رمان عشق صوری پارت 51

 

شهرام دستمالی از جعبه بیرون کشید و بعداز تمیز کردن کنج لبهای کلفت و نرمش که من حسابی با مزه و طعم و جنس نرم خوششون آشنا بودم از روی صندلی بلند شد و گفت:

-بهش فکر میکنم!

مامان تا دید اون بلند شده متعجب پرسید:

-میخوای بری!؟ تو که چیز زیادی نخوردی!؟

دستمالو مچاله کرد و با پرت کردنش گفت:

-ممنون! کافی بود!

ودرکمال تعجب همگی از خونه بیرون رفت بدون اینکه حتی اون لحظه هم نگاهی به من بندازه.
و من در عجب بودم از خودم که چرا کم محلیش به تیریش قبام برخورده بود.
یه جورایی هم نمیخواستم نزدیکم بشه و هم نمیخواستم بهم کم محلی کنه….
مامان نگاهی به رهام انداخت و گفت:

-چرا رفت!؟ بنظر ناراحت بود

رهام سرش رو تکون داد و انگار که خیلی خوب یا پسرش و رفتارهاش آشنایی داشته باشه گفت:

-عزیزم غذات رو بخور! مونده هنوز شهرامو بشناسی!

سرمو برگردوندم و به مسیری که ازش رد شده بود نگاه کردم. تو خیلی از شرایط بد کنارم بود و راضی نبودم ناراحتیش رو ببینم

مامان اصرار کرد و گفت:

-برو و برش گردون رهام! لطفا!

رهام با اطمینان گفت:

-برنمیگرده مستانه.من پسرمو میشناسم!

-خواهش میکنم.برو بگو من ازت خواستم برش گردونی…

اصرارهای مامان رهام رو مجاب کرد دست از خوردن غذا بکشه و بره دنبالش تا فرصتی گیر بیاد که من از این مادر مرموز خودم بپرسم دقیقا برای چی اصلا شهرامو دعوت کرده و برای چی اصرار داره هرجور شده اونو راضی کنه بیاد اینجا و با ما زندگی بکنه….

به محض رفتن رهام رو به مامان با حرص و کلافگی گفتم:

-چرا اینقدر اصرار داری اون بیاد!؟

خونسرد جواب داد:

-مونده تا تو این چیزار بدونی!

-محض رضای خدا دست بردار.واسه پدرش که نقشه کشیدی و عملی کردی واسه خودش چی تو سرت!؟

چشم غره ای بهم رفت و گفت:

-خفه شو و فقط غذاتو بخور!

پوزخند زدم و دست به سینه ازش رو برگردوندم‌

من گاهی با لبخند و گاهی بدون لبخند و با چهره ای عاری از هرگونه حسی، ژستهای مختلف میگرفتم و عکاسها ازم عکس میگرفت.
گاهی طراح و عکاس خودشون میگفتن چه ژستی با اون لباسهای مارک بگیرم و گاهی هم خودم.
ازم خواسته شد روی یه چهار پایه وانمود کنم درحال بالا رفتن هستم.
تودست راستم براش بود و توی دست چپم سطل رنگ…
عکاس خیلی سریع تعداد زیادی عکس تو همون حالت ازم گرفت و بعد با صدای بلند گفت:

-شیوا سرت رو برگردون سمت من براش رو بالا بگیر و لبخند بزن….

کاری که گفت رو انجام دادم تا همون حالتی دربیاد که مدنظرش بود .درواقع اونها داشتن به واسطه ی من و فضا سازی شاد تبلیغ ست شلوهر جین فاق کوتاه و بلوز سفیدی که طرح گلهای رنگین رو نقاط خاصیش بود رو انجام میدادن.
با لبهای بسته لبخندی عریض زدم که درست همون لحظه چشمم افناد به دیاکو.جالب اینجا بود که اونم درست در بدو ورود به سالن عکاسی باهام چشم تو چشم شد و یه لبخند هم تحویلم داد که حسابی منو به وجد آورد اما با تلنگر عکاس خیلی سریع از تماشاش محروم شدم:

-حواست کجاست شیوا ؟ منو نگاه کن!

بیشتر از اون نتونستم دیاکو رو تماشا کنم وخیلی سریع دوباره رفتم تو همون ژست و حالت قبلی درحالی که فکرو ذهنم سمت دیاکو بود آخه من همیشه هم این فرصت رو پیدا نمیکردم که بخوام اون رو ببینم یا حتی باهاش همصحبت بشم. اغلب دستیارانش کاراش رو انجام میدادن و خودش فقط گاهی نظارت و سرکشی و ایده پردازی میکرد.
عکاس دوباره گفت:

-خب شیوا…حالا بشین روی یکی از پله ها و لبخندی بزن که دندونات مشخص باشن!

بازم کاری رو که خواست انجام دادم و همزمان یه گوشه نظر هم به دیاکو انداختم.تو بخشهای مختلف می چرخید و به همه جا سرکشی میکرد.
آرزوم این بود بیاد سمتی که من هستم و مثل همیشه بیشترین توجه رو بهم بکنه…اینو خوب میدونستم اکثر مدلهای دختری که اونجا بودن چقدر دلشون میخواست دیاکو همه جوره حواسشون بهشون باشه درست عین من!
اما کدومشون مثل من و به اندازه ی من تو فکرش بود!؟
و کدومشون تا به اون حد و اندازه تلاش کرد که به همچین نقطه ای برسه!؟
تو فکر و خیال بودم که عکاس اومد جلوم.

 

دو سه دکمه ی اول بلوز سفید تنم رو باز کرد و بعد کمی از موهامو روی پیشونیم ریخت و خواست عقب بره که دیاکو اومد سمتش و پرسید:

-مجید نظرت!؟

مجید انگشت شستش رو به نشانه ی لایک بالا آورد و گفت:

-عالی! من که راضی ام.عکسهای توپی گرفتم…خوش فیس و شباهت زیادی به سلینا گومز داره یه جوری…خصوصا حالت لبها ، چشمها و اسکلت بندی صورتش…ینظرم با یه گریم حرفه ای میتونیم این شباهتو خیلی قابل توجه کنیم و باهاش بترکونیم!

دیاکو لبخند بر لب اومد سمتم.دستشو زیر چونه ام گذاشت و حین تماشای صورتم خطاب به عکاس گفت:

-آره موافقم! برای تبلیغ لباسهای خوای و پیژامن های آبی سفیدمون همینکارو میکنیم…میخوام خیلی روشون مانور بدیم….چطوری خوشگله!؟

لبخندی به روش پاشیدم وقتی دستش هنوز زیر چونه ام و چشمهاش زوم بود رو چشمهام جواب دادم:

-عالی ام!

از جوابم خوشش اومد چون بلافاصله اون هم لبخند زد و گفت:

-اوووه آفرین من عاشق آدمای پر انرژی ام.همیشه یادت بهشه شیوا…اگه سه رفیق خوشحال داشته بهشی تو نفر چهارمی…اگه سه رفیق پولدار داشته باشی تو نفر چهارمی…اگه سه رفیق خوشتیپ و خوشفکر داشته باشی تو نفر چهارمی…پس نتیجه میگیریم…

مکث کرد تا من ادامه ی حرفش رو بزنم برای همین بلافاصله گفتم:

-که دور و وری هامونو باید درست انتخاب کنیم!

با عقب کشیدن دستش بشکنی زد و پر تحسین گفت:

-براوو…همین! دورو بری ها خیلی مهمن شیوا و من خوشحالم تو یکی از دورو اطرافیان منی…

محو تماشاش شدم.اصلا مگه میشد اون رو دید عالی نبود و عالی فکر نکردهرچی که شهرام پشت سرش میگفت بقول خواش زر مفت بودن و بس!
چطور میشد تحسینش نکرد و عاشقش نشد وقتی بااینهمه دبدبه و کبکبه اینطوری خاکی و پایه رفتهز میکنه!
آهسته لب زدم مرسی که مجید گفت:

-خب عزیزم کار من باهات تموم شده میتونی بری لباس ..

حرفش تموم نشده بود که دیاکو رو کرد سمتش و خیلی جدی خطاب به مجید که از سر عادت کلامی”عزیزم”صدام کرده بود گفت:

-بگو شیوا نه عزیزم!

ماتم برد وقتی اون اینجوری برام غیرتی شد.
اصلا فکرش رو هم نمیکردم دیاکو یه روزی اینجوری رفتار یکنه.
مجید ابرو بالا انداخت و آهسته عقب رفت و لب زد:

-بله ببخشید…

با دورشدن مجید خیره شدم به دیاکویی که دلم میخواست بپرم بغلش و محکم ماچش کنم …
براندازم کرد و بعد گفت:

-عجله که نداری!؟

درحالی که تلاش زیادی برای مخفی کردن هیجان و احساساتم داشتم و سعی میکردم خودم رو خونسرد جلوه بدم جواب دادم:

-نه فکر نکنم…

چشمکی زد و گفت:

-پس قبل رفتن بیا اتاق من باهم یه قهوه بخوریم….

نه! من و اینهمه خوشبختی محال بود.باورم نمیشد دیاکو واقعا همچین چیزی ازم خواسته.
عین رویا بود…عین خواب و خیال…

هزار بار بیشتر صورتم رو توی آینه ی کوچیکم نگاه کردم.
گاهی حس میکردم رژم زیادی پررنگ و گاهی حس میکردم زیادی کمرنگ!
یا به مژه هام گیر میدادم یا به لبهام یا به رنگ لباسم…
اینهمه حساسیت دلیلش فقط و فقط دیاکو بود.
مدام تصورم این بود وقتی اون با من رو به رو میشه باید دربهترین و زیباترین حالت خودم باشم.
در بهترین و زیباترین!
آینه رو پرت کرد تو اعماق کیفم تا دیگه بیشتر از این به خودم گیر ندم و بعد راه افتادم سمت دفترش که در بهترین قسمت شرکت قرار داشت.
منشی با دیدنم و وقتی متوجه شد دارم سمت دفتر میرم درجین جمع کردن وسایلش و آماده شدن برای رفتن ،پشت چشمی برام نازک کرد و گفت:

-کجا !؟ این موقع کسی رو قبول نمیکنه!

نگاهی معنی دار تحویلش دادم و با زدن یه نیشخند گفتم:

-شما درجریان نیستی عزیزم.خودشون گفتن منتظرمن!

چیزی نگفت هرچند نگفته هم کاملا مشخص سگرمه هاش تو هم هست.چند ضربه به در زدم و وقتی صداش رو از داخل شنیدم که اجازه ی ورود میداد لبخند برلب رفتم داخل.
پشت به من کنار شیشه های بزرگ رو به عظمت شهر ایستاده یود و سیگار دود میکرد.
قدم زنان به طرفش رفتم و گفتم:

-سلام گفته بودین بیام اینجا پی….

حرفم تموم تشده بود که برگشت سمتم و گفت:

-اه!شیوا…بالاخره اومدی؟ منتظرت بودم

بعضی از کلماتی که به زبون میاورد رو باورم نمیشد واقعا خودش که داره تلفظشون میکنه اونم خطاب به من!
گاهی همه چیز شبیه به خواب بود اونم برای منی که به چشم میدیدم چه تعداد دختر و حتی پسر سعی میکردن به شرکت مدلینگ دیاکو ورود کنن و ناکام می موندن.حالا همه چیز واقعا عین رویا بود.
رویایی که به دست آوردنش دیر و زود داشت اما سوخت و سوز نه البته به لطف شهرامی که با نفوذ و ارتباطش این راه رو برای من کوتاه ومختصر کرد!
قدم زنان از پنجره فاصله گرفت و اومد سمت مبلهای چرم مشکی رنگی که به صورت نیم دایره چیده شده بود و شبیه به یه فضای خصوصی برای یه گفتمان دوستانه بنظر می رسید!
اشاره کرد بشینم و من هم از خداخواسته فورا روی یکی از اون مبلهای نرم و راحت نشستم و به بساط روی میز نگاهی سرسری انداختم.

هم قهوه بود هم میوه هم انواع آجیل و تنقلات….یعنی از قبل اینارو برای من آماده و تدارک دیده بود!؟
نکنه واقعا خواب باشم و این چیزا واقعیت نداشته باشه…
رو به روم نشست.اول خم شد و سیگارش رو توی جاسیگاری شیشه ای خاموش کرد و بعد دوباره لم داد روی مبل و پا روی پا انداخت.
به قهوه اشاره کرد و گفت:

-بخور شیوا…برای تو سفارش دادم.

حتی وقتی با اسم کوچیک صدام میزد هم قلبم به تالاپ و تلوپ میفتاد چه برسه به وقتهایی که از اون فاصله ی کم اونجوری نگاهم میکرد.
قند تو دلم آب میشد!
لبخحدی به پهنای صوزت زرم و گفتم:

-باشه ممنون…

خم شدم و یکی از فنجونها رو برداشتم.اونم همینکارو کرد.بوی قهوه مشامم رو پر کرد.یکمش رو چشیدم.تلخ بود ولی خوش طعم…آدمو بنگ میکرد!
پرسید:

-تو با شهرام نسبتی داری!؟

تمام حس و حال خوبم پرید وقتی این رو ازم پرسید.وحشت اینو داشتم که نکنه یه وقت شهرام چیزی بهش گفته باشه مثلا این که من نامزدشم یا دوست دخترش یا اصلا هرچیزی شبیه به اون.
فنجون قهوه رو کف دستم گذاشتم و گفتم:

-چطور مگه!؟

یکم از قهوه اش رو چشید و بعد جواب داد:

-اون باعث ورود تو به اینجا شد.میدونی که…شخصیت غد و یک دنده و بی نهایت مغروری داره.بعداز اینهمه سال معامله هیچوقت چیزی ازم نخواست برای همین وقتی تورو معرفی کرد و تاکید داشت همه جوره ازت حمایت بشه خب….خیلی کنجکاوم بدونم نقش تو …تو زنرگی اون چیه که اینقدر براش مهمی!

ماتم برد و فقط بهش خیره شدم.اصلا و ابدا نمیخواستم اون حتی شک کنه یه ارتباط خاص بین ما وجود داشت که پل های رسیدن به اونو ویران بکنه…
سرمو تکون دادم و گفتم:

-نه…نه نه! ارتباط خاصی بین ما وجود نداره…

چشماشو ریز کرد و کنجکاوتر از قبل پرسید:

-نه…نه نه! ارتباط خاصی بین ما وجود نداره…

چشماشو ریز کرد و کنجکاوتر از قبل پرسید:

-پس ارتباط شما چیه !؟

احساسم بهم میگفت این کنجکاوی ها بی دلیل نیست و اون از پرسیدن اون سوالها منظورهای خاصی داره.
و من چرا باید اجازه میدادم بخاطر شهرام همه چیز ویران بشه!؟
انگشتای دستمو توهم قفل کردم و با کمی دستپاچگی جواب دادم:

-خب اون…اون رئیس نامزد دوست صمیمیم هست…من از امیر …نامزد دوستم رو میگم…من از اون خواهش کردم که واسطه ی معرفی من برای اومدن به اینجا باشه…

بشکن زد و گفت:

-امیر…تو امیرو میگی..آهان! که اینطور..پس تو دوست نامزد امیر بودی و از این طریق با شهرام آشنا شدی!

نفس راحتی کشیدم و کفتم:

-یه جورایی آره…

لبخندی روی صورت جذاب و به دلنشینش نشست.خودش رو کشید جلو و درحالی که خیره شده بود به چشمهام گفت:

-پس من باید هم از امیر هم از اون شهرام یک دننده ممنون باشم خوشگلی مثل تورو بهمون معرفی کرده…

از تمجیدش خوشم‌اومد.به سختی خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:

-فکر کنم…

بازم لبخند زد و بعد بی مقدمه پرسید:

-میتونم یه سوال خصوصی ازت بپرسم!؟

نفسم تو سینه حبس شد.لبهامو روهم‌مالیدم و جواب دادم:

-بله میتونین…

زا زد تو چشمهامو پرسید:

-شیوا…تو دوست پسر داری!؟

زل زد تو چشمهامو پرسید:

-شیوا…تو دوست پسر داری!؟

موتور فکم از کار افتاد و خاموش شد.این زبون امروز با ریپ ریپ کردنهاش شده بود همون ماشین مش ممدلی که بدموقع از کار میفتاد.
دیاکو زل زده بود بهم تا جواب سوالش رو بگیره اما من عین گاو مشت حسن فقط تماشاش میکردم و تو ذهنم خودم هزار و یک جواب آماده میکردم که تحویلش بدم و تهش هم همون لال مادرزاد می موندم.
چرا میخواد همچین چیزی رو بدونه!؟
اصلا اگر با من نداشت میلی چرا همچین سوالی پرسید ؟؟؟
طول کشید تا به حرف بیام و بگم؛

-نه..ندارم!

کنج لبش خیلی آروم رو به بالا رفت و بعدهم باخوشحالی گفت:

-عالیه!

گفت عالبه!؟ لبخند زد؟ من واقعا خواب بودم یا بیدار؟ مگه میشه اینقدر همه چیز شبیه به رویاهام پیش بره.
این شدت از خوش شانسی واسه من اونقدر عجیب و بادر نکردنی بود که حکایتم شد حکایت اون آدمی که گفت” حالم خوبه، ه چیز عالیه، زندگیم رو به راهه نکنه مرده باشم!؟ یا نکنه قراره بخوام بمیرم؟”
کاش یکی میومد میزد تو گوش من خیالم راحت بشه بیدارم و خواب نمیبینم.
دستامو روهم گذاشتم و پرسیدم:

-چی عالیه!؟

از جا بلند شد.دستهاشو توی جیبهای شلوارش که از مارک و برند خودش بود فرو برو و بعد قدم زنان مبلها رو دور زد و همونطور که سمت من میدمد گفت:

-خب معلوم.اینکه کسی تو زندگیت نیست….

لبهامو روهم مالیدم.حس و حالم شبیه به اون تماشاگر متعصبی بود که تیمش بازی 3 -هیچ باخته رو 4-3 به نفع خودش تموم کرده در همون حد خوشحال!
آهسته نفس کشیدم و بدون اینکه هی هماهنگ با قدم برداشتنهای اون بچرخم پرسیدم:

-چرا اینکه کسی تو زندگی من نباشه شما رو خوشحال میکنه!؟

آهسته خندید و بعد درست پشت سرم ایستاد.خم شد و دستهاش رو روی شونه هام گذاشت و کنار گوشم گفت:

-گمونم تو عاشق پرسیدن اون مدل سوالهایی هستی که خودت جوابشون رو میدونی.درست !؟

نفسم تو سینه حبس شد وقتی دستهاش رو روی شونه هام گذاشت.تا به اون حد نزدیک شدن به من بی جنبه پریشونی به بار میاورد با اینحال سعی کردم به خودم مسلط بشم و بعد گفتم:

-نه! من سوالایی رو میپرسم که جوابشون رو نمیدونم…هین طبیعتی تر!

خندید و بعد فشاری به شونه هام آورد و گفت:

-خیلی خب باشه! اگه واقعا جوابش رو نمیدونی بهت میگم.خب…راستش من فکر میکردم تو احتمالا دوست دختر امیر یا شهرامی…الیته بیشتر رو خود شهرام شک داشتم…

وقتی اینو گفت بلافاصله سرم رو به سمتش برگردوندم و گفتم:

-اشتباه فکر کردین.دزست نیست .من…من و شهرام هیچ ارتباطی باهم نداریم.چرا همچین فکری کردین…!؟

شونه بالا انداخت و بعد بدون اینکه دستهاش رو از روی شونه هام برداره جواب داد:

-اه اه! عصبانی نشو شیوا! این فقط یه حدس بود که حالا مطمئن شدم چندان حدس درستی هم نبود!

خیلی جدی و انگار که واقعا هیچوقت و هیچ زمانی اتفاقی بین من و اون افتاده باشه گفتم:

-البته که نیست….اونوفقط دوست نامزد رفیقم.همین و بس

دوباره یکم خم شد و بعد لبهاش رو چسبوند به گوشهام و همونطور که آروم آروم دستهاش رو پایینتر میبرد گفت:

-در هرصورت من خیلی خوشحالم که تو زندگی تو کسی نیست!

سرم رو خم کردم و به دستهاش که آروم آروم پایین میومدن تا برسن به سینه هام نگاه کردم.
قلبم تند تند میتپید و از هیجان زیاد گونه هام گلگون شد.
درحالی که حرکت دستهاش رو لحظه به لحظه تماشا میکردم پرسیدم:

-شما چی!؟ تو زندگیتون آدم خاصی هست!؟

دلم یه ” نه “محکم از زبونش میخواست.یکی از اون “نه “های قاطع که خیال آدمو راحت کنن.
چند لحظه ای مکث کرد و جواب داد:

-راستش رو بخوای…نه!

متعجب ودرحالی که برام باورش ممکن نبود تو زندگی آدمی مثل اون کسی نباشه پرسیدم:

-نه ؟؟؟

زیلکس و با اطمینان و لحنی که آدمو به این باور برسونه دروغی درکارش نیست گفت:

-آره نه! چون شخص دلخواهمو پیدا نکردم اما…

مکث کرد و بعد در ادامه حرفی زد که منو باهاش غرق کرد تو دنیای سراسر خوشی:

-اما فکر کنم حالا پیدا کردم…

مکث کرد و بعد در ادامه حرفی زد که منو باهاش غرق کرد تو دنیای سراسر خوشی:

-اما فکر کنم حالا پیدا کردم

ماتم برد.میترسیدم حتی تکون بخورم و یهو از خواب بپرم و بفهمم همه چیز خواب و خیال و توهم بوده من نمیخواستم این اتفاق، این دعوت به قهوه، این کلمات همه و همه خواب و خیال باشن!
وقتی من در سکوت کامل بودم اون جمله اش رو اینطور ادامه داد:

-و اون الان اینجا پیشم!

دیگه نتونستم عین چغندر اونجا بشینم و رو به رو نگاه بکنم.
بلند شدم و به سمتش چرخیدم و بهش خیره شدم.
اسمش رو باید چی میگذاشتم تقدیر، خوش شانسی،خوش اقبالی….چی!؟
به خودم اشاره کردم و پرسیدم:

-من !؟

لبخند زد صورت جاخورده ام از این اعتراف شیرین رو تماشا کرد و جواب داد:

-من تو همون دیدار اول یه حس خاص بهت داشتم شیوا..ولی نمیتونستم برای بیانش عجله کنم وقتی مطمئن نبودم تو زندگیت کسی هست یا نیست….

باور ودرکش واقعا واسم سخت بود.اینحا دخترای زیادی بودن که صدالبته آرزوشون بود دیاکو بهشون توجه خاصی داشته باشه پس چرا منو انتخاب کرد!؟
میدونم تا الان منتظر بودم این اتفاق بیفته و صدبار تو فکر و خیال و رویاهام خودم رو توموقعیتش تصور کردم ولی حالا که تو اون لحظه قرار گرفتم واقعا دلم میخواست بپرسم چرا !؟ چرا من…
نفس عمیقی کشیدم و بعد دستمو رو قلیم گذاشتم و با اشاره به خودم پرسیدم:

-چرا…چرا من رو انتخاب کردین!؟

قدم زنان صندلی هارو دور زد تا بتونه بیاد سمتم و مقابلم بایسته.
در کمتر از چند ثانیه اونو رو به روی خودم دیدم درحالی که زل زده بود به چشمام و بعدهم جواب داد:

-تو به عشق در یک نگاه اعتقاد داری!؟

با لبخند سرمو تکون دادم و گفتم:

-مطمئن نبودم وجود داشته باشه!

پلکهاش رو باز و بسته کرد و آهسته و آروم در کمال خونسردی گفت:

-حالا بهش ایمان بیار چون من دارم.اولین بار و اولین لحظه که دیدمت واقعا عاشقت شدم…تصویرت تو ذهنم موند و همیشه یه چیزای کوچیکی منو یاد تو مینداخت…

نفسم از شنیدن حرفهاش تو سینه حبس شد.
این کلماتی که از دهانش خارج میشدن رو حتی تو رویاهام هم ندیدم و نشنیدم!

لحظه به لحظه فاصله اش باهام کمتر و کمتر میشد و من همچنان مات برده و بهت زده تماشاش میکردم دستشو یه طرف صورتم گذاشت و خیلی آروم حین نوازش صورتم لب زد:

-دوستت دارم….

چشمام رو تمام اعضای صورتش به گردش دراومد.لب زدم:

-منم همینطور….

انگار تمام مدت منتظر شنیدن همین دو کلمه از طرف من بود که تا شنیدشون دو دستش رو قاب صورتم کرد و خیلی آروم و در آرامش مشغول بوسیدنم شد.
لبهاش آهسته لبهام رو می مکیدن و سرش خیلی آروم چپ و راست میشد.
دستامو دود بدنش حلقه کردم و تو اون بوسه ی مافوق باورم همراهیش کردم….
همه چیز برام عین رویاا بود.
عین خواب و خیال….
خوابی که اونقدر شیرین که به هیچ قیمتی دلت نمیخواد بیدار بشی..
من این خواب کوفتی لعنتی رو دوست داشتم.
من دوستش داشتم….
مزه ی دهنش رو بارها تصور کردم.
خوردن زبونش…بوسیدن لبهاش….
چقدر زندگی قشنگ میشه وقتی اون روی خوشش رو بهمون نشون میده!
نفس که کم آوردیم ازهم جدا شدیم.
لبخند زدم و نفس زنون بهش خیره شدم.
باخوش رویی گفت:

-تمام مدت انگار داشتم آلبالو میخوردم!

منظورش لبهام بودن.خندیدم و گفتم:

-رژ لبم مزه ی آلبالو میده!

لبهاشو که حالا کمی بخاطر رنگ رژ من سرخ هم شده بودن رو هم مالید و گفت:

-اووووم! درهر صورت من از همین حالا وابسته و خریدار و مشتری ثابتشون شدم!

با ناز نگاهش کردمو پرسیدم:

-مشتری چی!؟

انگشتشو رو لبهام گذاشت و گفت:

-مشتری این لبهای خوشمزه ات!

لبخند زدم و انگشتمو رو لبهاش کشیدم.سرخ شد.جلو چشمهاش گرفتمش و بعد اون سرخی رو تو دهنم فرو بردم و باخوردنش ، یرم رو با رضایت تکون دادم و گفتم:

-امممم! راس میگی!خوشمزه اس!

با غرور گفت:

-بایدم خوشمزه باشه…من همیشه طرفدار جنس خوبم!

خندیدم و خودم رو انداختم تو بغلش و چشمامو بستم.
خدایا…
یعنی من الان واقعا تو آغوش دیاکو هستم!؟
یعنی واقعا اون خودش بود که بهم گفت دوستم داره….

پارت های قبلی همین رمان

2 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

  • خیییلیییییی کصخلع شیوا

    پاسخ
  • صد در صد یا داره خواب میبینه
    یا شهرام دیاکو رو بری شیوا اوکی کرده که بعدا دیاکو ولش کنه و شیوا به خاک بره
    والسلام نامه تمام😂😂🤗🤗

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست