رمان عشق صوری پارت 49

 

دیگه حرفی نزدم.راستش اونقدر فرهاد و خانوادش از چشمم افتاده بود که ترجیح میدادم هرجایی باشم جز اونجایی که اونا هستن.
تمامی مابقی راه رو ساکت بودیم.هم من و هم اون …
پبچید توی کوچه و ماشین رو به سمت دومین خونه برد.
ریموت رو زد و با باز کردن درپارکینگ ماشین رو برد داخل و بعد هم ازم خوست پیاده بشم…
دستامو دور بدنم حلقه کردم و از پارکینگش اومدم بیرون.
نمای خونه اش خیلی جالب بود و آدم رو به خودص جاب میکرد.
یه نمای باحال که آدم تصور میکرد از چوب ساخته شده.
درش حلالی شکل بود و دو طرفش دو پنجره ی ساده بود که رو لبه ی برامدی بیرونیش کلی گلدون از رنگهای مختلف قرار داشت.
جلوی در یه سکو بود که دور تا دورش نرده ی چوبی قرار داشت….
چیزی که من می دیدم بیشتر یه خونه شبیه به کلبه های دهکده های خارجی بود….
در پارکینگ که بسته شد اومد سمتم.
اشاره کرد از پله ها بالا برم و خودش هم پشت سرم قدم برداشت.
دستمو رو نرده ها گذاشتم و پله هارو رفتم بالا.
دسته کلیدش رو از جیب بیرون آورد و با باز کردن در گفت:

-برو داخل….

بدون حرف از کنارش رد شدم و رفتم داخل.خونه اش بوی عود و مشک میداد.بوی خوب و دلنشینی که آدم رو تشویق به نفس کشیدن میکرد…
چراغ رو روشن کرد و بعد جلوتر از من از راهرو گذاشت و همونطور که خم میشد و یکی یکی بعضی وسایلش رو از روی زمین برمیداشت گفت:

-اینجا یکم نامرتب….من گاهی وقت نمیکنم بهش برسم!

حرفی نزدم و از کنارش رد شدم و جلوتر رفتم.داخل خونه اش هم مثل بیرونش خوشگل بود ولی کمی بهم ریخته.
که البته این جای تعجب نداشت.بیشتر مردها نامنظم و شلخته بودن.کارشون تو خونه فقط خوردن و ریخت وپاش کردن!
پشت سر منی که مشغول تماشای اطراف بودم ایستاد و پرسید:

-شام چی میخوری سفارش بدم!؟

آهسته به سمتش چرخیدم.نه گشنه ام بود و نه حتی با وجود اینکه در طول روز چیزی نخورده بودم احساس گرسنگی داشتم.
فقط دلم خواب راحت میخواست برای همین گفتم:

-نه….فقط میخوام بخوابم…

با تکون دستش اشاره کرد و گفت:

-پس دنبالم بیا!

از پله های مارپیچی بالا رفت و پیچید سمت چپ.در اتاق رو باز کرد و با روشن کردن چراغ اتاق گفت:

-امشب رو میتونی اینجا استراحت بکنی…

با گام های آروم از کنارش رد شدم و رفتم داخل اتاق.
خوشگل بود.با یه فضای آرامشبخش.یه اتاق با طراحی کلاسیک…
محو تماشای اون اتاق بودم که از پشت سر گفت:

– باخیالت راحت بخواب…من..میرم شرکت که تو آسوده باشی. فردا ظهر میام.پس راحت باش…

بهش نگاه کردم.راضی نبودم بخاطر من بلندشه بره شرکت بخواب اونم وقتی میتونست همینجا تو یکی دیگه از اتاقهای خونه استراحت بکنه برای همین خیلی زود گفتم:

-من با موندن شما مشکلی ندارم!

کنج لبش بابا رفت.دستشو از روی دستگیره برداشت و کفت:

-تو مشکل نداری ولی فرهاد داره!

-اون با همچی مشکل داره..

لبخند محوی روی صورت خسته اش نشست و گفت:

– دست خودش نیست.ذهنش از بیخ و از پایه دچار مشکلات فنیه. یادت باشه بهش گفتم تورو بردم یه هتل….

با ترس گفتم:

-نباید همچین چیزی میگفتی…

-مجبور بودم.ازم خواست حتما حتما ببرمت هتل تا شکایت نکنی توهم که ازم قول گرفتی اونجا نبرمت پس دیگه جایی نمی مونه جز خونه ی خودم

با آشفتگی و بخاطر شناختی که از شخصیت مریض فرهاد داشتم گفتم:

خیال جمع جواب داد:

-نترس! به اونجاش فکر نکن.قابل حل …خدانگهدار!

 

درو بست و رفت تا من بمونم و من…یه من خسته، یه من شکست خورده ، یه من رنج دیده…
شال و لباس تنم رو در آوردم و انداختم دور و به سمت تخت رفتم…..
گاهی خواب بهترین هدیه ای که یه آدم میتونه به خودش بده.
با صورت فرود اومدم روی تخت نرم فنری و تا چشمهام رو روی هم گذاشتم دیگه هیچی نفهمیدمو غرق شدم تو عالم بیخبری….

شیوا

به وضعیت الان خودم و مستانه که نگاه میکردم میفهمیدم چرا اینقدر در تب و تاب و تلاش بود تا هرجور شده با رهام ازدواج بکنه.
همه رو کنار گذاشت تا برسه به چیزی که الان بود.
عین ملکه کنار رهام نشسته بود و گل میگفتن و گل میشنیدن….
قاشق رو توی دستمو تکون دادم و درحالی که چشمم پی مامان بود، منتظر موندم تا خدمتکار به من هم برسه و کمی از اون سوپ خوش بوش توی بشقاب بریزه برام!
احساس شاهزاده بودن میکردم همراه با مزه ی گس تازه به دوران رسیدگی!
اون خونه ی درب و داغون محله های پایین شهر کجا و این کاخ عیونی کجا !
واقعا چرا شهرام ترجیح میداد بیشتر وقتشو تو خونه ی کوچیک خودش بگذرونه وقتی میتونست اینجا تو این شدت از رفاه باشه….!؟
خدمتکار که نزدیک شد بشقابم رو دادم جلو و اون برام سوپ ریخت.
مامان با لبخند و عشوه گفت:

-رهام نظرت چیه شهرام رو فردا ظهر برای ناهار دعوت بکنیم هان!؟

پیشنهادش اصلا به مذاقم خوش نیومد.شهرام کوفت خورد! پسره ی نسناس! امیدوار بودم رهام بگه نه چون مشخص بود خیلی هم روابطش با پسر بداخلاقش جور نیست ولی از پیشنهاد مامان استقبال کرد و گفت:

-موافقم! البته اگه بیاد!

مامان پرسید:

-یعنی ممکن نیاد!؟

رهام با دستمال کنج لبش رو تمیز کرد و گفت:

-شهرام خودسر و خود رای و مغرور ..همیشه اون کاری رو میکنه که خودش میخواد.نمیدونم قبول کنه بیاد یا نه!

مامان چشمکی زد و گفت:

-میااااد! من مطمئنم روی منو زمین نمینداره!

رهام شونه بالا انداخت و گفت:

-اوکی! پس خودت باهاش تماس بگیر و دعوتش کن…

دندونامو باعصبانیت روی هم فشردم و زیر لب نجواکنان گفتم:

“ای مرده شورتو ببرم شهرام که هرجا میرم باید باشی”!

باید بعدشام بهش زنگ بزنم و بگم نیاد اینجا.تحمل دیدن ریخت مزخرفش رو نداشتم!
حالا نمیدونم چرا حس خود شیرینی مامان‌گل کرده بود و یادش به شهرام افتاد.
یکی نبود بهش بگه بهتر نیست بجای پسر مردم به فکر دخترای خودت باشی!؟
هه….مادر فرصت طلب من!

به محض برگشتن از سر کاردلم خواست اولین لطفی که به خودم کنم این باشه که بدنم رو به دراز کشیدن توی آب ولرم وان دعوت کنم.
کیفم رو از روی دوشم آوردم پایین و با کرختی کش و قوسی به بدنم دادم و بعدکفشهای پاشنه بلندم رو از پا درآوردم و یه جفت دمپایی نرم و طبی پوشیدم.
حین گذر از راهرو خودم رو تو آینه های قدی که تعدادشون در دو طرف به چهارتا می رسید و فرانداز کردم.
جلوتر که رفتم چشمم افتاد به مامان درحالی که یه لباس طرح خواب سکسی قرمز تنش بود و همزمان که تلفنی حرف میزد ناخنهای بلندش خوش فرمشو که با رنگ لباسش ست بودن سوهان میکشید.
خوب به خودش می رسید حتی بیشتر از من!
هنوز متوجه من نشده بود چون بساط هر و کر و خنده هاش به راه بود و کاملا مشخص بود فکش تازه گرم شده.محتوای حرفهاش هم که عیان و واضح بودن…
طبق معمول داشت زندگی اشرافی جدیدش رو به رخ اینو اون میکشید.
کیفمو درحالی روی زمین نگه داشتم که بندش هنوز توی دستم بود.
متوجه ام که شد با دوستش خداحافظی کرد و بعد موبایلش رو هز بین کتف و گوشش برداشت و پرسید:

-اومدی!؟

خیده به صورت بزک کرده اش جواب دادم:

-نه یه ده دقیقه ی دیگه می رسم!

چپ چپ نگاهم کرد و بعد کفت:

-بزمچه! میدونی داشتم با کی حرف میزدم!؟

نه میدونستم و نه میخواستم بدونم.سرمو تکون دادم و کفتم:

-نه! علاقه ای هم ندارم بدونم!

پشت چشمی تازک کرد و گفت:

-حالا تو هی گه اخلاق بازی دربیاز ولی من حواسم بهت هست.اینی که داشتم باهاش حرف میزدم زن دوست رهام.وضعشون تووووپ توپ! یه پسر داره مجرد که فکر کنم الان هم کاناداس.میخوام یه روز ترتیبی برم که شنا دوتاهمو ببینین!میخوای عکس پروفایلش رو بهت نشون بدم؟؟؟خیلی خوشتیپ

!میخوای عکس پروفایلش رو بهت نشون بدم؟؟؟خیلی خوشتیپ

وایی که چقدر منو حرص میداد یه همچین موقعه هایی! به خیالش منم عین خودش عاشق و کشته مرده ودرحسرن یه شوهر پولدارم.
با حرص جواب دادم:

-نخیرررر…نمیخوام!

گویا خانم توقع داشت من الان با ذوقو شوق و اشتیاق از این پیشنهاد رویای زرق و برق دارش استقبال کنم.
من که تصمیم نداشتم جز دیاکویی که خیلی وقت هم بود بخاطر سفر کاریش به فرانسه ندیده بودمش به کس دیگه ای فکر کنم.
مامان ابرو درهم کشید و دست به کمر پرسید:

-چرا نمیخوای ؟

کیفمو باند کردم و جواب دادم:

-خستمه حوصله ندارم!

پوزخند زد و گفت:

-ههه خستمه! همچین میگی خستمه انکار تا الان داشتی رو زمین زراعی آقات کار میکردی.غیر اینکه میری کمر کج میکنی سینه میدین جلو سه چهارتا عکس ازخودتون میندازین!؟

حوصله ی شنیدن ابن حرفهارو نداشتم برای همین گفتم:

-شما اینطور فکر کن.من میرم توی اتاق!

داشتم سمت پله ها می رفتم که گفت:

-خانم بداخلاق یادت باشه قراره شهرام بیاد اینجا….

دوسه پله بالا نرفته بودم که ابستادمو با گذاشتن دستم روی نرده متعجب به سمتش چرخیدم .پس بالاخره کار خودش رو کرد. دلخور و کلافه نگاهش کردم و گفتم:

-حالا این تحفه ی از دماغ فیل افتاده رو دعوت نمیکردی آسمون به زمین می رسید!؟؟

دستشو تو هوا تکون داد و با کنار گذاشتن گوشی موبابل گفت:

-خبه خبه! با زمین و زمان جنگ داره دختره! یارو خونه ی باباشم نمیتونه بیاد!؟ زوال عقل گرفته دختر…

پشت به من راه افتاد سمت اتاقش و من هج بی معطلی بدو بدو از پله ها رفتم بالا تا هرجور شده شهرامو از اومدن به اینجا منصرف بکنم.
تا رسیدم توی اتاق درو از داخل قفل کردم و کیفمو پرت کردم یه گوشه.
تلفن همراهمو از جبب مانتوم بیرون آوردم و شماره ی شهرامو گرفتم…
دو سه بوق خورد و بعد صدای بم آرومش توی گوشم پیچید:

“به به! خانم مانکن…”

بی مقدمه یه راست رفتم سر اصل مطلب و گفتم:

“من دوست ندارم تو بیهی اینجا پس دعوت مستانه رو رد کن”

صدای پوزخندش از اونور خط به گوشم رسید.چندلحظه بعد گفت:

“دعوت ؟مگه آدم برای اومدن به خونه ی خودش باید دعوت بشه!؟ من هروقت دلم بخواد میام اونجا هروقت دلم نخوادهم…”

پریدم وسط حرفش و با خشم و حرص گفتم:

“شهرام من دوست ندارم تو بیای”

بالحن سرد و بیتفاوتی گفت:

“دوس داشتن یا نداشتن تو برام اهمیتی نداره!”

شروع کردم توی اتاق قدم رو رفتن و همزمان سعی کردم کاری کنم تا نیاد اینجا و آرامش منو بهم نریزه:

“حالا مثلا اینجا نیای و غذاتو تو هین خونه کوفت نکنی چه اتفاقی میفته؟!”

با شک پرسید:

“بگو ببینم.چرا از اومدن من ترس نداری نکنه….”

هووووف! میدونستم دوباره دارای فکرهای جورواجوری به سرش میزنه واسه همین گفتم:

“شهرام دوباره اراجیف گفتنو شروع نکن…نیومدنت به نفع هردومون”

بعداز اینهمه جلز و ولز کردن جوابی داد که بدجور عصبیم کرد:

“بیخودی زدر نزن شیرت خشک میشه.من بخوام بیام یا نخوام نظرت تو نیم مثقال هم واسم اهمیت نداره”

تماس رو که قطع کرد تلفن همراهمو باعصبانیت پرت کردم رو مبل و کلافه لب زدم:

“قالتاق دیوث”

تماس رو که قطع کرد تلفن همراهمو باعصبانیت پرت کردم رو مبل و کلافه لب زدم:

“قالتاق دیوث”

با اینکه خودش هم میدونست اومدنش به این خونه بعدها میتونه یه چماق بشه برای کوبیده شدن تو سر من اما بازهم حاضر نبود دست از این کارهاش برداره.
شونه بالا انداختم و درحالی که لباسهام رو یکی یکی از تن درمیاوردم با بیتفاوتی کفتم:

“به جهنم…بیا…بیا تا بالاخره پدرت و بقیه همه چی رو بفهمن و سونامی به راه بیفته”

لخت که شدم رفتم سمت حموم.درکشویی رو کنار زدم و وارد حمامی که دور تا دورش شیشه بود شدم. دمپایی هارو از پا در آوردم و بعد پرده پلاستیکی رو کشیدم و کش و قوسی به بدنم دادم.یه حمام نیم ساعته ی طولانی میتونست هم سرحالم بیاره هم یکم اعصاب نا آرومم رو آروم بکنه…
دراز کشیدم توی وان و چشمام رو یستم.
بخاطر سبستم گرمایشی بعداز گذشت نیم ساعت آب همچنان گرم بود و همین دل کندن از حموم رو واسه من سخت میکرد درست عین بچه ها…
دلم خواست نیم ساعت رو بکنم چندساعت و بیشتر از اونجا اومدن لذت ببرم
اما با صدای باز شدن در کشویی لذت و عشق و حال از اون لحظات در ظاهر معمولی، ازسرم پرید و جاش رو به حیرت و ترس داد.
صدای حدکت ریلی مانند در میگفت یه تفر اومده تو حموم واین درحالی بود که خودم درو قفل کرده بودم.
قبل از اینکه خودم بلند بشم و اوضاع رو چک بکنم پرده کنار رفت و شهرام دست به سینه عینهو ابولهول بالای سرم ایستاد.
ناباورانه نگاهش کردم.من مطمئن بودم خودم درو قفل کردم پس اون چطور تونسته بود بیاد داخل!؟
اسمشو آهسته نجوا کردم و گفتم:

“شهرام ؟ تو چطور اومدی !؟”

دستهاش رو آورد پایین و انگشتای شستش رو یه جورایی تو کنج جیب شلوارش نگه داشت و بعد یکی دوقوم اومد جلو و نزدیک وات ایستاد.
سرش رو خم کرد و با نگاه به منی که همچنان شوکه ی حضورش بودم گفت:

-خوش میگذره خانم مانکن !؟

دستهامو دوطدف رو لبه های وان سفیدرنگ گذاشتم و بعد با تعجب و کنجکاوی پرسیدم:

-شهرام تو چحوری اومدی داخل هان!؟ من درو قفل کرده بودم!؟ ببینم…نکنه…نونه کلید زاپاس داری!؟

پوزخندی زد و بعد لبه ی وان نشست و بعد همزمان جواب داد:

-اگه تو چندهفته اس اومدی من یه عمر اینجا زندگی کردم!

اصرار کردم و گفتم:

-بگو میخوام بدونم …میخوام بدونم تو چطوری وارد این اتاق کوفتی شدی!؟ اصلا تو کی اومدی خونه؟

دستشو تو آب فرو برد و سر انگشتاش رو از زیر آب روی رون پام حرکت داد و جواب سوالم رو داد:

-اتاق بغلی اتاق من که بالکنش به اینجا راه داره…

اخم کرد و خیلی جدی گفتم:

-اصلا ازاین کارت خوشم نیومد.شاید من دلم نخواد تو بدون اجازه بیای اینجا!

سر انگشناشو رسوند وسط پام و بعد وف دستش رو درست مابین پاهام و روی ممنوعه ام گذاشت.
تنم تاخواسته لرزید و پلکهام چفت شدن…
زل زد بهم و گفت:

-اگه هنوز منو نشناختی دوباره خودمو برات تعریف میکنم…من شهرامم وهرکاری دلم بخواد انجام میدم…هرکاری…

باخشم بهش خیره شدم و گفتم:

-برو بیرون شهرام.میخوام تنها باشم!

کف دستشو به وسط پام فشار داد و بعد گفت:

-آ آ…تنهایی خوب نیست! ترسناک…خصوصا توی یه همچین اتاق درندشتی!

مچ دستشو گرفتم و سعی کردم از بین پاهام بیرونش بیارم و همزمان گفتم:

-شهرام لط…فا….لط…

لبخند فاتحانه ای روی صورتش نشست.فهمیدم داره باهام بازی میکنه…
آخه اصلا من چرا اونقدر بدشانس باشم که از بین اینهمه آدم مامانم بره دست رو بابای شهرام دیوث بزاره که این مشکلات برام پیش بیاد!
وای که اگه رهام یا حتی مستانه میفهمیدن بین ما چه اتفاقاتی افتاده چه ماجراهایی که پیش نمیومد!
خصمانه و دشمن ستیز نگاهش کردم و گفتم:

-دستتو بیرون بیار!

نیشخندی زد و گفت:

-دست من خودمختار ….هرکاری عشقش بکشه انجام میده.هرجا دلش بخواد سرک میکشه!

از گوشه چشم با حسی که اوج نفرتمو می رسوند نظری بهش انداختم ک ،دودستی مچش رو گرفتم و با حرص و خشم از لای پام بیرون آوردم و گفتم:

-همین حالا از اینجا برو بیرون شهرام وگرنه…

پوزخند زد و بعد خیلی خونسرد و بدون هیچ واهمه ای پرسید:

-خب بقیه اش…وگرنه چی!؟

با نفرت دستامو تو آب کوبیدم و بعد با جدیتی که میخواستم اون رو مطمئن کنه قصد شوخی ندارم گفتم:

-وگرنه اونقدر سرو صدا راه میندارم که بابات و مامانم بیان اینجا.بنظرت پدرت چی راجبت فکر میکنه اگه بفهمه تو بدون اجازه ی من اومدی اینجا توی این اتاق ؟ هان؟ چه فکری میکنه؟؟؟

چیزی که من تو صورت شهرام دیدم ترس و فکر کردن به عقب نشینی نبود و این یعنی حرفهام هیچ تاثیری رو اون نذاشته.
که البته اگه داشت هم باید تعجب میکردم آخه اون قلدر و سرخود و نترس بود و البته یکدنده و لجوج!
شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:

-باشه مشکلی نیست.داد و فریاد ره بنداز.سروصدا کن بیان اینجا… من که چیزی رو از دست نمیدم اما…

مکث کرد. درحالی که چشمهاش خیره به چشمهام بود سرش رو به صورتم نزدیک کرد و با صدای بم آرومی گفت:

-اما تو خیلی چیزارو از دست میدی مثلا…شغل شریف و عزیزت رو! این یه موردش بود البته!

متنفر یودم از وقتهایی که مستقیم و غیرمستقیم تهدیدم میکرد اگه کاری رو که دوست نداشت انجام بدم چنین میکنه ، چنان میکنه!
چندنفس عمیق کشیدم تا به اعصابم مسلط بشم و بعد گفتم:

-تو اصلا برای چی اومدی اینجا !؟ چرا تو همون خونه ی کوفتیت نموندی؟ یا ناهارت رو با رفقای مزخرف خلافکارت نخوردی؟واسه چی اومدی….

دوباره دستشو توی آب فرو برد.یه مشت آب برداشت و بعد پاشید به صورتم و درجواب اونهمه سوال گفت:

-چون دوست داشتم!

دستمو روی صورتم کشیدم وبعد با بازو بسته کردن پلکهام ، عصبانی و کفری گفتم:

-از اینجا برو بیرون نمیخوام ببینمت برو شهرام

نه تنها نرفت بیرون بلکه همچنان سرجاش موند و بعد و خیلی ریلکس دوباره سرانگشتاشو روی تنم حرکت داد و گفت:

-با اینجا نشستن خودم مشکلی ندارم!

نگاهی به انگشتاش که تا سینه هام بالا اومده بودن انداختم و پر نفرت لب زدم:

 

-تو مشکل نداری ولی من ندارم!

برای اینکه حرصمو دربیاره گفت:

-مشکل تو، مشکل توئہ…به من مربوط نیست!

میدونم لخت بودم ولی دیگه فایده ای نداشت.جدا از اون، بارها منو دیده بود و ما حتی باهم رابطه ی جنسی داشتیم پس فایده ای نداشت.
لخت مادرزاد از توی وان بلند شدم و با لحنی خصمانه گفتم:

پارت های قبلی همین رمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست