رمان عشق صوری پارت 50

 

-واقعا که فقط همون ژینوس پاچه گیر واسه تو مناسب!

پشت به شهرام که همچنان رو لبه ی وان نشسته بود، دمپایی هارو پوشیدم و راه افتادم که از حموم بزنم بیرون…
قطره های آب از موهام و ار بدنم میچکید.برام مهم نبود لخت و عریونم چون فقط میخواستم از پیشش برم و همزمان گفتم:

-من فکر میکنم تو دیگه باید بیخیال من بشی.بودن من و تو فایده ای نداره.یا این بازی رو تموم کن یا یکی دیگه رو بیار جای من!

قبل از اینکه بخوام از حموم برم بیرون از پشت دستمو گرفت و هلم داد سمت دیواره ی شیشه ای حموم .کمرم بخاطر وحشی بازی های شهرام محکم به شیشه برخورد کرد وتیر کشید.
با عصبانیت و دلخوری گفتم:

– چیکار میکنی؟ این وحشی بازیا چیه !؟

رو به روم ایستاد و بازوم رو توی دست گرفت و همونطور که محکم فشارش میداد گفت:

-این دری وری ها چیه میگی هاااان ؟!یعنی چی که باید یکی دیگه رو جایگزین تو بیارم! حرف مفت چرا میزنی!؟؟؟

نگاهی به بازوم انداختم.اونقدر محکم فشارش میداد که حس میکردم قراره استخونمم باهاش مچاله بشه.سعی کردم انگشتاشو از دستم جدا کنم و همزمان با لحن تندی گفتم:

-چیه؟ مگه دروغ میگم…!؟ بودن ما فایده که نداره و مشکل تورو که حل نمیکنه هیچ تازه همچی رو خرابتر هم میکنه!

فشار دستشو به دور بازوم بیشتر کرد.تنمو تکون داد و گفت:

-چی تو فکر خراب و فاسدت میگذره که این قضیه رو داری اینجوری پیچیده اش میکنی؟ میخوای سواستفاده کنی که منو بپیچونی!؟؟؟

ناباورانه بهش خیره شدم.باورم نمیشد داره باخودش هنچین فکرهایی میکنه. البته شنیدن همچین حرفهایی از دهن آدم شکاکی مثل شهرام اصلا بعید نبود.بازم زور زدم اما دستشو از بازوم جدا کنم و بعد گفتم:

-چیمیگی شهرام؟ سو استفاده چیه!؟
هیچ میدونی اگه بابات یا مامان من بفهمن بین ما چه اتفاقهایی افتاده
چی میشه!؟

پوزخند زد و گفت:

-تو چیزی نگی اونا هم نمیفهمن!

دستمو تکون دادم و اون بالاخره انگشتهاشو از دور بازوم شل کرد .باخشم و نفرت و درحالی که دلم میخواست باهمین دستهام خفه اش بکنم گفتم:

-تو اصلا به فکر من نیستی.تو فقط داری به خودت فکر میکنی…این چه بازی مسخره ای هست که راه انداختی! من دیگه دلم نمیخواد ادامه بدم!

بیشتر بهم نردیک شد و بعد دستشو زیر گلوم گذاشت و با تنگ کردن چشمهاش پرسید:

-نمیخوای ادامه بدی…!؟

محکم و جدی بی توجه به دستش که بیخ گلوم بود جواب دادم:

-نه دیگه نمیخوام به این بازی مسخره ات ادامه بدم!

محکم و جدی بی توجه به دستش که بیخ گلوم بود جواب دادم:

-نه دیگه نمیخوام به این بازی مسخره ات ادامه بدم!

شنیدن این حرف از دهن من بیش از حد کفری و عصبانیش کرد.کارد میزدن خونش در نیومد دلیلش هم این بود که اون یه بره ی بی زبون میخواست و من نمیتونستم همچین چیزی باشم!
فشار دستش رو به دور گلوم بیشتر کردو گفت:

-شیوااا….همه چیز وقتی تموم میشه که من میخوام! نمیزارم جز من با کس دیگه ای باشی….

دستشو گرفتم تا از گلوم جداش بکنم و بعد گفتم:

-دست از سر من بردار.خودم یکی دیگه رو بهت معرفی میکنم.یکی که دیگه مثل من رفتار نکنه. یه مقدار پول بهش بدی تا هروقت که لازم باشه…

سرش رو به صورتم نزدیک کرد وبا عصبانیت گفت:

-خفه شووو شیوا خفه شو! تو گه خوردی از اول قبول کردی که حالا پشیمون شدی! من…بهت اجازه نمیدم خیلی راحت کنار بکشی…کنار بکشی که بری با یکی دیگه!؟

اگه از اول قبول نمیکردم نمیتونستم بشم یکی از مدلهای شرکت مدلینگ دیاکو.ولی حالا دیگه دلم نمیخواست با شهرام باشم.باید همه چیز رو تموم میکردم برای همین سعی کردم در آرامش باهاش صحبت بکنم:

-گوش کن شهرام…خودت بهش فکر کن…ما کلی عکس باهم داریم که اگه یکیشون دست پدرت برسه اوضاع بهم می ریزه… فکر نمیکنی دیگه وقتشه همه چی رو بهم بزنی!؟اصلا کافیه ژینوس منو این حوالی ببینه….بعدش چه اتفاقی میفته!؟ هان ؟!

پوزخند پر تاسفی زد و گفت:

-تو نگران ژینوسی!؟ مطمئنی؟یا اینکه خودت میخوای بری الواتی و کارایی که تو سرت….

آره.من کم کم داشتم به دیاکو نزدیک و نزدیکتر میشدم.دلم میخواست فصل جدیدی از زندگیمو بسازم. دلم میخواست آینده رو اونجوری رقم بزنم که خودم میخوام.
اگه اینجا و تو این خونه بودم از اجبار بود و بس….

از طرفی، من نمیتونستم هم با اون باشم هم به دیاکو فکر کنم.
بعداز یه مکث کوتاه گفتم:

-شهرام…من دیگه نمیخوام ادامه بدم…

چشماشو ریز کرد و با حالتی ترسناک گفت:

-چی نمیخوای ادامه بدی!؟؟

زل زدم تو چشمهاش.من همه چی رو یکبار برای همیشه باید تموم میکردم.دستهامو دور کمرش حلقه کردم و گفتم:

-شهرام….تو دوستم داری!؟

میدونم داشت.اون همیشه دنبال این بود منو به یه بهونه ای بدست بیاره و این دقیقا از وقتی اتفاق افتاد که برای اولین منو با مونا دید.
درست از همون زمان دنبال این بود هرجور شده منو به دست بیاره و وقتی فهمید چی توی سر دارم و دنبال چی هستم فرصت رو غنیمت دونست و با یه تیر دوتا نشونش رو زد.
سگرمه هاشو زد تو هم و بعد بجای جواب دادن گفت:

-با این سوال به چی میخوای برسی هان!؟

حلقه ی دستهام به دور کمرش رو تنگ تر کردم دستش شل شد و از زیر گلوم اومد پایین.
سرمو بالا گرفتم و با نگاه کردن به چشمهاش گفتم:

-اگه حتی یه کوچولو دوستم داری بزار راحت باشم….جلومو نگیر…من میخوام زندگیمو تغییر بدم!

ای کاش راضی میشد.ای کاش همه چی رو رها میکرد و اون قرارداد بیخودی رو تمومش میکرد تا من باخیال راحت به زندگیم ادامه میدادم.
با تاسف براندازم کرد و گفت:

-ولت کنم که بری با اون پسره ی ژیگلو هااان!؟

 

دستامو بالا آوردم و قاب صورتش کردم.اون گرچه آدم خشن، مغرور و یک دنده ای بود اما دوستم داشت.
حتی اگه زبونن انکار میکردم هم باورم نمیشد حسی بهم نداره!

رو پنجه ی پا بلند شدم تا بیشتر بتونم به لبهاش نزدیک یشم و همزنان گفتم:

-نه من…من فقط میخوام راه خودمو برم…من …من میخوام زندگی رو اونجور که دلم میخواد بگدرونم شهرام….دلم میخواد به آرزوهام برسم.
دلم میخواد برای خودم کسی باشم!

اینو گفتم بوسه ای روی لبهاش نشوندم اما اون
لبخند تلخی زد و گفت:

-با من باشی به آرزوهات نمی رسی!؟

گفته بودم دوستم داره.با همه غرور و هیبت و یک دندگی تو چشمهاش حسرت می دیدم.
حسرت حس نداشتن من به خودش.

صورتشو نوازش کردم و گفتم:

-باتو بودن فقط برای من استرس داره…استرس و ترس و دلهره…بیا و امروز همه چی رو تمومش کنیم.
یه گود بای پارتی دونفره میگیریم و …

وسط حرفم پرید.دستشو رو شونه ام گذاشت و دوباره با عصبانیت کمرم رو کوبوند به شیشه ی ضخیم و کلفت و گفت:

-بدبخت اونی که چشمت دنبالش روزی با صدنفر…میفهمی؟

اصلا دلم نمیخواست همچین اراجیفی پشت سر دیاکو بگه ولی اگر هم ازش دفاع میکردم میفهمید که فکرم پی اون برای همین حرفهاش رو نشنیده گرفتم و گفتم:

-من…من فقط میخوام اون چیز و اون کسی بشم که سالها براش تلاش کردم…تورو خدا زندگیمو خراب نکن شهرام….

دستمو آهسته بالا آوردم و گذاشتم روی شونه هاش.بی حرف و اروم ایستاده بود و پلک هم نمیزد.فرصت رو غنمیت دونستم و گفتم:

-شهرام….میدونم دوستم داری…میدونم ولی….ولی من…من تورو دوست ندارم….به تنها چیزی که میخوام فکر کنم کارم…فقط کارم

 

هیچی نگفت.چی داشت بگه اونم وقتی من رسما بهش گفتم نمیخوام دیگه ادامه بدم.
نفس عمیقی کشید.
دستهامو روی قفسه ی سینه اش بالا و پایین کردم و بعد گفتم:

-نظرت چیه برای آخرین روز باهم بودن یکم باهم حال کنیم!؟ هوم!؟ ولی به شرطی که دیگه بعدش هیچوقت سمت من نیای!

داشتم تنم رو برای یک روز بهش هدیه میدادم تا شاید دست از سرم برداره…که ای کاش برمیداشت.
ای کاش اون عشقی که ته وجودش نسبت به من داشت کارساز میشد و برای یکبارهم که شده باخودش به این نتیجه می رسید نمیشه زوری زوری یه نفر رو عاشق خودمون بکنیم!
سرش رو آهسته خم کرد و نگاهی به دستهام که روی سینه اش بودن انداخت.
اگه شهرام بیخیال بودن با من میشد حاضر بودم با کمال میل اون لحظه رو باهاش بگذرونم.
برای اینکه فرصت فکر کردن بهش ندم گفتم:

-قبول کن من نمیتونم به این بازی دردسر ساز ادامه بدم پس بیا واسه همیشه بهش خاتمه بدیم!

شروع کننده خودم بودم.باز هم رو نوک انگشتای پام بلند شدم و با گذاشتن دستهام روی شونه هاش لبهامو رو لبهاش فشردم و شروع کردم بوسیدن لبهاش….
بی حرکت بود و کاری انجام نمیداد.چشمامو بستم و اون بوسه رو شدیدتر کردم.
لب پایینیش رو با شدت و ولع می مکیدم تا حس شهوت مردانه و غریزه اش به کار بیفته و رابطه رو خودش ادامه بده….
من لبهاش رو میخوردم و اون همچنان تو سکوت مطلق ایستاده بود و حتی تکون هم نمیخورد.
لبش رو رها وردم و اومدم سراغ گردنش…
زبونمو روش کشیدم و لیسش زدم و همزمان با آگاهی از حساسیت همه ی مردها رو تنشون شروع به نوارش وسینه ی مردونه اش کردم.
اما اون همچنان ایستاده بود و نه تکون میخورد و نه حتی همراهیم میکرد.
یکم خودم رو خم کردن و بعد درحالی که از پایین تماشا میکردم دهنمو رو سینه ی مردونه اش گذاشتم و پر ملات بوسیدمش….
شهرام همیشه میتونست یه پارتنر جنسی خوب باشه اما این نمیتونست منو از خواسته و علاقه های اصلیم دور و منصرف بکنه!
چون بازهم حرکتی از طرفش ندیدم اونم درحالی که لخت و عریون مقابلش ایستاده بودم ، کمر تا شده ام رو صاف نگه داشتم و پرسیدم:

-شهرام….نمیخوای ادامه بدی هان؟

دستهامو از دور کمرش جدا کرد و هلم داد سمت دیگه ای و بعدهم گفت:

-نه

از شنیدن جواب “نه ” جا خوردم چون اون همیشه به من حس داشت.محال بود اینجوری مقابلش بایستم و اون حتی سعی نکنه ببوسم!متحیر پرسیدم :

-چراااا

بجای جواب دادن به اون چرا نگاهی سرزنشبار به هیکلم انداخت و پرسید:

-اینقدر خاطر اون جوجه فوکلی دخترباز رو میخوای!؟ دراون حد که با سکس میخوای منو…

قبل اینکه جمله اش رو کامل به زبون بیاره، پریدم وسط حرفش و گفتم:

-دوست داشتن که جرم نیست.درضمن…من خودم الان میخواستم باهات…

اینبار نوبت اون بود که نزاره من حرفم رو کامل بزنم و خیلی سریع انگشت اشاره ام رو به نشونه ی هیس روی لبهام گذاشت و گفت:

 

-حرف مفت نزن و نگو که تا چشما به من افتاد حشری شدی و هوس سکس به سرت زد که باهمین دستهام تو همین حموم خفه ات میکنم

انگشتشو از روی لبم کنار زدم و گفتم:

-حرف مفت نیست حقیقت!

با لحن حرص دراری گفت:

-حقیقت بوی گه میده

سرمو تکون دادم و تند تند گفتم:

-ببین شهرام…من خودم خواستم.درضمن…چرا اینقدر به دیاکو حسودیت میشه؟ چون من ازش خوشم میاد؟

ظاهرا سوالای من خیلی خنده داربودن چون تو گلو ولی باتاسف خندید و بعدهم چندقدمی عقب رفت و لب زد:

-شرو ور گفتن شده عادتت…

موهای خیسمو که دیدمو تار کرده بودن از جلوی چشمام کنار زدم و بعد گفتم:

-سعی نکن جوری رفتار کنی که انگار من دارم چرند میگم…

انگشت اشاره اس رو به سمتم گرفت و گفت:

-اتفاقا داری چرند میگی!

حرصمو درمیاورد وقتی اینجوری حرف میزد و جوابم رو میداد.
دندونهامو باخشم روهم سابیدم و بعد دستامو زیر چونه اش گذاشتم و کفتم:

-تو جز خودت هیشکی رو داخل آدم حساب نمیکنی و این از غرور کذبت سرچشمه میگیره.وگرنه واسه تنفرت از اون دلیلی جز حسادت نمیبنم آخه اون یه بچه علاف و ولگرد یا بیکار و بی پول یا حتی از اینا که جیره خوار باباشونن نیست .
اون بیزنس بزرگ خودش رو داره که تو ایران بی رقیب…

مکث کردم.و وقتی مطمئن شدم تمام حواسش پی من هست نفس عمیقی کشیدم در ادامه حرفهام گفتم:

-اولین و تنها مردی که من عاشق هستم و خواهم موند فقط دیاکوئہ…تو هم بهتره دست از بدگویی کردن راجب به اون برداری!

پوزخندی زد و بعد اومد سمتم.موهای مرطوب و نم‌دارمو پشت گوش زد و گفت:

-تورو از همین حالا شبیه هزاران دختری میبینم که قراره عین دستمال کاغذی استفاده شده ای مچاله اش کنن و بندازنش دور!

دوست نداشتم حرفهاش و نگاه های معنی دارش روم تاثیر بد بزاره برای همین عقب رفتم و گفتم:

-من آدممو میشناسم!

پوزهند معنی داری زد و بعد دستاشو پس کشید و از حموم بیرون رفت. اما
من هنوز جوابمو نگرفنه بودم برای همین خیلی سریع و باعجله و قبل از اینکه از بره یه حوله تن کردم و بعد از حمام دویدم بیرون و خطاب به اون که داشت سمت در می رفت گفتم:

-شهرام….تو جواب منو هنوز ندادی‌….

از حموم دویدم بیرون و خطاب به اون که داشت سمت در می رفت گفتم:

-شهرام….تو جواب منو هنوز ندادی‌….

اهمیتی بهم نداد و توجهی نکرد.اما من میخواستم مطمئن بشم دیگه قرار نیست حضور اجباریش تو زندگیم رو تحمل کنم و از زبونش بشنوم که دیگه قرار نیست بهم زور بگه برای همین دوباره و بلندتر اسمشو صدا زدم و گفتم:

-شهرام خواهش میکنم….

دیگه به راهش ادامه نداد.پشت به من ایستاد.چند لحظه ای تو همون حالت موند و بعد بالاخره به سمتم چرخید و گفت:

-جواب؟ جواب چی رو میخوای!؟

انگشتامو تو هم قفل کردم و جواب دادم:

-تو میدونی…

کلافه گفت:

-تو واقعا چی ازم میخوای!؟ که ولت کنم و راحتت بزارم تا راه بیفتی دنبال یه بچه زپرتی و موس موس کنی بلکه نظری بهت بندازه!؟ هوم!؟

 

حرفهاش عین نیش زنبور بودن.چنان تو گوشت تن فرو می رفتن که آدم دلش میخواست هربار بابت هرکدوم چنان دادی بکشه صداش گوش خلق رو کر بکنه .
اما من نباید واکنشی نشون میدادم.یعنی باید وانمودمیکردم دیاکو خیلی هم برام مهم نیست تا بیخیالم بشه برای همین قدم زنان به سمتش رفتم و گفتم:

-نه! تو بیخودی قفلی زدی رو دیاکو دادوند! من فقط مانکن تبلیغاتی شرکتشم!

پوزخند زد و گفت:

-و به زودی هم عروسک جنسیش! تو اینجارو با هالیوود اشتباه گرفتی …به خیالت مبتونی تو ایرون بشی جی جی حدید و کندال جنر و میراندا کِر؟
لابد اسم بچه هاتو هم انتخاب کردی؟ بنظرم اسمشونو بزار دیوار و درخت…خیلی به دیاکو میاد…مثل خودت تو سر جفتشون مغز نیست!

دیگه خیلی داشت زیاده روی میکرد.خیلی….
با عصبانیت به سمتش رفتم و گفتم:

-تو چه مرگته شهرام!؟ هان!؟ من که گفتم این تو و این تن من…من که گفتم حاضرم باهات سکس کنم. مگه این چیزی نبود که میخواستی هان!؟ پس الان چه مرگته چرا هی سعی میکنی منو با حرفهات آزار بدی؟

دیدم که با شنبدن حرفهان چجوری آتیشی شد.دستشو سمتم دراز کرد و گفت:

-خره من خودتو میخوام …

مکث کرد بالاخره اون حرفی رو گفت که هیچوقت نمیخواست به زبونش بیاره یا بیانش بکنه.
حرفی که شاید گاهی به رسم و روش خودش سعی میکرد بهم بفهمونش اما من هیچ وقت نمیخواستم بپذیرمش.
زل زد بهم و بعد از چند ثانیه دوباره شمرده شمرده ادامه داد:

-من توی عوضی لعنتی رو برای خودت میخوام

رک و راست حرفی رو زدم که همیشه ته گلوم بود و جرات به زبون آوردنش رو نداشتم:

 

-ولی من تورو دوست ندارم.نمیخوام باهات باشم
فقط یه چیز ازت میخوام اونم اینکه دست از سرم برداری و فراموش کنی شیوایی درکارهست…

گفته بودم از احساسش نسبت به خودم باخبر بودم.اما من نمیخواستم رابطه ای رو با اون شروع کنم درحالی که یه نفر عین کنه و بختک افتاده بود به جون زندگیش و هیچ جوره هم ول کنش نبود و نیست!
هیچی نگفت و فقط یه نفس عمیق کشید.
من هنوزم ازش ترس داشتم میدونستم آدمیه که اگه بخواد لج بکنه میتونه زنرگی رو واسم از جهنمم بدتر بکنه برای همین درادامه گفتم:

-تو زندگی تو یه نفر دیگه هم هست.

با نفرت گفت:

-اینو دیگه هیچوقت تکرار نون تو زندگی من جز تو کسی نبود..

با تاکید گفتم:

-هست…یکی به اسم ژینوس هست که پدرت ظاهرا عاشقش و اونو عروس خودش میدونه …نمیخوام باتو باشم که بعدا باخودش فکر کنه ورودم به این خونه آغاز ارتباطم باتو بوده…

لبهاشو ازهم باز کرد وبا زدن یه لبخند طعنه دار گفت:

-بهونه هات…خیلی….تخمی ان!

نفس عمیقی کشیدم قطره ی آب چکیده روی پلکمو کنار زدم و به صورتش خیره شدم و گفتم:

– فقط …فقط ازت میخوام همچی بینمون تموم بشه‌اصلا چه اهمیت داره بعدش قراره چه بلایی سرم بیاد.برار اصلا همکن چیزایی اتفاق بیفته که خودت میگی…فقط دست از سرم بردار و بزار زندگیمو خودم بسازم واون مسیری رو برم که میخوام!

لبخند تلخ معنی داری زد و بعد اومد سمتم.مقابلم ایستاد. دو تا بند کمری حوله رو گرفت و با سفت کردنش گفت:

-بپا تو این مسیر کله پا نشی و جر نخوری خانم مانکن!

اینو گفت وازم دور شد.لعنتی هرچی از دهنش در اومد نثارم کرد.دستامو مشت کردم و دویدم سمت بالکنو درهارو از تو قفل کردم و تکیه به شیشه دادم.
بهش نشون میدم….بهش نشون میدم آینده ی من اون چیزی نیست که اون فکر میکنه…

چنددقیقه ای تو اتاق موندم تا اعصاب آشفته ام کمی آرومتر بشه و بعد مشغول سشوار کشیدن موهام و پوشیدن لباسهام شدم تا هرچه زودتر برای ناهاد خودمو برسونم پایین….
دستمو روی نرده ها گذاشتم و پله هارو آروم آروم پایین رفتم.
مامانم شهرامی رو که شاید فقط من میدونستم چقدر حال و هواش بد و نامیزون هست رو به حرف گرفته بود و اونم هراز گاهی یه لبخند زورکی تحویلش میداد که مامان بیخیالش بشه!
یه قسمت از موهامو پشت گوشم زدم و پامو از آخرین پله پایین گذاشتم و با گام های آروم به سمتشون رفتم.
همه پشت میز نشسته بودن و انتظار اومدن من رو میکشیدن.دیر اومدنم دلیل داشت.دلیلشم بحث طولانی ای بود که با شهرام داشتم.
زیر چشمی نگاهی به شهرام انداختم و بعد صندلی رو عقب کشیدم و روش نشستم و گفتم:

-ببخشید اگه دیر اومدم!

رهام که به مرموزی شهرام بود اما برخلاف اون اصلا بدخلق و عبوس نبود یا دست کم اینطور به نظر نمی رسید لبخند زد و گفت:

-اصلا مهم نیست ملوس خانم.تو تا صبح هم نمیومدی من منتظرت می موندم….

لبخند تصنعی ای زدم و دوباره نگاهی به شهرام انداختم.درسکوت کامل و با سگرمه هایی درهم مشغول خوردن شامش بود.

حالت صورتش جوری بود و یقینا با صدمن عسل که هیچ…با تمام عسلهای دنیا هم نمیشد قورتش داد.
مامان که به گمونم اصول دلبری رو باید از اون یاد میگرفتم با ناز و غمزه یه تیکه مرغ با چنگال خودش دهن رهام گذاشت و همزمان از شهرامی که هز وقتی اومده بودم حتی یه نیم نگاه هم به من ننداخته یود پرسید:

-شهرام جان تو دلت نمیپوسه تنهایی زندگی میکنی!؟

رهام لقمه ای که مامان دهنش گذاشته بود رو جوید و بعدهم قبل از اینکه خود شهرام جوابی بده گفت:

-مرسی عشقم…شهرام چرا باید دلش بپوسه اونم وقتی یه نامزد به خوشگلی ژینوس داره و قراره به زودی هم ازدواج کنن!

حرف پدر شهرام حال بد اون رو بدتر کرد و من اینو به چشم دیدم.قاشق و چنگالش رو ولو کرد تو بشقاب و تصمیم گرفت بجای خوردن مابقی شامش یه لیوان آب بخوره.
واقعا هنوزم برام سوال بود چه راز و چه مسئله ای در میون بود که شهرام نمیتونست برای جدایی از ژینوس خودش پیشقدم بشه یا مثل همه اون پسرایی که عشق و نامزد و دوست دختراشون رو باهر وعده غذایی عوض میکنن اون سلیطه ی دریده رو رد کنه بره!؟
این قضیه خیلی واسه من جای سوال دلشت که البته هیچوقت هم نتونستم جوابی اززیر زبون شهرام بیرون بکشم.
مامان بازهم حس تملق و پاچه خوهریش که صدالبته میدونستم پشتش یه نیت کثیف خوابیده گفت:

-خب شهرام جان چرا نمیای با ما زندگی بکنی هان!؟ بنظر من تو تا وقتی که ازدواج نکردی پیش ما باشی بهتره.یعنی ما اینطور دوست داریم!نظر تو چیه رهام!؟

-من که از خدام…جنگ و جدال ما همیشه سر همین جدایی خونه ها بود…

رهام این رو گفت و فورا سرشو به سمت پسر غد و یک دنده و قالتاقش چرخوند تا واکنشش رو ببینه.حس کردم خیلی دوست داره این اتفاق بیفته.اینکه شهرام رو هرجور شده بیاره پیش خودش.

پارت های قبلی همین رمان

2 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

  • خاک تو سرت لیاقت عشق شهرامو نداره دختره هول گوه
    نویسنده ریدی به معنای واقعی ریدی یه عقده ای به تمام معنا بیش نیستی

    پاسخ
  • وای چقدر این رمان بی محتواست. همش حول و حوش روابط جنسیه. وقتی این سبک از رمان هارو میخونم فک میکنم شخصیت های داستان حیواناتی هستن که فقط دنبال امیال جنسین….
    یعنی نویسنده هیچ استعداد دیگه ای غیر از روابط جنسی نداره واسه جذب خواننده؟
    خیلی خیلی خیلی رمان سطح پایینیه و غیر از طولانی بودن هرپارت هیچ امتیاز مثبت دیگه ای نداره. و ضمن اینکه غالب داستان یک موضوع تکراریه.

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست