متنفر بشه.
ولی تهش که چی؟ آخرش باید حرفهامو به زبون میاوردم.
نفس گرفتم و گفتم:

-قبل از اینکه با فرهاد ازدواج کنم با محسن بودم…بودنمون باهم شکل جدی ای داشت.ماهمو خیلی دوستش داشتیم تا وقتی که بی مقدمه بهم گفتن باید زن فرهاد بشم…ازش متنفر بودم…ذره ای بهش علاقه نداشتم و ندارم…ولی هیچ کدوم از تلاشهام فایده نداشت و تهش مجبورم کردن تن به ای خواسته بدم که باب دلم نبود…
چندروز قبل از ازدواج از سر ناچاری با محسن کات کردم ولی این فقط از طرف من بود…
بهش برخورد که چرا بی مقدمه ولش کردم واسه همین همیشه مزاحمم میشد.
چون میدونستم فرهاد چه جور آدمیه چندباری ازش خواهش کردم مزاحمم نشه و راحتم بزاره ولی بیخیالم نشد تا وقتی که یه شب چند تا از عکسهای قدیمی ای که باهم داشتیم رو برام فرستاد و گفت اگه نرم خونه شون اونارو به فرهاد نشون میده….
مجبورم کرد تهدیدم کرد..گذاشتم لای منگنه… خواهش کردم ازش بیخیال بشه ولی بیفایده بود.
گفت …گفت فقط میخواد باهام حرف بزنه منم یه بهونه جور کردم و از خونه زدم بیرون .میخواستم ابن موضوع رو برای همیشه حل کنم اما وقتی رفتم خونه اش سعی کرد….سعی کرد بهم تجاوز بکنه….
منم…منم واسه دفاع از خودم با یه گلدون فلزی زدم تو سرش….
افتاد زمین و از سرش خون اومد….چندبار اسمشو صدا زدم ولی جواب نداد.بیهوش شده بود…من من…
نمیدونستم باید چیکار کنم فقط…فقط گوشیش رو برداشتم و از خونه اش فرار کردم.

نفسم بند اومد تا حرفهارو زدم.دستمو رو قلبم گذاشتم و با پریشون دستمو رو قلبم گذاشتم وبا پریشون احوالی بهش نگاه کردم.
سکوت کرده بود و من اون سکوت رو هزاااار جور تعبیر کردم.
اینکه نکنه ازم متنفر بشه…
تا الان که لابد فکر میکرد من خیانتکارم و حالا هم لابد با خودش میگفت قاتلم!
آره…فرزاد هم ازم متنفر میشه.
کاش یه حرفی بزنه…کاش یه چیزی بگه….
بغض کردم و آهسته گفتم:

-ازم…ازم متنفر شدی آره !؟ باور کن من…من نمیخواستم اینطوری بشه…نمیخواستم بلایی سر کسی بیاد من…من فقط از خودم ..فقط از خودم دفاع کردم همین….

خیلی آروم و بدون اینکه تغییری تو رفتارش ایجاد بشه گفت:

-نترس…تو فقط از خودت دفاع کردی!

چشمهام خیره شد به چشمهاش.نمیدونستم باورم کرده یا نه.همینکه خیلی سریع پذیرفتم منو به شک انداخت.
حتی…احساسم بهم گفت باورم نکرده…
مردد نگاهش کردم و بعد پرسیدم:

-باور نکردی نه؟ فکر میکنی من خیانت کردم!؟هان؟ من اینکارو نکردم…درسته فرهارو دوست ندارم.درسته دلم باهاش نیست و به بدبختی دارم این زندگی نکبتی رو تحمل میکنم اما خیانت نکردم….من فقط میخواستم با مجید صحبت کنم تا اون…

حرفم رو برید و گفت:

-چرا فکر میکنی من باورت نکردم!؟

مکث کردم.نمیدونم چرا…برای این چراها دلیلی نداشتم فقط حسم بهم اینو گفت.نفس عمیق کشیدم و باز با آشفتگی موهای پریشونمو پشت گوش انداختم و گفتم:

-نمیدونم…چون…چون تو برادر فرهادی دیگه…

پوزخندی زد و گفت:

-هه…چون برادر فرهادم !؟ صرفا به این دلیل !؟ کی گفته دوتا برادر تفکراتشون شبیه به هم ؟ هان ؟

سرم رو آهسته تکون دادم و لب زدم:

-نمیدونم…نمیدونم….حسم بهم گفت

ماشین رو روشن کرد و بعد گفت:

-حست اشتباه گفته.آدرس خونه ی پسره رو بده…همین محسن منظورم!

اسم محسن که به میون اومد دوباره دچار دستپاچگی شدم.تپش قلبم شدید شد و هول و بریده بریده گفتم:

-م…محس…محسن…ادرس اونجا رو برای چی میخواین!؟

خونسرد جواب داد:

-چون تو زدی تو سرش و اون بیهوش شد دلیل نمیشه که حتما نفله شده باشه.میریم یه سری میزنیم ببینیم چه خبر شده!

دستهای پر لرزشم رو سمت کیفم دراز کردم و بعد همزمان گفتم:

-گوشی موبایلش رو باخودم آوردم…همه ی عکسهایی که باهم داشتیم اونجاست… با اونا تهدیدم کرد…من…من اصلا رفتم که یه جورایی ازش بخوام اینارو حدف کنه

دستمو سمتم دراز کرد و گفت:

-بده ببینم!

گوشی رو از کیف بیرون آوردم و دادم دستش.نگاهی بهش انداخت .با ترس گفتم:

-رمزشو ندارم مجبور شدم خاموشش کنم…راهی هست که بشه قفلش رو باز کرد!?

نگاهی بهش انداخت و بعد از چنددقیقه بررسی کردنش گفت:

-آره یکی رو میشناسم میتونه از پس باز کردنش بربیاد!

مکث کرد.گوشی رو کنار گذاشت و بعد گفت:

-فعلا باید اول بفهمم زندس یا نه…

مضطرب پرسیدم:

-چجوری میخوای اینو بفهمی!؟

جواب به سوالم نداد و فقط گفت:

-فعلا ادرس رو بگو! یه کاریش میکنم!

آدرس رو بهش دادم و اون مسیرش رو عوض کرد.تو تمام اون مدت دچار اضطرابی بودم که هیچوقت تو زندگیم تجربه اش نکرده بودم.
همه چیز شبیه به یه کابوس بود یه کابوس تلخ و غیرقابل باور!
وقتی عمیقا میرفتم تو فکرش قلبم تیر میکشید و باخودم میگفتم یعنی من همینقدر مفت مفت شدم قاتل!؟
اصلا اگه واقعا اون مرده باشه من بعدا چطوری میتونم سر بلند بکنم!؟
کی حاضره در اون صورت باور کنه رفتم من اونجا به اصرار و اجبار بوده؟
کی باور میکنه من ….
آه از نهادم بلند شد.اونقدر تو فکر بودم که متوجه نشدم کی رسیدیم نزدیکای خونه ی محسن.
ماشین رو نگه داشت و پرسید:

-کدوم کوچه برم؟ چپ یا راست!

از فکر بیرون اومدم و نگاهی به اطراف انداختم و بعد درحالی که شدت ترسم بیشتر شده بود با صدایی که انگار از ته چاه بلند شده بود جواب دادم:

-چپ…وسط کوچه…یه در مشکی زنگ که میله های بالاییش آبیه…

پیچید تو کوچه وماشین رو کمی پایینتر پیاده کرد.نگاهی به ساعت انداخت و بعد گفت:

-بمون تا بیام!

ناباورانه و با ترس پرسیدم:

-میخوای بری در خونه اش !؟

سرش رو تکون داد و با باز کردن در جواب داد:

-آره…فقط اونجوری میشه بفهمیم زندس یا مرده

گوشه ای از پیرهنش رو گرفتم و با اضطرابی غیر قابل انکار گفتم:

-نه نرو…دردسر میشه برات…اگه…اگه مرده باشه و کسی تورو این اطراف ببینه چی؟ نه نه نه….نمیشه بری…نرو…نرو نزار پای توهم به ماجرایی که من مقصرش هستم باز بشه

یه نگاه به دستم که یاهاش پیرهنش رو گرفته بودم انداخت و یه نگاه خم به چشمهای پر وحشتم و درآخر هم گفت:

-نرم میخوای از کجا بفهمی؟ شاید اصلا زنده باشه و حالش با یه اورژانس رفتن ساده خوب بشه….

-خب آخه چطور…؟؟

کلافه گفت:

-میشه اینقدر چرا و چطور و آخه و ولی وسط نیاری!؟ بمون تا بیام….

اینو گفت و با باز کردن در ماشین پیاده شد.

اونقدر استرس و واهمه داشتم که حتی دلم نمیخواست سرمو بالا بگیرم.
لرز اینکه بیاد و بهم خبرای بد بده تو جونم بود و نمیذاشت آروم بگیرم.
انگشتام مثل بیدی که باد شدیدی به اینور و اونور تکونش بده می لرزید.زمان برام به کندی میگذشت و هر لحظه حکم یک ساعت رو برام داشت.
تا در رو باز کرد ، وحشت زده سرم رو بالا گرفتم و بهش خیره شدم.لبهام تکون میخوردن اما صدای از دهنم بیرون نمیومد.
پشت فرمون نشست و با بستن در سرش رو به سمتم برگردوند و بهم خیره شد.
آب دهنمو قورت دادم و بعداز کلی من و من کردن پرسیدم:

-چ…چ..چیشد…!؟

دستشو روی فرمون گذاشت و جواب داد:

-نترس! زنده بود.سر و مد و گنده!از من و توهم سرحالتر…

پلک نزدم.تکون نخوردم.ساکت و صامت و بیحرکت فقط بهش نگاه میکردم.
این بهترین خبر زندگیم بود.بهترین حرفی که بهش نیاز داشتم.
پلک زدم و پرسیدم:

-واقعا !؟ زنده بود؟ از کجا میدونی….از کجا میدونی زنده بود هان؟ از کجا…

ماشین رو روشن کرد و بعد همزمان جواب داد:

-زنگ زدم خودش جواب داد…یگم کرخت بود ولی خب خودش بود.نگه نگفتی فقط خودش تنها خونه بود؟ پس طبق گفته های خودت اون کسی که من باهاش صحبت کردم باید خودش باشه…حالا البته واسه اینکه خیال جمع بشی بهش گفتم بیاد تا دم در…

ماشین رو برد جلوترو بعد خاموشش کرد و چرخید به عقب.هرکاری اون کرد رو من هم طوطی وار تکرار کردم.
اشاره کرد بدون اینکه خیلی مشخص باشم به سمت خونه ی محسن نگاه کنم.چندلحظه بعد در باز شد و محسن اومد بیرون درحالی که یه چیزی شبیه به کمپرس آب یخ هم دستش بود.

نگاهی به چپ و راست انداخت و وقتی فهمید کسی نیست دوباره برگشت داخل…
چرخیدم.چشمام رو بستم و با کشیدن یه نفس عمیق پلکهامو روی هم گذاشتم و بستمشون.
حالا احساس راحتی و سبکی داشتم.
حالا دیگه شبیه کسی بودم که اگه سر رو بالش بزاره خواب هفت پادشاه میبینه از راحتی خیال نا آرومش!
ماشین رو روشن کرد و همزمان تلفن همراهش رو که درحال زنگ خوردن بود از جلوی شیشه برداشت و بعداز یه نگاه به صفحه اش نگاهی به من انداخت و مشغول صحبت شد.

” بله…خب….بگو….آره…اون روزی که اون بلاهارو سرش آوردی باید فکر اینجاش رو هم میکردی ….خب میگی چیکار کنم ؟ دست من نیست…..نمیاد….گفتم اصرار کردم نمیاد….به زور بیارمش؟ برو خداروشکر کن که راضی شده ازت شکایت نکنه….باشه….با اینکه حالم از رفتارهاتون بهم میخوره اما باشه….”

خیلی سرد و تلخ حرف میزد و من اولین حدسی که زدم این بود که داره با فرهاد حرف میزنه.گوشی همراهش رو انداخت همون جای قبلیش و بعد گفت:

-شوهرت بود…فرهاد…

سرمو به سمتش برگردوندم و گفتم:

-تو که نمیخوای منو ببری اونجا پیشش !؟ هان؟ من اگه برگردم اونجا دق مرگ میشم…منو ببرین هتل یا یه مسافرخونه….

حین رانندگی بدون اینکه سرش رو بچرخونه سمتم از گوشه چشم نگاهی بهم انداخت و با اخم گفت:

-هنوز اونقدر بی غیرت نشدم که اجازه همچین کاری رو بدم!

با لحن تلخی پرسیدم:

-پس چی؟! میخوای منو ببری خونه که باز بندازنم تو…

حرفم تموم نشده بود که گفت:

-نترس! میبرمت خونه ی خودم!

دیگه حرفی نزدم.راستش اونقدر فرهاد و خانوادش از چشمم افتاده بود که ترجیح میدادم هرجایی باشم جز اونجایی که اونا هستن.

پارت های قبلی همین رمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست